امیرحسین خورشیدفر، کمی سلینجر-کمی کارور

ژوئن 26, 2008 at 4:33 ب.ظ | In کتاب | 2 Comments
Tags: , , ,

زندگی مطابق خواسته‌ی تو پیش می‌رود/ امیرحسین‌خورشیدفر/ نشرمرکز/ چاپ اول 1385/ 2400 تومان

امیرحسین خورشیدفر هنوز جوان است یا شاید وقتی خودم را جوان بدانم او هم جوان باشد. متولد 1359 و یا شاید 52  در تهران است و بعد از چند کتاب کوچک که در انتشارات ماهریز چاپ کرده، رسیده است به مجموعه «زندگی مطابق خواسته تو پیش می‌رود» .
اگر بخواهیم این کتاب را دسته‌بندی کنیم. شاید بشود آن را کتابی در دسته «رئالیسم شهری» قرار داد. می‌توانید خرده بگیرید که عنوان من درآوردی است و یا آن را با رئالیسم شهری بارتلمی اشتباه بگیرید. ولی فکر می‌کنم بسیاری از کتاب‌های نویسندگان امروز ایران را می‌توان در این دسته قرار داد. از قدیمی‌ترها برخی از کارهای بهرام صادقی و بیژن نجدی و کمی از کارهای غلامحسین ساعدی و از نسل جوان خیلی‌های مثل حسین سناپور، مصطفی مستور، پیمان هوشمندزاده و به ویژه نویسندگان زنی همانند زویا پیرزاد، گلی ترقی، شیوا ارسطویی. به نظر می‌رسد این موج نوشتن از زندگی شهری در ابتدا واکنشی به قوی بودن جریان ادبیات روستایی در دهه چهل و پنجاه بود. اما در سال‌های اخیر محیط پرورش نویسندگان شهرهای بزرگ و کوچک و به ویژه تهران بوده و خود آن‌ها نیز بیشتر شیفته نویسندگانی هستند که در محیط‌های شهری می‌نویسند. نویسندگانی چون ریموند کارور و جی‌.دی سلینجر.
«رئالیسم شهری» ایرانی را البته می‌شود با رئالیسم شهری آمریکایی آمیخت اما تمایزهای آشکاری با آن دارد و  اگر بخواهم برخی ویژگی‌ها برای آن بشمارم می‌توان این‌ها را ردیف کرد:
الف. داستان امروز بر پایه چالش‌های شخصیت با خود و گاهی با آدم‌های نزدیک خود شکل می‌گیرد. شخصیت‌های این داستان‌ها معمولاً فارغ از دغدغه‌های آرمان‌گرایانه هستند اما بیشترشان رگه‌هایی از روشنفکری و به ویژه تحصیل دانشگاهی را به همراه دارند. اگر فحش نباشد آن‌ها بورژوا هستند.
ب. این داستان‌ها کمتر به طرح می‌پردازند و طرح در آن‌ها در لایه‌های کنش‌های روانشناسی و شخصیتی کمرنگ است به همین خاطر در بسیاری از مواقع خوانندگانی که در دسته خواننده عام قرار می‌گیرند آن‌ها را به عنوان داستان نمی‌پذیرند.
پ. روزمره‌گی بخشی جدایی‌ناپذیر این داستان‌هاست. فرق نمی‌کند این شخصیت‌ها کار کنند یا بیکار باشند در هر صورت گرفتار ملال هستند.
ت. روابط زن-‌شوهری و یا دغدغه‌های جنسیتی جایگیزین روابط عاشقانه در داستان‌های گذشته است. در اینجا عشق بیش از آن فرصتی برای قصه‌گویی باشد. نقبی است به درون شخصیت‌های داستان
بعد از این مقدمه طولانی که می‌تواند بلندتر هم باشد به سراغ «امیرحسین خورشیدفر» می‌رویم. مهمترین داستان مجموعه، که مجموعه نام خود را از آن گرفته است، بی‌تردید یک داستان سلینجری است. گفتگوی نسیم و نادر یادآور فرانی و زویی است که این بار با صراحت بیشتری با هم سخن می‌گویند حتی شخصیت‌پردازی‌ها نیز صراحت بیشتری دارد. زویی زیر ذره‌بین رفته و از نظر سنی و شخصیتی بزرگ شده است و فرانی همان جستجوگر عاشق کوچک شده است. این صراحت و باج دادن به خواننده به طرح نیز رسوخ می‌کند و نویسنده برای جذب خوانندگان متوسط‌تر به راحتی در پایان‌بندی نسبت شخصیت‌ها با هم دیگر را روی صفحه می‌ریزد.
«در یک تکه ابر واقعی» با داستانی کاروری روبه‌رو هستیم در این جا طرح و کنش‌های بین شخصیتی در لایه‌های گفتگو پنهان شده است. در واقع ما با چیزی بیش از یک شخصیت روبه‌رو نیستم که باید او را از میان اوهام و گفته‌هایش بسازیم. در پایان داستان ما زن داستان هستیم که باید بگوییم: «حالا می‌تونم قیافه سرخپوستی تو رو مجسم کنم.» و البته تنها خودمان هستیم که می‌دانیم چقدر دروغ می‌گوییم.
اما به نظر می‌رسد یک چیز نباید فراموش کرد که داستان‌نویسی امروز ایران بندبازی میان نویسنده، ممیز(سانسورچی) و خواننده است. خورشیدفر در این مجموعه بندباز موفقی بوده است. او در داستان‌های همسایه و «زندگی مطابق…» به عشق‌های تعریف‌نشده در قاموس ممیزها می‌پردازد و موفق به گذر از آن‌ها و رسیدن به خواننده می‌شود.
خورشیدفر نویسنده خوبی است ولی در این داستان چیزی شبیه به یک کشف را به خواننده نمی‌دهد کاری که که پیمان هوشمندزاده با کتاب «هاکردن» برای من انجام داد. کشف رابطه‌های غریب شهری

