از دانشگاه که بر میگردم عادت دارم اگر نانوایی سنگکی باز باشد یک نان سنگک بگیرم و بروم خانه. زنگ میزنم همسر گرانقدر و میگوید ماهی قزلآلا داریم و سریعتر بروم خانه. به نانوایی سنگکی میرسم خلوت است و آدم و وسوسه میشود که یک نان 200 تومانی بگیرد. کنار نانوایی یک گلفروشی است. وارد میشوم یک شاخه گل سفید رنگ میخرم که احتمالاً باید کوکب باشد. اگر دستی به آن میزدی گلبرگهایش میریخت.
به جای این که کلید بیاندازم روی در. زنگ میزنم. تا همسر گرانقدر خودش در را باز کند.
گل را میبیند و از من میگیرد.
«هه این چرا بو نمیدهد؟»
«چرا رنگاش سفید است؟ معمولاً گل رز میخرند.»
میگویم خوب گل رز خیلی تکراری است خواستم کمی فرق داشته باشد.
«برای چی خریدی؟»
میگویم خوب خریدم تا بخورم. نمیدونی خوردن گل چقدر خوشمزه است. البته این گل را نمیدانم هنوز نخوردهام.
«چند خریدی؟»
میگویم بی خیال ،گراشیبازی در نیار چه کار داری چند خریدم. فکر کن آخر شب بود و گل فروشی میخواست گلهایش رو دور بریزد.
«خوب بگو چند خریدی؟»
میگویم 1500 تومان
با تعجب میپرسد: « 1500تومان؟» و بعد میگوید میرفتی یک چیز به درد بخور میخریدی.

گل سفیدی که احتمالاً کوکب است پنج روز است در لیوانی شیشهای روی تلویزیون گذاشتهایم. DNA هر وقت چشماش به آن میافتد میپرسد:
«تو واقعاً برای من گل خریدی؟»
میگویم نه به این شایعات توجه نکن.



16 دیدگاه
نوامبر 15, 2009 در t 3:53 ب.ظ
پس نون سنگک چی؟ چرا موضوع رو عوض میکنی؟
نوامبر 15, 2009 در t 5:30 ب.ظ
هاهاها… به این می گن یه زن واقعی! عجب ضدحالی زدههههه
ای ول خانم خواجه زاده..ای ول
نوامبر 17, 2009 در t 12:29 ق.ظ
خوب شما نمیتوانید نوع روابط عشقولانه ما را درک کنید.
نوامبر 15, 2009 در t 7:44 ب.ظ
دی ان ای نامرد… حیف این اسم… زدی ممد ما رو افسرده کردی… نمی گی فردا این میفته معتاد میشه بعد بی همسر میشی بعد بچه تان خدای نکرده یتیم بزرگ می شود بعد بچه که بابا بالا سرش نباشد چه می شود؟
نوامبر 15, 2009 در t 8:13 ب.ظ
ما مردهای گراشی واقعا بدبختیم!!
اما از ما بدبخت تر زن هان
نوامبر 15, 2009 در t 9:00 ب.ظ
تو و گل خریدن؟ زنت باید هم تعجب کنه!
پ.ن: فیلم هندی از نوع گراشیش!
نوامبر 15, 2009 در t 11:41 ب.ظ
راستش منو یاد اون جوکی انداخت که می گه یارو تو پارک تهران رفت و اون حرفهای عاشقونه تهرانه و همسر شنید و رفت روستا ..مابقی قضایا…………….دیگه نگی فقط خودت جوک بلدی ماهم یه بویی بردیم
نوامبر 16, 2009 در t 1:25 ق.ظ
دمت گرم فاطمه، خوب ضد حالی بهتان زدهها آقای خواجه پور.
خب البته رفتار زنها در چنین موقعیتی کاملا طبیعی است وقتی رفتار کاملا غیر طبیعی و نادر از شوهرشان میبینند.
نوامبر 16, 2009 در t 2:31 ب.ظ
اين ساختارشكني جسورانه را به شما دوست عزيز تبريك ميگم
سعي ميكنم از اين رفتار بندهخدا پسندانه شما الگوبرداري كنم!
كم كم دارم به اين نتيجه ميرسم كه تو هم احتمالا به محمود راي دادي!!
نوامبر 16, 2009 در t 2:41 ب.ظ
کم کم داری توهین میکنی ها!
نوامبر 16, 2009 در t 3:16 ب.ظ
فاطمه ی عزیز خوشحالم که با توجه به سن و سالت مردها رو خوب شناختی.بهت افتخار میکنم.
نوامبر 16, 2009 در t 8:37 ب.ظ
راستش من که هنوز از این چیزا چیزی نمیدونم
نوامبر 17, 2009 در t 12:27 ق.ظ
فاطمه توجه داری تو این پست چه تاکیدی روی اسم “کوکب” شده؟ اینا نکات خیلی مهم ریزند!توجه کن :دی
نوامبر 17, 2009 در t 12:30 ق.ظ
مرگ بر انگلیس
نوامبر 20, 2009 در t 2:53 ق.ظ
من کاری ندارما ولی این “قصه های من و همسر_2″ کجاست؟ :دی
نوامبر 20, 2009 در t 2:58 ق.ظ
برو دنبال بودریار بگرد تا پیداش کنی