<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	xmlns:georss="http://www.georss.org/georss" xmlns:geo="http://www.w3.org/2003/01/geo/wgs84_pos#" xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/"
	>

<channel>
	<title>روزنامه نگار شهر خاكستری</title>
	<atom:link href="http://gerash.wordpress.com/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://gerash.wordpress.com</link>
	<description>درباره‌ی زندگی خصوصی عمومی در شهر گراش</description>
	<lastBuildDate>Sat, 21 Nov 2009 10:31:28 +0000</lastBuildDate>
	<generator>http://wordpress.com/</generator>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<cloud domain='gerash.wordpress.com' port='80' path='/?rsscloud=notify' registerProcedure='' protocol='http-post' />
<image>
		<url>http://www.gravatar.com/blavatar/57a8527ed058283bda22c144ec47408d?s=96&#038;d=http://s.wordpress.com/i/buttonw-com.png</url>
		<title>روزنامه نگار شهر خاكستری</title>
		<link>http://gerash.wordpress.com</link>
	</image>
			<item>
		<title>با چشم‌های بسته به مرگ خیره‌ بودیم</title>
		<link>http://gerash.wordpress.com/2009/11/21/dr/</link>
		<comments>http://gerash.wordpress.com/2009/11/21/dr/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 21 Nov 2009 10:26:19 +0000</pubDate>
		<dc:creator>محمد خواجه‌پور</dc:creator>
				<category><![CDATA[میهمان وبلاگ]]></category>
		<category><![CDATA[فراگفتمان علم]]></category>
		<category><![CDATA[کالبدشکافی]]></category>
		<category><![CDATA[ایدئولوژی]]></category>
		<category><![CDATA[بدن]]></category>
		<category><![CDATA[توجیه علمی]]></category>
		<category><![CDATA[تشریح]]></category>
		<category><![CDATA[جسد]]></category>
		<category><![CDATA[حوریه رحمانیان]]></category>
		<category><![CDATA[علم ایدئولوژیک]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://gerash.wordpress.com/?p=1265</guid>
		<description><![CDATA[

یادم می آید آزمایشگاه فبزیولوژی که داشتیم با آقای خاکسار با آن لهجه کرمانی غلیظ  یکی از دروس عملی ثبت مکانیکی ضربان قلب قورباغه بود. اول باید تمام ترس‌ات از قورباغه می‌ریخت. کامل آن را در دست‌ات مهار می‌کردی.بعد می‌رسیدی به قسمت قساوت‌بار کار که فرو کردن سنجاق قفلی در قسمتی از سر (بصل [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=gerash.wordpress.com&blog=175393&post=1265&subd=gerash&ref=&feed=1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class='snap_preview'><br /><p style="text-align:justify;"><img src="http://gerash.files.wordpress.com/2009/11/112109_1026_1.jpg?w=442&#038;h=112" alt="" width="442" height="112" /><span style="font-size:10pt;"><br />
</span></p>
<p style="text-align:justify;"><span style="font-size:10pt;">یادم می آید آزمایشگاه فبزیولوژی که داشتیم با آقای خاکسار با آن لهجه کرمانی غلیظ  یکی از دروس عملی ثبت مکانیکی ضربان قلب قورباغه بود. اول باید تمام ترس‌ات از قورباغه می‌ریخت. کامل آن را در دست‌ات مهار می‌کردی.بعد می‌رسیدی به قسمت قساوت‌بار کار که فرو کردن سنجاق قفلی در قسمتی از سر (بصل النخاع) قورباغه یا وزغ بخت برگشته بود تا قطع نخاع شود. سوزن را وقتی وارد می‌کردی قورباغه قهرمانانه وضع موجود را تحمل می‌کرد و حتی یک قور هم نمی‌زد. چشم‌هایش از درد بسته می‌شدند و با چند حرکت سوزن دست و پای‌اش از  حرکت باز می‌ایستاد. از درون خالی می‌شدی. حس بدی بود. چیزی تو مایه‌‌های دیدن فیلم ترسناک بود. حس نابودی همراه با ترس و عذاب. با این تفاوت که اینجا نابودگر خودت بودی.<br />
</span></p>
<p style="text-align:justify;"><span style="font-size:10pt;">مراحل بعدی پاره کردن پوست شکم قورباغه و در آوردن قلب آن بیچاره و وصل آن به یک عقربه نازک و حساس بود که ضربان قلب را به نشانگر جوهری منتقل می‌کرد و مابقی ثبت فراز و نشیب‌ها و قلب هنوز زنده بود.<br />