فردا دوباره به ملاقات مرگ می‌روم

ژوئن 25, 2008 at 1:24 ق.ظ | In خودنوشت | 2 Comments
Tags: ,

هیچ وقت از مرگ نترسیده‌ام. ولی دست و دلم را از آن دور نگه داشته‌ام. مرگ بخشی از زندگی بوده که گاه گذرمان به آن می‌افتد. گاه جان‌مان را خراش می‌دهد و گاهی شادمان می‌کند که این مرده ما نیستیم.

نمی‌دانم این جمله از کیست« در هر مراسم تشیع جنازه، ما مرگ خود را تمرین می‌کنیم.» فردا یک تشیع جنازه است. باید اندوهگین باشم. باید تلخی را به جان بخرم و باید اشک بریزم. باید دوباره مرگ را تجربه کنم.

بیست روز پیش گفتند سوخته است. در سرزمینی نه چندان دور در امارات، وقتی داشته روغن را در ظرفی می‌ریخته روغن آتش گرفته است و سوخته است. بیست روز پیش، و این بیست روز خانواده در آتش بود من گیج بودم. مرگ را درک می‌کردم ولی مرگ سخت همیشه برایم دور بوده است. مرگ باید آنی باشد و تمام.

او مرده است و فردا در یک تابوت یخ زده بدرقه‌اش می‌کنیم. هیچ وقت نخواستم به چهره‌ی مرگ خیره شوم. نمی‌خواهم مرگ یک تصویر ثابت یک انسان برایم باشد. مرگ یک مفهوم است. یکی دوباری که در روزگار سربازی به چهره‌ی مقتولانی نگاه انداختم که بدن تکه شده‌شان زیر دست‌های پزشک قانونی قصابی می‌شد. مرگ چیزی بود برای فهمیدن مرگ یک چیز آنی بود.

فردا باید همان کار سخت را انجام دهم. باید به چهره‌های اندوهناک هنوز زنده خیره شوم. کسانی که انگار از زنده بودن خجالت می‌کشند. کسانی که نمی‌خواهند به چهره دیگران نظاره کنند. فردا دوربین را برمی‌دارم و انعکاس مرگ را در چهره‌ها از پشت لنز خواهم دید.

