کتاب خری
می 12, 2006 at 9:35 ق.ظ | In Uncategorized | 1 Commentاین کتابهایی است که توی نمایشگاه کتاب امسال گرفتم. نمیدانم چقدراش برای خودم بماند . چقدرش را بخوانم. ولی خلاصه این مرض کتاب خری کمی التیمام یافته الان
هر کدام را که خواندم سعی میکنم چیزی هم دربارهاش همین جا بنویسم.
.مجنونِ لیلی/سید ابراهیم نبوی/عطایی/ 1000 تومان/ متين
.سنگی بر گور/ جلال آل احمد/ جامه دران/1000 تومان
به گزارش اداره هواشناسی: فردا این خورشید لعنتی…/ مهدی یزدانی خرم/ققنوس/ 1700 تومان
بازی آخر بانو/بلقیس سلیمانی/ققنوس/ 2500 تومان
آبیتر از گناه/محمد حسینی/ققنوس/1200 تومان
جیبهایبارانیات را بگرد/حبیب اسماعیلی/ققنوس/ 1100تومان
قسمت دیگران و داستانهای دیگر/ جعفر مدرس صادقی/ مرکز/ 1600 تومان
رنگ کلاغ/فرهاد بردبار/ مرکز/ 2250
وقت تقصیر/ محمدرضا کاتب/ نیلوفر/ 3900 تومان
هتل مارکوپولو/ خسرو دوامی/ نیلوفر/ 1600 تومان
آداب بیقراری/ یعقوب یادعلی/ نیلوفر/ 1800 تومان
بوی خیس کاج/ گیتی رجبزاده/ نیلوفر/ 1200 تومان
باغهای شنی/ حمیدرضا نجفی/ نیلوفر/ 1300 تومان
تو میگی من اونو کشتم؟/ احمد غلامی/ افق/1000 تومان
استخوانهای خوک و دستهای جذامی/ مصطفی مستور/ چشمه/900 تومان
با گارد باز/ حسین سناپور/ چشمه/ 1300 تومان
عاشقیت در پاورقی/ مهسا محب علی/ چشمه/ 700 تومان
.عطر سنبل، عطر کاج Funny in Farsi/ فیروزه جزایزی دوما/مترجم: محمد سلیمانی نیا/ نشر قصه/2000 تومان
.کتابدلواپسی/فرناندو پسوا/جاهد جهانشاهی/ نگاه/ 3000 تومان/ متين
.ناتوردشت/جی.دی.سلینجر/ محمد نجفی/ نیلا/2200 تومان/ ابوالحسن حسيني
.جنگل واژگون/جی.دی.سلینجر/ بابک تبرایی و سحر ساعی/نیلا/ 1200 تومان
میرا/ کریستوفر فرانک/ لیلی گلستان/ بازتابنگار/1200 تومان
اگر بیل استریت زبان داشت/جمیز بالدوین/ابراهیم یونسی/ معین/ 2000 تومان
آواز عاشقانه/جان چیور/ میلاد زکریا/ مرکز/ 2250 تومان
ماجرای عجیب سگی در شب/ مارک هادون/ شیلا ساسانی نیا/ افق/ 3200 تومان
کوهستان پاییزی/داستانهای معاصر ژاپنی/ محمد شهبا/ نیلا/ 1500 تومان
شعر
شاهنامه فردوسی (دو جلد)/ هرمس/ 14000 تومان
مثنوی معنوی/ مولوی/ هرمس/ 7500 تومان
دلاویزترین/ گزینه شعرهای فریدون مشیری/ چشمه/ 3200 تومان
گزینه اشعار قیصر امینپور/ مروارید/ 1350 تومان
گزینه اشعار/ سیدعلی صالحی/ مروارید/ 2600 تومان
گزینه اشعار/ عمران صلاحی/ مروارید/ 1800 تومان
گزینه اشعار/ محمدرضا عبدالملکیان/ 2200 تومان
53 ترانه عاشقانه/ شمس لنگرودی/ 1000 تومان
مشتی نور سرد/ ضیا موحد/ نیلوفر/ 1500 تومان
روز به خیر محبوب من/ رسول یونان/ 800 تومان
.ترانههای رامی/ ابراهیم منصفی/ ماهریز/ 3000 تومان
کلاغ/ ادگار آلن پو/ سپیده جزایری/ ماهریز/ 1500 تومان
آوای جهیدن غوک/ شعرهای ژاپنی/ زویا پیرزاد/ 1300 تومان
.فرهنگ گفتههای طنزآمیر/ رضی خدادادی/ فرهنگ معاصر/ 3800 تومان
