برات

آگوست 16, 2008 at 12:25 ق.ظ | In خودنوشت | 1 Comment
Tags: ,

13870525 Zolbia (16)

فکر می‌کنید این عکس چیست؟ با این عکس بهتر می‌توانید تشخیص دهید. این هم عکس پدرم است. برات از شادی‌های بی‌دریغ کودکی‌مان بود. این که کوزه‌ای را در دست بگیری و تن تر کوزه تشنگی‌ات را فروبنشاند. دارم این شماره را صفحه‌آرایی می‌کنم. وگرنه فرصتی بود برای غرق شدن در خاطره‌ها

مگه نه طالب؟

آگوست 7, 2008 at 3:35 ق.ظ | In خودنوشت, صحبت نو | 3 Comments
Tags: , , ,

kazem Rhimnejadدومین نشست تخصصی شعر آفتاب در لار برگزار شد. گزارش رسمی را در اینجا بخوانید و عکس‌ها را در اینجا و اینجا ببنید اما قطعی برق این شب شعر را بیش از حد شاعرانه و خاطره انگیز کرد. آن‌هایی که من را نمی‌شناسد بگویم من همان بودم که به جای پله‌ها ترجیح دوم بپرم روی سن تا دل حمید منشی هم خوش باشد و متلکی گفته باشد. در ضمن باید جویای سلامتی حمید منشی هم باشم که آیا با تکه‌ای که به راشد انداخت از دست قوم و خویش‌های دیده‌بانی او سالم در رفته است یا نه.
خود رفتن برق از یک طرف و اتفاقی که برای دوستم سعید افتاد یک طرف، تا آخر جلسه لبخند بر لبان ما چون چراغ برساتی فروزان بود. این سعید عزیز تازه داماد شده است و دیدیم در آن بی‌برقی با موبایل حرف می‌زند. مثل این که همسر گرانقدر بوده و این همسر مذکور دنبال آبسردکن می‌گشته است. خلاصه سعید جمع ما را ترک کرد و رفت دم در سالن تا به یاری همسر خود بشتابد. کمی که گذشت سعید لبخندزنان برگشت. گفتیم چی شده است؟ مثل این که در زمان شعرخوانی کاظم رحیمی‌نژاد درتاریکی دم در ایستاده بوده که کسی به او نزدیک می‌شود و به لهجه شیرین لاری می‌گوید:
-: اده هم که لهجه ضایعه اسِ، مگه نه طالب؟
-: ها؟
-: موئه مگه تو طالب نیسش.
-: ها
خلاصه در آن تاریکی سعید بی‌خیال همسر گرانقدر می‌شود با لبخندی گشادی بر لب برگشت.
هرکاری کردم دل نیامد بی‌خیال این واقعه شیرین شوم. حالا فردا این دوستان لاری نروند تنبان ما را بادبان کنند. همه‌شان از ارادت من به دکتر آینده کاظم رحیمی‌نژاد مطلع هستند و این که از محدود ادبیاتی‌های لارستان است که می‌شود چیز ازش یاد گرفت. آقای رحیمی‌نژاد ما به قبولی شما در دوره دکترای دانشگاه شیراز افتخار می‌کنیم.

شاعرها

آگوست 4, 2008 at 1:49 ق.ظ | In خودنوشت | No Comments
Tags: , ,

شاعرها جز  در شعر، دوست داشتن را بلد نیستند.

چالش‌هاي مهدويت و برق

جولای 31, 2008 at 1:44 ب.ظ | In خودنوشت | 1 Comment
Tags: , ,

هر سال به نيمه‌شعبان نزديك مي‌شويم. خيابان‌ها را چراغاني مي‌كنند. هميشه اين سوال را داشتم كه پول اين چراغاني‌ها از كجا مي‌آيد چون معمولاً لامپ‌ها را مستقيم به پايه‌هاي وصل برق مي‌كنند. احتمالاً در همان آمار 15 درصدي تلفات شبكه بخشي هم به اين چراغاني‌هاي مناسبتي اختصاص دارد. البته من از آيين نيمه‌شعبان خيلي خوشم مي‌آيد چون تنها جشن مذهبي است كه به شكل مردمي و خودجوش برگزار می‌شده و سابقه زیادی هم دارد. مردم هم برای این جشن واقعاً مایه می‌گذارند. یادم است بچه‌ها سال‌های قبل چند روزی قبل از شعبان یعنی در نزدیکی این روزهایی که در آن هستیم به در تک‌تک خانه‌های محله  می‌رفتند و از آن‌ها قالیچه و پارچه و پول می‌گرفتند و مسجدها برای این روزها کری خاص خودشان را داشتند. اما کم‌کم حکومت دارد این جشن را هم مصادره می‌کند. به ویژه همین دولت آخری

در هر مناسبت برسيم به ويژه در ايام شعبانيه اولين خبر تلويزيون نشان دادن لامپ‌هاي 100 واتي است كه با آن خيابان را تزيين كرده‌اند. و خبر از جشن و سرور و شادي در تمام كشور. بعد هم يكي دو خبر متفرقه و اين گونه روز تعطيل خبرها به ته مي‌رسد.

