ناتوردشت در کافه پیانو

جولای 12, 2008 at 10:07 ب.ظ | In کتاب |
Tags: , , ,

بله فرهاد جعفری درست می‌گوید در همه کتاب‌ها یک جمله است که با خواندن آن همه‌چیز دست آدم می‌آید. البته ممکن است این جمله توی کتاب نباشد ممکن است این جمله نام ناشر کتاب، نام ویراستار باشد و یا مثل «کافه پیانو» تقدیم‌نامه اول کتاب به تو بگوید باید انتظار چه چیزی را داشته باشی «این کتاب را پیشکش می‌‌کنم به خواهرم فریبا و همین‌طور به هولدن کالفیلد عزیز» کمی که پیش می‌روی می‌بینی با یک هولدن کالفیلد روبه‌رو شده‌ای که بزرگ شده است. زن و بچه دارد و دغدغه‌های کوچک و بزرگ که برای فهمیدن‌اش دلیل‌هایی می‌آورد که مجبوری قبول کنی.

کافه پیانو «نمایش واقعیت» است نمایش نه به معنی نشان دادن بلکه به معنی بازنمایی کردن این بازنمایی واقعیت از زاویه‌ دید روایی‌ایی اتفاق می‌افتد که شباهت فراوانی به فرهاد جعفری نویسنده دارد. او دارد دنیا را می‌بیند و ما را دعوت می‌کند که از نگاه او دنیای ببنیم نگاهی با دو عنصر عشق و نکبت شاید قوت این نگاه هولدنی در این است که موضع دارد، آدم‌ها و وقایع در او تاثیر می‌گذارد و همین باعث عمق یافتن نگاه می‌شود. در فصل‌های ابتدایی هر فصل ورق زدن یک شخصیت انسانی است و موضع گرفتن درباره او بی هیچ واهمه.

رمان «کافه پیانو» رمان بازتاب‌هاست. شخصیت‌ها کمتر در حال مصرف فرهنگی نیستند. مستقیماً در داستان به سینما نمی‌روند، کتاب نمی‌خوانند اما جابه‌جا برای درک و شناخت آدم‌ها و موقعیت‌ها داستان ما را به متن‌های دیگر ارجاع می‌دهد و از این ارجاع‌های متوالی به واقعیت و واقعیت هنری و واقعیت خود داستان ابایی ندارد. جهانی که ساخته می‌شود و شخصیت‌ها پرتوهای کج و معوجی هستند که در ذهن شخصیت اصلی ساخته شده‌اند و هر کدام با توجه به عشق و نکبتی که در ذهن او می‌آفرییند در داستان حضور دارند. نویسنده شما را به یک بازی دعوت می‌کند که در آن واقعی بودن به نمایش گذاشته شده است.

این سوال وجود دارد که آیا «تک جمله‌های محشر» می‌تواند یک داستان را نجات دهد. اگر شما از آن آدم‌هایی باشید که داستان را برای کشتن و عاشق شدن می‌خوانید این تک جمله‌ها کمک زیاد به شما نمی‌کند. «کافه پیانو» به سنت ادبی خود پایبند است و حادثه در آن در درون و بین خود و خویش اتفاق می‌افتد. شاید چیزهای کوچکی که نکبت و عشق را برای فرهاد می‌‌آفرید همان چیزهای مورد عشق و نفرت برای شما نباشد، من و تو هم خیلی وقت‌ها آن حال به هم‌خوردگی از چیزها و یا ترکیدن از هیجان و شور به خاطر چیزی تجربه کرده‌ایم به آن که به کلمه در بیاید. تک جمله‌های کتاب برای من داستان را نجات داد برای شما را نمی‌دانم.

به نظر می‌رسد که فرهاد جعفری قصد دارد همین‌طور سلینجری بماند چون خواندم که رمانی بعدی او هم با همین شخصیت‌های کافه پیانو است که این بار در قطاری با هم همسفرند. اما آنچه به من چسبید فصل «فقط مثل خود اسپرسو؛ فقط بخار نمی‌کنم» بود که رونوشتی از فصل فصل سیزده ناتوردشت است. آنجا که هولدن سرانجام نمی‌تواند در آن اتاق خفه هتل کاری بکند.

گذشته از کتاب کافه پیانو که امروزها زیاد از آن می‌خوانیم. فرهاد جعفری یک کمی آشنا‌تر است. در همان روزگار روزنامه‌خوانی که گفتم او نشریه یک هفتم را در می‌آورد که نشریه متفاوتی بود. فکر کنم فقط یک نسخه از آن به گراش می‌آمد که سهم من بود. مجبور شدم مشترک شوم اما عمر یک هفتم کوتاه بود و پول من پیش فرهادخان ماند. برایش نامه نوشتم و قرار شد چند کتاب به سلیقه خودش برایم بفرستد که نمی‌دانم برایم فرستاد یا نه. خلاصه من هنوز فکر می‌کنم از فرهاد جعفری یک کتاب طلبکارم که اگر روزی گذرش اینجا افتاد دلم می‌خواهد ببیند و یک کافه پیانو دیگر با امضا خودش برایم بفرستد.

هر چند که قانون کپی‌رایت است و این جور حرف‌ها اول خواندن ورودی کافه حتماً خیلی‌ها را علاقه‌مند به خواندن این کتاب می‌کند.

ورودی کافه فرهاد جعفری

هیچ وقتِ خدا یک چیز واقعی را؛ حالا هرچه که می‌خواهد باشد، پشت یک ظاهر دروغین پنهان نکرده‌ام. یعنی یاد نگرفته‌ام عکس چیزی باشم که هستم. یا به چیزی تظاهر کنم که به بعضی آدم‌ها منزلت معنوی می‌دهد. از این منرلت‌های معنویِ دروغینی که خوب به‌شان دقیق شوی؛ تصنعی بودن‌شان پیداست.