نشانهشناسی مطایبه/ احمد اخوت/ فردا/ 2000 تومان
مردمشناسی تبلیغات/ محمود اکرامی/ ایوار/ 2500 تومان/ متين
اسطوره سوپر من/ امبرتو اکو/ خجسته کیهان/ ققنوس/ 1500 تومان
طرحهای گرافیکی/ قباد شیوا/ نظر/ 2500 تومان
صفحهآرایی تبلیغاتی/ محمدعلی کشاورز/ مرکز برنامهریزی و آموزش نیروی انسانی/2000 تومان
نرمافزارهای کاربردی برای طراحان گرافیک/بهرام عفراوی/سیبال هنر/ 2500 تومان /متين
باقي مانده: 22500
دوباره
آوریل 4, 2006 at 8:42 ق.ظ | In Uncategorized | No Commentsاینجا چند وقتی به خواب زمستانی فرو رفته بود دوباره شروع میشود.
باغبان گلهای باغ کوثر
ژانویه 13, 2006 at 9:06 ب.ظ | In Uncategorized | 9 Commentsدر خصایص خاتون مهروشالنسا الشیبانی آن رییس کوثر ، آن بزرگ و سرور، آن میوه از همه بهتر، در شورا تنها بانو بودی و مکتبالنسا کوثر را بانی، خاتون مهوشالنسا شیبانی که بسیار بانوان پرورید و علم آموخت در روزگاران،از خاندان خانان بود و مدیر مدیران
باغبان گلهای باغ کوثر
در نام وی گمان بسیار است که مهروش بودی یا مهوش، اقرب این است که ناماش نیز چون وی دو روی داشتی هر دو البته زیبا. روز مهروش بودی به تناسب خورشید و شب که شدی مهر به مه شدی که هر دو یکی است و راوی را معلوم نشد کدام اصحح باشد.
در ایام خردی چون بسیار دوشیزگان دیگر در مکتب کتک خوردی پس عهد کرد که در ایام مهای بر هیچ شاگردی تعرض ننماید. و اگر نماید هم چنان نماید که تا هفت نسل در یاد بماند.
گویند که وی را وردی بودی که هر صبح هفت بار در گوش مریدان خواندی که آنان را خیال معصیت از سر بیرون شود. پس چون نشد که ورد را تک تک به سمع آنان رسانید. بر مکتب خانه، صبحگاهی مقرر نمود که هر کس در آن غیبت کند نیز ورا تعزیر کنند به چوب و فلک و نمره انضباط و شوهر دادن. و ورد وی چنین بودی که از برای خر کردن مریدان هر صبح در گوشان آنان خواندی که «شمایان دختران باغ کوثر باشید» و جمعی از آنان که که چموش بودی چون این بشنیدند لبخند زدند از سر بلاهت و ندانستند که این راه نجات آنان باشد و عوام را همین نادانی به باد فنا و خانه شوهر فرستاد.
پس روزی بخشنامه آمد که جمله تلامیذ و راهیان دانش را بایستی ردایی پوشند یک دست و البته متمایز از جماعت و خلق دیگر و انتخاب رنگ ردا در هر ولایت بر عهده شیخ و خاتون آنان بود. پس خاتون که این وظیفه را سنگین بدانست هر سال سه ماه در این معنی تامل بکرد که رنگ چه باشد که نه روح لطیف مریدان آزرده گردد و نه طعنه اغیار در پی آید. پس هر بار چون سال پیش رنگ سبز لجنی برگزید. که هم سبز بودی و روح را نوازش بکرد و هم دیگران را به یاد سلحشوران و جنگاوران و کماندویان انداختی و دیگر کس بالخصوص عیاران و علافان را جرات و جسارت این نبودی که مریدان و شاگردان را چشم بد اندازد یا خدا ناکرده لیچاری بارشان نماید. که اینان علارغم ردای قورباغهای خود یک پا کماندو بودند به یاری باریتعالی.
