یادداشتی برای یک آرمانگرا
ژوئن 18, 2008 at 10:54 ب.ظ | In خودنوشت |Tags: آرمانگرایی, اخلاق
یادداشتهایی از روزهای رفته-4
شاید این را بعد از دادگاه ابراهیم نبوی نوشته باشم. روزی از روزهای خدمت بسیار مکدس! سربازی
وقتی که یک آدم به این نتیجه رسید که دیگر آرزویی ندارد باید بمیرد آرزوها برای این است که ما را به پیش ببرد. در ادبیات کلاسیک ما هم عشق با وصال جور در نمیآمد اما حالا که عشق و وصال جور شدهاند. آرزو برای مردن نیست آرزو فقط برای رفتن است. همین طور رفتن وقتی هم به آن رسیدی یک آرزو دیگر برای دوباره رفتن مثل همان هویجی که خر را در مسابقه اول میکند خودت یک آرزو را جلو رویت میگیری و همین طور می دوی به خاطر همین زیاد مهم نیست که به آرزویت برسی. خوب نشد هم عوضش کن. ولی خوب تا آخرین نفس(یا چیزی توی همین مایه های حماسی) برای رسیدن به کاری که می خواهی تلاش کن. چون کار دیگری نمیتوانی بکنی نمیتوانی که تمام وقت یک بیابان بنشینی همین طور تا …….مهم همین تا است به یک جا، زمان، حس، تفکر باید بروی. برو خوب برای اینکه راحتتری بروی و سرت گرم شود یک آرزو هم تعیین کن. خوب زیاد آرزوهایت گنده نباشد که خودت را به کشتن بدهی و اصل رفتن ول بشود اینها آرزو نیست اسمشان آرمان است و من یکی حوصلهشان را ندارم. چون آرمان را احتمالا نمیشود عوض کرد. آدم خائن میشود من که خائن نیستم. من فقط می خواهم زندگی کنم چون چاره دیگری ندارم.
۱ دیدگاه »
RSS برای دیدگاههای این نوشته. آدرس دنبالک
دیدگاهتان را بنویسید:
وبلاگ روی وردپرس.کام. | Theme: Pool by Borja Fernandez.
Entries and comments feeds.
سلام
همش جالب بود ولي اين دو قسمت بيشتر جلوه مي كرد:
1.”وقتی که یک آدم به این نتیجه رسید که دیگر آرزویی ندارد باید بمیرد.”
2..”آدم خائن میشود من که خائن نیست.”
دیدگاه با محمد امين — ژوئن 19, 2008 #