چون همیشه فکر می‌کنی این مرگ در بدترین زمان ممکن اتفاق افتاده است. برای مادرم بیش از همه اندوهگینم.

این را بخوانید از روزگاری شاعری و سروده شده در اندوهی دیگر، شاید فردا شعری باشد شعر بیاید که تسکین باشد:

سوگ

با همين پيراهن معمولي
با همين دمپايي‌ها كه رفتنِ تا مرگ را از من دريغ نمي‌كنند
با همين چشم‌ها كه تو را قاب كرده
شنيدم
مثل تمام آن وقتي كه يكي مي‌ميرد
باورم نشده هنوز كه نيستي     ديگر
روي اين قالي ها
كنار اين پنجره‌ها
پشت اين عينك‌ها
و من بي‌تو هنوز بايد زندگي كنم
با صداي اين قاشق ها
با طنين اين گوشي‌ها
با تسلاي اين مرده‌ها
باورم نشده هنوز     كه رفته‌اي
بي‌بليط
بي من
به اين سفر آخرين
و پشت سرت آنقدر آب ريخته‌اند
كه پيراهني نپوشيده‌اي
وسنگ تو خود شيشه‌ است.
حالاكه‌خاك باغچه بوي تو را مي‌دهد
يادم مي‌آيد
بارها گفتم‌ براي‌ات گلدان‌ بياورم
كه خاطره‌هاي كوچك‌مان را در آن بكاريم
دير است
گفتم بگويم چشم‌هايت را ببند
تا از تمام آنچه بوده و نبوده بگويم
دير است
حتي براي گريستن
دير است
براي با تو مردن
دير است
و كاش كسي به من بگويد :
«غم آخرتان باشد.»
گراش        12 شهریور 79

و این هم شعر دیگری در اندوهی دیگر در روزهای از روزهای زمستان 79 نوشته شده

حرکت

رفت
تمام شد
نقطه
تا گورستان
نقطه
توي اين سطر بود كه بايد گريه باشد
نمي‌شود
نقطه
سر خط خبري نيست كه

برويم

قصه‌های محمود3- کارشناس فوتبال

ژوئن 23, 2008 at 2:49 ق.ظ | In خودنوشت | 2 Comments
Tags: ,

بازار جام ملت‌های اروپا داغ است و با وجود این که مثل سگ سرم شلوغ است بعضی بازی‌ها را نمی‌شود از خیرش گذشت. خود جام ملت‌ها مهم نیست.

یکی از انواع محمود در یکی از فرم‌های اینترنتی لطف کرده بود نوشته بود «یا هلند یا اسپانیا، زیادی زور نزنید، حدس‌های من همیشه درست از آب دراومده» با وجود این که به هیچ کدام از این دو تیم دلبستگی نداشتم. با توجه به این که محمود موردنظر گفته بود که تا حالا تمام حدس‌هایش درست از آب درآمده با خود گفتم که رد خور ندارد یکی از این دو قهرمان می‌شود. خلاصه طرف هم محمود بود و حتی اگر نظر مخالفی هم باشد باید به دیده محمودیت طرف، کظم غیض کرد (به کسانی که با سرچ ویروس کظم غیض به اینجا آمده‌اند خسته نباشید می‌گویم و توصیه می‌کنم از این به بعد روی فلش و درایو‌های خود دابل کلیک نکنید و آن را از طریق Explorer باز نماید. نویسنده این ویروس هم یک نوع محمود بوده است.)

برگردیم به حکایت فوتبال، توپ چرخید و آزادمنشان هلندی به مافیای روسی خوردند (از ذکر نوع آزادمنشی هلندی‌ها معذورم) محمودجون این جوری نوشته بود:

«امروز وقتي تو اخبار شنيدم برنده ي ايتاليا و اسپانيا با روسيه بازي ميكنه خيلي حالم گرفته شد.
تا حالا بازيهاي هلند رو نديده بودم اما اينجور كه اين كولاك كرده بود گفتم قهرمان ميشه.
اما وقتي ديشب تا نيمه اولشو نشستم نگاه كردم فهميدم روسيه خيلي بهتر داره بازي ميكنه و دلم گفت شگفتي رقم مي‌خوره.»

