تو

آگوست 17, 2008 at 11:59 ب.ظ | In دم نوشت | No Comments

در نزدیکی تو، چاره‌ای جز بوسه نیست.

المپیک

آگوست 8, 2008 at 8:08 ب.ظ | In دم نوشت | 3 Comments
Tags:

با توجه به پخش افتتاحیه المپیک از شبکه سوم سیما برخی از دوستان پرسیده بودند آیا جواد خیابانی یک محمود است؟

-خیر، جواد خیابانی دقیقاً یک جوات است.

مگه نه طالب؟

آگوست 7, 2008 at 3:35 ق.ظ | In خودنوشت, صحبت نو | 3 Comments
Tags: , , ,

kazem Rhimnejadدومین نشست تخصصی شعر آفتاب در لار برگزار شد. گزارش رسمی را در اینجا بخوانید و عکس‌ها را در اینجا و اینجا ببنید اما قطعی برق این شب شعر را بیش از حد شاعرانه و خاطره انگیز کرد. آن‌هایی که من را نمی‌شناسد بگویم من همان بودم که به جای پله‌ها ترجیح دوم بپرم روی سن تا دل حمید منشی هم خوش باشد و متلکی گفته باشد. در ضمن باید جویای سلامتی حمید منشی هم باشم که آیا با تکه‌ای که به راشد انداخت از دست قوم و خویش‌های دیده‌بانی او سالم در رفته است یا نه.
خود رفتن برق از یک طرف و اتفاقی که برای دوستم سعید افتاد یک طرف، تا آخر جلسه لبخند بر لبان ما چون چراغ برساتی فروزان بود. این سعید عزیز تازه داماد شده است و دیدیم در آن بی‌برقی با موبایل حرف می‌زند. مثل این که همسر گرانقدر بوده و این همسر مذکور دنبال آبسردکن می‌گشته است. خلاصه سعید جمع ما را ترک کرد و رفت دم در سالن تا به یاری همسر خود بشتابد. کمی که گذشت سعید لبخندزنان برگشت. گفتیم چی شده است؟ مثل این که در زمان شعرخوانی کاظم رحیمی‌نژاد درتاریکی دم در ایستاده بوده که کسی به او نزدیک می‌شود و به لهجه شیرین لاری می‌گوید:
-: اده هم که لهجه ضایعه اسِ، مگه نه طالب؟
-: ها؟
-: موئه مگه تو طالب نیسش.
-: ها
خلاصه در آن تاریکی سعید بی‌خیال همسر گرانقدر می‌شود با لبخندی گشادی بر لب برگشت.
هرکاری کردم دل نیامد بی‌خیال این واقعه شیرین شوم. حالا فردا این دوستان لاری نروند تنبان ما را بادبان کنند. همه‌شان از ارادت من به دکتر آینده کاظم رحیمی‌نژاد مطلع هستند و این که از محدود ادبیاتی‌های لارستان است که می‌شود چیز ازش یاد گرفت. آقای رحیمی‌نژاد ما به قبولی شما در دوره دکترای دانشگاه شیراز افتخار می‌کنیم.

ما را کمی بیشتر تامل کنید!

آگوست 5, 2008 at 12:43 ق.ظ | In صحبت نو, گراش | No Comments
Tags: ,

از همان شروع صحبت نو یک سری روش‌های کوچک و جمع‌ و جور برای خودمان گذاشته‌ایم که کمتر به مشکل برخورد کنیم. الان که یک سال و نیمی از عمرمان می‌گذرد، می‌بینم دیدگاه صادق و در مقیاس کوچک‌تر من نسبت به وضعیت مطبوعات در ایران و لارستان درست بوده

گفتیم باید بیش از هر چه به مردم تکیه کنیم. به خاطر همین از همان اول خبرهای اجتماعی و مردمی در اولویت بود و خبرهای اداری و دولتی کمتر و محدود. الان هم می‌بینیم آبی از بخار این ادارات گرم نمی‌شود و بیش از همه دردسر هستند. حتی تبلیغات که شریان حیات صحبت نو است تا 95 درصد از طریق بخش خصوصی تامین می‌شود و ادارت تمایل چندانی برای ارائه گزارش کار خود ندارند.