اين مساله آذين خيابان‌ها با حضور دولت جديد كه ادعاي مهدويت سفت و سختي هم دارد تشديد شده است. اما امسال مساله با يك پارادوكس روبه‌رو شده است. مردم از كمبود برق ذله هستند و دولت هم تنها توصيه‌اي كه دارد اين است كه «جون نه‌نه‌تون برق كمتر مصرف كنيد» و «هر كي برق زياد مصرف كنه خره» و اين جور شعارها

حالا اين دو تا را بگذاريد كنار هم. جوانان غيور كه از پايه‌ها بالا مي‌روند كه لامپ‌هاي پرمصرف را به شكل كيلويي و رشته‌ايي نصب كنند تاكنون كه با تذكري از سوي ادارات محترم برق روبه‌رو نشده‌اند. حالا اگر از پول برق بگذريم كه بي‌خيال، كمبود برق را چه كار كنيم. مطمئناً چند روز ديگر كه شعبان شروع شود و اين لامپ‌ها روشن شود. اين پارادوكس و چالش ذهنی بچه دبستاني‌ها را هم مالش خواهد داد. كه اين فرهنگ مصرف و اين جور چيزها كه مي‌گويند پس به چه دردي مي‌خورد. و آيا اصلاً شيوه‌اي ديگر براي عرض ارادت وجود ندارد.

این موقعیت یک موقعیت تازه نیست همیشه حکومت‌های آرمان‌گرا در دو راهی آرمان و واقعیت گیر می‌کنند. یعنی خودشان جوگیر شعارهایی می‌شوند که داده‌اند. تراکم ارزش‌ها باعث تداخل آن‌ها می‌شود و واقعیت رویه انعطاف‌ناپذیر خودش را نشان می‌دهد. به آن بچه مسلمان چه جوابی می‌دهید اگر بگوید: « حضرت حجت ارزش‌اش را دارد که مردم چند ساعتی خاموشی بکشند.» وو جواب آن بچه مردم چه می‌دهید که می‌گوید: «این‌ها خودشان که حرف خودشان را گوش نمی‌کنند. چرا ما باید به حرف آن‌ها گوش کنیم.» و هزار حرف دیگر مردم. این چالش‌ها که ذهن‌ها را دچار اعوجاج می‌کند.

در شهرما كه اين لامپ‌ها را زده‌اند و شهر قرار است فرقي با  سال‌هاي گذشته نداشته باشد.

برنامه‌ خاموشي‌هاي استان فارس را ببنید

داستان

جولای 16, 2008 at 3:38 ب.ظ | In ادبیات, خودنوشت | No Comments
Tags:

آیا لازم است تکرار کنم که این یک داستان است.  شست پا در واقعیت دارد و به تمامی در خیال قد کشیده است

توبره

جولای 9, 2008 at 10:28 ب.ظ | In خودنوشت | No Comments
Tags: ,

یادم باشد این روزها هیچ غلطی نمی‌کنم و هر چه هست دارم از توبره روزهای گذشته می‌خورم و نشخوار می‌کنم.

