چالش‌هاي مهدويت و برق

جولای 31, 2008 at 1:44 ب.ظ | In خودنوشت | 1 Comment
Tags: , ,

هر سال به نيمه‌شعبان نزديك مي‌شويم. خيابان‌ها را چراغاني مي‌كنند. هميشه اين سوال را داشتم كه پول اين چراغاني‌ها از كجا مي‌آيد چون معمولاً لامپ‌ها را مستقيم به پايه‌هاي وصل برق مي‌كنند. احتمالاً در همان آمار 15 درصدي تلفات شبكه بخشي هم به اين چراغاني‌هاي مناسبتي اختصاص دارد. البته من از آيين نيمه‌شعبان خيلي خوشم مي‌آيد چون تنها جشن مذهبي است كه به شكل مردمي و خودجوش برگزار می‌شده و سابقه زیادی هم دارد. مردم هم برای این جشن واقعاً مایه می‌گذارند. یادم است بچه‌ها سال‌های قبل چند روزی قبل از شعبان یعنی در نزدیکی این روزهایی که در آن هستیم به در تک‌تک خانه‌های محله  می‌رفتند و از آن‌ها قالیچه و پارچه و پول می‌گرفتند و مسجدها برای این روزها کری خاص خودشان را داشتند. اما کم‌کم حکومت دارد این جشن را هم مصادره می‌کند. به ویژه همین دولت آخری

در هر مناسبت برسيم به ويژه در ايام شعبانيه اولين خبر تلويزيون نشان دادن لامپ‌هاي 100 واتي است كه با آن خيابان را تزيين كرده‌اند. و خبر از جشن و سرور و شادي در تمام كشور. بعد هم يكي دو خبر متفرقه و اين گونه روز تعطيل خبرها به ته مي‌رسد.

اين مساله آذين خيابان‌ها با حضور دولت جديد كه ادعاي مهدويت سفت و سختي هم دارد تشديد شده است. اما امسال مساله با يك پارادوكس روبه‌رو شده است. مردم از كمبود برق ذله هستند و دولت هم تنها توصيه‌اي كه دارد اين است كه «جون نه‌نه‌تون برق كمتر مصرف كنيد» و «هر كي برق زياد مصرف كنه خره» و اين جور شعارها

حالا اين دو تا را بگذاريد كنار هم. جوانان غيور كه از پايه‌ها بالا مي‌روند كه لامپ‌هاي پرمصرف را به شكل كيلويي و رشته‌ايي نصب كنند تاكنون كه با تذكري از سوي ادارات محترم برق روبه‌رو نشده‌اند. حالا اگر از پول برق بگذريم كه بي‌خيال، كمبود برق را چه كار كنيم. مطمئناً چند روز ديگر كه شعبان شروع شود و اين لامپ‌ها روشن شود. اين پارادوكس و چالش ذهنی بچه دبستاني‌ها را هم مالش خواهد داد. كه اين فرهنگ مصرف و اين جور چيزها كه مي‌گويند پس به چه دردي مي‌خورد. و آيا اصلاً شيوه‌اي ديگر براي عرض ارادت وجود ندارد.

این موقعیت یک موقعیت تازه نیست همیشه حکومت‌های آرمان‌گرا در دو راهی آرمان و واقعیت گیر می‌کنند. یعنی خودشان جوگیر شعارهایی می‌شوند که داده‌اند. تراکم ارزش‌ها باعث تداخل آن‌ها می‌شود و واقعیت رویه انعطاف‌ناپذیر خودش را نشان می‌دهد. به آن بچه مسلمان چه جوابی می‌دهید اگر بگوید: « حضرت حجت ارزش‌اش را دارد که مردم چند ساعتی خاموشی بکشند.» وو جواب آن بچه مردم چه می‌دهید که می‌گوید: «این‌ها خودشان که حرف خودشان را گوش نمی‌کنند. چرا ما باید به حرف آن‌ها گوش کنیم.» و هزار حرف دیگر مردم. این چالش‌ها که ذهن‌ها را دچار اعوجاج می‌کند.

در شهرما كه اين لامپ‌ها را زده‌اند و شهر قرار است فرقي با  سال‌هاي گذشته نداشته باشد.

برنامه‌ خاموشي‌هاي استان فارس را ببنید

آيا مي‌شود انيگونه موتن را خاوند.