مستقل بودن را شعار خودمان قرار دادیم نه به این معنی که بر هر جایی بتازیم و ساز خودمان را کوک کنیم. بلکه این باشد که به دست دیگران نگاه نکنیم نان کار خودمان را بخوریم و کسی نتواند به بهانه چندرغاز کمک بلاعوض خفت‌مان را بگیرد که چرا این را نوشتی. زیرا همیشه کسانی هستند که این کار را می‌کنند حتی اگر کمکی هم نکرده باشند. بگذار منتی نباشد. به خاطر همین به حداقل‌ها ساختیم ولی کیفیت را خراب نکردیم.

کیفیت خوب مشتری دارد. اگر صحبت‌نو را حتی با نشریات استانی مقایسه کنیم از کیفیت مناسبی برخوردار است این را می‌شود از آگهی‌ها فهمید و زحمتی که برای طراحی آن کشیده می‌شود. می‌شود کار را سر هم بندی کرد و یک چیزی زد که طرف راضی شود. اما باید مخاطب بفهمد که نویسنده و صاحب نشریه به او احترام می‌گذارد.کیفیت خوب مشخص می‌شود

از همان اول خواستیم که مطلب تولید کنیم. هر چند خود من و بیشتر نویسندگان صحبت نو خوره اینترنت هستیم اما کمتر مطلبی را در نشریه پیدا می‌کنید که تولیدی نباشد. کار را خیلی سخت می‌کند ولی مخاطب این را می‌فهمد.

و آخر این که از اول معتقد بودیم ظرفیت طنز در فضای اجتماعی ایران از بین رفته است و اگر همین‌طور پیش‌برود انتقادهای ساده هم با واکنش روبه‌رو می‌شود. اما انگار گزیری از طنز و انتقاد نیست.

و بسیار گفته‌ها و نگفته‌های دیگر. چند روز دیگر روز خبرنگار است اگر به عنوان یک خبرنگار خواهشی از کسی داشته باشم این است که به ما اعتماد کنید و ما را تحمل کنید.

شب خوش

آيا مي‌شود انيگونه موتن را خاوند.

جولای 28, 2008 at 10:23 ق.ظ | In دم نوشت | 1 Comment
Tags:

چناچنه به طور رومزره به زبان فارسي صبحت مي کيند، با کمي تلاش خاوهيد تواسنت اين نوتشه را بخاونيد. در داشنگاه کبمريج انگلتسان تقحيقي روي روش خوادنه شدن کملات در مغز اجنام شده است که مخشص مي کند که مغز انسان تهنا حروف اتبدا و اتنها ي کلمات را پدرازش کرده و کمله را مي خاوند .به هيمن دليل است که با وجود به هم ريتخگي اين نوتشه شما تواسنتيد آن را بخاونيد.

اين يك هفته گرفتار شماره تازه صحبت نو و حواشي آن بودم. حالا كار اين شماره به سرانجام رسيده و تا پنجشنبه كه برويم لار براي نشست ادبي آفتاب فرصتي است براي نفس كشيدن. گفتم بد نيست به يك ميسج از پيامبر ياهو دعوت‌تان كنم.

گروگان‌گیری به خیر گذشت

جولای 1, 2008 at 12:59 ق.ظ | In صحبت نو, گراش | 2 Comments
Tags:

رضا مظفری که خبر ربوده شدن او را روز پنجشنبه هفته گذشته منتشر کردیم به خانه بازگشت.

گفته می‌شود در طی یک سری پیگیری‌ها و حوادث او از دست ربایندگان خود فرار کرده است و با خانواده خود تماس گرفته است. بعد از یک روز حضور در شیراز، مظفرزادگان در تاریخ دوشنبه 10 تیرماه به گراش برگشت.

به دنبال خبر تکمیلی و گزارش از این حادثه هستم که سیدعلی مجلسی باید آن را تهیه کند. تیتر شماره قبل صحبت نو با عنوان «گراش بهشت آدم‌ربایان» بازخورد دوگانه‌ای داشت. عده‌ای از آن خوششان آمده بود و برخی آن را تحریک‌آمیز خوانده بودند. خوب تیتر عمداً به گونه‌ای بود که حساسیت موضوع بیشتر احساس شود و پیگیری بیشتری انجام شود که شاید کمی هم در تشدید پیگیری موثر بوده است. از جمله کسانی کسانی که کمی روی تیتر گیر داشت. سرگرد براتی فرمانده انتظامی بخش گراش بود.

