محمود بودن

ژوئن 13, 2008 at 12:49 ب.ظ | In خودنوشت, مقاله, گراش | 2 Comments
Tags: ,

شناسنامه

محمود بودن یک ژانر است. یک خصوصیت که در کلمه دیگری خلاصه نمی‌شود. مثل جوات بودن مثل غضنفر بودن. محمود یک نفر نیست. ممکن است اسم یک نفر که محمود است. حسن، جعفر، سیاوش، مانا، عبدالرضا، اصغر، تینا، زهرا و یا هر چیز دیگری باشد.
یک محمود موجودی متناقض است. ممکن است بیست و چهارساعت کار کند اما در ایکی ثانیه همه چیز را به هم بریزد. محمود معمولاً دوست داشتنی است حتی اگر او به زندگی شما گند بزند نمی‌توانید ازش متنفر باشید. چون یک جورهایی او مقصر نیست. او تلاش خودش را کرده است اما خوب…
محمود بودن در کلمه نمی‌گنجد شاید بشود گفت محمود یعنی سوتی، محمود یعنی گند زدن، محمود یعنی عشق، محمود یکی از ماست، محمود یعنی من، یعنی تو

اداره

روزی یکی از انواع محمود از قضای روزگار فیلمساز بود. اتفاقاً صحنه‌هایی از فیلم محمود در آسایشگاه سالمندان فیلمبرداری می‌شد. محمود کت و شلوارش را پوشید و یک نامه رسمی نوشت و با یاران خود با خانه سالمندان مراجعه کرد( دقیقاً مراجعه کرد، «رفت» کلمه صحیحی نیست) بعد از تحویل نامه مشاهده کرد که سرکار خانم تحویل گیرنده نامه نگاهی با تعجب به محمودیت او نگاه می‌کند. خانم محترم منشی گفت شما برای کجا نامه نوشته‌اید. محمود گفت: «خوب برای اداره شما دیگه اداره حفاظت محیط زیست» منشی مظلومانه نگاهی کرد و جوری که به روحیه لطیف محمود برنخورد گفت: «البته ما زیر نظر اداره بهزیستی هستیم.» البته با این وجود فیلم محمود ساخته شد. چون او یکی از انواع محمود بود.

کتاب

یک محمود تنها برای این کتاب می‌خرد که آن را پشت پنجره‌ی پشتی ماشین خود بگذارد روزگاری که کتاب را برای زیبایی توی کتابخانه می‌گذاشتند گذشته است.

نگاهی پست مدرن به خیابانگردی: موتورسوران پرسه‌زن به شهر هویت می‌دهند

ژوئن 12, 2008 at 9:58 ب.ظ | In صحبت نو, مقاله, گراش | No Comments
Tags: , , , , ,

این مقاله را دوست خردمندم مسعود غفوری نوشته است. وقتی که گاه و به گاه درباره موتورسواران شهر صحبت می‌کردیم به گوشه و کنار فلسفه و اندیشه سر می‌کشیدیم. او برای پایان‌نامه‌اش به سراغ ناتوردشت و هولدن کالفیلد رفت کتابی شاید زندگی ما را جابه‌جا کرد و حتی به دوستی ما شکل داد. در طی بررسی منابع خود به مفهومی به نام پرسه‌زن رسید که بارها و بارها روی آن صحبت کردیم. این مقاله را برای شماره‌ای از صحبت نو نوشت و منتشر شد. مقاله مفهوم انقلاب که مسعود ترجمه کرده بود نیز پیش از این، در این وبلاگ گذاشته‌ام. دوستان اهل اندیشه به تامل و گفتگوی روی این مقاله دعوت می‌کنم.