جولای 28, 2008 at 10:23 ق.ظ | In دم نوشت | 1 Comment
Tags:

چناچنه به طور رومزره به زبان فارسي صبحت مي کيند، با کمي تلاش خاوهيد تواسنت اين نوتشه را بخاونيد. در داشنگاه کبمريج انگلتسان تقحيقي روي روش خوادنه شدن کملات در مغز اجنام شده است که مخشص مي کند که مغز انسان تهنا حروف اتبدا و اتنها ي کلمات را پدرازش کرده و کمله را مي خاوند .به هيمن دليل است که با وجود به هم ريتخگي اين نوتشه شما تواسنتيد آن را بخاونيد.

اين يك هفته گرفتار شماره تازه صحبت نو و حواشي آن بودم. حالا كار اين شماره به سرانجام رسيده و تا پنجشنبه كه برويم لار براي نشست ادبي آفتاب فرصتي است براي نفس كشيدن. گفتم بد نيست به يك ميسج از پيامبر ياهو دعوت‌تان كنم.

داستان

جولای 16, 2008 at 3:38 ب.ظ | In ادبیات, خودنوشت | No Comments
Tags:

آیا لازم است تکرار کنم که این یک داستان است.  شست پا در واقعیت دارد و به تمامی در خیال قد کشیده است

ناتوردشت در کافه پیانو

جولای 12, 2008 at 10:07 ب.ظ | In کتاب | 4 Comments
Tags: , , ,

بله فرهاد جعفری درست می‌گوید در همه کتاب‌ها یک جمله است که با خواندن آن همه‌چیز دست آدم می‌آید. البته ممکن است این جمله توی کتاب نباشد ممکن است این جمله نام ناشر کتاب، نام ویراستار باشد و یا مثل «کافه پیانو» تقدیم‌نامه اول کتاب به تو بگوید باید انتظار چه چیزی را داشته باشی «این کتاب را پیشکش می‌‌کنم به خواهرم فریبا و همین‌طور به هولدن کالفیلد عزیز» کمی که پیش می‌روی می‌بینی با یک هولدن کالفیلد روبه‌رو شده‌ای که بزرگ شده است. زن و بچه دارد و دغدغه‌های کوچک و بزرگ که برای فهمیدن‌اش دلیل‌هایی می‌آورد که مجبوری قبول کنی.

کافه پیانو «نمایش واقعیت» است نمایش نه به معنی نشان دادن بلکه به معنی بازنمایی کردن این بازنمایی واقعیت از زاویه‌ دید روایی‌ایی اتفاق می‌افتد که شباهت فراوانی به فرهاد جعفری نویسنده دارد. او دارد دنیا را می‌بیند و ما را دعوت می‌کند که از نگاه او دنیای ببنیم نگاهی با دو عنصر عشق و نکبت شاید قوت این نگاه هولدنی در این است که موضع دارد، آدم‌ها و وقایع در او تاثیر می‌گذارد و همین باعث عمق یافتن نگاه می‌شود. در فصل‌های ابتدایی هر فصل ورق زدن یک شخصیت انسانی است و موضع گرفتن درباره او بی هیچ واهمه.

رمان «کافه پیانو» رمان بازتاب‌هاست. شخصیت‌ها کمتر در حال مصرف فرهنگی نیستند. مستقیماً در داستان به سینما نمی‌روند، کتاب نمی‌خوانند اما جابه‌جا برای درک و شناخت آدم‌ها و موقعیت‌ها داستان ما را به متن‌های دیگر ارجاع می‌دهد و از این ارجاع‌های متوالی به واقعیت و واقعیت هنری و واقعیت خود داستان ابایی ندارد. جهانی که ساخته می‌شود و شخصیت‌ها پرتوهای کج و معوجی هستند که در ذهن شخصیت اصلی ساخته شده‌اند و هر کدام با توجه به عشق و نکبتی که در ذهن او می‌آفرییند در داستان حضور دارند. نویسنده شما را به یک بازی دعوت می‌کند که در آن واقعی بودن به نمایش گذاشته شده است.