کاری به این که چی پیش بینی شده بود و کی قهرمان می‌شود ندارم. برای کلکسیون خودم که دارم انواع باب و نایاب محمود را جمع‌ می‌کنم این نوع استدلال کارشناسی و پیش‌بینی یک مدرک غیرقابل انکار بود. در ابعاد بزرگتر کلکسیون محمود هم قضیه «یکی بیاد منو بدزده » را خوانده‌اید.

زیاده جسارت نیست. شب خوش

پانوشت: برای این که کسانی که با سرچ kazme__gheyz و کظم غیض و کاظم جون به اینجا آمد‌ه‌اند دست خالی برنگردد این صفحه شاید آنتی‌ ویروس کظم غیض باشد که کار شما را راه بیاندازد

این گزارش عکس ندارد

ژوئن 22, 2008 at 1:23 ب.ظ | In صحبت نو, گراش | 1 Comment
Tags: ,

گزارشی از انجمن معتادان گمنام NA گراش

به آدم‌ها که نگاه می‌کنم مثل من هستند. بعضی‌های‌شان را در جامعه با برچسب سیاه معتاد شناخته‌ام و حالا خوشحالم که اینجا می‌بینم‌شان. با هم هستند و گوشه‌ای قایم نشده‌اند. ایستاده‌اند دم در خوش آمد می‌گویند و قدم که داخل می‌گذارم هیچ‌کس غریبه نیست. هیچ‌کس برچسب ندارد. می‌نشینم گوشه‌ای و تک‌تک‌چهره‌ها را ورق می‌زنم که انگار روزگاری خاکستر بر سر و روی‌شان پاشیده شده بود ولی حالا دوباره چهره‌های‌شان گل انداخته است و شعله‌های زندگی از زیر آن خاکستر رخ می‌نماید و فردا زباله خواهد کشید.
پنجشنبه 2 خرداد 1387 جشن سومین سالگرد تاسیس انجمن معتادان گمنام در شهر گراش برگزار شد. معتادان گمنام انجمن خود را با نام NA می‌شناسند. گاهی پنجشنبه‌ شب‌ها یا همان شب جمعه خودمان به پارک شهر می‌روم می‌بینم در مسجد پارک گروهی جمع شده‌اند و وقتی بیرون می‌آیند می‌بینم با هم حرف می‌زنند و چهره‌های خندانی دارند. پیش از آن درباره NAچیزهایی خوانده بودم اما فکر نمی‌کردم که در گراش هم از این خبرها باشد. اجازه می‌خواهم که گزارشی از آن‌ها بگیرم تا شاید کمی باشد برای کسانی که در دام اعتیاد افتاده‌اند. حواله می‌کنند به فرصتی مناسب و من که نمی‌خواهم بیگانه‌ای در جمع کوچک‌شان باشم، صبرم می‌کنم تا ساعت 5 و نیم پنجشنبه 2 خرداد که جلسه شروع می‌شود.
باقر هستم یک معتاد، ریحانه هستم یک معتاد، رضا هستم یک معتاد، پیمان هستم یک معتاد، همه خود را این گونه معرفی می‌کنند و جمع یک صدا می‌گویند: سلام باقر، سلام ریحانه، سلام رضا، سلام پیمان. این سلام به زندگی است.
پیمان می‌گوید: «یکبار مصرف زیاد و هزاربار کافی نیست.» حرف‌های معتادان گمنام شنیدنی است اما برای کسی مثل من که از این دنیا دور بوده، غریب و دور از ذهن است. می‌نشینم و گوش می‌کنم شعارهای زیبا و آموختنی. نوبت به محمد می‌رسد که یک همشهری است. محمد می‌گوید: «در جمع صحبت نکرده‌ام و استرس دارم. در آغاز اعتیاد تا چند سال لذت می‌بردم و حتی به آن افتخار می‌کردم. اما کم کم وضع عوض شد. دنبال روزنه‌ای می‌گشتم که خود را نجات دهم. راه‌های مختلف را امتحان می‌کردم. شهرم را عوض کردم