خاتون بسیار در رفع و رجوع احوالات شخصیه مریدان کوشا بود آن سان که روایت است. فرقهای مسما به «مجمع تشکیل کانون خانوادگی متحدالمرکز» خاتون را پاس داشت و جام بلورین و لوح زرین و ردای ابریشمین به وی هبه کرد از برای حمیتاش در حل مشکلات خانوادگی. بانو را روایت کردهاند که دختران بسیار به همت او شوی کردند چه از جهت تنبیه و چه از جهت تشویق. چون دختری شماتت کرد و بازیگوشی نمود خانواده را گفتی ورا شوی دهند که حالاش گرفته شود و چون دختری خوب بودی هم وی را شوی دادی از جهت تشویق که پیامبر گفتی «النکاح سنتی» پس از این سنت بسیار روا داشت آن سان که کم دختری از دست در بشدی از جهت شوی.
پس چون صلاح مملکت در این افتاد که کار مردم به دست مردم و شورا به پا دارند. از طایفه خود شایسته دیدند که در شورا باشند بالخصوص طبقه مکتبدار که خود را فرهنگی خوانند. پس خاتون نیز نامزد شدی برای دویم بار (که بار اول شخصی بود و در این وجیزه نباید و نشاید) خاتون را موفقیت حاصل شد. مریدان پرسیدند که چه در خود دیدی که دامن به سیاست کشیدی و در شورا شدی گفت: « هر چه در مردان سیاست باشد در خود بدیدم. وعده بسیار دادم و عمل کردم. خشم بگرفتم و کار نکردم. حرف بزدم و از چند خاندان نیز بزرگ باشم و این از جملهی آداب اهل سیاست بود که در من بود» پس سه سال یا چیزی کم و بیش در شورا بود. پس چون عده به سر آمد او و جمله آنان که در شورا بودند توبه کردند از کار سیاست و شورا جمیعاً از برای ناسپاسی مردم که بسیار آنان را شماتت کردند. و شهر بی شورا بماند. مریدان این از کرامت بانو دانستند که بی او شورا نباشد. چون او روح شورا بودی که اگر جسم شورا بود در این مدت لااقل چیزی بگفتی که مردم بشنونند. از آنچه در شوار بکرد. که از اسرار بود آنچه در شورا بکرد که اقربا و اجله مریدان نیز پی نبردند خاتون از چه در شورا بودی.
در احوال شخصیه و روحیات خاتون روایت است چون خشم گرفتی تورنادو و کاترینا را در جیب کردی. آن سان که عالمان ایالات آتازونی خواستی نام وی بر باد عظیمی نهند اما وی از دو جهت نپذیرفت اول از این که بسیار شکسته نفسی فرمودی و دویم از این روی که خوش نداشتی وی را با بادی نسبت بودی، از هر جهت، که دهان مردمان را نشود بست.
خاتون را یابویی بود راهوار، که از بلاد فرانس ابتیاع نموده بود با سالها عرق جیبن و گرد تخته سیاه. یابو از نسل رنو بود و مونس و همدم خاتون آنگونه که رخش رستم را انیس بود در هفتخان، رنو یار بودی خاتون را. خاتون در پشت رنو یلی بود که کس از بنز و پیکان را یارای وی نبود. در پشت ستور خود قانون را گاه بیخیال شدی و گاه با خیال در هر حال آنسان نسبت به رنوی خود تعصب داشتی که هیچ مریدی را هیچگاه جرات نشد که سنگی بر آن زد یا خدای ناکرده آن را پنچر نماید. آن گونه که گاه برای خودروی دیگر مرشدان پیش آید از دست مریدان دغل و نابکار. و حتی کار بر عکس بودی گاه که یابوی پیر را یارای حرکت نبود شاگردان دست بر پشت آن نهاده و هل دادند که بانو به خانه رسد و از برای شوی و فرزندان قوت لایموتی فراهم آورد.
