فردا دوباره به ملاقات مرگ میروم
ژوئن 25, 2008 at 1:24 ق.ظ | In خودنوشت |Tags: مهدی یحییپور, مرگ
هیچ وقت از مرگ نترسیدهام. ولی دست و دلم را از آن دور نگه داشتهام. مرگ بخشی از زندگی بوده که گاه گذرمان به آن میافتد. گاه جانمان را خراش میدهد و گاهی شادمان میکند که این مرده ما نیستیم.
نمیدانم این جمله از کیست« در هر مراسم تشیع جنازه، ما مرگ خود را تمرین میکنیم.» فردا یک تشیع جنازه است. باید اندوهگین باشم. باید تلخی را به جان بخرم و باید اشک بریزم. باید دوباره مرگ را تجربه کنم.
بیست روز پیش گفتند سوخته است. در سرزمینی نه چندان دور در امارات، وقتی داشته روغن را در ظرفی میریخته روغن آتش گرفته است و سوخته است. بیست روز پیش، و این بیست روز خانواده در آتش بود من گیج بودم. مرگ را درک میکردم ولی مرگ سخت همیشه برایم دور بوده است. مرگ باید آنی باشد و تمام.
او مرده است و فردا در یک تابوت یخ زده بدرقهاش میکنیم. هیچ وقت نخواستم به چهرهی مرگ خیره شوم. نمیخواهم مرگ یک تصویر ثابت یک انسان برایم باشد. مرگ یک مفهوم است. یکی دوباری که در روزگار سربازی به چهرهی مقتولانی نگاه انداختم که بدن تکه شدهشان زیر دستهای پزشک قانونی قصابی میشد. مرگ چیزی بود برای فهمیدن مرگ یک چیز آنی بود.
فردا باید همان کار سخت را انجام دهم. باید به چهرههای اندوهناک هنوز زنده خیره شوم. کسانی که انگار از زنده بودن خجالت میکشند. کسانی که نمیخواهند به چهره دیگران نظاره کنند. فردا دوربین را برمیدارم و انعکاس مرگ را در چهرهها از پشت لنز خواهم دید.
چون همیشه فکر میکنی این مرگ در بدترین زمان ممکن اتفاق افتاده است. برای مادرم بیش از همه اندوهگینم.
این را بخوانید از روزگاری شاعری و سروده شده در اندوهی دیگر، شاید فردا شعری باشد شعر بیاید که تسکین باشد:
سوگ
با همين پيراهن معمولي
با همين دمپاييها كه رفتنِ تا مرگ را از من دريغ نميكنند
با همين چشمها كه تو را قاب كرده
شنيدم
مثل تمام آن وقتي كه يكي ميميرد
باورم نشده هنوز كه نيستي ديگر
روي اين قالي ها
كنار اين پنجرهها
پشت اين عينكها
و من بيتو هنوز بايد زندگي كنم
با صداي اين قاشق ها
با طنين اين گوشيها
با تسلاي اين مردهها
باورم نشده هنوز كه رفتهاي
بيبليط
بي من
به اين سفر آخرين
و پشت سرت آنقدر آب ريختهاند
كه پيراهني نپوشيدهاي
وسنگ تو خود شيشه است.
حالاكهخاك باغچه بوي تو را ميدهد
يادم ميآيد
بارها گفتم برايات گلدان بياورم
كه خاطرههاي كوچكمان را در آن بكاريم
دير است
گفتم بگويم چشمهايت را ببند
تا از تمام آنچه بوده و نبوده بگويم
دير است
حتي براي گريستن
دير است
براي با تو مردن
دير است
و كاش كسي به من بگويد :
«غم آخرتان باشد.»
گراش 12 شهریور 79
و این هم شعر دیگری در اندوهی دیگر در روزهای از روزهای زمستان 79 نوشته شده
حرکت
رفت
تمام شد
نقطه
تا گورستان
نقطه
توي اين سطر بود كه بايد گريه باشد
نميشود
نقطه
سر خط خبري نيست كه
برويم
2 دیدگاه »
RSS برای دیدگاههای این نوشته. آدرس دنبالک
دیدگاهتان را بنویسید:
وبلاگ روی وردپرس.کام. | Theme: Pool by Borja Fernandez.
Entries and comments feeds.
مرگ پايان كبوتر نيست…
مصيبت وارده را به شما و خانواده محترمتان تسلين عرض مي كنم.
دیدگاه با عزيز نوبهار — ژوئن 25, 2008 #
منم ازین راه دور به خودت و خونواده ت تسلیت میگم
دیدگاه با یوسف — ژوئن 26, 2008 #