Entries Tagged as ‘شخم زدن خاطرات’

نوامبر 19, 2009

یک نفر نیامده که ساعت‌اش را به وقت من کوک کند

مثل هميشه و هر ثانيه دلم گرفته است. هيچ چيز فرقي نكرده، آدم‏ها هنوز قاتي‏پاتي و ولنگار توي ذهنم ريخته‏اند و يك نفر نيامده كه ساعت‏اش را به وقت من كوك كند.

آدم‏ها را مرور مي‏كنم: بزرگترين كوچولوي دنيا رفته. رفته تا بحرين. سلام رساند و گفت آنجا هي بايد آدم گناه بكند. جاي ما خالي!

با [...]

نوامبر 12, 2009

سایه‌ای که منم

حاج ممد کریم قناد بود. اما از قنادی او چیزی به یاد ندارم وقتی که من یادم است او دیگر یک دعانویس بود و سر کتاب باز می‌کرد. در اتاق می‌نشست و گاه زن‌ها می‌آمدند. کتابی را باز می‌کرد و از روی آن می‌نوشت و می‌داد دست‌شان این جور وقت‌ها پتویی را می‌کشید روی پاهایش تا وقتی لباس عربی‌اش بالا می‌رود پاهایش پیدا نباشد. گویی آن کتاب را از پدرش به ارث برده بود. دیوان نسیم شمال را هم داشت. چیز دیگری یادم نیست. با این وجود پدرم که از کودکی رفته بود دبی بی‌سواد است و تنها نام خودش را به عنوان امضا بلد است بنویسد. کتاب را یک بار در خانه عمه‌‌ام دیدم که سعی می‌کرد راز و رمز آن را کشف کند.

نوامبر 5, 2009

نامه‌ای از ده سال قبل

سلام

حرفي براي گفتن نيست هيچ وقت حرفي نبوده است و تمام چرنديات ما تكراري‌ست بي‌گريز ، ديگر دلم هيچ‌‌چيز نمي‌‌خواهد شايد هم مي‌‌خواهد و نمي‌‌دانم چيست كيست و كجاست.

سلام

دارم همان جوري مي‌‌شوم كه نمي‌‌دانم مي‌‌خواستم بشوم يا نه‌‌مي‌‌خواستم همين‌‌جوري كه هستم، باشم. همان ندانستن خواستن‌‌ها و دلگير نشدن از نتوانستن‌‌ها. دلگيري ما هميشه از آرزوهاي [...]

اکتبر 29, 2009

Game recorder

در بازی‌های کامپیوتری ادعایی ندارم. مثل سعید نبودم که برای بیرون کردنم از محل پلی‌استیشن باید به خانواده زنگ بزنند. اصلاً به یاد ندارم یک بار هم به این جور جاها رفته باشم. توی خانه هم یک آتاری داشتیم که برادرم با پول خودش خریده بود و متعلق به او بود. گاهی همان هواپیمایی بازی [...]

اکتبر 22, 2009

کار کار کار

بچه که بودیم برادرم حسین یک کارتن پفک می‌خرید و یک کارتن “شانسِ” تابستان‌ها بساط می‌کرد جلو خانه‌مان در خیابان تمیز. من ترجیح می‌دادم تابستان‌ها بروم کتابخانه، کتاب بخوانم. خیلی توی فکر پول جمع کردم نبودم. اول‌ها می‌رفتم مغازه آقای ایزدی (نوردانش) و بعد هم کتابخانه بود. توی کتابخانه هم مهدی آیینه‌افروز می‌رفت به کار [...]

اکتبر 15, 2009

دعواهای کودکانه

آخرین بار کی بود؟ خیلی وقت است دعوا نکرده‌ام. خیلی وقت است مشتم هوا را نشکافته است و به صورت و تن دیگری نخورده است. اصلاً به یاد ندارم که با پشت دست‌هایم خون را از لب و دهانم پاک کرده باشم. یا به رسم دعواهای گراش سنگی به سرم خورده باشد و خون بیایید [...]

اکتبر 7, 2009

او هنوز کیف می‌کند؟

محمود باقری معاون دانشگاه پیام نور اوز است.

اکتبر 1, 2009

حفاظت شده: یک دانش‌آموز قدیمی

هیچ چکیده‌ای موجود نمی‌باشد زیرا‌این یک نوشته حفاظت شده است.

سپتامبر 24, 2009

تثبیت خرده خاطرات

اولین روز مدرسه را یادم نیست. خیلی‌ها هم این طور هستند هر چند با زور و ضرب سعی می‌کنند. خاطره‌ای برای اولین روز مدرسه جمع و جور کنند. این زور و ضرب زدن‌ها باعث شده که از تمام آن چهار سال ابتدایی چند خاطره توی ذهن‌ام تثبیت شود و هر وقت حرف از خاطرات مدرسه [...]

سپتامبر 18, 2009

سفر در آدم‌ها

پیرها فکر می‌کنند جوان‌ها جاهلند و احساساتی و جوانان فکر می‌کنند پیرها خرفت و محافظه‌کارند. مردها فکر می‌کنند زن‌ها به دردنخور و دکوری هستند و زن‌ها فکر می‌کنند مردها همه هوس‌باز و بی‌احساس هستند. احمدی‌نژادی‌ها خشکند و خشن و موسوی‌ها قانون‌گریز. گراشی‌ها پولدارند و لاری‌ها مکار، همین طور بگیر و برو دخترها و پسرها، مانتویی‌ها [...]