و حتی کشورم را عوض کردم، اما هیچ اثری نداشت. امروز چند ماهی است که مصرف ندارم.» محمد کم‌کم احساساتی می‌شود: «دوست داشتم پسر خوبی برای بابام باشم. بیماری اعتیاد حتی اجازه نمی‌داد خدمتی به خودم بکنم. از وقتی که دستم را بالا کردم و گفتم، محمد معتاد بهبودی من شروع شد. خوشحالم که زنده‌ام. وقتی شب جمعه به قبرستان می‌روم فکر می‌کنم که من هم باید اینجا خوابیده بودم ولی حالا خوشحالم که می‌توانم اینجا کنار شما باشم.»
محمد حرف‌هایش که تمام می‌شود همه او را تشویق می‌کنند. روی صندلی می‌نشیند و کودک چهار پنج‌ ساله‌اش از عقب سالن می‌دود و در آغوش پدر می‌پرد. در ته سالن زن‌ها نشسته‌اند بیشترشان آمده‌اند که سلامتی همسران خود را تضمین کنند و عده‌ای هم معتاد بوده‌اند. «شیرین» از جمع زنان تجربه اعتیاد و بهبودی خود را برای جمع می‌گوید از روزهای سختی که مجبور بود برای خانواده خود مواد تهیه کند تا روزهایی که کسی بوده و او را کمک کرده است.
حمید از اعضای قدیمی NA است که سنت‌ها دوازده‌گانه می‌گوید. معتادان گمنام بیش از هر چیزی به استقلال خود تکیه دارند. به هیچ موسسه‌ای وابسته نیستند. از هیچ‌جا کمک نمی‌گیرند و حق عضویتی هم دریافت نمی‌کنند. انجمن معتادان گمنام هیچ نظر یا فعالیتی در رابطه با ترک فیزیکی و سم‌زدایی ندارد. به نظر می‌رسد می‌رسد که معتادان گمنام گراش تا اینجا خوب پیش رفته‌اند حداقل توانسته‌اند که اعتماد مسئولین و شهروندان را جلب کنند. از ابتدای برنامه دکتر فتحی رییس شورای شهر حضور دارد. بعد امام جمعه سری به معتادان گمنام می‌زند و البته از همه جالب‌تر حضور رییس پاسگاه است.
از دیدنی‌ترین بخش‌های برنامه اعلام پاکی است. مدیر جلسه می‌خواهد کسانی که یک روز تا سه روز پاک هستند و یا یک سال پاک هستند بلند شوند و دیگران آن‌ها را تشویق می‌کنند. مثل ماشین حساب وجدان این جمع باعث می‌شود که معتادان سابق به یک روز پاکی خود نیز افتخار کنند.
معتادان گمنام به جز گراش که جلسات خود را در پارک‌شهر برگزار می‌کنند در شهرهای اهل، وراوی، مهر، چاه‌ورز، فیشور، علاءمرودشت، لامرد، دهکویه، کورده، خنج، اوز و لار فعال هستند.
آب میوه‌ام را خورده‌ام و از در خارج می‌شوم و برای یادگاری خودکاری می‌گیرم. از در که بیرون می‌روم نام‌ها و چهره‌ها را فراموش خواهم کرد. اعتیاد وسوسه‌ای است که ممکن هر کسی به آن گرفتار شود. معتادان را شماتت نکنیم آن‌ها را بیمارانی ببینم که محتاج کمک هستند و این کمک البته مالی نیست. به حرف‌های قشنگی فکر می‌کنم که زده است و گوش‌هایی که مطمئن نیستم چقدر شنوا باشد.

از کوی نکونامی، ما را گذر ندادند

ژوئن 21, 2008 at 1:58 ب.ظ | In خودنوشت | No Comments

های نسیم سحری منگل*                       بیا با ما بگذر از این کوچه‌ها

* در واحد دوبله صدا و سیما شکل اخلاقی پیدا کرده است.