البته این چند روز وضع خبر آدم‌ربایی مشخص نبود و هر کسی چیزی می‌گفت ولی جالب این بود که در عرض چند ساعت خبر ربوده شدن و یا پیدا شدن به سرعت منتشر شد و از هرکسی می‌پرسیدی خبر داشت. این کار ما خبرنگارها را سخت‌تر می‌کند.

این گزارش عکس ندارد

ژوئن 22, 2008 at 1:23 ب.ظ | In صحبت نو, گراش | 1 Comment
Tags: ,

گزارشی از انجمن معتادان گمنام NA گراش

به آدم‌ها که نگاه می‌کنم مثل من هستند. بعضی‌های‌شان را در جامعه با برچسب سیاه معتاد شناخته‌ام و حالا خوشحالم که اینجا می‌بینم‌شان. با هم هستند و گوشه‌ای قایم نشده‌اند. ایستاده‌اند دم در خوش آمد می‌گویند و قدم که داخل می‌گذارم هیچ‌کس غریبه نیست. هیچ‌کس برچسب ندارد. می‌نشینم گوشه‌ای و تک‌تک‌چهره‌ها را ورق می‌زنم که انگار روزگاری خاکستر بر سر و روی‌شان پاشیده شده بود ولی حالا دوباره چهره‌های‌شان گل انداخته است و شعله‌های زندگی از زیر آن خاکستر رخ می‌نماید و فردا زباله خواهد کشید.
پنجشنبه 2 خرداد 1387 جشن سومین سالگرد تاسیس انجمن معتادان گمنام در شهر گراش برگزار شد. معتادان گمنام انجمن خود را با نام NA می‌شناسند. گاهی پنجشنبه‌ شب‌ها یا همان شب جمعه خودمان به پارک شهر می‌روم می‌بینم در مسجد پارک گروهی جمع شده‌اند و وقتی بیرون می‌آیند می‌بینم با هم حرف می‌زنند و چهره‌های خندانی دارند. پیش از آن درباره NAچیزهایی خوانده بودم اما فکر نمی‌کردم که در گراش هم از این خبرها باشد. اجازه می‌خواهم که گزارشی از آن‌ها بگیرم تا شاید کمی باشد برای کسانی که در دام اعتیاد افتاده‌اند. حواله می‌کنند به فرصتی مناسب و من که نمی‌خواهم بیگانه‌ای در جمع کوچک‌شان باشم، صبرم می‌کنم تا ساعت 5 و نیم پنجشنبه 2 خرداد که جلسه شروع می‌شود.
باقر هستم یک معتاد، ریحانه هستم یک معتاد، رضا هستم یک معتاد، پیمان هستم یک معتاد، همه خود را این گونه معرفی می‌کنند و جمع یک صدا می‌گویند: سلام باقر، سلام ریحانه، سلام رضا، سلام پیمان. این سلام به زندگی است.
پیمان می‌گوید: «یکبار مصرف زیاد و هزاربار کافی نیست.» حرف‌های معتادان گمنام شنیدنی است اما برای کسی مثل من که از این دنیا دور بوده، غریب و دور از ذهن است. می‌نشینم و گوش می‌کنم شعارهای زیبا و آموختنی. نوبت به محمد می‌رسد که یک همشهری است. محمد می‌گوید: «در جمع صحبت نکرده‌ام و استرس دارم. در آغاز اعتیاد تا چند سال لذت می‌بردم و حتی به آن افتخار می‌کردم. اما کم کم وضع عوض شد. دنبال روزنه‌ای می‌گشتم که خود را نجات دهم. راه‌های مختلف را امتحان می‌کردم. شهرم را عوض کردم و حتی کشورم را