پرسه‌زن1
پرسه‌زن شخصيت بي‌نظيري بود كه از ميان منظره‌ي متروپوليس مدرن ظاهر شد، مثل سايه‌اي محو، و خيلي زود در ميان همان منظره ناپديد شد. از بين كساني كه او را در حال قدم‌زني بي‌هدف در ميان جمعيت انبوه خيابان‌ها و پاساژها ديده‌اند، دو نفر تيزبين‌تر بوده‌اند: چارلز بودلر، بزرگ‌ترين شاعر سمبوليست فرانسوي، و والتر بنجامين، منتقد پيشرو فرانسوي مكتب فرانكفورت. بودلر او را مردي قرن نوزدهمي توصيف مي‌كند كه با توانايي يك نويسنده و هنرمند آوانگارد در بين جمعيت خيابان‌ها قدم مي‌زند و مي‌كوشد وضوحي را كه شهر و آدم‌هاي شهري در اثر مواجهه با مدرنيته از دست داده‌اند، به آنها برگرداند. بنجامين اما مرد شيك‌پوش كندرو و پاساژگردي را تصوير مي‌كند كه از دل فرهنگ مصرف شهري متولد شده، درون بارزترين جلوه‌گاه‌هاي اين فرهنگ يعني پاساژها و مركز خريدها فعاليت مي‌كند، و در نهايت در همان فرهنگ حل مي‌شود.
فعاليت پرسه‌زن نقطه‌عطفي در مفهوم نظاره، به خصوص نظاره مردانه، محسوب مي‌شود. اهميت او در همين دور ماندن از مدرنيته‌ي شهري و حل نشدن در زرق و برق و سرعت فزاينده آن است. پرسه‌زن در تلاش براي شكل دادن به مدرنيته، گاهي حتي به مقابله و دشمني با آن برمي‌خيزد. به باور بودلر، اين كار يعني پروراندن تخيل حماسي در دل مدرنيته، جايي كه هيچ‌گونه حماسه‌اي اجازه بروز ندارد. بودلر پرسه‌زن را «قهرمان زندگي مدرن» ناميد. قهرماني كه مسوول بازگرداندن وضوح و خوانايي به زندگي مبهم و سردرگم مدرن است.
نزد بنجامين، قهرمان‌گريِ پرسه‌زن در تلاش او براي فرار از ملال (سرنوشت محتوم انسان در زندگي مدرن) نهفته است. به باور بنجامين، فرهنگ مصرف مدرن با همه‌ي زرق و برق و سرعت‌اش، نتيجه‌اي جز ملال در پي ندارد. در چنين شرايطي، جستجوي تازگي و هيجان در متروپوليس هدف والايي است كه به عمل قهرمانانه‌ي پرسه‌زن اهميت مي‌بخشد. پرسه‌زني كه يك لاك‌پشت را به قدم‌زني مي‌برد نمونه‌اي عالي از مقاومت و مقابله‌ي او با ريتم ديوانه‌كننده‌ي شهر است. بنجامين مي‌گويد پرسه‌زنْ خودِ مفهوم مصرف را به پياده‌روي مي‌برد.
او مصرف‌كننده و توليد كننده‌ي توأمان مناظر شهري بود. به عبارتي ديگر، توانايي او در خوانش شهر به مثابه يك متن، از توانايي او در آفرينش متن‌ها درباره‌ي شهر جدا نبود. پرسه‌زن مي‌كوشيد با قدم زدن در ميان مناظر شهري و جلوه‌گاه‌هاي فرهنگ مصرف معناي آنها را كشف كند، و در عين حال، با همين حضور و نظاره‌ي منتقدانه و خلاق به اين مكان‌ها معنا ببخشد.
پاريس قرن نوزدهم جايي بود كه، به باور بنجامين، پرسه‌زن در آن متولد شد؛ شهري كه او آن را «پايتخت جهان قرن نوزدهم» مي‌نامد و عقيده دارد فرهنگ مصرف مدرن نيز در آن متولد شد. اما چيزي نگذشت كه توده‌ي فزاينده‌ي جمعيت پاريسي فضا را براي قدم‌زني پرسه‌زن تنگ كرد. از طرفي ديگر، فرهنگ مصرف نيز در تباني با رسانه‌ها، پرسه‌زن را عامل مزاحمي در رشد و سيطره‌يابي خود يافت و در صدد حذف او برآمد. اين جنگ نابرابري بود كه در نهايت به مرگ پرسه‌زن انجاميد.
ولي مرگ پرسه‌زن حقيقي به معناي محو كامل او از زمينه‌ي مدرنيته نبود. شخصيت جذاب او تبديل به كهن‌الگويي شد كه همواره به شكل‌هاي گوناگون درون شخصيت‌هاي ديگر استحاله مي‌يابد. تصوير استحاله‌يافته‌ي او را حتي امروزه مي‌توان همه جا پيدا كرد: آدم‌هايي كه بي‌هدف با اتوبوس‌ها و متروهاي شهري اين‌طرف و آن‌طرف مي‌روند؛ مردان و زنان متول و شيك‌پوشي كه در كوچه و خيابان جلوه‌فروشي مي‌كنند؛ و يا در مقطعي نزديك‌تر به كشور خودمان، جوان‌هايي كه صبح تا شب مركز خريدها را دوره مي‌كنند؛ يا ماشين‌سوارهايي كه خيابان‌هاي بالاي شهر را بالا و پايين مي‌كنند. فوكوس را روي شهر خودمان اگر تنظيم ‌كنيم، مي‌توانيم نوع خاصي از پرسه‌زني را اينجا هم بيابيم: جوانان موتورسواري كه در تنها خيابان شهر چرخ مي‌زنند.
فعاليت اين موتورسواران البته با فعاليت پرسه‌زن اصيل تفاوت‌هايي اساسي دارد. در وحله‌ي اول، آنها تنهايي و در نتيجه فرديتِ پرسه‌زن را با فعاليت جمعيِ دو يا چند نفره‌شان از بين مي‌برند (در نتيجه، آنهايي كه تنها در شهر مي‌گردند به پرسه‌زن حقيقي نزديك‌ترند). در وحله‌ي دوم، اين موتورسواران به اين واقعيت كه شهر ما فاصله‌ي زيادي با يك متروپوليس مدرن دارد بي‌توجه‌اند، و مهم‌تر اينكه آنها توانايي يا خلاقيت خاصي در خوانش و معنادار كردن شهر ندارند، يا آن را نشان نمي‌دهند. فعاليت قهرمانانه‌ي آنها محدود مي‌شود به فرار از ملال روزمرگي، البته با تن سپردن به آن روزمرگي، كه در نهايت فعاليتي است ضد قهرماني.
ولي به هر حال، شباهت‌هاي آنها با شخصيت پرسه‌زن قابل انكار نيست. فعاليت آنها، همانند فعاليت پرسه‌زن، منحصراً مردانه است (هرچند كه شرط مردانگي متعلق به پرسه‌زن اصيل بود و در دوران معاصر پرسه‌زنيِ زنانه پديده‌اي روزمره است). اين موتورسواران آرام آرام در كناره‌ي خيابان حركت مي‌كنند و عملاً به سرعت خيابان بي‌توجه‌اند. آنها حوزه‌ي خصوصي خود (رابطه‌هاي شخصي) را به حوزه‌ي عمومي (خيابان) مي‌كشانند و در هر دو حوزه هم انتظار احترام دارند؛ و جالب اينجاست كه، به جز مواقعي كه ترافيك ايجاد مي‌كنند، از طرف جمعيت احترامي نسبي هم مي‌بينند (حداقل در جايي كه مربوط به حوزه‌ي خصوصي‌شان است)، چون در واقع ديده نمي‌شوند. بدين ترتيب، آنها ضد گفتمان غالب نيز عمل مي‌كنند، گفتماني كه در خانه و مدرسه و ادرارات شهري رايج است و مايل به حذف اين شكل پرسه‌زني و جاي‌گزين كردن آن با فعاليت‌هايي «سازنده‌تر» است.
آخرين و مهم‌ترين شباهت اين موتورسواران با پرسه‌زن در كاركرد اجتماعي فعاليت آنها نهفته است. اين دور از واقعيت نيست (در واقع اين يك عقيده‌ي جمعي است) كه آنها عامل پويايي شهرند. حضور آنها در خيابان در تمام ساعات شبانه‌روز، به شهر سرزندگي مي‌بخشد و آن را از تبديل شدن به يك شهر مرده مي‌رهاند. چراغ‌هاي خيابان‌ها براي آنها روشن مي‌مانند، رهگذران شبانه‌ي خيابان با ديدن آنها احساس امنيت مي‌يابند، و ماشين‌هاي عاصي و عجول پشت سر آنها از بوق زدن پرهيز مي‌كنند؛ اين‌ها نشانه‌هاي احترامي ناخودآگاه است به آنهايي كه به شهر خاكستري ما رنگ سرخي از عصيانِ پرسه‌زن مي‌زنند.

