بایگانی دستهها: شخم زدن خاطرات
نامهی دوم
سرباز بودم در یک اتاق دو در سه شبها روی برگههای نیروی انتظامی نامه مینوشتم. شش سال بعد یعنی چهار سال قبل در این چنین روزی من و DNA ازدواج کردیم. این نامه اولین گامهای من برای عرضه خودم به … به خواندن ادامه دهید
نامه دخترانه
تاریخ: 5/3/77 روز نوشته: روز یکشنبه عصر به نام معبود عابدها، معشوق عاشقها با عرض سلام خدمت شما دوست عزیزم امیدوارم که حالت خوب خوب باشد و همیشه و در مراحل زندگی شاد باشی و مثل گلهای بهاری شاد و … به خواندن ادامه دهید
دسته شخم زدن خاطرات
مادرها
مادرهای ما بیش از یک مادر هستند. وقتی سالها شوهری نباشد تو باید هم زن باشی و هم بچههایت جمع کنی که ولو نشوند. به خاطر همین مادرهای ما هر چقدر هم مهربان باشند باید مواظب باشند که بیش از … به خواندن ادامه دهید
دسته شخم زدن خاطرات
بیستمین نمایشگاه کتاب تهران-1386
ماه عسل در نمایشگاه نوروز 86 ازدواج کردم. در واقع سفر به نمایشگاه کتاب یک جورهایی ماه عسل ما بود. البته چندان تنها هم نبودیم چون همسر گرانقدر جناب آقای شامحمدی هم در این سفر همراه ما بودند. حضور بانوان … به خواندن ادامه دهید
دسته شخم زدن خاطرات
نوزدهمین نمایشگاه کتاب تهران 1385
دیگر باید پولها را جمع میکردیم تا بشود برای نمایشگاه کتاب خرید. اردیبهشت 1385 سختترین سفر نمایشگاه بود. با پیکان سفید مسعود شروع کردیم . من بودم و مسعود و سعید توکلی و محمود باقری. بودن محمد مزیتی بود که … به خواندن ادامه دهید
دسته شخم زدن خاطرات
هیجدهمین نمایشگاه کتاب تهران-1384
خانههای اصفهان سال 1384 من بودم و مسعود و اسمال. این بار هم مثل همیشه در اصفهان مشکل کلید داشتیم. دو باجناق تلاش فراوانی داشتند برای گشودن در خانه پدرزن و نتیجه آن شد. عکسی که میبینید. سرانجام موفق شدیم … به خواندن ادامه دهید
دسته شخم زدن خاطرات
هفدهمین نمایشگاه کتاب تهران-1383
جشنواره نوردی به عنوان یک آیین دیگر راه افتاده بودیم. برای ما دیگر رفتن به جشنواره بیشتر از یک سفر ساده بود. آیینی بود که باید هر سال به جا میآوردیم اگر کسی غایب بود هم باید جانشینی داشت. سال … به خواندن ادامه دهید
دسته شخم زدن خاطرات
شانزدهمین نمایشگاه کتاب تهران-1382
این عکس مهمترین یادگاریام از دومین سفر به نمایشگاه بینالمللی کتاب تهران بود. ما چهار نفر بودیم+ حمید توکلی که عکس را گرفته است. شاهین شهر است اینجا: خال هاشم که میشود پدرزن مسعود و اسمال آنجا خانهای داشت. آخر … به خواندن ادامه دهید
دسته شخم زدن خاطرات
پانزدهمین نمایشگاه کتاب تهران 1381
برای من که همیشه از هر سوراخی بود چیزی برای خواندن گیر میآوردم. نمایشگاه کتاب مثل یک رویا بود. وقتی در مجلهها عکسهای نمایشگاه کتاب را میدیدم آرزویم این بود که چند ساعت بین کتابها قدم بزنم. اما آنقدر پولدار … به خواندن ادامه دهید
دسته کتاب, شخم زدن خاطرات
وقتی از آدم آدرس میپرسند
خیلی وقت بود دیگر پروژه زدن را رها کرده بودیم. آدمهایی که توی ذهنمان بودند به کسی وصل شده بودند و سر و سامان گرفته بودند و دیگر وقتی دختری را میدیدی ضرورتی نداشت به این فکر کنی این به … به خواندن ادامه دهید
دسته شخم زدن خاطرات


