نوامبر 9, 2009...10:07 ب.ظ

بوق

Jump to Comments

در اتوبوس دانشگاه دارم از پل گیشا می‌روم کتابخانه مرکزی در انقلاب. همه ساکت هستند و اتوبوس با حداکثر سر و صدا از خیابان حجاب رد می‌شود. بین صندلی‌ها دو دختر ایستاده‌اند که یکی‌شان خنده ناجوری دارد. مثل استارت یک فراری سریع روشن می‌شود و تمام دندان‌هایش مثل سپر استیل یک پیکان برق می‌زند.

وقتی آدم بیکار است چاره‌ای به جز گوش کردن ندارد.

مثل همه حرف‌های اتوبوسی دارد با دوست‌اش از هر دری سخن می‌گوید. از استاد زبان‌شان که آرایش کامل می‌کند و می‌آید کلاس و پسرها را خیلی دوست دارد. تا آن دانشجوی شریف که جلو رهبر صحبت کرد تا مسخره کردن از احمدی‌نژاد. خوب آدم این جور وقت‌ها مجبور است یک چیزی بگوید. حرف‌هایش که تمام می‌شود به خودش می‌رسد.

«مدرسه که بودیم، بچه‌ها باباهاشون می‌اومد دنبال‌شون اون وقت‌ها همه پیکان داشتن. بعد بابای من راننده بود می‌آمد دنبالم. با تریلی می‌آمد دم در مدرسه. وقتی می‌آمد پنجره تمام کلاس‌ها می‌لرزید. نظام مدرسه یک روز بهم گفت که به بابات بگو می‌آد دنبال‌ات حداقل بوق نزنه»

دوباره دختر و دوست‌اش استارت زدند. نمی‌شد خندید. هر چند چاخان می‌کرد ولی با مزه بود تصور تریلی که جلو یک مدرسه راهنمایی دخترانه دارد بوق می‌زند. بوق بیابانی

2 دیدگاه


يك پاسخ برايش بگذاريد