این سوال وجود دارد که آیا «تک جمله‌های محشر» می‌تواند یک داستان را نجات دهد. اگر شما از آن آدم‌هایی باشید که داستان را برای کشتن و عاشق شدن می‌خوانید این تک جمله‌ها کمک زیاد به شما نمی‌کند. «کافه پیانو» به سنت ادبی خود پایبند است و حادثه در آن در درون و بین خود و خویش اتفاق می‌افتد. شاید چیزهای کوچکی که نکبت و عشق را برای فرهاد می‌‌آفرید همان چیزهای مورد عشق و نفرت برای شما نباشد، من و تو هم خیلی وقت‌ها آن حال به هم‌خوردگی از چیزها و یا ترکیدن از هیجان و شور به خاطر چیزی تجربه کرده‌ایم به آن که به کلمه در بیاید. تک جمله‌های کتاب برای من داستان را نجات داد برای شما را نمی‌دانم.

به نظر می‌رسد که فرهاد جعفری قصد دارد همین‌طور سلینجری بماند چون خواندم که رمانی بعدی او هم با همین شخصیت‌های کافه پیانو است که این بار در قطاری با هم همسفرند. اما آنچه به من چسبید فصل «فقط مثل خود اسپرسو؛ فقط بخار نمی‌کنم» بود که رونوشتی از فصل فصل سیزده ناتوردشت است. آنجا که هولدن سرانجام نمی‌تواند در آن اتاق خفه هتل کاری بکند.

گذشته از کتاب کافه پیانو که امروزها زیاد از آن می‌خوانیم. فرهاد جعفری یک کمی آشنا‌تر است. در همان روزگار روزنامه‌خوانی که گفتم او نشریه یک هفتم را در می‌آورد که نشریه متفاوتی بود. فکر کنم فقط یک نسخه از آن به گراش می‌آمد که سهم من بود. مجبور شدم مشترک شوم اما عمر یک هفتم کوتاه بود و پول من پیش فرهادخان ماند. برایش نامه نوشتم و قرار شد چند کتاب به سلیقه خودش برایم بفرستد که نمی‌دانم برایم فرستاد یا نه. خلاصه من هنوز فکر می‌کنم از فرهاد جعفری یک کتاب طلبکارم که اگر روزی گذرش اینجا افتاد دلم می‌خواهد ببیند و یک کافه پیانو دیگر با امضا خودش برایم بفرستد.

هر چند که قانون کپی‌رایت است و این جور حرف‌ها اول خواندن ورودی کافه حتماً خیلی‌ها را علاقه‌مند به خواندن این کتاب می‌کند.

ورودی کافه فرهاد جعفری

هیچ وقتِ خدا یک چیز واقعی را؛ حالا هرچه که می‌خواهد باشد، پشت یک ظاهر دروغین پنهان نکرده‌ام. یعنی یاد نگرفته‌ام عکس چیزی باشم که هستم. یا به چیزی تظاهر کنم که به بعضی آدم‌ها منزلت معنوی می‌دهد. از این منرلت‌های معنویِ دروغینی که خوب به‌شان دقیق شوی؛ تصنعی بودن‌شان پیداست.

پس بی هیچ تکلّفی، به‌تان می‌گویم و برایم اهمیتی ندارد که تا چه حد ممکن است ازش برداشت نادرستی داشته باشید. اعتراف می‌کنم که حالم دارد از بیشتر چیزها به هم می‌خورد و قبل از همه، از خودم.

از این که شش هفت سال آزگار نتوانسته‌ام یک دست کت و شلوار تازه بخرم که وقتی می‌پوشمش، آن قدر بهم شخصیت بدهد که فکر کنم باید یک کاری بکنم. وگرنه پدر و قیمتِ کت و شلوار به این قشنگی را ندانسته‌ام.

و هیچ سالی توی همه‌ی این سال‌ها نبوده است که دو جفت کفش، با هم داشته‌ باشم که یک جفت‌شان؛ همیشه واکس خورده و تمیز باشد. که وقتی پایم می‌کنم؛ حس کنم باید باید قدم بزرگی بردارم وگرنه حق مطلب را درباره‌ی کفشِ به این قشنگی ادا نکرده‌ام . و هیچ پیراهنی هم نداشته‌ام که وقتی دکمه‌هایش را یکی‌یکی،‌روبه‌روی آینه می‌بندم؛ با خودم فکر کنم لعنتی از آن پیراهن‌هاست که وقتی تنت می‌کنی، بهت تکلیف می‌کند که زودباش، بجنب. یک کاری بکن.