1. اين واژه معادل واژه‌ي فرانسوي Flâneur است كه در انگليسي هم به همين صورت استفاده مي‌شود. اين معادل را از يكي از معدود نوشته‌هايي كه در فارسي درباره‌ي اين شخصيت ديده‌ام قرض گرفته‌ام. نشاني اين متن اين است: «پرسه‌زني» نوشته‌ي عباس كاظمي، نشريه‌ي مدرسه، شماره 4، مهر 85، صص 48-43.
مسعود غفوري-25/11/86

یاد بگیریم عوارض پول زور نیست

ژوئن 9, 2008 at 2:02 ق.ظ | In مقاله, گراش | No Comments
Tags: ,

تا حالا شاید گذرتان به شهرداری افتاده است و مجبور شده‌اید عوارض گوناگون را بپردازید. معمولاً هم از پرداخت عوارض دلخور هستید و می‌خواهید جوری از زیر بار آن در بروید. بعد خودتان را توجیه می‌کنید که این عوارض برای شهر لازم است. و اگر آشنایی پیدا نکردید آن را می‌دهید. اما آیا کاربرد عوارض تنها به عنوان محل اصلی درآمد شهرداری است یا کاری دیگری هم می‌کند؟

عوارض شهری معمولاً دو کارکرد متفاوت دارند. از یک سو عوارض شهری مهمترین منبع درآمد شهرداری ها است و از جهت دیگر یکی از موثرترین راه های ساماندهی و جهت دهی رفتار شهروندان. با وضع عوارض و دادن تخفیف‌های لازم در موارد خاص می‌توان به فرهنگسازی برای رفتارهای شهروندان پرداخت.

در شماره تازه «شهرما» نشریه داخلی شهرداری گراش سیاهه‌ای از عوارض شهری تصویب شده از سوی شورای شهر ارائه شده است. هنگام مروری کوتاه بر این سیاهه بلند دیده می‌شود در وضع این عوراض تنها نگاه درآمدزایی برای شهرداری لحاظ شده است. درآمدزایی از اولویت‌های غیر قابل انکار برای چرخش امور شهر و ارائه خدمات مطلوب به شهروندان است. اما عوارض می‌تواند در این سطح ابتدایی نمانده و کارکردهای گسترده‌تر اجتماعی و فرهنگی داشته باشد.

یکی از عوارض تصویبی که در بیشتر شهرها نیز اعمال میشود عوارض تابلوهای تبلیغاتی و سردر  فروشگاه‌ها است. شهرداری تاکنون هیچ برنامه‌ای را برای ساماندهی و نظم دادن به تبلیغات شهری اجرا نکرده است به همین دلیل تبلیغات محیطی در شهر گراش از بی‌نظمی  مفرط و عدم ساماندهی رنج می‌برد. دریافت عوارض تابلوهای شهری فرصت مناسبی بود که در کنار درامدزایی برای شهرداری، کمی از بی نظمی موجود در این بخش کاسته شود.

در حال حاضر این عوارض تنها با توجه به متراژ و قیمت منطقه‌ای تعیین می‌شود. در حالی که عوامل دیگری همانند نوع تبلیغات، جنس تبلیغات و ماندگاری نیز می‌تواند در تعیین قیمت موثر باشد. برخی پیش‌نهادهایی که در ادامه خواهد آمد می‌تواند در جهت‌دهی تبلغات محیطی و شهری در آینده موثر باشد. البته اعمال صحیح این پیش نهادها نه تنها از درآمدزایی این عوارض نخواهد کاست بلکه می‌تواند کارکرد دوگانه اقتصادی- اجتماعی عوارض را لحاظ کند.

الف. برای نصب تابلوهای مغازه‌ها محدودیت زمانی مثلاً سه ساله در نظرگرفته شود و تابلوهای قدیمی مشمول جریمه شده و یا جمع‌آوری شوند و تابلوهای نو و جدید شامل معافیت یا تخفیف شوند. در این صورت چهره شهر سریع‌تر نو می‌شود. و مشکل تابلوهای رنگ و رورفته و از دور خارج شده کاهش خواهد یافت.

ب. اندازه‌های استانداردی برای تابلوها تعیین که تابلوها در این سایزها شامل تخفیف شده و تابلوهای غیراستاندارد شامل عوارض مضاعف شود. با این کار نظمی در چهره شهر ایجاد خواهد شد.

پ. همانند بسیاری از شهرها پارچه نوشته‌ها تنها محدود به تابلوهای رسمی شهرداری باشد و پارچه نوشته‌های متفرقه که به مناسبت‌های خاص در سطح شهر نصب می‌شود جمع‌آوری شود. جریمه این گونه پارچه‌های نیز می‌‌تواند منبع درآمدی برای شهرداری خواهد بود. این طرح در حال حاضر در جلو  حسینیه اعظم اجرا می‌شود که در زیبایی نمای این ساختمان مذهبی بسیار مناسب بوده است.

ت. مراکزی که 20 درصد فضای تابلوی خود را به پیام‌های شهری، اجتماعی یا مذهبی اختصاص دهند از تخفیف 50 درصدی برخوردار شوند.

این مثال‌هایی را که برای عوارض تابلوها آورده شد  باید در بخش‌های دیگر عوارضی نیز در نظر داشت. این مساله نیازمند کمی حوصله بیشتر در تدوین قوانین و نگاهی جامع‌تر و فرهنگی و اجتماعی است. اصلاح نگاهی در مدیریت شهری که عوارض را تنها به عنوان قلقک شهرداری نگاه می‌کند، کمک می‌کند شهروندان نیز در پرداخت عوارض بهتر توجیه شده و متاسفانه عوارض را نوعی زورگیری از خود ندانند.

