پدرم را دوست دارم

ژوئن 10, 2008 at 3:27 ق.ظ | In خودنوشت | Leave a Comment
Tags: , ,

اج علی خواجه‌پورپدرم حالا باید 60 و خرده‌ای سال داشته باشد و یا بیشتر ،باور کنید نمی‌دانم. پدر هیچ گاه در ذهن من پیر نیست. پدر 5 ساله رفته است دبی. پدر حرف نمی‌زند او فقط کار می‌کند و کار می‌کند. دمی می‌خوابد و دوباره کار می‌کند. ساعت 5 صبح کار می‌کند تا 12 شب، پدرم ماهی 1500 روپیه!‌در می‌آورد. پدرم سواد ندارد. پدرم هر دو ماه یک بار زنگ می‌زند به ما. پدرم ما را خیلی دوست دارد. ما هر یک ماه یکبار به پدرمان زنگ می‌زنیم. ما پدرماه را دوست داریم. پدرمان هر دو سال، سه ماه با ما زندگی می‌کند. او دلش می‌خواهد به امام رضا برود. ما امام رضا را دوست داریم. پدرم مسجد می‌رود. او کارمند دولت نیست ولی نماز می‌خواند و مسجد می‌رود. پدرم دوچرخه سوار می‌شود. پدرم ماشین راندن بلد نیست. او پنجاه سال در دبی زندگی کرده است. او پنجاه سال در دبی کار کرده است یا شاید بیشتر. من در دبی به دنیا آمده‌ام. پدرم تنب و بزرگ و کوچک را نمی‌شناسد. پدرم هر پنج سال باید جواز کار خود را تمدید کند. کسانی که بالای شصت سال سن داشته باشند جواز کارشان تمدید نمی‌شود. پدرم باید از شیخ نامه برای تمدید جواز داشته باشد. پدرم قناد است. من شیرینی دوست ندارم. پدرم شیرینی نمی‌خورد. پدرم نان می‌پزد. پدرم ایمیل ندارد. من نمی‌توانم پدرم را به flow کنم. خیلی‌ها در این شهر مثل پدر من هستند. خیلی‌ها پول دارند. خیلی‌ها خیلی پول ندارند. خیلی‌ها هیچی پول ندارند. پدرم فکر می‌کند همه چیزها کار خداست. من سعی می‌کنم پدرم را بفهمم. من پدرم را دوست دارم. من مادرم را که پدرم را دوست دارد دوست دارم. من درس خوانده‌ام که یاد بگیرم آدم‌ها را دوست داشته باشم. من می‌دانم دوست داشتن را خوب بلد نیستم این شباهت من و پدرم است.

پی‌نوشت: زنم را هم دوست دارم. او نیست و شاید برای او نوشته باشم.

No Comments Yet »

RSS برای دیدگاه‌های‌ این نوشته. آدرس دنبالک

دیدگاه‌تان را بنویسید:

XHTML: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <pre> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>

وبلاگ روی وردپرس.کام. | Theme: Pool by Borja Fernandez.
Entries and comments feeds.