و همیشه خدا هم از این جوراب‌های «سه جفت هزارتومن» پایم کرده‌ام که پای آدم بدجوری توی‌شان احساس سبکی و جلفی می‌کند و اعتماد‌به‌نفس را از آدم می‌گیرد. طوری که هر بار به‌شان نگاه می‌کنی؛ به خودت می‌گویی نه. با این پاپوش‌ها، همان بهتر که سرت توی لاک خودت باشد.

ریشم را همه‌ی این مدت؛ با این تیغ‌های «سه بسته پنج‌تایی هزارتومنِ» کُره‌ای اصلاح کرده‌ام. و هر وقت کشیده‌ام‌شان روی پوست صورتم، و بعد که نگاهی توی آینه انداخته‌ام؛ به خودم گفته‌ام یادش به‌خیر. ژیلت چه اعتماد به نفسی بهت می‌داد.

کافه را باز کرده‌ام، برای این که با درآمدش بتوانم یک دو دست کت و شلوار تازه بخرم که تویش احساس هویت کنم. دو جفت کفش تَختِ چرم بخرم که وقتی می‌پوشم‌شان؛ فکر کنم حالا هر چی. اما باید یک قدمی بردارم. پیراهنی بخرم که وقتی دکمه‌هایش را می‌بندم؛ فکر کنم یک چیز دیگر هم جور شد برای این که تکانی به خودم و دور و برم بدهم.

از این جوراب‌ها بپوشم که اصلاً گران نیست، اما پای آدم تویش احساس سبکی نمی‌کند و می‌تواند قدم‌های بلندی بردارد. ریشم را هم بتوانم با مَچ‌تری اصلاح کنم. و البته بتوانم مهریه‌ی پری‌سیما را هم جُفت و جور کنم که برود پی کار و زندگی‌اش از تحقیر کردنم دست بردارد.

این همه حرف زدم برای این که به‌تان بگویم: لباس‌ها این قدر مهم‌اند توی بودن و توی «چگونه بودن‌»مان. و اگر می‌بینید کسی کار بزرگی نمی‌کند برای این است که یا لباسی ندارد که بهش تکلیف کند؛ یا اساساً، آدم کوچکی‌ست.

پانوشت‌های خودم:

- سرانجام از مجید حاجیان اولین ناتوردشتم را پس گرفتم.

- یک قانون من درآوردی است که می‌گوید اگر از چیزی خوشت آمد مال توست حالا چون از این کافه پیانو خوشم آمده حق دارم فصل اول‌اش را بزنم.

- مردها پیر نمی‌شوند. پیرمرد می‌شوند.

توبره

جولای 9, 2008 at 10:28 ب.ظ | In خودنوشت | No Comments
Tags: ,

یادم باشد این روزها هیچ غلطی نمی‌کنم و هر چه هست دارم از توبره روزهای گذشته می‌خورم و نشخوار می‌کنم.