اصلاح نگاه به عوارض به ویژه در بخش عوارض ساختمان نیز ضروری است. پیش از این نیز گفتیم که تمایل و علاقه شورای شهر در تغییر الگوی مسکن و ترغیب مردم به رشد عمودی شهر باید در قوانین بازتاب یابد و توصیه‌ای صرفاً اخلاقی نباشد. برای حل معضل ترافیک خیابان امام هم باید قوانین مناسب همانند اجباری شدن پارکینگ برای بناهای مجاور خیابان تدوین شود.

مدیریت شهری در گراش باید نگاهی جامع‌تر در تدوین قوانین داشته باشد. در حاضر دو مشکل اساسی مدیریت شهری گفتار درمانی به جای استفاده از ابزارهای قانونی و در کنار آن عدم جامعیت و دیدگاه کلی در تدوین قوانین رنج می‌برد.

تحلیلی بر آخرین وضعیت نامزدها تا روز 14 اسفند

مارس 5, 2008 at 12:01 ق.ظ | In انتخابات لارستان, صحبت نو, مقاله | 1 Comment

 با عدم حضور کشفی در انتخابات پیش‌رو، انتخابات این دوره مجلس در لارستان همان گونه که پیش‌بینی می‌شد به رقابتی بین حسنی و محبی تبدیل شد. شاید برای لارستان مفیدتر بود که به جای جناح‌بندی بر اساس تقسیمات جغرافیایی این رقابت شکل یک رقابت سیاسی را پیدا می‌کرد. اما هیچ‌کدام از دو نامزد حاضر در انتخاب بد نمی‌دانند که این انتخابات را یک رقابت بین لاری‌ها و لارستانی‌ها بدانند.
محبی با رد صلاحیت کشفی به نظر می‌رسد کار سختی برای تثبیت خود به عنوان نامزد اصلی شهر لار ندارد. حمایت‌های احزاب اصولگرایی مانند حزب عدالت و توسعه اسلامی که وابسته به محسن‌رضایی است چندان مهم نیست. زیرا مردم لارستان آشنایی چندانی با این گونه احزاب ندارند. قطبی شدن انتخابات به محبی کمک می‌کند که کامل‌تر از دوره گذشته آرای 25 هزار نفری شهر لار را به دست بیاورد و به کمک آرا پراکنده شهرهای دیگر به 25 درصد مورد نیاز و حتی آرای بیشتری برسد. به همین دلیل است که محبی در گفتگو چند ماه پیش خود با صحبت نو گفت: «من به دنبال آرا گراش نیستم.» شاید او به آمار چند شهر دیگر هم نظر نداشته باشد. زیرا مردم این شهرها توقعاتی که از او داشتند را برآورده نمی‌بییند. از این نظر استراتژی محبی می‌تواند تمرکز در لار و تکثر در توابع باشد. به همین دلیل او با راحت‌تر شدن خیال‌اش از بابت شهر لار با خروج کشفی، تمرکز خود را بر روی پراکنده کردن آرا شهرهای دیگر خواهد گذاشت. نقدهایی که از سوی برخی به کاندیدهامی‌شود نیز ناظر به همین دیدگاه است که هر چه بیشتر کاندیداهای دیگر مناطق لارستان را تقویت کنند مفیدتر است. پوشش کامل اخبار ستاد زندوی و در کنار آن درج اخبار کناره‌گیری بیژن و زندوی برای حساس کردن طرفداران آنان، بخشی از این استراتژی خواسته یا ناخواسته است. در حالی که کمتر خبری از وضعیت نامزدهای لاری حاضر در انتخابات شنیده می‌شود.
اما از سوی دیگر به نظر می‌رسد از میان حسنی، بیژن، زندوی و ملک‌پور شانس علی اصغر حسنی برای در مقابل محبی قرار گرفتن بیش از دیگران است. ویژگی‌های شخصیتی او و همچنین توان مالی مناسب برای حضور در عرصه انتخابات باعث شده است قطب دوم شکل بگیرد. حسنی حتی اگر خود هم نخواهد به خاطر قطبی شدن فضای انتخاب از نظر جغرافیایی (به دلیل حذف رقیب سیاسی محبی) نامزدی مردم دیگر نقاط لارستان را به عهده خواهد شد. نامزدهای دیگر بی‌شانس نیستند ولی باید قبول کرد که هنگام قطبی شدن فضا تنها یک نفر در قطب مقابل قرار می‌گیرد. حسنی رایزنی برای راضی کردن دیگر نامزدها را آغاز کرده است اما با توجه به ویژگی‌های شخصیتی و تمایلات شخصی این افراد برای حضور در عرصه نباید انتظار ائتلافی را داشت. کل آرا بیرم در حدود هفت هزار نفر است که در مقابل آرا هیجده هزار نفری گراش و بیست و پنج هزار نفری شهر لار تاثیری کمتری دارد.
با این وضعیت چه کسی موفق‌تر خواهد بود؟ گام اول دو رقیب متمرکز کردن آرا شهری و  گام دوم جذب آرا پراکنده است. به نظر نمی‌رسد هیچ کدام از نامزدهای چشم‌داشتی به آرای شهر رقیب خود داشته‌باشند. اما هر دو روی آرای روستایان و اهل سنت حساب کرده‌اند. نمی‌توان اظهار نظر قطعی کرد اما به نظر من محبی امسال به دلیل مشخص شدن مشی سیاسی خود و همچنین مقایسه وی با کشفی شانس کمتری برای کسب این آرا دارد. در واقع ستاد محبی تلاش خواهد کرد که اگر این آرا به او نمی‌رسد به رقیب‌ اصلی‌اش نیز نرسد. اما حسنی به شدت به این آرا نیاز دارد زیرا جمعیت گراش به حدی نیست که بتواند به آرا مرکز شهرستان برسد.
از سوی دیگر شهرهای دیگر شهرستان که بازیگری در این بازی ندارند سعی دارند که با بیشترین امتیاز با برنده احتمالی وارد گفتگو شوند. در یک برآیند کلی این سه محور است که سرنوشت انتخابات لارستان را تعیین خواهد کرد؟
تصمیم مجمعی که گفته می‌شود از سوی بزرگان اهل سنت تشکیل می‌شود. موضع‌گیری احتمالی مرجعیت لارستان له یا علیه کاندیداها، و میزان مشارکت مردم، افزایش مشارکت به حسنی که به دنبال جذب آرای بیشتر است کمک خواهد کرد، اما محبی با حداقل آرا در شهر لار و برخی آرا دیگر که حاصل معروفیت او به دلیل چهار سال نمایندگی است نیز می‌تواند دوباره به نمایندگی انتخاب شود. به نظر می‌رسد با تثبیت این عوامل در روزهای آینده بتوان تحلیل روشن‌تری از وضعیت انتخابات ارائه کرد.
هر چند نویسنده این یادداشت همانند برخی از دیگر افراد معتقد است فضای انتخاباتی که براساس مسائل قومی و جغرافیایی شکل گرفته است کمکی به توسعه سیاسی منطقه نمی‌کند اما انگار برای درک وضعیت این انتخابات چاره‌ای به جز این تقسیم‌بندی نداریم.

