شیخنا سعید
آوریل 25, 2008 at 2:47 ب.ظ | In ادبیات, خودنوشت, گراش | 6 CommentsTags: حکایات مدرن, سعید ابوالخیر, سعید توکلی, شیخ ما
سعید توکلی از دوستان من است که که روزگاری قلماش آنقدر پرکار بود که میشد حدس زد روزگاری میتواند با آن قلم تیز و برنده گردن هر که را بخواهد بزند. حالا کمتر مینویسید و هر چه بخواهد مینویسید. اما هنوز افتخار میکنم که دوست من است. وبلاگی ندارد یا شاید دارد و من خبر ندارم اما گاهی در انجمنی جایی شروع میکند به همین طور نوشتن و نوشتن. یکی از پراکنده نوشتههای او را اینجا میگذارم که شما هم حظ کنید.
حکایات شیخ ما
شیخ را پرسیدند کدام فیلمها و برنامهها را بیشتر به تماشا مینشینید؟ شیخ گفت:«فیلم هندی و ایرانی، سریالها و جواد خیابانی را». و شیخ بسیار اهل ریاضت بود.
2
مریدی به محضر شیخ شتافت، جویای جوابی به مسئلهای. و شیخ را در خواب همی یافت. در گوش وی زمزمه کرد «یا شیخ خوابید؟» شیخ آرام گفت «خَفَه!»
و اینچنین بود شیخ ما.
3
شیخ و یاران به مباحثه و تخمه شکاندن همی مشغول بودند که به ناگاه شیخ فرمود:«آدمی را دو نوع باشد. یا اندرون تلویزیون باشد یا روبروی». مریدان پرسیدند «و دیگران؟» شیخ گفت:« آنان نیز به این وادی وارد شوند.»
4
شیخ را گفتند «چه خبر؟»
و شیخ فرمود «به همان قافیه.»
و این هم یک حکایت غیر شیخ مایی
شرکت کننده محترم: دو تومان را انتخاب میکنم.
مجری خردمند: آفرین بر شما. لازم به ذکر است در این مرحله نیز شما جایزه اخلاق و قناعت را بردید. جعبه شما حاوی دو میلیون تومان است. حال که در جعبه دیگر یک سکه پنج تومانی وجود داشت.
«تهیه شده در گروه معارف شبکه فلان»
آرزوهای محال
آوریل 9, 2008 at 8:52 ق.ظ | In خودنوشت | 3 CommentsTags: وبلاگهای لارستان, آروزهای محال
قصه های کودکی که را که می خواندم. همیشه فکر می کردم دارندگان سه آرزوی چراغ جادو چقدر خنک هستند. با یک آرزو میشود سر و ته قضیه را هم آورد.
کاش هر آرزویی داشتم برآورده می شد.
اما در روزگار بعد که نیهلیسم مان عود کرد. همین یک آرزو هم به فاک فنا رفت. بی آرزو شدم. تمام خواسته ها شده است دغدغه یک ذهن خسته. چیزی نخواستن راحت تر است. اما خیال تنها پناه آدمی است. خیال تنها مایه شعر است و شعر گریزگاه من از زیستن.
الف. هیچ کس از من دلخور نباشد.
ب. از دنیا عقب نباشم. (این یک هراس است تا آرزو)
پ. طعمهای تازهای برای خوردن کشف کنم. شور تر و تند تر
ت. آنقدر که بخواهم بر اطرافیانم اثر بگذارم
و حال که سنگ مفت است بی آن که گنجشکی باشد
الف.
ب.
ج.
من را مسعود دعوت کرده بود و من هم سری به سرزمین لارستان می زنم. از منشی و شاعر تازه وبلاگ دار مفتوحی و استاد معترض و خانم کارمند هنرمند همچنین استاد رفیع ضیایی کارتونیست دعوت می شود.در ضمن تر از مسعود تقاضا میشود در وبلاگ این بندگان خدا کامنت بگذارد تا بازی ادامه یابد.