البته روایات بسیار از خاتون در رسائل آمده که به ظن پرداخته شاگردان نابکار یا یلغوزان ناکام باشد. و الله اعلم که روای روایت کند هر چه شنیدی و خود هیچگاه نه خاتون دیدی نه مریدان به هیچ وقت.در آخر کار خاتون اختلاف باشد که او مدیر بودی و مردی یا مردی از شدت مدیر بودن. چون هفتاد معاون بر وی رسید و جمله را با دست خود بازنشست نمود. و خدای زندهاش نگه داشت از جهت مدیریت که این را گویند نیک بدانست و در این نیز الله اعلم.
تذکره والا کتابدار دارالکتاب شهر
اکتبر 27, 2005 at 8:23 ب.ظ | In Uncategorized | 6 Commentsدر مناقب شیخ مهدی آيينهافروز
از کمالات او این این بس که کتابخانه را با کنترل از راه دور اداره میکرد. گفتند این چه شیوه است. گفت که: «فنآوری روز که ریشه در سنت دیرینه دودره دارد. خود جای دیگر باشم و کتابخانه در امان خدای باریتعالی» فرهنگ در ید قدرت او بود که نماینده فرهنگ بود و تا او بود فرهنگ مشنگ بود.
روایت است که او را پرسیدند: «هنر چیست؟» گفت: «ما و آنچه چون ما قشنگ باشد» گفتند: «یعنی شما قشنگید؟» فرمود: «چشمهایتان قشنگ میبیند.»
در گاهی دیگر، دیگربار از دلیل غیبتاش پرسیدند. گفت: «ما نیز مهدی هستیم.»
نخست طریقت رایانه در گراش همو بود و مبدا و ملجا بود تا بود. روایت است که یک کامپیوتر را در ده دقیقه اسمبل(1) کرد. گفتند: «این معجزت را چه نامیم که در توان کس نبشد چنین کردنی؟» فرمود: «سمبل الاسمبل»
دیگر هفت شهر عشق را در پی مطلوب گشتند و شیخ ما چون طلب عشق در آنی کنار خود یافت. پرسیدند« حکمت این رسیدن اینگونه به عشق در چیست؟» گفت: «عشق آن است که آدمی سخت نگیرد. ما هم سخت نگرفتیم و گرفتیم»
از شیخ عبدل صلاح الفرهنگ، منقول است؛ روزی شیخ مهدی را بر مرکوب خویش دیدمی که همی راند و التفات نبکرد. بر خورجین مرکوب سبزی بود از انواع، و بر سبزی شبنم بود شبنمی زیبا. چون به خانه شد مژده دادنداش که خدا تو را دختری همیداده، چی خواهی نام کرد. گفت: «شنبلیله بسیار همی دوست دارم و همین نام کنم» خلق گفتند: «مردم ناپسند خوانند و شنبه نامند» گفت: «شبنم که بر شنبلیله باشد، نامیم» و مردم «شونم» صدا کردند که در کودکی بسیار طراوات و تراوش داشت. پیشگویان در اسطرلاب دیدهاند که شاعر شود از این همه تراوش شبانه
از خردسالی اهتمامی عظیمی به فرهنگ فولکلور داشت. آن سان که یک چهارشنبه آخر ماه صفر از او قضا نشد که بر شکم میل ننهد و شعر نخواند. تا بزرگ شد و با شیخ عبدل صلاحالفرنگ و شیخ مهدی آزمایشگر فرهنگ گراش را گردآوردند گرد آوردنی. دلیل پرسیدند از این همه توجه و پاس داشتن فرهنگ پارسی و گراشی گفت: «نه قرمز، نه آبی، فقط پاس قهرمان» مریدان نشانه گرفتند بر این که شیخ وارسته بود و از هر رنگ و پیرایه رسته بود. از بیفرهنگی خسته بود و دل در گرو اچمی بسته بود.