قوانینی که می‌تواند به مردم جهت بدهد

فوریه 13, 2008 at 11:32 ب.ظ | In صحبت نو, مقاله | No Comments

محمد خواجه‌پور: در صحبت‌های مختلفی که با اعضای شورای شهر دارم معمولاً آن‌ها پیش‌نهادها و توصیه‌های مفیدی برای شهروندان دارند. اما معمولاً گلایه دارند که شهروندان به این توصیه‌های توجه چندانی ندارند.
اعضای شورای شهر در جایگاه توصیه و خطابه نیستند بلکه جایگاه اعضای شورای شهر در جایگاه سیاستگذاری و قانونگذاری قرار دارند. از این جنبه باید ایده‌های خود به شکل قوانین به مردم عرضه کنند. در مصاحبه‌ای که نایب‌رییس شورای شهر داشتیم، وی به درستی از مردم خواست که به گسترش از بعد عمودی توجه داشته باشند تا بتوان در بخش مدیریت شهری نیز خدمات بهتری را عرضه کرد.
این سیاست گذشته از حرف باید به شکل قانون اجرا شود. یکی از مسائل شهر گراش برخی خانه‌های بسیار بزرگ است که معمولاً‌ساکنین آن نیز در خارج از کشور حضور دارند و دارای وضعیت مالی مناسبی هستند. ساختن این گونه خانه گذشته از این بخشی از فضای مفید شهر را اشغال می‌کند به دلیل این که سرمایه عمومی را به حالت راکد در می‌آورد چندان به مصلحت عمومی شهر نیست. این توجیه عام نیز درست است که «طرف پول دارد و خرج می‌کند» اما بهتر است بخشی از این خرج‌ها نیز به جیب عامه مردم ریخته شود.
از سوی دیگر به دلیل توجیه اقتصادی معمولاً منازل متراکم و آپارتمانی در بخش‌های مرکزی شهر قرار دارند که با توجه به قیمت منطقه‌ای باید عوارض بیشتری را پرداخت نمایند. این مساله یکی از مشکلات در راه ساخت مسکن کوچک است.
با توجه به شرایط مختلف شهری و سیاست‌های هر شهر، شورای شهرهای مختلف طرح‌هایی را برای جهت دهی به شکل و ابعاد مسکن مصوب می‌کنند. مثلاً‌ در تهران با افزایش قیمت مسکن، برای افزایش امکان اجاره‌نشینی، طرح عوارض مضاعف برای خانه‌های خالی تصویب شده است. با کنار هم قرار دادن این موارد می‌توان در بحث عوارض ساخت و ساز و صدور پروانه موارد زیر در صورت فقدان قانون، از سوی شورای شهر گراش مدنظر داشت.
افزایش تصاعدی عوارض
برای ترویج سکونت در خانه‌های کوچک و افزایش ساخت خانه‌های آپارتمانی می‌توان همانند بهای آب و برق عوارض را نیز به شکل تصاعدی محاسبه کرد. یعنی با افزایش متراژ، عوارض چند برابر گردد. در مقابل خانه‌های کوچک از تخفیف‌ استفاده کنند. این تخفیف‌ها در حال حاضر نیز وجود دارد اما باید قانونمند و مشخص گردد. این فرم محاسبه عوارض به نفع اقشار کم‌درآمد شهر نیز است.
تخفیف در بافت‌های قدیم و اصلی
شورای شهر می‌تواند برای ترویج ساخت بنا در بافت‌های فرسوده از عوارض در این بخش‌ها صرف نظر کند. همان گونه دیده شده بیشتر بافت عمودی شهر در مجاورت خیابان‌های اصلی قرار دارند. شورای شهر با دادن تخفیف در این نواحی می‌تواند هم به نوسازی بافت شهر کمک کند. اما با تشویق سرمایه‌گذاران به ساخت بنا در این بخش که بسیار سودده نیز است چهره شهر را عوض کند. استفاده از تخفیف‌ها و اعمال جریمه بهترین ابزار شورای شهر برای جهت‌دهی به سرمایه‌ها است.
عوارض برای خانه‌های خالی
همان‌گونه که گفته شد این طرح در شهر تهران اجرا شده است. اجرای آن در گراش با توجه به افزایش‌های اخیر در قیمت زمین و اجاره‌بها می‌تواند در تشویق مردم برای استفاده بهینه از فضاهای شهری مفید باشد.
اگر شورای شهر به این نتیجه رسیده است که بهتر است شهر گراش از نظر عمودی رشد داشته باشد این سیاست تنها با قوانین مناسب و بیشتر تشویقی قابل اجرا است.

سیر تحول مفهوم انقلاب در جوامع غربی

فوریه 9, 2008 at 12:04 ق.ظ | In مقاله | 4 Comments

این مطلب را برای شماره بهمن صحبت نو ویژه گراش به دوستم مسعود غفوری سفارش کردم تا ترجمه کند. به دلیل فنی این مطلب در صحبن نو منتشر نشد. اما در این روزهایی که همه انقلاب انقلاب می‌کنند بد نیست ببنیم اصلاً انقلاب چیست.