حسین یعقوبی، که از هیچ خنده می‌سازد

جولای 7, 2008 at 1:41 ق.ظ | In خودنوشت, کتاب | 1 Comment
Tags: , ,

روزگاری که یک مجله را که می‌خریدم از ته به سر می‌خواندم و حتی آگهی‌ها را نخوانده نمی‌گذاشتم. دو نویسنده بودند که در هر ورق پاره‌ای چیزی نوشته بودند باید می‌خواندم. حسین یعقوبی و سید ابراهیم نبوی، نبوی را تقریباً همه روزنامه‌خوانان سال‌های طلایی مطبوعات می‌شناختند ولی حسین یعقوبی کمتر شناخته شده بود. هر دو را در مهر شناختم. مهر را حوزه هنری منتشر می کرد و سردبیر آن میرفتاح بود که گروهی نویسنده مشنگ باحال را جمع و جور کرده بود و به هرکدام یک صفحه داده بود تا هر چه دل تنگ‌شان می‌خواهد بنویسند. حسین یعقوبی در آنجا قوانین مورفی را می‌نوشت که کشف جالبی بود. بعد هم یک ستون راه انداخت به نام پاسخگویی به نامه‌های رسیده و به نامه‌های لئوناردو دی‌کاپریو و آل‌پاچینو و این جور آدم‌ها جواب می‌داد.
در دانستنی‌ها که تنها سه شماره دوام آورد حسین یعقوبی و سید ابراهیم نبوی یک طوفان کوچک راه انداخته‌اند ولی دانستنی‌ها به فاک فنا رفت. نبوی از ایران رفت و حسین یعقوبی سر و کله‌اش در چلچراغ گاه وبی‌گاه پیدا می‌شد و می‌شود این روزها هم گاهی در چلچراغ می‌نویسد و جایی دیگر را نمی‌دانم. فکر می‌کنم لیسانس مترجمی داشت اگر اشتباه نکرده باشم.
حسین یعقوبی شیوه ساده‌ای برای طنزنویسی دارد. او نقیضه می‌نویسد یک متن ساده به او بدهید تا از کوچکترین نکته‌های آن برای مسخره کردن استفاده کند. همان شیوه طنزی که در جمع‌های دوستانه و جوانانه عمل می‌شود او می‌تواند به تنهایی انجام دهد. یادم می‌آید در چلچراغ صفحه‌ای زد و از خبرهای سینمایی مسخره کرد، آنقدر این خبرها را مطابق اصل کار کرده بود که چند نفری نامه نوشتند و از این که فلان بازیگر مرده است ابزار تاسف کردند.
حسین یعقوبی از جای دیگری هم بخشی از خاطره جمعی ماست. او کتابی دارد به نام «نشان پنجم حماقت» این کتاب مجموعه‌ای از کلمات قصار طنزآمیز است فکر می‌کنم من و دوستانم حداقل 50 جلد از این کتاب را خریده باشیم. (از این نظر حسین یعقوبی به ما مدیون است) این کتاب، کتاب بالینی ما بود و به عنوان «انجیل کس‌خل‌ها» مفتخر شده بود. با وجود عنوان به ظاهر توهین‌آمیز آن، هر کسی که عروسی می‌کرد یک جلد از نشان پنج حماقت را هدیه می‌گرفت. روی صفجه اول آن را هم تمام اهداکنندگان امضا می‌کردند.
هر کسی از بچه‌ها در کتاب خودش به جملات برگزیده ستاره داده بود و هر از گاهی که دلش تنگ می‌شد می‌رفت و کمی موعظه می‌خواند. جمله‌هایی که می‌توانست نگاه تو را به دنیا عوض کند. در اولین سفر نمایشگاه کتاب ده نسخه‌ای نشان پنجم حماقت خریدیم و به همکلاسی‌های مسعود غفوری فروختیم.
امسال که به نمایشگاه رفتم دو کتاب تازه از حسین یعقوبی گرفتم. هر چند دیگر آن حال روزگار گذشته را نداشت ولی خوب می‌توانست کمی درجه نوستالژیا را تنظیم کنند. در این هفته کتاب تاریخ بشر از کج بیل تا هات‌میل را خواندم. طنز زیادی نداشت ولی مرور کوتاهی بود بر تاریخ جهان و البته تقلیدی از چنین کنند بزرگان ویل کاپی که نجف دریابندری ترجمه محشری از آن دارد.
اگر در سن 17 تا 22 سال هستید خواندن این کتاب را توصیه می‌کنم که بخوانید. حال داشتم گزیده نشان پنجم حماقت که روزگاری سعید توکلی تایپ کرده برای‌تان می‌گذارم. در ضمن در ادامه نشان پنجم حماقت، حسین یعقوبی نشان نخست بلاهت را هم منتشر کرده است که در نوبت خواندن گذاشته‌ام.
می‌خواستم بیشتر از حسین یعقوبی بنویسم که در نوشته‌هایش آدم باحالی به نظر می‌رسد ولی فکر می‌کنم او هم این روزها حال و دماغ خندیدن ندارد این را می‌شود از صفحه «نشان پنج حماقت» در مجله چلچراغ دید. حسین یعقوبی از سوختگان نسل طلایی مطبوعات است. اگر روزی دوباره فضایی باشد شاید او طنزنویس بزرگ‌تری بشود.

تاریخ بشر از کج بیل تا هات میل/ ترجمه حسین یعقوبی/ روزنه/ چاپ اول 83/ 2950 تومان

حسین یعقوبی در گودریدز

تیزر فیلم حرکت اول

جولای 6, 2008 at 2:04 ب.ظ | In فیلم, گراش | 2 Comments
Tags: ,

فیلم حرکت اول را به عنوان اولین فیلم هالیوودی سینمای ایران دارند تبلیغ می‌کنند. اگر یادتان باشد سال گذشته یک گروه فیلمبرداری به گراش آمدند و چند روزی مشغول فیلمبرداری بودند. فرهادنجفی کارگردان آن کار بود. البته کار فیلم حرکت اول مدتی خوابید و بعد تهیه‌کننده آن عوض شد و برادران شایسته از تهیه‌کنندگان نامدار جریان بدنه سینما کار را در دست گرفتند. بعد از مدت‌ها مثل این کار سروسامانی گرفته است و تیزر آن هم آماده شده است. سر و شکل تیزر قابل قبول است اما بازیگران چیز دندان‌گیری نیست که بشود گفت فیلم جالبی خواهد شد. باید منتظر جلوه‌های سینمایی کار بود که چه طور از آب در می‌آید.