مروی است که شیخ وصیت در بکرد او را بر بلندای کلات به خاک کنند که بر فراز گراش باشد و با گراش باشد تا همیشه، لیک انجمن میراث فرهنگی که خود از بانیان آن بود، گفتند: «برو بابا دلت خوشه»
و دل خوش بمرد. چون بسیار اس ام اس جک جور و ناجور خیرات کرد . مردم بسیار بر روحش خنده فرستادند تا سالهای سال
کتاب: ه مثل تفاهم
اکتبر 7, 2005 at 12:23 ب.ظ | In Uncategorized | No Commentsچاپ اول 83 /1200 تومان
آیا ما چیزی به نام طنز زنانه داریم؟ نمیتوان انکار کرد که هر نویسندهای بخشی از دید و هویت خود را در متن تزریق میکند. اما هنگامی یک جریان يا نحله ادبی شکل میگیرد که دارای چندین اثر يا صاحب اثر تاثیرگذار باشد.
طنز فارسی نیز همانند دیگر بخشهای ادبیاتفارسی هویتی مردانه دارد. گاه حتی زنانی که در این فضا به خلق اثر پرداختهاند. برای اثبات خود مردانهتر از مردان نوشتهاند. اما تاکید بر هویت زنانه که معروفترین نمونه آن «فروغ فرخزاد» است، کمکم این دغدغه را در زنان ایجاد کرد که اهمیت بیشتری فردیت و ذهنیت خود بدهند.
در «هـ مثل تفاهم» زنانگی حضور دارد اما تاکیدی بر زنانگی وجود ندارد. بلکه آنچه برای نویسنده مهم بوده تجربه فرمهای مختلف زبانی برای رسیدن به اشکال تازهای از طنز است. در این شکلهای مختلف نوشتار به قاعده زن بودن نویسنده باعث شده است توجه بیشتری به برخی فرمها اعمال شود.
هنگامی که میگوییم «نویسنده تاکیدی بر زنانگی ندارد.» یعنی او سعی نمیکند به عنوان زنِ نوعی اثر خود را پدید بیاورد. بلکه نویسنده، فرد يا انسانیست که زن نیز است. این زن بودن در برخی داستانها که فرم تکنگاری دارند مشخصتر است.
دغدغه «رویا صدر» بیش از آن که «موقعیت اجتماعی زن» باشد، دغدغه زبان است و چگونگی به کارگیری آن حتی در داستانهایی که به نظر بیشتر زنانه میآیند مانند «هـ مثل تفاهم» يا «طبیعت بیجان» ما در واقع با نمونههای موفقتری از دغدغه زبان روبهرو هستیم. «هـ مثل تفاهم» توجه و نقطه تمرکز را بر «زیر گفتگو» قرار دادهاست. این که چیزی را بگوییم و چیز دیگری را بخواهیم. من آنقدر مسلط نیستم که بخواهم از جنبه زبانشناسی این مساله را واکاوم. ولی مساله منظور و معنای متن مهمترین دغدغه ما و زبانشناسان در درک متن است. «طبیعت بیجان» یک کار فرمی زیباست. معمولاً دیگر حضور نویسنده در داستان به عنوان برشدهنده موقعیت «زمان-مکان» کارکردی دستمالی شده پیدا کرده و وسیله شده برای سر وته داستان را هم آوردن اما ما در اینجا میبینیم که نویسنده بر خلاف تصور اولیه ما نه به عنوان برشدهنده بلکه به عنوان یک خط اتصال وارد داستان میشود. خطی که زندگی واقعی را به زندگی روی کاغذ وصل میکند.
شیوه طنزآفرینی «رویا صدر» نیز قابل توجه است. به نظر من صدر میداند نه میتواند کنشهای داستانی طنز (طنز موقعیت) ایجاد کند و نه یک فکاههنویس خوب است. او روی توانایی خود در «نقیضهسازی» تاکید میکند. به خاطر همین طنز او گاه خاص میشود. یعنی کسی که آشنایی با متون اصلی نداشته باشد، توانایی ارتباط با طنز خوانده شده را هم ندارد. از جنبه مثبت در اینگونه طنزها ما با لودگی و طنزآفرینی با زور و ضرب روبهرو نیستم. شاید گزافه باشد وی در واقع ما با یک طنز پستمدرن روبهرو هستیم که حاصل تداخل متن در حال خواندن با متنهای خوانده شده پشین است. این تباین و تشابه در همنشینیها و جانشینیهاست که طنز متنهای «رویا صدر» را میآفریند. در اینجا مثل بیشتر مواقع طنز حاصل قرار گرفتن چیزی در جایی غیر آنجا باشد است. در طنز موقعیت این فرد است که در موقعیت مکانی متناقض قرار گرفته است. در فکاهه مفهوم نابهجا است. و در نقیضه این کلمات هستند که به بازی گرفته میشوند.