مقدمه: مطلب حاضر ترجمه‌‌ي بخش‌هايي از مقاله‌ي بلندي است كه فليكس گيلبرت (Felix Gilbert) براي لغت نامه تاريخ ايده‌ها (Dictionary of the History of Ideas) تحت مدخل انقلاب (Revolution) نوشته است. او در اين مقاله به روشني سير تطور مفهوم انقلاب را خاصه در جوامع غربي از دوران يونان باستان تا قرون وسطي و رنسانس و سپس دوران مدرن دنبال مي‌كند و نقاط عطف اين ايده را در غرب بر مي‌شمرد.منبع: http://etext.virginia.edu/cgi-local/DHIانديشمندان بزرگ سياسي دوران كلاسيك اصطلاحي كه معادل مفهوم كنوني «انقلاب» باشد را در اختيار نداشتند. البته در آشنايي آنها با مفاهيمي چون طغيان عليه يك حاكم (نزد هرودوتوس و توسيديدس)، تغيير قوانين (نزد افلاطون و ارسطو) و خواست چيزهاي جديد از طرف مردم (نزد سيسرو) شكي نيست، اما آنها جهان را در حركتي دائمي مي‌ديدند، و طول دوره حكمراني و كارآيي يا عدم كارآيي قوانين را وابسته به كيفيات انساني- و نه به ساختارهاي قانوني (institutional arrangements)- فرض مي‌كردند. تعداد اين ساختارهاي قانوني محدود بود و همه‌ي آنها بدون نقص محسوب مي‌شدند، و اين ضعف انسانها بود كه انحطاط را اجتناب‌ناپذير مي‌كرد. از مشهورترين مثالهاي اين گونه انحطاط، تنزل از پادشاهي به خودكامگي است. [...]استفاده از كلمه “انقلاب” در اواخر دوران قرون وسطي شروع شد. تاريخ‌دانان رنسانس- گوي‌چيارديني، ماكياولي و ناردي- فرم ايتاليايي كلمه- rivoluzione را براي توصيف رخدادهاي سياسي به كار مي‌بستند. در نوشته‌هاي ايشان، واژه‌ي انقلاب نشان‌دهنده‌ي وقوع يك بي‌نظمي سياسي يا تغييري در حاكميت بود؛ بدون اينكه نشانه‌‌اي مبني بر موفقيت، ارزش، مطلوبيت، خصوصيت و يا هدف اين بي‌نظمي يا تغيير را دارا باشد. انقلاب كلمه‌اي خنثي و صرفاً توصيفي بود و با كلماتي چون جنبش (tumulto) ، دگرگوني (mutazione) و حركت (moto) قرين معني بود. [...]استفاده از كلمه‌ي انقلاب در قرن شانزدهم عموميت يافت، نه فقط به خاطر اينكه با قالب تفكر مسيحيت تناسب داشت، بلكه به اين دليل كه با ايده‌هاي اومانيست‌هايي كه تفكر سياسي كلاسيك را احيا كرده بودند مطابقت داشت. در نظر آنها، انقلاب چهارچوب بسيار فراگيري بود كه مي‌شد تفكر ادواري (cyclical thought) نويسندگان سياسي كلاسيك را در آن جا داد. [...]اهميت حياتي واژه‌ي انقلاب در فرهنگ لغات سياسي وقتي مشخص شد كه رويدادهاي قرن هفدهم انگلستان- آنچه اكنون انقلاب انگلستان مي‌ناميم- نياز به بحث و بررسي پيدا كرد. انقلاب هم براي توصيف و هم تفسير اين رويدادها به كار رفت. بدون شك، اتفاقاتي كه در انگلستان رخ داد- اعدام يك پادشاه، ظهور يك خودكامه، سرنگوني شاه توسط دامادش- شديداً انديشه‌ي سياسي را به تكاپو واداشت. [...]انقلاب آمريكا شروع دوره‌اي جديد، و نه نهايي، براي نسل‌هاي بعد بود، هر چند كه راهبران جنبش در ابتدا اين اعتقاد را نداشتند. آنها معتقد بودند كه با اين جنبش، از خودشان در مقابل توطئه‌ي حكام بريتانيايي مبني بر استقرار يك رژيم خودكامه در مستعمرات دفاع مي‌كنند، و البته اينكه آنها براساس حق مقاومت (right of resistence) كه جان لاك آن را صورت بندي كرده بود- عمل مي‌كنند. مستمرات آمريكايي خواهان بازگرداندن اساس قديمي و قانوني حكومت بودند. [...] بدين ترتيب، انقلابي به معناي يك تغيير گسترده به وقوع پيوست. دلالت‌هاي كامل اين تغيير و همچنين نقش پيشگامانه‌ي اين رويدادها در قاره‌ي آمريكا تنها آن هنگامي مشخص شدند كه اين حركت در اروپا با انقلاب فرانسه امتداد پيدا كرد. [...]با انقلاب فرانسه، ايده‌ي انقلاب صورت تعريف‌شده‌تري به خود مي‌گيرد و به ايده‌ي مركزي انديشه سياسي تبديل مي‌شود. گرايش به مرتبط دانستن ايده‌ي انقلاب با حركت چرخه‌اي تاريخ رو به كاهش نهاد- هر چند كه، آنچنان كه خواهيم ديد، به كلي از ميان نرفت. پيشرفت فكري جديد و مهمي كه انقلاب فرانسه به ارمغان آورد ناشي از تركيب دو مفهومي بود كه در گذشته شانه به شانه‌ي همديگر حضور داشتند: انقلاب به معناي تغييراتي در حكومت، و انقلاب به عنوان پديدآورنده‌ي نظم اجتماعي جديد و شروع دوره‌اي جديد در تاريخ جهاني. [...]