پانوشت:

صبح به خیر روز مزخرف هر روزه

امسال خاموشی برق بهانه نمی‌خواهد

ژوئن 21, 2008 at 1:46 ب.ظ | In صحبت نو, گراش | No Comments
Tags: ,

در حالی سال‌های گذشته در تابستان گاه  بی‌گاه برق در منطقه جنوب فارس قطع می‌شد. به نظر می‌رسد با کمبود سراسری برق در کل کشور امسال خاموشی‌ها نیازی به بهانه اضافه نداشته باشد. ادارات برق توجیه مناسبی برای پاسخگویی دارند و مردم چاره‌ای به جز زیر لب غرولند کردن در مقابل خود نمی‌بییند.
براساس اعلام فرمانداری و دستور وزارت نیرو با توجه به کاهش 75 درصدی میزان تولید برق در نیروگاه‌های برق‌آبی، خاموشي در سيستم روشنايي معابر اصلي شهرها و جاده ها ي بين شهري و پاركها و ميادين از سوي شركت توانير ابلاغ گرديده و بر اساس آن در نظر است در سطح لار و شهرهاي تابعه و راه‌های بين شهري نسبت به كاهش 50درصد روشنايي اقدام شود.
به جز کاهش روشنایی معابر، تدابیر دیگری نیز در دستور کار قرار گرفته است. تغییر ساعت کار ادارات یکی از این شیوه‌ها است. حتی طرحی برای تغییر ساعت کار کسبه نیز وجود دارد که فروشگاه‌ها ساعت 8 و نیم شب مجبور به تعطیل کردن شوند. اما به توجه گرمی روزها در بخش‌های جنوب کشور و تمرکز مراکز اقتصادی بر روی ساعت‌های ابتدایی شب، این طرح در کنار نارضایتی عمومی، ضررهای افتصادی فراوانی به بخش خصوص وارد خواهد کرد. صادارت برق نیز متوقف شده است و واردات در دستور کار قرار دارد.
بهانه خشکسالی برای خاموشی‌ها در حالی اعلام می‌شود که فتاح وزیر نیرو در نشست مطبوعاتی خود اعلام کرد: « در حال حاضر میزان مصرف برق در كشور 33500 مگاوات است كه 28500 مگاوات آن از طریق نیروگاه‌ها و 2200 مگاوات از طریق منابع برق‌آبی تامین می‌شود» یعنی تنها هفت درصد برق کشور از طریق سدها تامین می‌شود. در منطقه لارستان هر چند آمار دقیقی از این نسبت وجود ندارد اما به نظر می‌رسد عمده برق مصرفی از منابع نیروگاهی تامین می‌شود.
در حالی که هنوز تابستان آغاز نشده است جیره‌بندی برق اعمال می‌شود. معمولاً به شکل متوسط در 48 ساعت، یک و ساعت و نیم خاموشی اعلام می‌شود. این که خاموشی در چه ساعتی باشد نیز محل مناقشه است. مردم عادی ترجیح می‌دهند خاموشی در ساعت‌های کاری یعنی 8 تا 12 صبح و 4 تا 8 عصر باشد. اما مدیران ادارات و بخش خصوصی به خاطر ضرر و زیان اقتصادی ساعت‌های استراحت یعنی نیمه‌های شب را ترجیح می‌دهند. در هر دو  حالت فرقی نمی‌کند ادارت برق به خاطر تلاش زیاد رسانه ملی در توجیه مردم زحمت و دردسر کمتری دارند و با عذاب وجدان کمتری دکمه OFF را فشار می‌دهند.
در گراش این امیدواری وجود داشت که با افتتاح پست 66 ، امسال مشکلات کمتری را شاهد باشیم. حتی اگر پست برق طبق وعده داده شده در ابتدای تابستان افتتاح شود. خاموشی‌های برق ناگزیر است. افتتاح این پست حداقل می‌تواند دو مزیت داشته باشد. اول این که از افت ولتاژ وحشتناک در شهر گراش که حتی گاهی نمی‌تواند یک کولر گازی را به کار بیندازد، بکاهد. دوم این که خاموشی در اثر حوادث طبیعی و باد و باران کاهش یافته و با تقسیم گراش به هشت منطقه برقی، با یک نسیم کوچک برق نیمی از شهر قطع نشود.
سختی‌های روزگار باعث شده است فراموش کنیم در مقابل هزینه‌هایی که به شکل مالیات و قبوض می‌پردازیم، تامین برق و آب شهروندان یک حق ساده و پذیرفته شده است. انگار باید یک سال دیگر هم صبر کرد و دم بر نیاورد. از گرمای داغ تابستان لذت ببرید.