کتاب: زن در ریگ روان
آگوست 16, 2005 at 8:30 ب.ظ | In Uncategorized | 5 Commentsنگاهی به رمان زنگ در ریگ روان
زن در ریگ روان/کوبو آبه/ مهدی غبرائی/ نیلوفر/1383/ 2250 تومان
اگزیستانسیالیسم از مکتبهاییست که در دهههای گذشته خوانندگان و گاه هواداران بسیاری داشته است. مثل تمام نحلههای فکری دیگر از تفکرات گذشته تاثیر گرفته و بر مکتبهای بعدی اثر گذاشته است. به خصوص پست مدرنیسم که امروزه مهمترین شیوه نگاه به جهان است تاثیرات عمیقی از اگزیستانسیالیسم گرفته است.
اما بحث ما تشریح اصالت وجود یا فلسفه آن نیست. شاید لذت و تاثیر اساسی اگزیستانسیالیسم در این است که رابطهای نزدیکی با ادبیات دارد مهمترین فیلسوفان این مکتب نویسندگان چیره دست هستند با داستانهای جذاب و خواندنی.
از نظر فردی رمانهای اگزیستانسیالیستی بسیار بر دیدگاه فرد نسبت به زندگی تاثیر میگذارند. کمتر کسی میتواند بیگانه را بخواند و نخواهد مانند شخصیت اول آن به زندگی نگاه کند.
چیزی که اینگونه رمانها را شکل میدهد پرداخت شخصیت با توجه به جهانبینی خاص و نگاه ویژه به آدمهای دیگر است و از سوی دیگر نکتهای که میخواهم در اینجا به آن بپردازم چیزیست به نام موقعیت اگزیستانسیالیستی یا بهتر بگویم موقعیت انسانی. برای فردی که آشنایی خاصی با این گونه موقعیتها ندارد قرار گرفتن در آن تداعیکننده جبر و زجر بشری است اما نکته جالب چگونگی برخورد شخصیت اصلی با این موقعیت انسانی است.
به نظر میرسد شخصیت در چیزی که ما آن را «هچل» مینامیم گرفتار میشود. در نگاه اول خود فرد کمترین نقش را در ایجاد این موقعیت دارد اما کمکم در مییابیم که این موقعیت همان زندگی است که باید با آن ساخت و آن را ساخت. از سوی دیگر فرد به تدریج مسئولیت تمامی آنچه پیش آمده را میپذیرد و سعی میکند این دنیایی که به نظر در آن گرفتار است را بسازد.
در رمان «زن در ریگ روان» نیز ما با این گونه موقعیتی که در واقع بازآفرینی موقعیت تمام ما انسانهاست روبهرو هستیم.
مرد تا هنگامی در فصل 29 به این درک نمیرسد خود او نیز در این موقعیت موثر است نمیتواند با این موقعیت یا همان زندگی کنار بیاید. تمام تلاشهای پیشین او تلاشی بیهوده بوده است. نه به دلیل بیهدفی و یا بیبرنامه بودن بلکه به دلیل عدم درک. او همواره دارد سعی میکند با دانستههای خود به دنیای اطراف بپردازد و آن را تشریح کند. این اندیشههای در کتاب نیز بسیار بیان میشود اما جایی او موقعیت را درک میکند که نه از بیرون بلکه از درون و در موقعیت قرار میگیرد.
اگزیستانسیالیستها همواره مورد اتهام پوچ بودن قرار گرفتهاند اما چیزی که این حالت از پوچی را قابل دفاع میکند این است که پوچی اگزیستانسیالیستی منفعل نیست. فرد دچار بیخیالی و وازدگی نمیشود. بلکه درک میکند که تمام آنچه دارد اتفاق میافتد حاصل انتخاب و گزینشهای خود اوست. در حالی که میداند با دنیایی پوچ روبهرو است با یک بازی طرف است به این بازی ادامه دهد و لذت را در درون خود درک کند. لذتهای کوچک و هدفهایی کوچک و پوچ برای بودن. چون بودن انتخابی هست که انجام شده است.