بدين ترتيب، توافقي عمومي درباره‌ي چيستي انقلاب پديد آمد. هرچند تعريف‌هاي مدرن متعددي از انقلاب وجود دارد، ولي همگي آنها داراي عناصر مشابهي هستند. آنها انقلاب را تغييري سريع و خشن در موقعيت اجتماعي قدرت مي‌دانند كه خود را به شكل دگرگوني راديكال و شديد در فرآيندهاي حكومت و در شالوده‌هاي رسمي حاكميت و مشروعيت، و همچنين در درك عمومي از نظم اجتماعي نشان مي‌دهد. انقلابات دوره‌ي جديدي را در تاريخ مي‌گشايند. آشكارا تمام عناصر تشكيل دهنده‌ي اين تعريف- سرنگوني سياسي خشن، دگرگوني زندگي اجتماعي، تغييراتي كه تمام انسانها را تحت الشعاع قرار مي‌دهد- ويژه انقلاب فرانسه بودند. مفهوم مدرن انقلاب اينگونه شكل گرفت. [...](سالهاي مياني قرن نوزدهم) زماني بود كه ماركس برروي تئوري انقلابي‌اش كار مي‌كرد. [...] هم‌نشيني واژه‌ي انقلاب با بسياري مفاهيم ديگر نشانه‌ي اهميت حياتي آن در نظام فكري ماركس است. همانند هگل، ماركس تاريخ جهاني را به صورت پروسه‌اي به هم پيوسته مي‌ديد كه انقلاب موتور محرك اين پروسه در حركت از يك مرحله به مرحله‌ي ديگر بود. البته، عناصر ديگري هم در تفكر ماركس وجود داشتندكه برداشت او از انقلاب را شكل دادند. براي مثال اين ايده كه هر مرحله‌اي از تاريخ- فرم‌هاي سياسي آن، نهادها و بينش فكري آن- توسط فرم‌هاي توليد آن تعيين مي‌شود، و درگيري‌ها و كشمكش‌هاي تاريخي را مي‌توان در سايه‌ي تفاوت‌هاي بين طبقات اجتماعي توضيح داد: بدين ترتيب تاريخ اجتماعي اساساً تاريخ درگيري طبقاتي است. و دلالت ديگر اينكه اين درگيري همواره بين دو طبقه وجود داشته است: بين گروه كوچك‌تر حاكم كه از نظام غالب توليد سود مي‌برند، و گروه بزرگ‌تر استعمار شده. [...]در تاريخ ايده‌ي انقلاب، حداقل تا زمان تنظيم اين نوشته (2003)، انقلاب روسيه به عنوان آخرين و برجسته‌ترين نقطه‌ي عطف شناخته مي‌شود. اين انقلاب، انقلابي سياسي بود كه در همه‌ي زمينه‌هاي زندگي تحول ايجاد كرد، و بدين ترتيب،‌ انقلابي اجتماعي نيز بود. اين انقلاب به تمامي دنيا سرايت كرد و دوره‌ي جديدي را در تاريخ جهاني گشود؛ پس انقلابي جهاني هم بود. انقلاب سياسي، انقلاب اجتماعي و انقلاب جهاني همگي در آنچه پيروان‌اش آن را «انقلاب كبير اكتبر» سال 1917 مي‌نامند با هم تركيب شدند. [...]دگرگوني آلمان از رژيم پادشاهي به جمهوري در سال 1918 انقلاب محسوب نمي‌شود، چون علي‌رغم آزادسازي و مردمي‌سازي (democratization) موجود در آن، تغيير نظام سياسي به تغيير ساختار اجتماعي آلمان نينجاميد. [...]در قرن نوزدهم، انقلاب به مثابه كنشي سريع و خشن مجسم مي‌شد كه سيستم حكومتي موجود را ساقط مي‌كند و متعاقب آن ساختار اجتماعي را تغيير مي‌دهد و دوره‌ي جديدي در تاريخ مي‌گشايد. از انقلاب روسيه به اين سو، مفهوم انقلاب به سمت فروپاشي رفته است. كنش ناگهاني- اگر هم اتفاق بيفتد- نه به عنوان نقطه‌ي اوج،‌ بلكه نقطه‌ي شروع محسوب مي‌شود، و كامل شدن يك انقلاب پروسه‌اي طولاني به حساب مي‌آيد. براي مثال، تغييرات آرام و تدريجي ساختار اقتصادي در كشورهاي در حال توسعه را انقلاب محسوب مي‌كنند؛ و اين موضوع هم براي شرق- جايي كه اين پروسه را «ساختن جامعه‌اي سوسياليستي» مي‌نامند- و هم براي غرب- جايي كه آن را «مدرنيزاسيون» ناميده‌اند- مصداق دارد. واژه‌ي انقلاب آن قاطعيت و برندگي قرن نوزدهمي‌اش را از دست داده و به هر تغيير گسترده‌اي اطلاق مي‌شود.اين موضوع در بحث‌هاي محققان درباره‌ي تئوري انقلاب هم منعكس شده است. آنها بيشتر علاقه‌مند به بررسي دلايل گسترده‌ي زيربنايي انقلاب هستند، تا خود عمل انقلابي؛ و بر عدم هماهنگي بين نظام اجتماعي از يك سو، و نظام سياسي از سوي ديگر تاكيد دارند. آنها سعي مي‌كنند مراحل مختلفي كه اين ناهماهنگي و سوء كاركرد در آنها شدت مي‌يابد را كشف كنند؛ و جوابي بر اين پرسش بيابند كه در چه نقطه‌اي وقوع انقلاب اجتناب‌ناپذير مي‌شود. برخي دانشمندان اجتماعي خواهان حذف كامل واژه‌ي انقلاب از فرهنگ لغات تحقيقي و جايگزيني آن با واژه‌ي «جنگ دروني» (internal war) هستند. اين اصطلاح با انقلابات پيشين تناسبي ندارد، ولي بايد پذيرفت كه در شرايط كنوني- كه انقلاب به سلاحي در ميانه‌ي كشمكش‌هاي قدرت تبديل شده است- مصداق بارزي دارد. چه در شرق و چه در غرب، اين ايده فراگير شده است كه مي‌توان دنيا را با يكسري اقدامات به دقت برنامه‌ريزي شده اداره كرد و تغيير داد. ايده‌ي انقلاب خودانگيختگي (spontaneity) گذشته‌اش را از دست داده است؛ گذشته‌اي كه در آن مردم اعتقاد داشتند كه اختيار عنان تاريخ را به دست دارند. آنها، به عنوان عاملان اين نيروي برتر، به ساختن دنيايي كاملاً جديد اطمينان داشتند؛ و همين اعتقاد به مدينه‌ي فاضله (utopia) بود كه به ايده‌ي انقلاب در قرن نوزدهم قدرت مي‌بخشيد، و آن را به نيرويي قدرتمند در انديشه‌ي سياسي بين سالهاي 1789 تا 1917 تبديل مي‌كرد.مسعود غفوري 24/10/86