حسین یعقوبی، که از هیچ خنده می‌سازد

جولای 7, 2008 at 1:41 ق.ظ | In خودنوشت, کتاب | 1 Comment
Tags: , ,

روزگاری که یک مجله را که می‌خریدم از ته به سر می‌خواندم و حتی آگهی‌ها را نخوانده نمی‌گذاشتم. دو نویسنده بودند که در هر ورق پاره‌ای چیزی نوشته بودند باید می‌خواندم. حسین یعقوبی و سید ابراهیم نبوی، نبوی را تقریباً همه روزنامه‌خوانان سال‌های طلایی مطبوعات می‌شناختند ولی حسین یعقوبی کمتر شناخته شده بود. هر دو را در مهر شناختم. مهر را حوزه هنری منتشر می کرد و سردبیر آن میرفتاح بود که گروهی نویسنده مشنگ باحال را جمع و جور کرده بود و به هرکدام یک صفحه داده بود تا هر چه دل تنگ‌شان می‌خواهد بنویسند. حسین یعقوبی در آنجا قوانین مورفی را می‌نوشت که کشف جالبی بود. بعد هم یک ستون راه انداخت به نام پاسخگویی به نامه‌های رسیده و به نامه‌های لئوناردو دی‌کاپریو و آل‌پاچینو و این جور آدم‌ها جواب می‌داد.
در دانستنی‌ها که تنها سه شماره دوام آورد حسین یعقوبی و سید ابراهیم نبوی یک طوفان کوچک راه انداخته‌اند ولی دانستنی‌ها به فاک فنا رفت. نبوی از ایران رفت و حسین یعقوبی سر و کله‌اش در چلچراغ گاه وبی‌گاه پیدا می‌شد و می‌شود این روزها هم گاهی در چلچراغ می‌نویسد و جایی دیگر را نمی‌دانم. فکر می‌کنم لیسانس مترجمی داشت اگر اشتباه نکرده باشم.
حسین یعقوبی شیوه ساده‌ای برای طنزنویسی دارد. او نقیضه می‌نویسد یک متن ساده به او بدهید تا از کوچکترین نکته‌های آن برای مسخره کردن استفاده کند. همان شیوه طنزی که در جمع‌های دوستانه و جوانانه عمل می‌شود او می‌تواند به تنهایی انجام دهد. یادم می‌آید در چلچراغ صفحه‌ای زد و از خبرهای سینمایی مسخره کرد، آنقدر این خبرها را مطابق اصل کار کرده بود که چند نفری نامه نوشتند و از این که فلان بازیگر مرده است ابزار تاسف کردند.
حسین یعقوبی از جای دیگری هم بخشی از خاطره جمعی ماست. او کتابی دارد به نام «نشان پنجم حماقت» این کتاب مجموعه‌ای از کلمات قصار طنزآمیز است فکر می‌کنم من و دوستانم حداقل 50 جلد از این کتاب را خریده باشیم. (از این نظر حسین یعقوبی به ما مدیون است) این کتاب، کتاب بالینی ما بود و به عنوان «انجیل کس‌خل‌ها» مفتخر شده بود. با وجود عنوان به ظاهر توهین‌آمیز آن، هر کسی که عروسی می‌کرد یک جلد از نشان پنج حماقت را هدیه می‌گرفت. روی صفجه اول آن را هم تمام اهداکنندگان امضا می‌کردند.
هر کسی از بچه‌ها در کتاب خودش به جملات برگزیده ستاره داده بود و هر از گاهی که دلش تنگ می‌شد می‌رفت و کمی موعظه می‌خواند. جمله‌هایی که می‌توانست نگاه تو را به دنیا عوض کند. در اولین سفر نمایشگاه کتاب ده نسخه‌ای نشان پنجم حماقت خریدیم و به همکلاسی‌های مسعود غفوری فروختیم.
امسال که به نمایشگاه رفتم دو کتاب تازه از حسین یعقوبی گرفتم. هر چند دیگر آن حال روزگار گذشته را نداشت ولی خوب می‌توانست کمی درجه نوستالژیا را تنظیم کنند. در این هفته کتاب تاریخ بشر از کج بیل تا هات‌میل را خواندم. طنز زیادی نداشت ولی مرور کوتاهی بود بر تاریخ جهان و البته تقلیدی از چنین کنند بزرگان ویل کاپی که نجف دریابندری ترجمه محشری از آن دارد.
اگر در سن 17 تا 22 سال هستید خواندن این کتاب را توصیه می‌کنم که بخوانید. حال داشتم گزیده نشان پنجم حماقت که روزگاری سعید توکلی تایپ کرده برای‌تان می‌گذارم. در ضمن در ادامه نشان پنجم حماقت، حسین یعقوبی نشان نخست بلاهت را هم منتشر کرده است که در نوبت خواندن گذاشته‌ام.
می‌خواستم بیشتر از حسین یعقوبی بنویسم که در نوشته‌هایش آدم باحالی به نظر می‌رسد ولی فکر می‌کنم او هم این روزها حال و دماغ خندیدن ندارد این را می‌شود از صفحه «نشان پنج حماقت» در مجله چلچراغ دید. حسین یعقوبی از سوختگان نسل طلایی مطبوعات است. اگر روزی دوباره فضایی باشد شاید او طنزنویس بزرگ‌تری بشود.