عوض کردم، اما هیچ اثری نداشت. امروز چند ماهی است که مصرف ندارم.» محمد کم‌کم احساساتی می‌شود: «دوست داشتم پسر خوبی برای بابام باشم. بیماری اعتیاد حتی اجازه نمی‌داد خدمتی به خودم بکنم. از وقتی که دستم را بالا کردم و گفتم، محمد معتاد بهبودی من شروع شد. خوشحالم که زنده‌ام. وقتی شب جمعه به قبرستان می‌روم فکر می‌کنم که من هم باید اینجا خوابیده بودم ولی حالا خوشحالم که می‌توانم اینجا کنار شما باشم.»
محمد حرف‌هایش که تمام می‌شود همه او را تشویق می‌کنند. روی صندلی می‌نشیند و کودک چهار پنج‌ ساله‌اش از عقب سالن می‌دود و در آغوش پدر می‌پرد. در ته سالن زن‌ها نشسته‌اند بیشترشان آمده‌اند که سلامتی همسران خود را تضمین کنند و عده‌ای هم معتاد بوده‌اند. «شیرین» از جمع زنان تجربه اعتیاد و بهبودی خود را برای جمع می‌گوید از روزهای سختی که مجبور بود برای خانواده خود مواد تهیه کند تا روزهایی که کسی بوده و او را کمک کرده است.
حمید از اعضای قدیمی NA است که سنت‌ها دوازده‌گانه می‌گوید. معتادان گمنام بیش از هر چیزی به استقلال خود تکیه دارند. به هیچ موسسه‌ای وابسته نیستند. از هیچ‌جا کمک نمی‌گیرند و حق عضویتی هم دریافت نمی‌کنند. انجمن معتادان گمنام هیچ نظر یا فعالیتی در رابطه با ترک فیزیکی و سم‌زدایی ندارد. به نظر می‌رسد می‌رسد که معتادان گمنام گراش تا اینجا خوب پیش رفته‌اند حداقل توانسته‌اند که اعتماد مسئولین و شهروندان را جلب کنند. از ابتدای برنامه دکتر فتحی رییس شورای شهر حضور دارد. بعد امام جمعه سری به معتادان گمنام می‌زند و البته از همه جالب‌تر حضور رییس پاسگاه است.
از دیدنی‌ترین بخش‌های برنامه اعلام پاکی است. مدیر جلسه می‌خواهد کسانی که یک روز تا سه روز پاک هستند و یا یک سال پاک هستند بلند شوند و دیگران آن‌ها را تشویق می‌کنند. مثل ماشین حساب وجدان این جمع باعث می‌شود که معتادان سابق به یک روز پاکی خود نیز افتخار کنند.
معتادان گمنام به جز گراش که جلسات خود را در پارک‌شهر برگزار می‌کنند در شهرهای اهل، وراوی، مهر، چاه‌ورز، فیشور، علاءمرودشت، لامرد، دهکویه، کورده، خنج، اوز و لار فعال هستند.
آب میوه‌ام را خورده‌ام و از در خارج می‌شوم و برای یادگاری خودکاری می‌گیرم. از در که بیرون می‌روم نام‌ها و چهره‌ها را فراموش خواهم کرد. اعتیاد وسوسه‌ای است که ممکن هر کسی به آن گرفتار شود. معتادان را شماتت نکنیم آن‌ها را بیمارانی ببینم که محتاج کمک هستند و این کمک البته مالی نیست. به حرف‌های قشنگی فکر می‌کنم که زده است و گوش‌هایی که مطمئن نیستم چقدر شنوا باشد.

