یک تویت، شش پانوشت یک حکایت ده تگ

ژوئن 1, 2008 at 9:47 ب.ظ | In خودنوشت |
Tags: , , , , , , , ,

نوشته بود: حسن! هر کس هم بگوید عکس‌ها و فیلم‌ها جای بودن تو را نمی‌گیرد.
یا این طور چیزی نوشته بود.

پانوشت یک: خیلی وقت است از سرک کشیدن در زندگی دیگران دست کشیده‌ام.

پانوشت دو: محمود گفت: حالا حسن رفت خدمت یا نه؟

پانوشت سه: زن‌های امروز عوض شده‌اند و دل‌شان تنگ می‌شود. البته این هیچ اشکالی ندارد

پانوشت چهار : تویت می‌کنیم که فکر کنیم زنده‌ایم. این هم لینک http://twitter.com/gerash

پانوشت پنج: زندگی شاید همین باشد

پانوشت شش: رتبه پنج رشته مدیریت رسانه را در کنکور کارشناسی ارشد آورده‌ام. نمی‌دانم چه احساسی باید داشته باشم. لطفاً مرا راهنمایی کنید.

حکایت:

دیوانه نباید گفت. اما شهر ما چندتایی از آن آدم‌ها دارد که آدم‌هایی که فکر می‌کنند عاقلند خوششان می‌آید سربه سرشان بگذارند. یکبار یکی از این بنده خداها گیر چند جوان نَغل می‌افتد خلاصه آن جوان‌ها با او کارهایی می‌کنند نگفتنی. کار که به اوج می‌رسد می گوید:‌« نمی‌دانم خوشم می‌آید یا دستشویی دارم»

هنوز نظری داده نشده »

RSS برای دیدگاه‌های‌ این نوشته. آدرس دنبالک

دیدگاه‌تان را بنویسید:

XHTML: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>

وبلاگ روی وردپرس.کام. | Theme: Pool by Borja Fernandez.
Entries and comments feeds.