هیچ چیز مانند ادبیات نمیتوانست نمایشدهنده موقعیت انسانی اگزیستانسیالیستی باشد. هچل و مخمصهای که ما در آن گرفتار هستیم و کاری که باید بکنیم. این داستانها درک ما را از زیستن دگرگون میکنند. درک این که چه در یک شهر چه در میان دانههای شن زندگی ما همین گندیست که هست اما اگر زیستن را انتخاب کردهایم باید زندگی کنیم. درست است نمیتوان دنیا را عوض کرد اما میتوان آن را دوست داشت و از آن لذت برد.
کوبه آبه در این کتاب وحشت را چنان مینویسد که شما شنهای روان را احساس میکنید. و این گذشته از تکنیکهای ظریفی که در جای خود جای بحث دارد از آن سرچشمه میگیرد که او به درک این که زیستن چقدر وحشتناک رسیده است.
فردا که بیدار شوی روز دیگری است
ژوئن 24, 2005 at 10:43 ب.ظ | In Uncategorized | 5 Commentsا. پیوندهای خود را با جهان بیشتر و بیشتر کنیم جوری که دنیا نتواند بیخیال ما شود
2. قبول کنیم ما هم یک تکه کوچک از آجر مدرانسیون هستیم و نخواهیم فقط بقیه شهید اصلاحات باشند
3. زندگیمان بکنیم به زندگی احترام بگذاریم به زنده بودن خودمان و هر کس و هر چیزی که مرد، زنده بمانیم. زیستن مزه گس دارد. گس یعنی تلخ و شیرین قاطی این مزه را زیر دندانم است و دهانم بوی حرف میدهد ولی باید خوابید فردا که بیدار شوی روز دیگری است
یادم بماند شنبه ساعت 3 نیمه شب شنبه شنبه و باید همینطور با خودم تکرار کنم فردا روز دیگری است و نه شاید بهتر، اما شاید هیجانانگیزتر توی اقلیت بودن این مزه را میدهد که میتوانی به همهچیز اعتراض کنی و در کنار آن انگیزهای برای زیستن به آدم میدهد. فکر میکنم از اقلیت بودن خیلی بیشتر خوشحال میشوم.
این نوشتن خوب شد حالا احساس میکنم که بهترم و خوشحالم از این که این یارو رییسجمهور شده خیلی خوشحالم چون این واقعیت است و باید مثل مرگ با آن کنار بیایم. باور کنید خوشحالم خیلی خوشحال چرا باور نمیکنید ساعت سه نیمه شب است و من خوشحالم
چرا حالا
ژوئن 19, 2005 at 10:04 ب.ظ | In Uncategorized | No Commentsانتخابات گراش
ژوئن 19, 2005 at 5:06 ق.ظ | In Uncategorized | No Comments1. هاشمی رفسنجانی 5605 رای
2. احمدینژاد 4286 رای
3. کروبی 3507 رای
4. قالیباف 3187 رای
5. معین 1230 رای
6. لاریجانی 291 رای
7. مهر علیزاده 210 رای
کتاب:عشق خامهاي
می 28, 2005 at 7:41 ب.ظ | In Uncategorized | 1 Commentهمیشه این حسرت با من بوده است که داستانهایی که میخوانم يا درباره دشت و دمن و روستا و بد و خوب روزگار طبیعت است و يا درباره شهر و دغدغههای مدرنیسم و بورژوازی، داستانهایی که به شهرها کوچک وفراموششده و آدمهای آن بپردازند در این میان جایشان خالی بود. شروع «عشق خامهای» با این امیدواری بود. ولی داستان به دنبال چیزی دیگری بود که فضای و اتمسفر داستان بهجای آن دو جای گفته شده این بار در شهر کوچکی اتفاق میافتد.
