هر چند تب وبلاگنویسی در سطح جهان در حالت بلوغ است. اما وقتی به گراش نگاه میکنم تازه وبلاگنویسها دستشان راه افتاده است. اما حالا فکر کنم وقت این است که درباره موقعیتی که در آن هستیم کمی فکر کنیم.
وبلاگنویسهای گراش در حال حاضر ارتباطات خوبی با هم دارند و فکر نمیکنم در سطح لارستان شهری وبلاگنویسهایش این قدر فعال و پرتعداد باشند. اما تجربههای قبلی من نشان داده است که این خوب است اما کافی نیست. گام بعدی وبلاگنویسان گراش باید این باشد که تنها در حلقه همشهریان خود گیر نکنند. مسالهای که اولین گرفتار آن خودم هستم. یکی از انتقادهایی که به انجمن شاعران و نویسندگان گراش میشد هم این بود که نتوانسته بود بین شاعران و نویسندگان گراش و شهرهای دیگر کشور ارتباط مناسب برقرار کند. البته این انتقاد درست بود ولی یکی از دلایل آن همان مساله سایز است که پیش از این گفتم. با این وجود باید مواظب باشیم که در وبلاگها کمتر دچار آن شویم. هر چند بیشتر خوانندگان وبلاگ و دوستان ما را گراشیها تشکیل میدهند ولی هر کدام حداقل یکی دو تا دوست یا آشنا داریم که با بقیه مشترک نیست. این آدمها میتواند یک همکلاس دانشگاه، یک نفر که رفتهایم وبلاگاش و کامنت گذاشتهایم. یک نفر که در چت با او آشنا شدهایم. همکار همسرمان و یا هر کس دیگر باشد. برای بسته نشدن حلقه وبلاگهای گراشی باید آنها را وارد کنیم و فقط به خودمان نپردازیم.
من کلاً عادت دارم این است که دوستهایم را با هم دوست میکنم که دردسر کمتر داشته باشم. یعنی مثلاً مجتبی شیدا که دوست دبیرستان من است حالا دوست مسعود هم است و یا فلیپ بلژیکی که با اسمال آشنا شده با کلی از بچههای گراش آشنایی دارد.
از یک جنبه دیگر در محیطهای دانشگاهی چطوری میفهمند یک نفر آدم مهمی است و یا چطور یک دانشگاه مهم میشود. یکی از مهمترین معیارها تعداد ارجاعات (رفرنس) در مقالات است که به هم دیگر میدهند. بیشتر این استادهای کله گنده یک رشته را هم که نگاه کنید با هم ارتباط دارند و به هم ارجاع میدهند. یعنی از به اشتراک گذاشتن وبلاگهای شهرمان در گوگلریدر نترسیم که اینها همه خودشان اینجا را میخواندند. یا در نوشتههای وبلاگمان بگوییم که من اینجا دارم به فلانی فحش میدهم یا این مطلب را به خاطر این مطلب فلانکس یادم افتاد. کارهایی کوچکی است که مثلاًحامد اسدی میرفت مطلب را بالاترین لینک میداد.
من که وقتی یک آدم تازه توی وبلاگم کامنت میگذارد کلی ذوق زده میشوم که دنیایی تازه باز شده است. شما هم احتمالاً این طوری هستید. کلاً منظورم این بود که از خود به در شویم.



9 دیدگاه
نوامبر 16, 2009 در t 11:26 ق.ظ
تایید می شود.
نوامبر 16, 2009 در t 1:59 ب.ظ
معمولا اين كار رو انجام ميديم اما نه به حدي كه قابل رويت باشه.
نوامبر 16, 2009 در t 2:51 ب.ظ
نظرتان درباره تخصصی شدن وبلاگها مثلا یه نفر درمورد ادبیات بنویسد یا یه نفر دیگه در مورد هنر یا رشته های دیگرعلمی و چندتایی هم عمومی؟
هر چند که خودم این گونه وبلاگ نویسی را نمی پسندم و دوست دارم دوستان تو وبلاگشون همه نوع پست باشد و در یک موضوع خاص ننویسند. هم پست های تخصصی و هم اظهار نظر در مورد مطالب دیگر.
نوامبر 16, 2009 در t 7:31 ب.ظ
وقتی من کامنت میدم چه حسی بهت دست میده ؟
نوامبر 16, 2009 در t 10:52 ب.ظ
احساسات زاید الوصف
نوامبر 18, 2009 در t 11:07 ق.ظ
من الله توفیق
نوامبر 18, 2009 در t 12:20 ب.ظ
خوش دارم ثانیه ی ده بار کامنت بدم تا تو از این احساس زاید الوصف خارج نشی
نوامبر 21, 2009 در t 12:54 ق.ظ
میگم وبلاگت بطور متوسط تو روز چقد بازدیدکننده داره؟
نوامبر 21, 2009 در t 1:07 ق.ظ
150 تا 200 بازدید البته در این دو ماه- قبل از این حدود 80 تا صد بازدید بوده.