تاریخ بشر از کج بیل تا هات میل/ ترجمه حسین یعقوبی/ روزنه/ چاپ اول 83/ 2950 تومان

حسین یعقوبی در گودریدز

سی سالگی در تهران

جولای 3, 2008 at 12:29 ب.ظ | In خودنوشت | No Comments
Tags: ,

هواپیما که برخاست خاک قهوه ای رنگ زیرپایم بود و شاید باید عادت کنم دوباره در سفر بودن را. مهرآباد و بعد هم جایی به نام سعادت اباد که مهمان دو محمد دیگر هستم. روی سرامیک گرم پا را قلقلک می داد. به پارک سعادت آباد رفتیم و شبی که به شطرنج گذشت.

دانشکده خلوت صدا و سیما و بعد چند ساعتی در صدا مهمان صادق و دوستان اش بودم. بلقیس سلیمانی را دیدم, واجب شد دو کتاب دیگری که از او گرفته ام را بخوانم. یادم آمد چقدر کتاب نخوانده دارم. بلقیس سلیمانی کرمانی بود و آرام. فرصتی پیش آمد شاید دعوت اش کنیم گراش. برادر میرشکاکا معروف هم آنجا بود با شور و هیجان بی پایانی از روزگار آموزشی اش در پادگان اباده گفت. چند اشنا دیگر چون امیری اسفندقه نیز در آن فرصت چند ساعته دیده شد.

شب را مهمان یا بهتر بگویم جل مصطفی جباری بودیم. همان که با عنوان ژان والژان نواب این شماره مصاحبه اش را کار کرده بودیم. یک روز در آستانه سی سالگی در تهران این گونه گذشت.

فردا دوباره به ملاقات مرگ می‌روم

ژوئن 25, 2008 at 1:24 ق.ظ | In خودنوشت | 2 Comments
Tags: ,

هیچ وقت از مرگ نترسیده‌ام. ولی دست و دلم را از آن دور نگه داشته‌ام. مرگ بخشی از زندگی بوده که گاه گذرمان به آن می‌افتد. گاه جان‌مان را خراش می‌دهد و گاهی شادمان می‌کند که این مرده ما نیستیم.

نمی‌دانم این جمله از کیست« در هر مراسم تشیع جنازه، ما مرگ خود را تمرین می‌کنیم.» فردا یک تشیع جنازه است. باید اندوهگین باشم. باید تلخی را به جان بخرم و باید اشک بریزم. باید دوباره مرگ را تجربه کنم.

بیست روز پیش گفتند سوخته است. در سرزمینی نه چندان دور در امارات، وقتی داشته روغن را در ظرفی می‌ریخته روغن آتش گرفته است و سوخته است. بیست روز پیش، و این بیست روز خانواده در آتش بود من گیج بودم. مرگ را درک می‌کردم ولی مرگ سخت همیشه برایم دور بوده است. مرگ باید آنی باشد و تمام.

او مرده است و فردا در یک تابوت یخ زده بدرقه‌اش می‌کنیم. هیچ وقت نخواستم به چهره‌ی مرگ خیره شوم. نمی‌خواهم مرگ یک تصویر ثابت یک انسان برایم باشد. مرگ یک مفهوم است. یکی دوباری که در روزگار سربازی به چهره‌ی مقتولانی نگاه انداختم که بدن تکه شده‌شان زیر دست‌های پزشک قانونی قصابی می‌شد. مرگ چیزی بود برای فهمیدن مرگ یک چیز آنی بود.

فردا باید همان کار سخت را انجام دهم. باید به چهره‌های اندوهناک هنوز زنده خیره شوم. کسانی که انگار از زنده بودن خجالت می‌کشند. کسانی که نمی‌خواهند به چهره دیگران نظاره کنند. فردا دوربین را برمی‌دارم و انعکاس مرگ را در چهره‌ها از پشت لنز خواهم دید.

چون همیشه فکر می‌کنی این مرگ در بدترین زمان ممکن اتفاق افتاده است. برای مادرم بیش از همه اندوهگینم.

