دوشنبه ها
سپتامبر 7, 2008 at 1:21 ق.ظ | In خودنوشت | 4 CommentsTags: نوشتن شعر, سپید
در دوره اول انجمن شاعران و نویسندگان گراش که بودیم حدود سال 1379، برنامه ای برگزار می کردیم به نام دوشنبه ها، از اولین تجربه های فعالیت اجتماعی من در گراش بود. گاهی با 10 نفر برنامه در سالن سینما برگزار می کردیم. دوشنبه ها تجربه های زیادی برای من داشت. یاد گرفتم که تدوام می تواند به ما کمک کند. و این که مسئولیت خیلی چیزها را باید خودم قبول کنم و به انتظار کسی ننشینم. با این زبان الکن خودم مجری بودم و یک مجری گنگ تر از خودم داشتم به نام محمد پیرایش اما غرض از همه این ها ذکر لذتی بود که در دوشنبه ها برای خودم به وجود آوردم. لذت نوشتن و لذت سرودن. دوشنبه ها دو یادگار ماندگار برای من داشت. اول نشریه داخلی انجمن بود به نام «الف» که هنوز منتشر می شود و شماره 289 است وهمیشه نگران اش هستم که بعد از شش سال ایا سر وقت منتشر می شود یا نه؟ آن وقت ها الف در پیش شماره های معکوس خود بود. قبل از این که بروم سر حرف اصلی بد نیست از شماره گذاری الف هم بگویم الف را با اسماعیل فقیهی که آن زمان فقیر بود از شماره 1+13 شروع کردیم و آمدیم 12 و 11 و 10 و 9 همین طور که در صدمین جلسه انجمن و آخرین جلسه دوشنبه ها شماره صفر را زدیم. بعد شد منفی یک و منفی دو و در واقع الان شماره منفی 289 هستیم. معتقد بودیم که داریم به قهقهرا می رویم و انگار هم این گونه است.
در دوشنبه ها معمولاً شاعرهای زیادی نمی آمدند و خیلی وقت ها کار کم می امد. هر وقت کسی نمی آمد و همه بار افتاده بود روی دوش خودم و دلم آنقدر گرفته بود که حال هیچ کس را نداشتم یک برگه سفید را بر می داشتم و روی سن از روی همان برگه سفید می خواندم. سه چهارباری این کار را کردم و تنها در جلسه 100 بود که اسم این کار را گذاشتم سپبدخوانی، خواندن هیچ،لذتی نهلیستی داشت که هنوز زیر ذهنم است. هنوز گاهی دلم این لذت را می خواهد گاهی این سپیدخوانی به شکل سپیدنویسی در گوشه ی عکس الف جا خوش می کند.
اکنون دلم آن سپیدی را طلب می کند اما حالا وقت اش نیست. حرف زده ام و خالی شده ام یک درددل شعری طلب تان
تا کنون 4 نظر داده شده »
RSS برای دیدگاههای این نوشته. آدرس دنبالک
دیدگاهتان را بنویسید:
وبلاگ روی وردپرس.کام. | Theme: Pool by Borja Fernandez.
Entries and comments feeds.



دوشنبه ها را نمی دانم ولی با پنجشنبه ها زیاد حال کرده ام…!
Comment با محمد امین — سپتامبر 7, 2008 #
يادش به خير با آن دكورهاي گاهي وقتها ضد شاعرانه. توي ذوق زدنها و گاهي توي ذوق خوردن.
چندتايي كه دغدغههاي الان را نداشتند و كل هفته را جان ميكنديم تا به دوشنبه برسانيم باز هم برگذار ميشد با تمام كارشكنيهاو بدقوليها و تنبليهاي من.
ويندوز پارسا، فتوشاپ و فيلترهاي eyecandy. خرابكاري توي عكسها. آخر خلاكيت بوديم توي آن اتاق گرم و دمكرده با يك كولر خراب و يك كامپيوتر كه هر 1 دقيقه يك بار هنگ ميكرد از بس كه خداييش مثل خر ازش كار ميكشيديم. ما هم فرقي نداشتيم با اون كامپيوتر.
صفحه كهنه يادداشتهاي من گفت دوشنبه روز ميلاد منه.
يادته يه نفر گفت كه اينا فقط يه بازي بچهگانهاست؟ هنوز يادم نرفته. خدا لعنتش نكنه كه مجبور شديم كلي با فتوشاپ اونوقتها ور بريم تا «آتش» رو بازسازي كنيم. كدهايي بود كه الان نيستن. خدا همشون هر جا كه هستن دست نوازش بزنه تو سرشون.
اما شعر تو ميگه كه چشم من تو نخ ابره كه بارون بزنه آخ اگه بارون بزنه.
اگه يه روز بري سفر بري زپيشم بي خبر
اسير روياهام ميشم دوباره باز تنها ميشم
ترانههايي كه هيچ وقت تمامي نداشت
ابرام منصفي، فريدون فروغي، شهيار، فرهاد …
اولين دت اولين زن اولين يارم تو بسش
يه ديواري يه ديواره كه پشتش هيچي نداره
تو كه ديوارو پوشيدن سياه ابرون
نمياد ديگه خورشيد از توشون بيرون
خيلي وقت شده كه پرت شدم توي بزرگسالي. كد «پاك كن» يادته؟ فقط تنها كاري كه ميتونم بكنم اينه كه «پاك كن» نباشم.
دوست دارم
Comment با الف — سپتامبر 8, 2008 #
جوری از یک شنبه ها خوشم می آید، اما پنجشنبه چیز دیگری ست!
Comment با مهدی وفائی — سپتامبر 8, 2008 #
یادمه بچه که بودم بنا به جو فرهنگی-اجتماعی گراش منو به زور با آبجی بزرگه م راهی کتابخونه می کردن نه در حکم بادیگاردا. در حکم زنگوله پا تابوت!
خلاصه از اون روزا یادمه که وقتی رو صندلی پشت اون میز می شسم پاهام به زمین نمی رسید و روپوش مدرسه تنم بود و مقنعه سفید که از طرف دیگه ش استفاده چند منظوره می شد از مُف گرفته تا جای پفک و …
از اون روزا چیز خاصی یادم نمیاد فقط یادمه که همه تون “سیبیل” داشتین.
الان هم بعضی چیزا تغییر کرده و بعضی چیزا مث سابق دست نخورده مونده. مث روز پنجشنبه ها که شیرینه واسم و پشت مقنعه ام که هنوز… :d
Comment با پسر نادر — سپتامبر 12, 2008 #