داستان به دنبال سرگرم کردن است و این وظیفه را به خوبی را انجام میدهد. یک خانواده چهار نفره تهرانی که به شهرستان پدر بازگشتهاند. راوی دومین پسر این خانواده است که کارش کشیدن کاریکاتور است و اینجا نیز سعی میکند با کلمات به رسم این کاریکاتورها بپردازد. از این نظر شخصیتها نیز کاریکاتورهای آدمها هستند. اغراقهای انجام شده در جهت متمایز کردن آدمها از یکدیگر است. هنگام خواندن متن و در بارش متلکها و گوشه و کنایهها این اغراق ها چندان به چشم نمیآید. اما اگر در پایان بخواهیم شخصیتها را وارسی کنیم چیزی به جز یک خانواده معمولی در ذهن ما نشت نکرده است با هر کدام از اعضای آن که شاید به شکل منفرد بسیار غیرعادی باشند اما روابط ساده و طبیعی است و برخوردها قابل لمس و حس کردن.
شاید به ضرورت کار کارگاهی این داستان بلند و پیوسته دارای یکنواختی نیست چه از نظر لحن که گاه خواننده را از خنده رودهبر میکند و گاه توصیفها زاید و کسالتبار است چه از نظر دیاگرام داستانی که به خصوص در فصل پایانی داستان به شکل غیرمنتظره شتاب گرفته و به نظر میرسد نویسنده خواسته است به هر شکل ممکن داستان را بهپایان ببرد.
طنزهای استفاده شده در این داستان به گونه طنزهای موقعیت و طنزهای کلامی پرداخت شده است. با قرار دادن خانوادهای امروزی و مرکزنشین در موقعیت یک شهر کوچک بیشترین امکانات طنز موقعیت به دست آمده است. بسیاری از طنزها حاصل این ناهمگونی فرد و موقعیتی که در آن قرار دارد است اما همیشه این تضاد موقعیتی طنز ایجاد نمیکند. برای تکمیل شدن این فضا تمام اعضای خانواده و بیشتر شخصیتهای داستان به تکهپرانی میپردازد. یه به قول شخصیت خانوم: «جملهها مثل کتلت هستن، به محض این که یکیشون سرخ شد، باید بعدی رو بندازی توی ماهیتابه… باید دقت کنی هیچ جملهای خام نمونه يا نسوزه…» و ما در بارش این کتلتهای خوشمزه يا نیمسوز قرار میگیریم. شاید اشکال کار این است که طنزهای کلامی دارای تفاوت زیادی با هم دیگر نیست. یعنی پدر همانگونه طنز کلامی ایجاد میکند که پیرمرد داخل اتوبوس و يا شروین. گاه ما با توجه به روند تند گفتگوها که سرشار از کنایه و ریشخند است فراموش میکنیم کدام جمله را کدام شخصیت بیان کرده است. با این وجود داستان راحت خوانده شده و به پیش میرود و خواننده فرصتی برای نکتهگیری و يا از جنبه مثبت درگیر شدن با داستان را ندارد.
کتاب خواندنی، فحش نیست. کتابهایی هست که ما آن را میخواهیم از خواندن آن لذت میبریم. قرار نیست داستان همیشه دارای فرمی شگرف و يا ایدههایی عمیق باشد. بعضی داستانها به این راضیاند که خواننده را برای ساعتهایی از زندگی دور کنند و در آن فرو ببرند. وقتی «عشق خامهای» تمام میشود اگر قرار باشد ما به چیزی بیاندیشیم این است که آیا واقعاً ما اینقدر در گفتگوها مان چرت و پرت میگوییم و نیش و کنایه میزنیم. من که فکر میکنم این داستان بسیار واقعیتر از آن چیزی است که هنگام خواندن آن تصور میکردم. اینجاست که میتوانیم بگوییم داستان به مرز طنز نزدیک شده است و مانند آیینهای ما را به خود نمایانده است. ما را با تمام بیخیالیها، آرزوها و چرت و پرتهایمان. «عشق خامهای» به ما نشان میدهد ما بسیار خوشبختتر از آن چیز هستیم که فکر میکنیم و داریم از این بیهودگی لذت میبریم.
وبلاگ روی وردپرس.کام. | Theme: Pool by Borja Fernandez.
Entries and comments feeds.