اما اگر کمی کیهانی‌تر برخورد کنیم کارگردان فیلم یعنی فرهاد نجفی پسر برادر دکتر نجفی است که تیم تبلیغاتی علی‌اصغر را در تهران برای انتخابات مجلس رهبری می‌کرد. این هم برای ارتباط پیدا کردن این نوشته با لارستان.

تیزر را در یوتیوپ قرار داده‌ام که ببنید اگر اینترنت‌تان نکشید به من میل بزنید تا برای‌تان ایمیل کنم.

 

این هم لینک مستقیم به خود یوتیوپ

کارگردان:  فرهاد نجفي

بازيگران: الناز شاكردوست، ليلا اوتادي، پوريا پورسرخ، تيرداد كيائي، علي صادقي، مجيد مشيري، بهمن دان،‌كيانوش گرامي ، مهدي صفائي، مهراج محمدي،‌پرويز شفيع زاده،‌مهرداد نقيبي، سيد ابراهيم بحرالعلومي، مهرداد نيكنام، آرزو پرو وصال، ‌ليلا جهانديده، پريا عطائي،‌علي نيكو و بازيگر خردسال پرهام فلاح

………………………………………………

ديگر عوامل و توضیحات بیشتر:

فيلمنامه: فرهاد نجفي، پيمان عباسي،
تهيه‌كننده: مرتضي شايسته
مدير فيلمبرداري: عليرضا رجائي‌مقدم
تدوين: فرهاد نجفي
موسيقي: امير توسلي
طراح صحنه و لباس: آيدين ظريف
طراح چهره‌پردازي: مسعود ولدبيگي
مدير توليد: هادي انباردار
صدابردار: اميرحسين رسولي
جلوه‌هاي ويژه كامپيوتري: فرهاد نجفي
عكاس: محسن بيگلري
به سفارش: موسسه رسانه‌هاي تصويري
محصول: هدايت فيلم
شروع فيلمبرداري: 4 اسفند 1386 (تهران)
پايان فيلمبرداري: 4 ارديبهشت 1387 (جزيره كيش)

………………………………………………

خلاصه داستان: معتمدي، خلافكار بزرگ، بر اثر اختلاف، شريك خود روشن را، در خارج از كشور به قتل رسانده و براي به‌دست آوردن اموال او و با هويت جعلي وارد ايران مي‌شود. پليس كه در جريان اين ماجرا قرار گرفته درصدد پيدا كردن مخفيگاه معتمدي و دستگيري او برمي‌آيد. از طرفي ديگر سارا كه نوه روشن است تصميم مي‌گيرد با همكاري دوستان خود به نام‌هاي آناهيتا، سام، فرهاد و كيوان ضمن گرفتن انتقام از معتمدي اموال مسروقه پدر بزرگ خود را پس بگيرد.

………………………………………………

يادداشت: «حركت اول» يك پروژه اكشن با جلوه‌هاي خاص است كه از تروكاژهاي ويژه كامپوتري در آن استفاده مي‌شود. اين كار اولين تجربه كارگرداني «فرهاد نجفي» بوده و براي توليد و ساخت اين فيلم از عوامل طراز اول و حرفه‌اي و بازيگران سرشناس و موفق سينماي ايران استفاده شده است.
بخش‌هايي از فيلم با جلوه‌هاي ويژه كامپيوتري همراه است كه تدوين آن را پس از انجام كارهاي مربوط به جلوه‌هاي ويژه، فرهاد نجفي به تنهايي انجام مي‌دهد.
«مرتضي شايسته» تهيه‌كننده «حركت اول» درباره اين فيلم گفت: من اميد زيادي به اين فيلم دارم و «حركت اول» در ژانر اكشن فيلمي نمونه و جديد است كه تا به حال همانند آن را در سينماي ايران نداشته‌ايم.

