نوامبر 15, 2009...3:08 ب.ظ

قصه‌های من و همسر -3

جهش به دیدگاه‌ها

از دانشگاه که بر می‌گردم عادت دارم اگر نانوایی سنگکی باز باشد یک نان سنگک بگیرم و بروم خانه. زنگ می‌زنم همسر گرانقدر و می‌گوید ماهی قزل‌آلا داریم و سریع‌تر بروم خانه. به نانوایی سنگکی می‌رسم خلوت است و آدم و وسوسه می‌شود که یک نان 200 تومانی بگیرد. کنار نانوایی یک گلفروشی است. وارد می‌شوم یک شاخه گل سفید رنگ می‌خرم که احتمالاً باید کوکب باشد. اگر دستی به آن می‌زدی گلبرگ‌هایش می‌ریخت.

به جای این که کلید بیاندازم روی در. زنگ می‌زنم. تا همسر گرانقدر خودش در را باز کند.

گل را می‌بیند و از من می‌گیرد.

«هه این چرا بو نمی‌دهد؟»

«چرا رنگ‌اش سفید است؟ معمولاً گل رز می‌خرند.»

می‌گویم خوب گل رز خیلی تکراری است خواستم کمی فرق داشته باشد.

«برای چی خریدی؟»

می‌گویم خوب خریدم تا بخورم. نمی‌دونی خوردن گل چقدر خوشمزه است. البته این گل را نمی‌دانم هنوز نخورده‌ام.

«چند خریدی؟»

می‌گویم بی خیال ،‌گراشی‌بازی در نیار چه کار داری چند خریدم. فکر کن آخر شب بود و گل فروشی می‌خواست گل‌هایش رو دور بریزد.

«خوب بگو چند خریدی؟»

می‌گویم 1500 تومان

با تعجب می‌پرسد: « 1500تومان؟» و بعد می‌گوید می‌رفتی یک چیز به درد بخور می‌خریدی.


گل سفیدی که احتمالاً کوکب است پنج روز است در لیوانی شیشه‌ای روی تلویزیون گذاشته‌ایم. DNA هر وقت چشم‌اش به آن می‌افتد می‌پرسد:

«تو واقعاً برای من گل خریدی؟»

می‌گویم نه به این شایعات توجه نکن.

16 دیدگاه


پاسخ دهید