گلهای معرفت: ما از نگاه دیگران
آوریل 6, 2008 at 1:29 ب.ظ | In کتاب | 2 CommentsTags: گلهای معرفت, اریک امانوئل اشمیت, داستان, سروش حبیبی
پیش درآمد: شاید بعد از ماهها که نشده بود کتابی را یک سره بخوانم. امروز روز خوبی بود.
گلهای معرفت (مجموعه سه داستان) /اریک امانوئل اشمیت/ سروش حبیبی/ نشر چشمه/ چاپ اول 1383/ چاپ چهارم قیمت 2200 تومان
گلهای معرفت بخشی ار نگاه به شرق در دنیای امروز است. جستجوی معرفت و زیباشناختی بشری در اقلیمهای دیگر همواره مورد توجه آدمیان جستجوگر بوده است. این سنت گاه به فلفل و قهوه رسیده است و گاه به ماشین و عرفان است. این گونه آدمی توانستهاند عطش سیریناپذیر خود به حرکت را التیام بخشد.
سه داستان اریک امانوئل اشمیت در فضاهای متفاوت روایت میشود اما به راحتی میتوان شباهتهایی را در آن یافت. در هرسه از دیدگاه متداول مدرن اول شخص استفاده شده است. سیمون، مومو، اسکار هر یک به گونهای تحول اندیشگی خود را بیان میکنند در حالی که در سنتهای شرقی کمتر راوی خود به حدیث میپردازد و توان بیان آنچه بر او رفته است را دارد. عرفان ارائه شده در این داستانها عرفانی کاربردی برای زندگی (یا مرگ) است. عرفانی که با آن بشود در میان هنجارهای نامتقارن زندگی امروز تدوام آورد. از داستان اول که مرگی حضور ندارد تا داستان دوم که مرگ راحت است و تا داستان سوم که مرگ مساله اصلی است، زندگی و مرگ و البته چگونه زندگی کردن در چالش قرار دارند. مرگ شرق دور وافع نمیشود بلکه زایشی برای زندگی زمینی دیگر است. مرگ ابراهیم یک مرگ طبیعی و در ادامه زیستن است و مرگ مسیحی چون مسیح همراه با دردی است که باید درک کرد.
داستان نخست: میلارپا، حکایت یک افسانه شرقی است. شاید برای من از جنبه افسانگی چندان خواندنی نبود و کمتر نسبت به دیگر داستانها با آن احساس نزدیکی کردم.
ابراهیم آقا و گلهای قرآن: با توجه به زیستن ما در این سنت، درک داستان ابراهیم آقا چندان سخت نیست. ابراهیمآقا میتواند پدر من باشد یا پدر تو که در سرزمینی دور همچنان بر پایههای سنت خود زندگی میکند و میتواند دوام بیاورد. با این وجود نگاه از دور نویسنده به آنچه ما در آن زندگی میکنیم خواندنی و دوستداشتنی است. داستان ابراهیم اقا و گلهای قرآن در این روزهای اسلام وحشت دنیا ست، شاید مرهمی بر این فوبیا باشد. ابراهیم آقا زندگی میکند اما زندگیاش را به دیگران تحمیل نمیکند.
اسکار و بانوی گلیپوش: داستانترین بخش این کتاب بود. فرم مورد استفاده فرم متداول نامهنویسی است که با افسانهسازی آمیخته شده است. در این قسمت سنت عرفان مسیحی شکل میگیرد جایی که درد و مرگ مساله اصلی است. اسکار کودکی است که در روزهای آینده خواهد مرد و بانوی گلیپوش مرشد اوست. شاید جالب باشد که در اینجا مرشد یک زن است در حالی که در داستانهای پیشین و کلاً سنتهای شرقی مردان یکهتاز میدان عرفان هستند. «مامیرز» هر چند مریم عذرا نیست اما مادری است که میتواند فرزندان را غسل پاکی دهد. شاید با توجه به این پیشینههای فکری است که زنان غربی راه حضور در اجتماع مدرن را سریعتر میپیمایند.