امسال خاموشی برق بهانه نمی‌خواهد

ژوئن 21, 2008 at 1:46 ب.ظ | In صحبت نو, گراش | No Comments
Tags: ,

در حالی سال‌های گذشته در تابستان گاه  بی‌گاه برق در منطقه جنوب فارس قطع می‌شد. به نظر می‌رسد با کمبود سراسری برق در کل کشور امسال خاموشی‌ها نیازی به بهانه اضافه نداشته باشد. ادارات برق توجیه مناسبی برای پاسخگویی دارند و مردم چاره‌ای به جز زیر لب غرولند کردن در مقابل خود نمی‌بییند.
براساس اعلام فرمانداری و دستور وزارت نیرو با توجه به کاهش 75 درصدی میزان تولید برق در نیروگاه‌های برق‌آبی، خاموشي در سيستم روشنايي معابر اصلي شهرها و جاده ها ي بين شهري و پاركها و ميادين از سوي شركت توانير ابلاغ گرديده و بر اساس آن در نظر است در سطح لار و شهرهاي تابعه و راه‌های بين شهري نسبت به كاهش 50درصد روشنايي اقدام شود.
به جز کاهش روشنایی معابر، تدابیر دیگری نیز در دستور کار قرار گرفته است. تغییر ساعت کار ادارات یکی از این شیوه‌ها است. حتی طرحی برای تغییر ساعت کار کسبه نیز وجود دارد که فروشگاه‌ها ساعت 8 و نیم شب مجبور به تعطیل کردن شوند. اما به توجه گرمی روزها در بخش‌های جنوب کشور و تمرکز مراکز اقتصادی بر روی ساعت‌های ابتدایی شب، این طرح در کنار نارضایتی عمومی، ضررهای افتصادی فراوانی به بخش خصوص وارد خواهد کرد. صادارت برق نیز متوقف شده است و واردات در دستور کار قرار دارد.
بهانه خشکسالی برای خاموشی‌ها در حالی اعلام می‌شود که فتاح وزیر نیرو در نشست مطبوعاتی خود اعلام کرد: « در حال حاضر میزان مصرف برق در كشور 33500 مگاوات است كه 28500 مگاوات آن از طریق نیروگاه‌ها و 2200 مگاوات از طریق منابع برق‌آبی تامین می‌شود» یعنی تنها هفت درصد برق کشور از طریق سدها تامین می‌شود. در منطقه لارستان هر چند آمار دقیقی از این نسبت وجود ندارد اما به نظر می‌رسد عمده برق مصرفی از منابع نیروگاهی تامین می‌شود.
در حالی که هنوز تابستان آغاز نشده است جیره‌بندی برق اعمال می‌شود. معمولاً به شکل متوسط در 48 ساعت، یک و ساعت و نیم خاموشی اعلام می‌شود. این که خاموشی در چه ساعتی باشد نیز محل مناقشه است. مردم عادی ترجیح می‌دهند خاموشی در ساعت‌های کاری یعنی 8 تا 12 صبح و 4 تا 8 عصر باشد. اما مدیران ادارات و بخش خصوصی به خاطر ضرر و زیان اقتصادی ساعت‌های استراحت یعنی نیمه‌های شب را ترجیح می‌دهند. در هر دو  حالت فرقی نمی‌کند ادارت برق به خاطر تلاش زیاد رسانه ملی در توجیه مردم زحمت و دردسر کمتری دارند و با عذاب وجدان کمتری دکمه OFF را فشار می‌دهند.
در گراش این امیدواری وجود داشت که با افتتاح پست 66 ، امسال مشکلات کمتری را شاهد باشیم. حتی اگر پست برق طبق وعده داده شده در ابتدای تابستان افتتاح شود. خاموشی‌های برق ناگزیر است. افتتاح این پست حداقل می‌تواند دو مزیت داشته باشد. اول این که از افت ولتاژ وحشتناک در شهر گراش که حتی گاهی نمی‌تواند یک کولر گازی را به کار بیندازد، بکاهد. دوم این که خاموشی در اثر حوادث طبیعی و باد و باران کاهش یافته و با تقسیم گراش به هشت منطقه برقی، با یک نسیم کوچک برق نیمی از شهر قطع نشود.
سختی‌های روزگار باعث شده است فراموش کنیم در مقابل هزینه‌هایی که به شکل مالیات و قبوض می‌پردازیم، تامین برق و آب شهروندان یک حق ساده و پذیرفته شده است. انگار باید یک سال دیگر هم صبر کرد و دم بر نیاورد. از گرمای داغ تابستان لذت ببرید.

پانوشت:
هر چند هنوز جدول خاموشی‌های شهر ما اعلام نشده ولی دیدم بعضی‌ها با جستجوی جدول خاموشی به اینجا رسیده‌اند برای این که دست خالی نروند این هم جدول زمان بندی خاموشی‌های تهران در هفته اول تیرماه

یک آدم‌ربایی دیگر

ژوئن 19, 2008 at 12:45 ب.ظ | In صحبت نو, گراش | 2 Comments
Tags:

به نظر می‌رسد آدم‌ربایی دیگری در گراش به وقوع پیوسته است.

