نوامبر 14, 2009...11:09 ق.ظ

خواب‌هایی که برای دانشگاه دیده‌ام

Jump to Comments


یکی بود یکی نبود زیر پر و بال شکسته‌ و بی‌بخار آموزش و پرورش گراش یه عالمه دختر و پسر پشت کنکوری با آرزوی دانشجویی نشسته بود!

و اما دانشگاه، عجب واژه‌ای(!) دانش + گاه. بچه که بودم یعنی قبل از رفتنم به کودکستان فکر می‌کردم «گاه» به هر کلمه‌ای که بچسپد معنی «زود» را می‌دهد و بیشتر از همه صبح‌گاه=صبح‌زود در ذهنم به عنوان الگو نقش می‌بست و گمان می‌کردم دانشگاه یعنی دانش زود یعنی جایی که آدم تویش زود به زود بر دانشش افزوده می‌شود. حالاها هر زمان که به یادش می‌افتم خنده‌ام می‌گیرد، از تعبیری که از واژه گاه برای خودم داشتم. وارد دوران ابتدایی که شدم چون علاقه چندانی به درس و مشق نداشتم مدام پدر و مادرم مرا وادار به درس خواندن می‌کردند و البته اگر حمل بر خودستایی نشود! در کمال بی‌رغبتی همیشه شاگرد ممتاز مدرسه بوده‌ام اما این اهمیت چندانی برایم نداشت و بنده از دانش گریزان بودم و تا پای مادرم به بیرون از خانه می‌رسید بساط برنامه کودک، پلی‌استیشن و لی‌لی‌بازی با دوستانم زهرا و حلیمه برپا می‌شد. به همین خاطر تحت‌تاثیر توصیفاتی که بزرگترها برایم از دانشگاه کرده بودند تصور جالبی از آن در ذهن بی‌دغدغه‌ام نداشتم. فکر می‌کردم اگر به دانشگاه بروم دیگر آخر بدبختی و سختی و همش خانه‌نشینی و درس است اما به سال چهارم ابتدایی که رسیدم بیشتر به خاطر رقابت با دختر عمو و تشویق خانواده‌ام مدام علاقه‌ام به درس خواندن بیش از پیش دو چندان شد و آدم بزرگ بودن برایم جذاب، وقتی دختران دانشجو و دبیرستانی فامیل را می‌دیدم که برای کارهای‌شان آزادانه‌تر عمل می‌کنند و آن سخت‌گیری دوره‌ی مرا ندارند آرزوی دوره‌ی سنی آنان را در خیالم می‌پروراندم.

و اکنون که در یک قدمی‌ دانشگاه قرار گرفته‌ام شوق و ذوقم برای ورود به آن وصف نا‌پذیر است. احساس می‌کنم همان هیجان و شوق سال‌ها قبل ایام کودکی‌ام برای ورود به مدرسه را، یک بار دیگر تجربه می‌کنم. آن زمان احساس غرور می‌کردم که وارد دنیای ناشناخته مدرسه می‌شوم و پاسخی برای علامت‌سوال‌های ذهنم می‌یابم و حالا به همان اندازه احساس غرور و شعف وجودم را پر کرده است. از زمانی که به درک عمیق‌تری از علوم رسیده‌ام یادگیری همیشه برایم جذاب بوده و مهمترین هدفم از تحصیل در دانشگاه ارتقا علم و افزایش ادراک خودم است و این همان چیزی است که به احساس و تصورم از این مکان مقدس جهت می‌دهد. راهی به سوی پیشرفت همه‌جانبه، رسیدن به وجه اجتماعی مطلوب و کسب تجربه‌های درشت و ریز و نیز پختگی مضاعف. جایی که هویت فردی هر شخص تکامل می یابد. مکانی که آگاهانه حس استقلال و خود ساختگی انسان را نمودار می‌سازد و روحیه مبارزه با جنگ روان و دفاع از عقاید و آرمان‌خواهی‌اش را تقویت می‌بخشد. دانشگاه با آن فضای دانش‌جوی‌اش برایم کاملا شیرین است با تمام سختی‌هایش، چون می‌دانم آخر این دانشجویی به نقطه شفاف و روشنی در زندگی‌ام می‌رسم و البته می‌شوم آن کس که خودش می‌داند! تصور این که در آینده فردی باشم صرفا خانه‌دار بدون هیچ تحصیل و کوششی در جهت افزودن بر دانشم، دیوانه‌ام می‌کند. دانشگاه را مکانی که به دانش انسان حرکت می‌دهد و دید آدم را نسبت به زندگی وسیع‌تر می‌کند دوست دارم. هیچ وقت دلم نمی‌خواهد در زمان پیری اگر خدا عمر دهد عذاب وجدان عدم تکاپو و تلاشم برای این که بهتر از آن چیزی که هستم می‌توانستم برای خودم و جامع‌ام باشم اما دریغ دانستم، آزارم دهد.

تصور دیگرم این است که در دوران دانشجویی دیگر کمتر باید به خانواده جواب پس داد چون آنها نیز با دانشجو شدن‌مان به طور حتم، واقع‌‌گرایانه‌تر بزرگ‌شدگی را در ما خواهند دید. به نظرم زمانی خانواده‌ها ما را یک بچه‌ی عاقل و بالغ فرض می‌کنند که یا ازدواج کنیم یا این که دانشجو شده و وارد محیط پیچیده و گسترده دانشگاه شویم.

و البته تازه دانشگاه نرفته خواب‌هایی هم برایش دید‌ه‌ام که اگر بخواهم دانشجوی رشته‌ی دوست‌داشنی‌ام در دانشگاه شهر همسایه‌امان شوم، داشتن استاد غفوری آخر خوش‌شانسی است. از آنجایی که با توجه به آنچه از دانشجویان شنیده‌ام و دیده‌ام که وقت‌شان در ایام دانشجویی به خصوص که هر روز ایام هفته کلاس داشته باشند چنان پر می‌شود که وقت سر خاراندن هم نخواهند داشت مثلا همین مریم برای عروسی داداش‌اش به سختی فرصت می‌کند دنبال لباس دلخواهش باشد چون هر روز در ساعت مختلف روز کلاس دارد، داشتن یک عدد مسعود غفوری که دوست و همکار آدم باشد معرکه است برای آن سال‌هایی که استادم باشد. چون اگر در ایام هفته دنبال فرصت برای رسیدگی به امورات مهم‌تر باشم وقت کلاس ایشان بهترین خواهد بود، با آن بخشندگی‌ و عطوفتی که از ایشان سراغ دارم دلشان قطعا برایم به رحم خواهد آمد و با چندین بار غیبت واحدم را حذف نخواهد کرد و صد البته برای انجام ندادن تکالیف برایم از آن منفی‌های درشت دوران دبیرستان رد نخواهد کرد و از همه مهمتر اگر به هر دلیلی نتوانم درسش را پاس کنم مشروط نخواهم شد! و البته جزو دانشجوهایی زرنگش هم محسوب خواهم شدJ. چه کنم دیگر ذهنیت‌ فوتوریسمی‌ام حسابی گل کرده!

این‌ها ذهنیت من از آینده دانشگاهم هست اما در حال حاضر شعارم برای سال‌اولی‌ها این است که ابتدا نفس عمیقی از بابت عبور از سد درشت و قوی هیکل کنکور و قبولی در رشته مورد علاق‌‌تان بکشید بعد به دنبال حتمیت بخشیدن به اهداف دانشجو‌ي‌تان بروید! J

تا کنون 26 نظر داده شده


يك پاسخ برايش بگذاريد