زیباشناسی خشونت شرقی

می 26, 2006 at 8:16 ب.ظ | In فیلم, مقاله | 1 Comment

هانابی (آتش‌بازی) پخش شده از برنامه سینما چهار/ پنج خرداد هشت و پنج
آنچه در نگاه اول در فیلم توجه را جلب می‌کند «خشونت» است. اما اجرا و انگیزه خشونت در اینجا تفاوت ذاتی با خشونت در بخش اعظم فیلم‌های سینمایی دارد. خشونت هانابی ریشه در فرهنگ ژاپنی دارد حتی مفهوم انتقام نیز در اینجا حاصل از خشم نیست.
هر چند بیننده عادی تنها به فرم بیرونی برخوردها توجه می‌کند اما در فیلم دو فرم زیباشناسی به ظاهر متضاد همزمان با هم حرکت می‌کند برخوردهای فیزیکی شخصیت نخست با نقاشی‌های شخصیت دوم تلفیق می‌شود. اما آیا این دو روند در مقابل هم قرار دارند؟ خشونت در فیلم دارای زیباشناسی خاصی است. حتی مفهوم آمریکایی و گانکستری «خونسردی» نیز نمی‌تواند به خوبی بیان کننده اجرای خشونت توسط شخصیت اول باشد. در اینجا خشونت با مفهوم «حزن» همراه است. و یا انتقام به جای این که برخواسته از خشم باشد برآمده از «علاقه» است. به خصوص حذف شدن جنبه‌های خشم در اجرای خشونت فرم نرمی را به آن داده است که بیننده کم می‌کند خشونت را بپذیرد.
فیلم همچون نقاشی‌ها و هایکوهای ژاپنی شکل می‌گیرد. قاب‌هایی بسته که حرکت خطوط در آن به هیچ وجه شکسته نیست. حرکتی نرم بر سطح ذهن که هر چقدر هم در آن برخورد باشد باز هم این برخوردها تاثیری در فضای آرام کل اثر ندارد حتی در ترسیم یک جنگ سامورایی نیز همین خطوط نرم کمک می‌کند که به جای حس برانگیختگی در بیننده حس توام با آرامش و حرکت ایجاد شود.
اما شاعرانگی کار در تدوین نمود مشخصی دارد. در بسیاری نماها، نما حتی بعد از پایان روایت نیز امتداد دارد. انگار بیننده هنوز باید به دنبال چیز دیگری باشد چیزی فراتر از انچه گفته می‌شود. از سوی دیگر کنار هم بودن نماها و زمان‌های متفاوت باعث شده است خواننده تنها یک بیینده صرف در روند کار نباشد. او باید خود همچون یک تدوین‌گر این‌ نماها را مرتب کرده و یا به هم می‌ریزد. در هایکو نیز ما به سه سطر روبه‌رو هستیم سه سطری که معمولاً از همنشینی یا تصویر با یک اندیشه و در نهایت رسیدن به شهود یا اوج تشکیل شده است. در اینجا این سطرها به همین سه سطر محدود نشده است.
شاید در مقایسه کیتانو از نظر نمایش خشونت با تارانتینو قابل مقایسه باشد. نکته قابل توجه در این است که هر دو این‌ها نمایشگر ریشه‌های فرهنگی خود در فضایی مشترک هستند. خشونت در کار تارانتینو نمایش خشونت است و باسمه‌ای کردن آن از طریق تکرار و تکرار خشونت در کارهای تارانتینو در دو قطب متضاد خشم و خونسردی قرار دارد. اما در اینجا خشونت زیباست به معنی هنری آن، زیبایی نشات گرفته از اخلاق و حس این مقایسه البته در مقام ارزش‌گذاری نیست تنها بیان این تفاوت است که ممکن است یک مفهوم در اجراهای فرهنگی متفاوت چه تاثیری داشته باشد و دنیا امروز چقدر محتاج این اجراهای متفاوت است تا درک انسانی جامع‌تر شود. شاید قدرت فرهنگی آمریکا از درک ضرورت این چندگانگی باشد. جایی که تارانتینو در فیلم‌های آخر سعی می‌کند به این خشونت شرقی نزدیک شود ولی چندان موفق نمی‌شود.
هانابی گذشته از کلیت خود، برای حس کردن است حتی حضور نقاشی‌ها و کادربندی‌های از شهر و طبیعت لحظه‌هایی را در ذهن شما حک می‌کند. شاید فرم نهایی نقاشی شخصیت دوم بتواند گویای فرم اجرای فیلم باشد. نقاش فیلم در انتها مفاهیم را به شکل نقطه‌هایی کنار هم قرار می‌گیرد. برف سفید نوشته می‌شود، نور زرد و خودکشی قرمز اما با وجود معنادار و زیبا بودن این نقطه‌ها (نکته‌ها) در نمای دور ما با کلیتی روبه‌رو هستیم که به این صراحت بیان نمی‌شود (سطر پایانی هایکو) یک کلیت با امکان درک‌های متفاوت توسط ناظرین متفاوت یک ناظر غربی خشونت ضربه‌های نهایی را در آن درک یا ناظر اجتماعی طنز پشت کار را در می‌یابد. و یک ناظر شاعر زیبایی را یک زیبایی ناب شرقی

وبلاگ روی وردپرس.کام. | Theme: Pool by Borja Fernandez.
Entries and comments feeds.