امروز صبح رضا مظفرزادگان در مسیر رفتن به کارگاه خود ربوده شده است. کارگر کارگاه بعد از مشاهده خودرو پراید سفید رنگ وی را مشاهده می‌کند که  با درهای باز بوده و وسایل آن رها شده است. ماشینی نیز دیده شده است که با سرعت فراوان در حال عبور از جاده بوده. هر چند هنوز خبر رسمی اعلام نشده است اما خانواده مظفرزادگان مفقودی و آدم‌ربایی وی را به نیروی انتظامی اطلاع داده‌اند. کارگاه شن و ماسه مظفرزادگان در 5 کیلومتری جاده گراش-لار و در پشت پلیس‌راه لارستان قرار دارد.

پیش از این در سال‌های اخیر سه مورد گروگان‌گیری گراشی‌ها رخ داده است که در هر سه مورد با پرداخت مبالغی به آدم‌ربایان، فرد ربوده شده آزاد شده است. در مورد نخست کودک ده ساله‌ای به نام سوزنده ربوده شده و به سیستان و بلوچستان منتقل شد. در مورد دوم نوه حاج محمدحسن حسنی در گراش ربوده شده که رباینده آن گراشی بود. آخرین ربوده شده حاج ابوالحسن حسنی بود که توسط اشرار داراب در شیراز ربوده شده و با پرداخت صد میلیون تومان در فروردین‌ماه 1387 آزاد شد.

گسترش پدیده آدم‌ربایی به عنوان یکی از جرایم حساس امنیتی می‌تواند باعث کاهش ضریب امنیت در منطقه گردد. عدم برخورد با آدم‌ربایان و ناتوانی نیروی‌های انتظامی و امنیتی در دستگیری ربایندگان نیز در بررسی عوامل افزایش این پدیده موثر است.

نگاهی پست مدرن به خیابانگردی: موتورسوران پرسه‌زن به شهر هویت می‌دهند

ژوئن 12, 2008 at 9:58 ب.ظ | In صحبت نو, مقاله, گراش | No Comments
Tags: , , , , ,

این مقاله را دوست خردمندم مسعود غفوری نوشته است. وقتی که گاه و به گاه درباره موتورسواران شهر صحبت می‌کردیم به گوشه و کنار فلسفه و اندیشه سر می‌کشیدیم. او برای پایان‌نامه‌اش به سراغ ناتوردشت و هولدن کالفیلد رفت کتابی شاید زندگی ما را جابه‌جا کرد و حتی به دوستی ما شکل داد. در طی بررسی منابع خود به مفهومی به نام پرسه‌زن رسید که بارها و بارها روی آن صحبت کردیم. این مقاله را برای شماره‌ای از صحبت نو نوشت و منتشر شد. مقاله مفهوم انقلاب که مسعود ترجمه کرده بود نیز پیش از این، در این وبلاگ گذاشته‌ام. دوستان اهل اندیشه به تامل و گفتگوی روی این مقاله دعوت می‌کنم.

