بایگانی دستهها: دم نوشت
دوست داشتن در دور دست
فاجعهتر آن است که نوجوانی که دیدهای فرزند دختری باشد که با او به کودکستان میرفتی. یا فرزند یک عشق دبیرستانی که تصویر محوی از او در ذهن داری و دوباره آن تصویر شکل میگیرد و زنده میشود. این جور وقتها حتی نمیتوانی بپرسی: «دت کئش؟» حتی دخترها نام مادرشان را نمیگویند. گاهی این جور آدمها با دلتنگی هر دختر بچهای یا پسر بچهای را میبییند ذهنشان پیکساوار تصویر را در دسته یکی از آن تصویرهای کمرنگ و فراموش شده قرار میدهد. به خواندن ادامه دهید
عروج از آشغال
اون کاغذی که توی سطل آشغاله. از خیلی وقت پیش. از قبل از این دکمهی دلت اختراع بشه. روش پر پوست تخمه شده. اما یک روز از زیر این همه سرگرمی سرش رو بیرون میکنه. میره خودش رو گم و … به خواندن ادامه دهید
دسته دم نوشت
ویبره
موبایلم بیشتر وقتها روی ویبره است. از وقتی که کیمیا به دنیا آمده بیشتر وقتها، بیشتر شده. هر وقت لرزشی احساس میکنم فکر میکنم موبایلم است. کمکم دارم به لرزشهای کوچک و بزرگ حساس شدهام. دستم به جستجوی موبایل بیچاره … به خواندن ادامه دهید
معذرتخواهی
دیشب فاجعه بود. این را اینجا نمینویسم که بگویید چه خبر یا این که دلداری بدهید. نوشتهام برای خودم بماند مثل خیلی چیزهای دیگر این وبلاگ. مشکل این است که وقتی بخواهم معذرت بخواهم به جز آسیب زدن به خود … به خواندن ادامه دهید
سبیلهای بابام
دلم میخواد یک بنز داشته باشم. یک بنز خیلی گرون قیمت، فراری یا رولزرویس هم باشه مشکلی نیست. اون ماشین رو دم در خونه پارک کنم و با دوچرخه برم سرکار و توی خیابون بگردم. الان که موتور دارم اگه … به خواندن ادامه دهید
بوسه وبلاگی
لبهای قشنگی داری. به لبهای من هم سر بزن پانوشت: در وهمی هستم که شاید این را جایی خواندهام و در ذهنم مانده
راننده اتوبوس خط واحد
دلم برای راننده اتوبوسها میسوزد. طفلکیها اگر دلشان بکشد بزنند به یک فرعی نمیشود. بخواهند بزنند کنار و یک روزنامه بخرند؛ معمولاً نمیشود. اگر بین راه بایستند سر و صدای مسافرها در میآید. زندگی خیلی از ما هم همینطور طفلکی … به خواندن ادامه دهید
ای برف پوشاننده
تهرانم. موقتاً تنها، و برفی درست و حسابی آمده. اتوبوس شیراز- تهران با سه ساعت تاخیر رسید و تمام مسیر را پرف گرفته بود. پیرزنی در اتوبوس اعتراض میکرد که چرا راننده برای نماز صبح توقف نکرده است. در پارکهای … به خواندن ادامه دهید
دو آدم بیربط
دو آدم بیربط را با هم میبینی. این میشود کلید و رابطهای کشدار را میبافی به هم. و بقیه آدمها جایی در این کلافی که سرهم کردهای پیدا میکنند. یک اشاره کوتاه، یک لبخند، یا جملهای که برایت گنگ بوده … به خواندن ادامه دهید
دسته دم نوشت
حس نامتعین
وقتهایی است از یک جمعی آمدهای که همه آدمهایی که ممکن است به تو ایمیل بزنند یا مشتاقی که وبلاگشان را بهروز کنند کنارت بودهاند. بعد این جور وقتها رفتن سراغ اینترنت لم دادن زیر آفتاب پاییز است انتظار هیچ … به خواندن ادامه دهید