پانوشت:
هر چند هنوز جدول خاموشی‌های شهر ما اعلام نشده ولی دیدم بعضی‌ها با جستجوی جدول خاموشی به اینجا رسیده‌اند برای این که دست خالی نروند این هم جدول زمان بندی خاموشی‌های تهران در هفته اول تیرماه

یک آدم‌ربایی دیگر

ژوئن 19, 2008 at 12:45 ب.ظ | In صحبت نو, گراش | 2 Comments
Tags:

به نظر می‌رسد آدم‌ربایی دیگری در گراش به وقوع پیوسته است.

امروز صبح رضا مظفرزادگان در مسیر رفتن به کارگاه خود ربوده شده است. کارگر کارگاه بعد از مشاهده خودرو پراید سفید رنگ وی را مشاهده می‌کند که  با درهای باز بوده و وسایل آن رها شده است. ماشینی نیز دیده شده است که با سرعت فراوان در حال عبور از جاده بوده. هر چند هنوز خبر رسمی اعلام نشده است اما خانواده مظفرزادگان مفقودی و آدم‌ربایی وی را به نیروی انتظامی اطلاع داده‌اند. کارگاه شن و ماسه مظفرزادگان در 5 کیلومتری جاده گراش-لار و در پشت پلیس‌راه لارستان قرار دارد.

پیش از این در سال‌های اخیر سه مورد گروگان‌گیری گراشی‌ها رخ داده است که در هر سه مورد با پرداخت مبالغی به آدم‌ربایان، فرد ربوده شده آزاد شده است. در مورد نخست کودک ده ساله‌ای به نام سوزنده ربوده شده و به سیستان و بلوچستان منتقل شد. در مورد دوم نوه حاج محمدحسن حسنی در گراش ربوده شده که رباینده آن گراشی بود. آخرین ربوده شده حاج ابوالحسن حسنی بود که توسط اشرار داراب در شیراز ربوده شده و با پرداخت صد میلیون تومان در فروردین‌ماه 1387 آزاد شد.

گسترش پدیده آدم‌ربایی به عنوان یکی از جرایم حساس امنیتی می‌تواند باعث کاهش ضریب امنیت در منطقه گردد. عدم برخورد با آدم‌ربایان و ناتوانی نیروی‌های انتظامی و امنیتی در دستگیری ربایندگان نیز در بررسی عوامل افزایش این پدیده موثر است.

یادداشتی برای یک آرمان‌گرا

ژوئن 18, 2008 at 10:54 ب.ظ | In خودنوشت | 1 Comment
Tags: ,

یادداشت‌هایی از روزهای رفته-4

شاید این را بعد از دادگاه ابراهیم نبوی نوشته باشم. روزی از روزهای خدمت بسیار مکدس! سربازی

وقتی که یک آدم به این نتیجه رسید که دیگر آرزویی ندارد باید بمیرد آرزوها برای این است که ما را به پیش ببرد. در ادبیات کلاسیک ما هم عشق با وصال جور در نمی‌آمد اما حالا که عشق و وصال جور شده‌اند. آرزو برای مردن نیست آرزو فقط برای رفتن است. همین طور رفتن وقتی هم به آن رسیدی یک آرزو دیگر برای دوباره رفتن مثل همان هویجی که خر را در مسابقه اول می‌کند خودت یک آرزو را جلو رویت می‌گیری و همین طور می دوی به خاطر همین زیاد مهم نیست که به آرزویت برسی. خوب نشد هم عوضش کن. ولی خوب تا آخرین نفس(یا چیزی توی همین مایه‌ های حماسی) برای رسیدن به کاری که می‌ خواهی تلاش کن. چون کار دیگری نمی‌توانی بکنی نمی‌توانی که تمام وقت یک بیابان بنشینی همین طور تا …….مهم همین تا است به یک جا، زمان، حس، تفکر باید بروی. برو خوب برای اینکه راحتتری بروی و سرت گرم شود یک آرزو هم تعیین کن. خوب زیاد آرزوهایت گنده نباشد که خودت را به کشتن بدهی و اصل رفتن ول بشود این‌ها آرزو نیست اسمشان آرمان است و من یکی حوصله‌شان را ندارم. چون آرمان را احتمالا نمی‌شود عوض کرد. آدم خائن می‌شود من که خائن نیستم. من فقط می‌ خواهم زندگی کنم چون چاره دیگری ندارم.