پرسه‌زن1
پرسه‌زن شخصيت بي‌نظيري بود كه از ميان منظره‌ي متروپوليس مدرن ظاهر شد، مثل سايه‌اي محو، و خيلي زود در ميان همان منظره ناپديد شد. از بين كساني كه او را در حال قدم‌زني بي‌هدف در ميان جمعيت انبوه خيابان‌ها و پاساژها ديده‌اند، دو نفر تيزبين‌تر بوده‌اند: چارلز بودلر، بزرگ‌ترين شاعر سمبوليست فرانسوي، و والتر بنجامين، منتقد پيشرو فرانسوي مكتب فرانكفورت. بودلر او را مردي قرن نوزدهمي توصيف مي‌كند كه با توانايي يك نويسنده و هنرمند آوانگارد در بين جمعيت خيابان‌ها قدم مي‌زند و مي‌كوشد وضوحي را كه شهر و آدم‌هاي شهري در اثر مواجهه با مدرنيته از دست داده‌اند، به آنها برگرداند. بنجامين اما مرد شيك‌پوش كندرو و پاساژگردي را تصوير مي‌كند كه از دل فرهنگ مصرف شهري متولد شده، درون بارزترين جلوه‌گاه‌هاي اين فرهنگ يعني پاساژها و مركز خريدها فعاليت مي‌كند، و در نهايت در همان فرهنگ حل مي‌شود.
فعاليت پرسه‌زن نقطه‌عطفي در مفهوم نظاره، به خصوص نظاره مردانه، محسوب مي‌شود. اهميت او در همين دور ماندن از مدرنيته‌ي شهري و حل نشدن در زرق و برق و سرعت فزاينده آن است. پرسه‌زن در تلاش براي شكل دادن به مدرنيته، گاهي حتي به مقابله و دشمني با آن برمي‌خيزد. به باور بودلر، اين كار يعني پروراندن تخيل حماسي در دل مدرنيته، جايي كه هيچ‌گونه حماسه‌اي اجازه بروز ندارد. بودلر پرسه‌زن را «قهرمان زندگي مدرن» ناميد. قهرماني كه مسوول بازگرداندن وضوح و خوانايي به زندگي مبهم و سردرگم مدرن است.
نزد بنجامين، قهرمان‌گريِ پرسه‌زن در تلاش او براي فرار از ملال (سرنوشت محتوم انسان در زندگي مدرن) نهفته است. به باور بنجامين، فرهنگ مصرف مدرن با همه‌ي زرق و برق و سرعت‌اش، نتيجه‌اي جز ملال در پي ندارد. در چنين شرايطي، جستجوي تازگي و هيجان در متروپوليس هدف والايي است كه به عمل قهرمانانه‌ي پرسه‌زن اهميت مي‌بخشد. پرسه‌زني كه يك لاك‌پشت را به قدم‌زني مي‌برد نمونه‌اي عالي از مقاومت و مقابله‌ي او با ريتم ديوانه‌كننده‌ي شهر است. بنجامين مي‌گويد پرسه‌زنْ خودِ مفهوم مصرف را به پياده‌روي مي‌برد.
او مصرف‌كننده و توليد كننده‌ي توأمان مناظر شهري بود. به عبارتي ديگر، توانايي او در خوانش شهر به مثابه يك متن، از توانايي او در آفرينش متن‌ها درباره‌ي شهر جدا نبود. پرسه‌زن مي‌كوشيد با قدم زدن در ميان مناظر شهري و جلوه‌گاه‌هاي فرهنگ مصرف معناي آنها را كشف كند، و در عين حال، با همين حضور و نظاره‌ي منتقدانه و خلاق به اين مكان‌ها معنا ببخشد.
پاريس قرن نوزدهم جايي بود كه، به باور بنجامين، پرسه‌زن در آن متولد شد؛ شهري كه او آن را «پايتخت جهان قرن نوزدهم» مي‌نامد و عقيده دارد فرهنگ مصرف مدرن نيز در آن متولد شد. اما چيزي نگذشت كه توده‌ي فزاينده‌ي جمعيت پاريسي فضا را براي قدم‌زني پرسه‌زن تنگ كرد. از طرفي ديگر، فرهنگ مصرف نيز در تباني با رسانه‌ها، پرسه‌زن را عامل مزاحمي در رشد و سيطره‌يابي خود يافت و در صدد حذف او برآمد. اين جنگ نابرابري بود كه در نهايت به مرگ پرسه‌زن انجاميد.