</span></p>
<p style="text-align:justify;"><span style="font-size:10pt;">در فیلم فریاد مورچگان از مخملباف شخصیت زن قصه دچار درد وجدان ناشی از له شدن مورچه‌ها زیر پا شده و مدام مواظب بود تا حق حیات را از این جنبنده‌های کوچک سلب نکند.<br />
</span></p>
<p style="text-align:justify;"><span style="font-size:10pt;">در این وضعیت اگر به عقب برگردم دیگر توان انجام دوباره آن کارها را ندارم.<br />
</span></p>
<p style="text-align:justify;"><span style="font-size:10pt;">اولین بار که سر جلسه تشریح رفتم فقط از دور یک انسان سیاه روی تخت دیدم. اصلا نمی‌توانستم  داخل سالن شوم. همه بچه‌ها رفته بودند. فقط من بیرون دلم را گرفته بودم و از ته دل ضجه میزدم انگار یکی از بستگانم بود. حالم خوش نبود. مسوول موزه استخوان‌شناسی برایم آب قند آورد. فکر می‌کرد بیشتر ترسیده‌ام تا چیز دیگر. من ولی دلم ریش شده بود. نمی‌توانستم قبول کنم که آن انسان را باید لایه لایه نگاه کنیم. مثل دفتری که ورق ورق می‌خورد و هر صفحه‌اش را باید به دقت مطالعه کنی. بعدها به این حس غلبه کردم! بیشتر به خودم می‌قبولاندم که آن انسان نیست بلکه یک عروسک سیاه بزرگ است و جنس‌اش از چرم. (سیاهی آن به دلیل غوطه وری در حمام فرمالین بود).<br />
</span></p>
<p style="text-align:justify;"><span style="font-size:10pt;">جوان سی ساله به نظر می‌آمد یا شاید هم کمتر. موها کوتاه شده. روی گردنش جای طناب بود. چشمهایش را تخلیه کرده بودند و به طرز هنرمندانه‌ای پلکها به هم بخیه خورده بودند. جوری که انگار در خواب خوبی فرو رفته. دهانش ولی باز مانده دندان‌هایش سفید و مرتب.سفره که از روی بدن کنار می‌رفت مشوش می‌شدی. تقوی خیلی راحت پوست را کنار می‌زد و عضلات و پس از آن امعا و احشا را نشان می‌داد. او همیشه روی حفظ احترام جسد تاکید داشت. رگ و عصب، کبد، قلب، رگ‌های قلب، قفسه سینه، روده‌ها، معده همه چیز مثل یک دفتر روبروی‌ات باز می‌شد.<br />
</span></p>
<p style="text-align:justify;"><span style="font-size:10pt;">گوشت عضلات مثل تن ماهی بود رنگش و بافت‌اش.<br />
</span></p>
<p style="text-align:justify;"><span style="font-size:10pt;">تا هفته‌ها انسان کابوس‌ام بود. از خوردن تن و کتلت پرهیز می‌کردم.<br />
</span></p>
<p style="text-align:justify;"><span style="font-size:10pt;">وقتی تمام اجزا را ببینی احساس می‌کنی همش همین بود؟ تو خالی بودن یک جسد آزارت می‌دهد. حتی باور نمی‌کنی که این اجزا روزی زنده بوده‌اند.به دقایق تولد آن انسان زندگی و مرگش فکر می‌کنی. به جسم روبروی‌ات نگاه می‌کنی که تبدیل به شی شده.<br />
</span></p>
<p style="text-align:justify;"><span style="font-size:10pt;">به عقب گردشی میکنیم<br />
</span></p>
<p style="text-align:justify;"><span style="font-size:10pt;">یک سطل پر از آشغال قورباغه!<br />
</span></p>
<p style="text-align:justify;"><span style="font-size:10pt;">آنها تاوان آموزش و پیشرفت علم بشری را پس داده بودند.راستی یک سوال.: انسان به کجا می‌رود؟<br />
</span></p>
<p style="text-align:justify;"><span style="font-size:10pt;">فتح قلل علمی را با خراب کردن خیلی چیزها به  دست آورده و هر روز برای امنیت جان خود وسیستم‌هایش نقشه می‌کشد. ما پیشرفت علم را مدیون کشته شدن انبوهی از موش‌های سفید، قورباغه‌ها و خرگوش‌ها هستیم. لطفا نخندید بلکه به این تراژدی نسل حاضر کمی بیندیشید!<br />
</span></p>
<p style="text-align:justify;"><span style="font-size:10pt;">این کارها برای این است که جان انسانی را نجات دهیم که روز به روز بر باد نخوت‌اش افزوده می‌شود و عنقریب از آن خواهد پکید.<br />
</span></p>
<p style="text-align:justify;"><span style="font-size:10pt;">یک چیزی را رک و پوست کنده می گویم  نابودگر بودن جزو فطرت انسانها نیست  ولی گاهی اوقات همان انسان‌ها آن را توجیه می‌کنند. مثلاً توجیه علمی مثلاً توجیه ایدئولوژیک و &#8230;.<br />
</span></p>