در ستایش معمولی بودن

ژوئن 17, 2008 at 10:50 ق.ظ | In خودنوشت | No Comments
Tags: ,

از دفتر خاطرات روزهای رفته-3

یادداشتی برای کسی که قرار بود بیشتر فکر کند و نمی‌دانم هنوز فکر می‌کند یا نه. روزی از روزهای سال 1381

از این اصطلاح نسل سومی خوشم نمی‌آید. جوری شخصیت می‌دهد که از بقیه جدا می‌کندم. من هیچ فرقی با بقیه ندارم حال چون جوان هستم نباید برایم احترام قائل شوند تا شخصیتم خرد نشود یا چون دارم می‌نویسم از بقال سر کوچه بیشتر نمی‌دانم. حتی اگر بیشتر هم بدانم دلیلی ندارد که از او باارزش‌تر هستم. این سنگینی و سبکی نقش‌ها تا وقتی جاذبه‌ای نباشد معنی نمی‌دهد. اما این جاذبه هم مال زمین است یک شرایط خاص مثل شرایط نوشتار، وگرنه در یک حالت خلا یا یک شرایط خاص دیگر مثل شرایط اقتصادی. وزن‌ها و مکان‌ها تغییر می‌کند پس توقع نداشته باش یکی دیگر تو را درک کند چون شرایط اولیه او با تو فرق می‌کند ولی تو که فکر می‌کنی می‌دانی شرایط اولیه او فرق می‌کند باید بدانی هر دو تا این‌ها فقط یک قرارداد است. تمام این قراردادها را می شود به هم ریخت ولی خوب چرا؟ دوباره باید یک قرارداد‌های جدیدی نوشت و داد به آدم‌ها که اجرا کنند. قرارداد‌ها را قبول نکن ولی اصلا لزوم به رد آن‌ها هم نداری چون مجبوری یک چیز جدیدی بیاوری و بگویی این منم. تو هیچی نیستی تو مالی نیستی که برایت ارزش قائل بشوند. تو فقط خودتی خیلی هم آدم مهمی هستی اما برای خودت. هر کسی فقط برای خودش یک آدم مهمه. این را قبول کنی دیگر مهم نیست کلی متلک بارت کنند چون خیلی معمولی است که تو برای آدم‌های دیگر مهم نباشی.

فارسی زبانی عقیم، مقاله ای از دکتر باطنی

ژوئن 17, 2008 at 3:12 ق.ظ | In ادبیات | No Comments

این مقاله از سای بی‌بی‌سی کپی شده است. مقاله‌ای مهمی است که انگار در سال‌های پیش منتشر شده ولی فضایی برای گفتگو درباره آن نبوده است. چون بنگاه سخن‌پرانی انگلیس فــــیلــتر است آن را کپی کرده‌ام اصل  مقاله در بی‌بی سی هم می‌توانید بخوانید. هر چند مقاله طولانی است اما خواندن آن را شدیداً توصیه می‌کنم. همین طور جدیدترین مصاحبه او را در همان سایت هم می‌توانید بخوانی که معتقد است خط فارسی رانمی‌توان اصلاح کردد. این هم آثار دکتر باطنی مهترین آن یک دستور زبان بر اساس اصول زبان‌شناسی است.

Continue reading فارسی زبانی عقیم، مقاله ای از دکتر باطنی…

برگه‌ی بعد »

وبلاگ روی وردپرس.کام. | Theme: Pool by Borja Fernandez.
Entries and comments feeds.