………………………………………………

سال ساخت: 1387

برق کلاً رفت

جولای 3, 2008 at 12:41 ب.ظ | In گراش | 1 Comment
Tags:

هر چند تهران هستم ولی تنها خبری که از گراش می شنوم خبر بی برقی است. مثل این که شبکه برق بخشی از شهر کلاً به هم ریخته است و بیشتر از 26 ساعت است که برق دارد دالی موشه بازی می کند و مثل شاپرک می ره و برمی گرده. می خواستم خبری بنویسم و بدهم یکی از این خبرگزاری ها که کار کنند (البته اگر به تریج قبای جایی برنخورد و نشود تشویش اذهان عمومی) اما شماره هیچ مسئولی در گراش روشن نیست فکر نکنم دکل های مخابرات هم سوخته باشد. اما انگار وضع جوری است که یا شماره های شان کلاً مشغول است یا این که پاسخی برای دادن ندارند.
همان طور که قبلاً نوشتم امسال اینقدر آه و ناله کرده اند و آنقدر مشکلات ریز و درشت است که آدم سه نقطه چین و این جور چیزها

سی سالگی در تهران

جولای 3, 2008 at 12:29 ب.ظ | In خودنوشت | No Comments
Tags: ,

هواپیما که برخاست خاک قهوه ای رنگ زیرپایم بود و شاید باید عادت کنم دوباره در سفر بودن را. مهرآباد و بعد هم جایی به نام سعادت اباد که مهمان دو محمد دیگر هستم. روی سرامیک گرم پا را قلقلک می داد. به پارک سعادت آباد رفتیم و شبی که به شطرنج گذشت.

دانشکده خلوت صدا و سیما و بعد چند ساعتی در صدا مهمان صادق و دوستان اش بودم. بلقیس سلیمانی را دیدم, واجب شد دو کتاب دیگری که از او گرفته ام را بخوانم. یادم آمد چقدر کتاب نخوانده دارم. بلقیس سلیمانی کرمانی بود و آرام. فرصتی پیش آمد شاید دعوت اش کنیم گراش. برادر میرشکاکا معروف هم آنجا بود با شور و هیجان بی پایانی از روزگار آموزشی اش در پادگان اباده گفت. چند اشنا دیگر چون امیری اسفندقه نیز در آن فرصت چند ساعته دیده شد.

شب را مهمان یا بهتر بگویم جل مصطفی جباری بودیم. همان که با عنوان ژان والژان نواب این شماره مصاحبه اش را کار کرده بودیم. یک روز در آستانه سی سالگی در تهران این گونه گذشت.

گروگان‌گیری به خیر گذشت

جولای 1, 2008 at 12:59 ق.ظ | In صحبت نو, گراش | 2 Comments
Tags:

رضا مظفری که خبر ربوده شدن او را روز پنجشنبه هفته گذشته منتشر کردیم به خانه بازگشت.

گفته می‌شود در طی یک سری پیگیری‌ها و حوادث او از دست ربایندگان خود فرار کرده است و با خانواده خود تماس گرفته است. بعد از یک روز حضور در شیراز، مظفرزادگان در تاریخ دوشنبه 10 تیرماه به گراش برگشت.

به دنبال خبر تکمیلی و گزارش از این حادثه هستم که سیدعلی مجلسی باید آن را تهیه کند. تیتر شماره قبل صحبت نو با عنوان «گراش بهشت آدم‌ربایان» بازخورد دوگانه‌ای داشت. عده‌ای از آن خوششان آمده بود و برخی آن را تحریک‌آمیز خوانده بودند. خوب تیتر عمداً به گونه‌ای بود که حساسیت موضوع بیشتر احساس شود و پیگیری بیشتری انجام شود که شاید کمی هم در تشدید پیگیری موثر بوده است. از جمله کسانی کسانی که کمی روی تیتر گیر داشت. سرگرد براتی فرمانده انتظامی بخش گراش بود.

البته این چند روز وضع خبر آدم‌ربایی مشخص نبود و هر کسی چیزی می‌گفت ولی جالب این بود که در عرض چند ساعت خبر ربوده شدن و یا پیدا شدن به سرعت منتشر شد و از هرکسی می‌پرسیدی خبر داشت. این کار ما خبرنگارها را سخت‌تر می‌کند.

وبلاگ روی وردپرس.کام. | Theme: Pool by Borja Fernandez.
Entries and comments feeds.