<p style="text-align:justify;"><span style="font-size:10pt;">انسانی که همنوع خود را می‌کشد. حالا به هر فرمی مثلاً به خود بمب می‌بندد و چند مرد و زن و کودک را نابود می‌کند وابسته به کدام ایدئولوژی است؟<br />
</span></p>
<p style="text-align:justify;"><span style="font-size:10pt;">من که هیچ وقت حس او را درک نمی‌کنم این که بکشم تا راه بهشت را بر خود هموار سازم!<br />
</span></p>
<p style="text-align:justify;"><span style="font-size:10pt;">بازگردی به عقب می‌کنم. شب امتحان عملی استخوان‌شناسی<br />
</span></p>
<p style="text-align:justify;"><span style="font-size:10pt;">نمی‌دانم جمجمه کدام بخت برگشته‌ای بود . کودک بود. شرمینه سر یک شرط‌بندی ماست داخل کاسه جمجمه را هورت کشید. یادم می آید که چقدر سر این مساله بر سرش جیغ زدم. آن ظالم از بس خندیده بود اشک از چشمانش سرازیر گشته بود.<br />
</span></p>
<p style="text-align:justify;"><span style="font-size:10pt;">یاد تقوی  احترام به جسد و این کار. وقتی به نفس این عمل فکر می‌کنم به این حس می‌رسم که چرا؟<br />
</span></p>
<p style="text-align:justify;"><span style="font-size:10pt;">چرا وقتی یک موضوع  تکرار پذیر می‌شود حساسیت ما هم در قبال آن کاهش می‌یابد. راستی این شما را متوجه چه چیزی می‌کند؟<br />
</span></p>
<p style="text-align:left;"><span style="font-size:10pt;">حوریه رحمانیان</span></p>
  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/gerash.wordpress.com/1265/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/gerash.wordpress.com/1265/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/gerash.wordpress.com/1265/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/gerash.wordpress.com/1265/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/gerash.wordpress.com/1265/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/gerash.wordpress.com/1265/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/gerash.wordpress.com/1265/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/gerash.wordpress.com/1265/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/gerash.wordpress.com/1265/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/gerash.wordpress.com/1265/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=gerash.wordpress.com&blog=175393&post=1265&subd=gerash&ref=&feed=1" /></div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://gerash.wordpress.com/2009/11/21/dr/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>7</slash:comments>
		<georss:point>27.666901 54.139881</georss:point>
		<geo:lat>27.666901</geo:lat>
		<geo:long>54.139881</geo:long>
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/156e38cf98463923912d8e0d5ce56c03?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">گراش</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://gerash.files.wordpress.com/2009/11/112109_1026_1.jpg" medium="image" />
	</item>
		<item>
		<title>واسه 200 تومن؟</title>
		<link>http://gerash.wordpress.com/2009/11/20/%d8%ac%da%a9/</link>
		<comments>http://gerash.wordpress.com/2009/11/20/%d8%ac%da%a9/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 20 Nov 2009 18:14:28 +0000</pubDate>
		<dc:creator>محمد خواجه‌پور</dc:creator>
				<category><![CDATA[جک‌های فلسفی]]></category>
		<category><![CDATA[فلسفه و طنز]]></category>
		<category><![CDATA[یوتیلیتاریانیسم]]></category>
		<category><![CDATA[اندیویدوالیستی]]></category>
		<category><![CDATA[جک فلسفی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://gerash.wordpress.com/?p=1259</guid>
		<description><![CDATA[از یک عدد مرغ متاهل می‌پرسند: چرا تخم نمی‌ذاری؟ می‌گه: واسه چی واسه 200 تومن این همه زور و ضرب بزنم؟! می‌شه رفت از بقالی تخم مرغ خرید.