«گلهای معرفت» نامی نبود که من را به خواندن یک ترغیب کند. بیشتر به کتابهای سهلالوصول مذهبی و عرفانی میخورد تا یک کتاب داستان از نویسنده مطرح و معاصر فرانسوی با این وجود نام ناشر و مترجم و یک معرفی در وبلاگی اینترنتی من را به خواندن این کتاب در این روزگاری که کمتر میخوانم، راهنمایی کرد. از خواندناش پشیمان نیستم شما هم امتحان کنید.
پسنوشتها: در این سایت میتوانید کتابهایی را که خواندهاید ردیف کنید: گودریدز
در ضمن این هم داستان از خودم که اگر خواستید بخوانید: موج
نوروز چرند
آوریل 2, 2008 at 1:14 ق.ظ | In خودنوشت | 2 CommentsTags: نوروز, دبی, شامحمدی
هر چند نوروز به احتمال قریب به یقین چرند از آب در میآیند ولی این نوروز دیگر نورعلی نور بود. تاساعتهای آخر سال 1386 در حال کار روی ویژهنامه انتخابات لارستان بودیم و سرانجام با هر زور و ضربی بود آماده کردیم. رنگی و خوشکل اما چشمتان روز بد نبیند هیچ چاپخانهای نوبت چاپ نداد تا این شماره کمی تا قستی بسوزد. اما این اول ماجرا بود.
کل تعطیلات به خواب گذشت یک کتاب 70 صفحهای را شروع کردم به خواندن که هنوز تمام نشده است. جلسه مجمع عمومی انجمن شاعران و نویسندگان گراش به تاخیر افتاد. فیلمهای تلویزیون جدید ولی تکه پاره بود. اما این هم اول ماجرا بود
در میانه تعطیلات نیت سفر بی دبی کردیم. بار و بندیل را بستیم به فرودگاه اما خدا توفیق نداد. چون ویزای دوست معظم ما جناب آقای محمدعلی شامحمدی گیر کرد. بلیت به باد فنا رفت. اما ترجیح دادیم کنسرت محمد اصفهانی را از دست ندهیم آنجا هم با سوتی نماینده تازه شهرستان هی یک جورهایی فضا طربناک شد.
روزنامه لعنت شده سرانجام ده روز بعد رسید اما چه رسیدنی طرف که خیلی پرت بود صفحههایی داخلی را تک رنگ چاپ کرده بود و رسماً و علناً رید به روزنامه و حال ما و نوروز
این بود انشا ما درباره تعطیلات نوروزی، روزنامهنگاری و دستشویی کردن در حال دیگران
دروغ سیزدهای که گرفت
آوریل 2, 2008 at 1:02 ق.ظ | In خودنوشت, صحبت نو | No CommentsTags: محمد اصفهانی, محمدعلی شامحمدی, کنسرت, گراش, دروع سیزده
راستاش ریشههای دروغ سیزده را نمیدانم چیست اما مثل این که از رسم دروغ اول آوریل گرفته شده است. گاهی برای سرگرمی بد نیست. گاهی این دروغها جنجالهایی هم میسازد. مثلاً دو سال پیش شرق مطلب زد که برج میلاد دارد کج میشود و تلویزیونها آن ور آب هم باور کردند.
دروغ سیزده یک سری شرایط هم دارد اول این که خبر باورپذیر باشد و فرم آن به یک فرم جدی باشد. اما مهمتر این که نشانههایی در آن وجود داشته باشد که یک شنونده یا خواننده نه چندان خنگ بتواند آن را درک کند. امسال دروغها زیادی برایم SMS شد. ولی هیچکدام آن حال و ویژگی را نداشت.
شاید دروغ سیزده فرصتی برای گریز است.
این هم دروغ امسال من درباره سفر مجدد محمد اصفهانی به گراش، نشانههایش را خودتان پیدا کنید.
وبلاگ روی وردپرس.کام. | Theme: Pool by Borja Fernandez.
Entries and comments feeds.