نوامبر 7, 2009...3:58 ق.ظ

خواب‌های مقدس

جهش به دیدگاه‌ها

دیشب یه خواب دیدم. خواب دیدم  من و حسن ته خیابون بسیج تو یه کاخ شبیه کاخ کنت داکولا زندگی می کردیم به همون تاریکی و به همون کلنگی. یه خدمتکار چاق و پیر هم داشتیم که پاپیونی رو می زد که حسن روز عروسی‌مون زده بود. خواب دیدم نقاشی یه بابای ایتالیایی که به سبک امپرسیونیسمی بود رو تو حراجی با یه رقابت شدید به قیمت 7 میلیون پوند خریدم. از قبل براش 20 میلیون پوند کنار گذاشته بودم(حالا چرا پوند و چرا اینقدرش رو خودم هم نمی دونم ولی هرچی بود یادمه خیلی برام مهم بود) همش حس می کردم با اون حال و هوا و فضای حراجی باید تو جایی نزدیکی سالهای 1880 یا 90 انگلیس باشم. تو اتاق نشیمن بودیم. هوا سرد بود.مه همه جا رو گرفته بود. خدمتکار پیر چاق داشت چوب تو شومینه می ریخت. رو دیوار پر بود از نقاشیهای مشهور. داشتم تابلو جدید رو نشون حسن میدادم که اومد جلو گردنم رو گاز گرفت و شروع کرد به خوردن خونم.

خواب همیشه برام مقدس بوده. مثل این می مونه که خدا بعد از آفریدن اون همه گرفتاری و مشغله به صندلیش تکیه داده و نوک سبیل بلند خاکستری رنگش رو با دو انگشت گرفته وهی چرخونده و به این فکر کرده که به بنده اش یه حال اساسی بده. یادمه دوران دبیرستان زیاد و پیش دانشگاهی کم می خوابیدم. وجه مشترکشون هم این بود که تفکیک رویا از واقعیت برام مشکل شده بود.دوران دبیرستان خوابهای عجیب و متفاوتی می دیدم. حتی شده بود که خوابی رو سریالوار ببینم با همان تیتراژآغاز و پایانی که هر بار هرشب تکرار می شد. حتی در آخر تیتراژ از خانواده های رحیمی و رجبی و نیم وجبی هم تشکر می شد! اما قضیه جدی تر از این حرف ها بود. کم کم توانایی تشخیص واقعیت رو داشتم از دست می دادم. میومدم خونه می گفتم مامان یادته گفتی دیروز قراره فلان کار رو بکنی؟ و اون هاج و واج نگام می کرد. به خدا قسم می خوردم. خواهرامو شاهد می گرفتم اما واقعیت این بود که هیچ کس نمی فهمید من دارم درباره چی حرف می زنم. زمان پیش دانشگاهی روزی فقط چهار ساعت می خوابیدم اما وضع دقیقاً به همان منوال بود. هرگز تصویر زمانی رو که از مدرسه برگشته و مردد دست روی زنگ در خونه گذاشته بودم، فراموشم نمی شه. مونده بودم که تو خواب دیدم مامان و بابا رفتن شیراز یا که واقعاً رفتن! که بعد فهمیدم راستی راستی رفتن! دیگه به هیچ یک از اتفاقات اطرافم اعتماد نداشتم.

تو همون دوران بود که «شرق»خوان شدم. از وضعیت بد اقتصادی گرفته تا بحرانهای سیاسی همه رو شب کابوس می‌دیدم. یه روز از مدرسه برگشتم خونه دیدم اتاقم خلوت شده. یه چیزی کم شده. پس از تفکر زیاد فهمیدم مادر گرامی که نگران حال بنده بوده آرشیو شرقم رو گذاشته قاطی آشغالا و مامور شهرداری جمع کرده برده. بعد اون اتفاق به مدت 1 روز گریه کردم و تا 1 هفته با حسن حرف نزدم (هرچند به اون هیچ ربطی نداشت:دی) از شانس بد ما 1 ماه بعدش درشو هم تخته کردند.

بعضی خوابها را جون به جونتون هم بکنند فراموش نمی کنید. یعنی نمی تونید فراموش کنید. یادمه چند ماه پیش خواب دیدم که با حسن دارم دعوا می کنم. بلند بلند سرش داد می زنم. شاید بگین خب که چی؟ همه دعوا می کنند اما تفاوت این خواب با بقیه خوابام این بود که به انگلیسی داشتیم دعوا می کردیم و از خودم و حسن و مامان و افسانه بگیر تا بقال سرکوچه همه انگلیسی تکلم می کردیم! جالبی شم به این بود که اصلاً متوجه نبودم که داریم انگلیسی صحبت می کنیم. یعنی شده بود زبان اولم! انقدر ملموس و عادی! فرداش به حسن گفتم که معنی فلان کلمه چی میشه گفت یعنی “متقلب” اخمام رفت تو هم. براش تعریف کردم که تو خواب همش بهش می گفتم تو یه متقلب کثیفی(همه تون که می دونین کثیف به انگلیسی چی میشه:دی) بعدشم کلی باهاش دعوا کردم که مگه چیکار کردی که من بهت گفتم متقلب(!) زودباش اعتراف کن :دی

حتی شده که بعضی وقتا خودم تو خواب چیدمان و روند خوابم رو تعیین کنم و خودم تصمیم بگیرم که چه اتفاقی تو خواب برام بیفته. همیشه خدا هم قبل از خوابام یه خواب کوتاه می بینم که همراه با واکنش فیزیکیه!(البته خفیف)مثلاً می‌بینم که دارم از رو جوب می‌پرم اما می‌افتم توش و مثلاً اون قسمت از بدنم که درد گرفته یه حرکت چند صدم ثانیه‌ای میکنه!

یه مدت هم خواب آقای غفوری رو می‌دیم که بیشتر شبیه کابوس بود. یه روز بعد از انجمن ادبی رفتم پیشش و ماجرا رو براش تعریف کردم و ازش خواستم دیگه به خوابم نیاد و بعد از اون هم نیومد.

چندوقت پیش داشتم با انسیه درباره‌ي خواب‌هایی که می‌بینیم حرف می زدم. یه چیزی تعریف کرد که ابتدا باورش برام خیلی سخت بود. انسی چشاش مثل من ضعیفه اما از عینک خوشش نمی‌آد و استفاده نمی‌کنه فقط این اواخر به جای عینک بعضی وقتا لنز می‌ذاره. می‌گفت زیاد خواب می‌بینه اما چه فایده وقتی خواباش همگی تار هستند. یعنی آدم‌ها می‌آیند و می‌روند. اتفاقات می‌افتند اما همه چیز را در هاله‌ای از مه می‌بیند. تار تار.

تو خواب بارها شده که بمیرم، متولد شم، مادر شم، بیوه شم اما هیچ چیز ناراحت‌کننده‌تر از این نیست که خواب‌هات تار باشه. خواب همیشه برای من مقدس بوده. همیشه

فرزانه نادرپور

18 دیدگاه


پاسخ دهید