این را بخوانید از روزگاری شاعری و سروده شده در اندوهی دیگر، شاید فردا شعری باشد شعر بیاید که تسکین باشد:

سوگ

با همين پيراهن معمولي
با همين دمپايي‌ها كه رفتنِ تا مرگ را از من دريغ نمي‌كنند
با همين چشم‌ها كه تو را قاب كرده
شنيدم
مثل تمام آن وقتي كه يكي مي‌ميرد
باورم نشده هنوز كه نيستي     ديگر
روي اين قالي ها
كنار اين پنجره‌ها
پشت اين عينك‌ها
و من بي‌تو هنوز بايد زندگي كنم
با صداي اين قاشق ها
با طنين اين گوشي‌ها
با تسلاي اين مرده‌ها
باورم نشده هنوز     كه رفته‌اي
بي‌بليط
بي من
به اين سفر آخرين
و پشت سرت آنقدر آب ريخته‌اند
كه پيراهني نپوشيده‌اي
وسنگ تو خود شيشه‌ است.
حالاكه‌خاك باغچه بوي تو را مي‌دهد
يادم مي‌آيد
بارها گفتم‌ براي‌ات گلدان‌ بياورم
كه خاطره‌هاي كوچك‌مان را در آن بكاريم
دير است
گفتم بگويم چشم‌هايت را ببند
تا از تمام آنچه بوده و نبوده بگويم
دير است
حتي براي گريستن
دير است
براي با تو مردن
دير است
و كاش كسي به من بگويد :
«غم آخرتان باشد.»
گراش        12 شهریور 79

و این هم شعر دیگری در اندوهی دیگر در روزهای از روزهای زمستان 79 نوشته شده

حرکت

رفت
تمام شد
نقطه
تا گورستان
نقطه
توي اين سطر بود كه بايد گريه باشد
نمي‌شود
نقطه
سر خط خبري نيست كه

برويم

قصه‌های محمود3- کارشناس فوتبال

ژوئن 23, 2008 at 2:49 ق.ظ | In خودنوشت | 2 Comments
Tags: ,

بازار جام ملت‌های اروپا داغ است و با وجود این که مثل سگ سرم شلوغ است بعضی بازی‌ها را نمی‌شود از خیرش گذشت. خود جام ملت‌ها مهم نیست.

یکی از انواع محمود در یکی از فرم‌های اینترنتی لطف کرده بود نوشته بود «یا هلند یا اسپانیا، زیادی زور نزنید، حدس‌های من همیشه درست از آب دراومده» با وجود این که به هیچ کدام از این دو تیم دلبستگی نداشتم. با توجه به این که محمود موردنظر گفته بود که تا حالا تمام حدس‌هایش درست از آب درآمده با خود گفتم که رد خور ندارد یکی از این دو قهرمان می‌شود. خلاصه طرف هم محمود بود و حتی اگر نظر مخالفی هم باشد باید به دیده محمودیت طرف، کظم غیض کرد (به کسانی که با سرچ ویروس کظم غیض به اینجا آمده‌اند خسته نباشید می‌گویم و توصیه می‌کنم از این به بعد روی فلش و درایو‌های خود دابل کلیک نکنید و آن را از طریق Explorer باز نماید. نویسنده این ویروس هم یک نوع محمود بوده است.)

برگردیم به حکایت فوتبال، توپ چرخید و آزادمنشان هلندی به مافیای روسی خوردند (از ذکر نوع آزادمنشی هلندی‌ها معذورم) محمودجون این جوری نوشته بود:

«امروز وقتي تو اخبار شنيدم برنده ي ايتاليا و اسپانيا با روسيه بازي ميكنه خيلي حالم گرفته شد.
تا حالا بازيهاي هلند رو نديده بودم اما اينجور كه اين كولاك كرده بود گفتم قهرمان ميشه.
اما وقتي ديشب تا نيمه اولشو نشستم نگاه كردم فهميدم روسيه خيلي بهتر داره بازي ميكنه و دلم گفت شگفتي رقم مي‌خوره.»

کاری به این که چی پیش بینی شده بود و کی قهرمان می‌شود ندارم. برای کلکسیون خودم که دارم انواع باب و نایاب محمود را جمع‌ می‌کنم این نوع استدلال کارشناسی و پیش‌بینی یک مدرک غیرقابل انکار بود. در ابعاد بزرگتر کلکسیون محمود هم قضیه «یکی بیاد منو بدزده » را خوانده‌اید.

زیاده جسارت نیست. شب خوش

پانوشت: برای این که کسانی که با سرچ kazme__gheyz و کظم غیض و کاظم جون به اینجا آمد‌ه‌اند دست خالی برنگردد این صفحه شاید آنتی‌ ویروس کظم غیض باشد که کار شما را راه بیاندازد

برگه‌ی بعد »

وبلاگ روی وردپرس.کام. | Theme: Pool by Borja Fernandez.
Entries and comments feeds.