Entries Tagged as ‘خودنوشت’

نوامبر 15, 2009

قصه‌های من و همسر -3

از دانشگاه که بر می‌گردم عادت دارم اگر نانوایی سنگکی باز باشد یک نان سنگک بگیرم و بروم خانه. زنگ می‌زنم همسر گرانقدر و می‌گوید ماهی قزل‌آلا داریم و سریع‌تر بروم خانه. به نانوایی سنگکی می‌رسم خلوت است و آدم و وسوسه می‌شود که یک نان 200 تومانی بگیرد. کنار نانوایی یک گلفروشی است. وارد [...]

سپتامبر 9, 2009

سایه سرد سیاست

سه شنبه دوباره برگشتیم سر دانشگاه و درس و امتحان و همکلاسی‌ها. امتحان‌های خرداد که ول شده بود را گذاشته‌اند شهریورماه و ماه رمضان هم اضافه شده تا کسی حال درس خواندن نداشته باشد. یک جزوه 20 صفحه‌ای را قرار بود بخوانیم که بعد از 9 ماه آخرش هم دو صفحه ماند. وقتم را گذاشتم [...]

سپتامبر 5, 2009

Only Men

امشب آخر یخچال را تمیز کردم. کلی برفک زده بود و برفک آمده بود روی در، چاره‌ای نبود باید با پیچ‌گشتی و کف‌گیر به جان یخچال می‌افتادم. برفک‌های را ریختم توی دستشویی. تصویری همیشه توی ذهنم بود در محدود بارهایی که برف را دیدم. این که مایع زردرنگی بریزد روی برف و همین‌طور که برف [...]

آگوست 28, 2009

زادن شعر در تنهایی

بعد از ماه‌ها شعری زاده شد. پنجم شهریور بود.

رو به تفنگ‌های شما

در ترس

آگوست 24, 2009

حاصل خویش کشته‌ام تا درو شود روزی

خدمت دوستان خوبم، خوانندگان صحبت‌نو

روزها و شب‌هایی که در کنار شما بودیم بهترین لحظه‌های زندگی‌ام بود. سعی کردم تمام توانم و یا گاه بیش از توانم را برای ارائه محصولی مناسب و شایسته شما بگذارم و بیش از این نتوانسته‌ام. هر گاه که سستی و اشتباهی بوده پذیرفته‌ام ولی باز هم اگر به حریمی تجاوز [...]

ژانویه 20, 2009

گاهی فحش هم نمی‌تواند

در نوشته قبل هم گفتم. همه‌اش تقصیر نود بود. تقصیر عادل‌ فردوسی‌پور از دیشب تا حالا دارم وب را زیر و رو می‌کنم. با فحش‌های ملت همراه می‌شوم. با دلخوشی‌های از دست‌رفته‌شان، جامعه چیزی جز همین علاقه‌های مشترک نیست. جان مادرتان این علاقه‌های مشترک من و راننده تاکسی، من و استاد زبان، من و برادر [...]

ژانویه 17, 2009

ثبت در تاریخ

تنها برای ثبت در تاریخ می‌گویم

الان ساعت پنج صبح روز بیست و هشت دی‌ماه است و کار شماره 29 تمام شد. حالا باید 9 فایل 30 صفحه‌ای پاورپیونت را بخوانم و یک تحقیق بیست صفحه‌ای تحویل بدهم برای این دو تا مطلقاً هیچ غلطی نکرده‌ام و تا ساعت یک ظهر که امتحان دارم وقت است. [...]

ژانویه 12, 2009

سفر به خیر همسفر از یاد رفته

خودکشی مجتبی آخوندی در روز 22 دی ماه 1387 در گراش او 15 سال پیش در سفری همسفر خانواده‌ام بود. 

ژانویه 8, 2009

آلبوم‌های خاک گرفته

امشب کار داشتم و فردا هم کارگاه روزنامه‌نگاری است. باید خبر تحرکات علیه صوفی‌ها در گراش و گزارش روز عاشورا را هم می‌نوشتم. اما تمام شب به ورق زدن آلبوم‌های گذشته، گذشت. به لبخند و لبخندها نمی‌شد آن را به اشتراک نگذاشت. حالا صبح است. حالی داشتید خاطراتم را در پیکاسا ورق بزنید

دسامبر 23, 2008

بازی

یکی از محدود چیزهایی که در زندگی به من لذت می‌دهد اختراع بازی است. بودن با کسی که بازی را بلد باشد. یک بازی که همان موقع قوانین‌اش نوشته شود همان موقع بازی شود و همان موقع آدم لذت‌اش را ببرد یک لذت الکی مثل قانون‌های بازی، مثل خود بازی، مثل زندگی

خیلی وقت‌ها این بازی [...]