پس بی هیچ تکلّفی، به‌تان می‌گویم و برایم اهمیتی ندارد که تا چه حد ممکن است ازش برداشت نادرستی داشته باشید. اعتراف می‌کنم که حالم دارد از بیشتر چیزها به هم می‌خورد و قبل از همه، از خودم.

از این که شش هفت سال آزگار نتوانسته‌ام یک دست کت و شلوار تازه بخرم که وقتی می‌پوشمش، آن قدر بهم شخصیت بدهد که فکر کنم باید یک کاری بکنم. وگرنه پدر و قیمتِ کت و شلوار به این قشنگی را ندانسته‌ام.

و هیچ سالی توی همه‌ی این سال‌ها نبوده است که دو جفت کفش، با هم داشته‌ باشم که یک جفت‌شان؛ همیشه واکس خورده و تمیز باشد. که وقتی پایم می‌کنم؛ حس کنم باید باید قدم بزرگی بردارم وگرنه حق مطلب را درباره‌ی کفشِ به این قشنگی ادا نکرده‌ام . و هیچ پیراهنی هم نداشته‌ام که وقتی دکمه‌هایش را یکی‌یکی،‌روبه‌روی آینه می‌بندم؛ با خودم فکر کنم لعنتی از آن پیراهن‌هاست که وقتی تنت می‌کنی، بهت تکلیف می‌کند که زودباش، بجنب. یک کاری بکن.

و همیشه خدا هم از این جوراب‌های «سه جفت هزارتومن» پایم کرده‌ام که پای آدم بدجوری توی‌شان احساس سبکی و جلفی می‌کند و اعتماد‌به‌نفس را از آدم می‌گیرد. طوری که هر بار به‌شان نگاه می‌کنی؛ به خودت می‌گویی نه. با این پاپوش‌ها، همان بهتر که سرت توی لاک خودت باشد.

ریشم را همه‌ی این مدت؛ با این تیغ‌های «سه بسته پنج‌تایی هزارتومنِ» کُره‌ای اصلاح کرده‌ام. و هر وقت کشیده‌ام‌شان روی پوست صورتم، و بعد که نگاهی توی آینه انداخته‌ام؛ به خودم گفته‌ام یادش به‌خیر. ژیلت چه اعتماد به نفسی بهت می‌داد.

کافه را باز کرده‌ام، برای این که با درآمدش بتوانم یک دو دست کت و شلوار تازه بخرم که تویش احساس هویت کنم. دو جفت کفش تَختِ چرم بخرم که وقتی می‌پوشم‌شان؛ فکر کنم حالا هر چی. اما باید یک قدمی بردارم. پیراهنی بخرم که وقتی دکمه‌هایش را می‌بندم؛ فکر کنم یک چیز دیگر هم جور شد برای این که تکانی به خودم و دور و برم بدهم.

از این جوراب‌ها بپوشم که اصلاً گران نیست، اما پای آدم تویش احساس سبکی نمی‌کند و می‌تواند قدم‌های بلندی بردارد. ریشم را هم بتوانم با مَچ‌تری اصلاح کنم. و البته بتوانم مهریه‌ی پری‌سیما را هم جُفت و جور کنم که برود پی کار و زندگی‌اش از تحقیر کردنم دست بردارد.

این همه حرف زدم برای این که به‌تان بگویم: لباس‌ها این قدر مهم‌اند توی بودن و توی «چگونه بودن‌»مان. و اگر می‌بینید کسی کار بزرگی نمی‌کند برای این است که یا لباسی ندارد که بهش تکلیف کند؛ یا اساساً، آدم کوچکی‌ست.

پانوشت‌های خودم:

- سرانجام از مجید حاجیان اولین ناتوردشتم را پس گرفتم.

- یک قانون من درآوردی است که می‌گوید اگر از چیزی خوشت آمد مال توست حالا چون از این کافه پیانو خوشم آمده حق دارم فصل اول‌اش را بزنم.

- مردها پیر نمی‌شوند. پیرمرد می‌شوند.

4 دیدگاه »

RSS برای دیدگاه‌های‌ این نوشته. آدرس دنبالک

  1. ناتور دست را همین چند هفته پیش تمام کردم و این روزها مشغول خواندن دیگر کارهای سلینجر هستم که حاصل نمایشگاه کتاب است. نمی دانم چرا این ها را اینجا نوشتم شاید رسن وبلاگستان باشد!

    دیدگاه با اسماعیل حق پرست — جولای 12, 2008 #

  2. سلام عزیز
    بله. بهت بدهکارم و هنوز هم فراموش نکرده ام. نشانی بفرست که امضا شده ی کافه را برایت پست کنم. اما حتما در دو نوبت و با فاصله بفرست که اگر به دستم نرسیده بود،بعد نگوئی فرهاد نفرستاد کتابش را. این هاست من گاهی کار میکند و گاهی کار نمی کند.

    قربانت: فرهاد

    دیدگاه با فرهاد جعفری — جولای 15, 2008 #

  3. سلام آقای خواجه بور می تونید این کتاب رو برای من بفرستید؟

    دیدگاه با خندان — جولای 20, 2008 #

  4. دنبال يه همچين مطلبي ميگشتم .
    خيلي ممنون

    دیدگاه با honar shoe — جولای 28, 2008 #

دیدگاه‌تان را بنویسید:

XHTML: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>

وبلاگ روی وردپرس.کام. | Theme: Pool by Borja Fernandez.
Entries and comments feeds.