ولي مرگ پرسه‌زن حقيقي به معناي محو كامل او از زمينه‌ي مدرنيته نبود. شخصيت جذاب او تبديل به كهن‌الگويي شد كه همواره به شكل‌هاي گوناگون درون شخصيت‌هاي ديگر استحاله مي‌يابد. تصوير استحاله‌يافته‌ي او را حتي امروزه مي‌توان همه جا پيدا كرد: آدم‌هايي كه بي‌هدف با اتوبوس‌ها و متروهاي شهري اين‌طرف و آن‌طرف مي‌روند؛ مردان و زنان متول و شيك‌پوشي كه در كوچه و خيابان جلوه‌فروشي مي‌كنند؛ و يا در مقطعي نزديك‌تر به كشور خودمان، جوان‌هايي كه صبح تا شب مركز خريدها را دوره مي‌كنند؛ يا ماشين‌سوارهايي كه خيابان‌هاي بالاي شهر را بالا و پايين مي‌كنند. فوكوس را روي شهر خودمان اگر تنظيم ‌كنيم، مي‌توانيم نوع خاصي از پرسه‌زني را اينجا هم بيابيم: جوانان موتورسواري كه در تنها خيابان شهر چرخ مي‌زنند.
فعاليت اين موتورسواران البته با فعاليت پرسه‌زن اصيل تفاوت‌هايي اساسي دارد. در وحله‌ي اول، آنها تنهايي و در نتيجه فرديتِ پرسه‌زن را با فعاليت جمعيِ دو يا چند نفره‌شان از بين مي‌برند (در نتيجه، آنهايي كه تنها در شهر مي‌گردند به پرسه‌زن حقيقي نزديك‌ترند). در وحله‌ي دوم، اين موتورسواران به اين واقعيت كه شهر ما فاصله‌ي زيادي با يك متروپوليس مدرن دارد بي‌توجه‌اند، و مهم‌تر اينكه آنها توانايي يا خلاقيت خاصي در خوانش و معنادار كردن شهر ندارند، يا آن را نشان نمي‌دهند. فعاليت قهرمانانه‌ي آنها محدود مي‌شود به فرار از ملال روزمرگي، البته با تن سپردن به آن روزمرگي، كه در نهايت فعاليتي است ضد قهرماني.
ولي به هر حال، شباهت‌هاي آنها با شخصيت پرسه‌زن قابل انكار نيست. فعاليت آنها، همانند فعاليت پرسه‌زن، منحصراً مردانه است (هرچند كه شرط مردانگي متعلق به پرسه‌زن اصيل بود و در دوران معاصر پرسه‌زنيِ زنانه پديده‌اي روزمره است). اين موتورسواران آرام آرام در كناره‌ي خيابان حركت مي‌كنند و عملاً به سرعت خيابان بي‌توجه‌اند. آنها حوزه‌ي خصوصي خود (رابطه‌هاي شخصي) را به حوزه‌ي عمومي (خيابان) مي‌كشانند و در هر دو حوزه هم انتظار احترام دارند؛ و جالب اينجاست كه، به جز مواقعي كه ترافيك ايجاد مي‌كنند، از طرف جمعيت احترامي نسبي هم مي‌بينند (حداقل در جايي كه مربوط به حوزه‌ي خصوصي‌شان است)، چون در واقع ديده نمي‌شوند. بدين ترتيب، آنها ضد گفتمان غالب نيز عمل مي‌كنند، گفتماني كه در خانه و مدرسه و ادرارات شهري رايج است و مايل به حذف اين شكل پرسه‌زني و جاي‌گزين كردن آن با فعاليت‌هايي «سازنده‌تر» است.
آخرين و مهم‌ترين شباهت اين موتورسواران با پرسه‌زن در كاركرد اجتماعي فعاليت آنها نهفته است. اين دور از واقعيت نيست (در واقع اين يك عقيده‌ي جمعي است) كه آنها عامل پويايي شهرند. حضور آنها در خيابان در تمام ساعات شبانه‌روز، به شهر سرزندگي مي‌بخشد و آن را از تبديل شدن به يك شهر مرده مي‌رهاند. چراغ‌هاي خيابان‌ها براي آنها روشن مي‌مانند، رهگذران شبانه‌ي خيابان با ديدن آنها احساس امنيت مي‌يابند، و ماشين‌هاي عاصي و عجول پشت سر آنها از بوق زدن پرهيز مي‌كنند؛ اين‌ها نشانه‌هاي احترامي ناخودآگاه است به آنهايي كه به شهر خاكستري ما رنگ سرخي از عصيانِ پرسه‌زن مي‌زنند.

1. اين واژه معادل واژه‌ي فرانسوي Flâneur است كه در انگليسي هم به همين صورت استفاده مي‌شود. اين معادل را از يكي از معدود نوشته‌هايي كه در فارسي درباره‌ي اين شخصيت ديده‌ام قرض گرفته‌ام. نشاني اين متن اين است: «پرسه‌زني» نوشته‌ي عباس كاظمي، نشريه‌ي مدرسه، شماره 4، مهر 85، صص 48-43.
مسعود غفوري-25/11/86

برگه‌ی بعد »

وبلاگ روی وردپرس.کام. | Theme: Pool by Borja Fernandez.
Entries and comments feeds.