یکی از کارهایی که ما به شکل خودکار در ذهن مرتباً انجام می‌دهیم. برآورد سود و زیان رفتارهای ماست. هر گاه که می‌خواهیم تصمیم بگیریم به دنبال سنجیدن [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=gerash.wordpress.com&blog=175393&post=1259&subd=gerash&ref=&feed=1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class='snap_preview'><br /><p><span style="color:red;font-size:10pt;">از یک عدد مرغ متاهل می‌پرسند: چرا تخم نمی‌ذاری؟ می‌گه: واسه چی واسه 200 تومن این همه زور و ضرب بزنم؟! می‌شه رفت از بقالی تخم مرغ خرید.<br />
</span></p>
<p><span style="font-size:10pt;">یکی از کارهایی که ما به شکل خودکار در ذهن مرتباً انجام می‌دهیم. برآورد سود و زیان رفتارهای ماست. هر گاه که می‌خواهیم تصمیم بگیریم به دنبال سنجیدن میزان سود هستیم که آیا ارزش تلاش کردن دارد یا نه. کسانی هستند که در این محاسبه سهل‌گیرتر هستند و در نتیجه فعالیت‌هایی بیشتری دارند اما عده‌ای می گویند آخرش که چی؟ تفکر اندیویدیوالیستی و یوتیلیتاریانیسم این جور وقت‌ها معیارهایی را تعیین می‌کند که معمولاً مادی و ملوس است و با توجه به آن می‌شود تصمیم گرفت که کاری را انجام داد یا نه. ولی همیشه هم کار این قدر ساده نیست و مثل مرغ این جک نمی‌شود گفت که 200 تومان ارزش‌اش را ندارد. زیرا گاهی تخم گذاشتن برای سود به دست آوردن نیست بلکه عقوبت و نتیجه کارهای دیگر توست.<br />
</span></p>
<h1><span style="font-size:18pt;">کاربردها<br />
</span></h1>
<p><span style="font-size:10pt;">وقتی می‌خواهید به دوستان بگویید حال ندارید بروید مسافرکشی<br />
</span></p>
<p><span style="font-size:10pt;">وقتی زن شما خفت‌تان را گرفته است که صبح پا شوید و بروید سر کار<br />
</span></p>
<p><span style="font-size:10pt;">وقتی امتحان فردای شما تنها نیم نمره در نمره نهایی اثر دارد.<br />
</span></p>
<p><span style="font-size:10pt;">وقتی در نقش یک گربه دست‌تان به گوشت نمی‌رسد و می‌خواهید بگویید پیف‌پیف اما به دنبال دلیل منطقی می‌گردید.<br />
</span></p>
<p><span style="font-size:10pt;">وقتی حمید توکلی مرغ‌اش دچار یاس فلسفی شد و سعی کرد به مرغ‌اش دلداری بدهد.<br />
</span></p>
<h1><span style="font-size:18pt;">نتیجه‌گیری فلسفی<br />
</span></h1>
<p><span style="font-size:10pt;">بررسی‌ها سازمان‌های امنیتی نشان داد که مرغ مورد نظر بی‌تردید دارای گرایش‌های فمنیستی بوده است.<br />
</span></p>
<p><span style="font-size:10pt;">این جک دارای ورژن‌های مختلف است که توسط بقال سرکوچه به روز می‌شود.<br />
</span></p>
<p><span style="font-size:10pt;">در نسخه‌های قدیمی‌تر این مقایسه میان مرغ ایرانی و مرغ آمریکایی انجام می‌شد اما به دلیل جلوگیری از اشاعه تفکرات پسا استعمارگرایی این نسخه مورد استفاده قرار گرفت.<br />
</span></p>
<p><span style="font-size:10pt;">برخی مرغ‌های بی‌ادب برای دلیل آوردن از </span>Slang<span style="font-size:10pt;"> استفاده کرده بودند که مورد تایید نویسنده جک‌های فلسفی نمی‌باشد.</span></p>
<p><span style="font-size:10pt;">اگر مرغ مورد نظر با اندیویدوالیسم و یوتیلیتاریانیسم آشنا بود می‌توانست دلایل منطقی‌تری هم بیاورد. </span></p>
<p><span style="font-size:10pt;">خروس‌های جهان متحد شوید.<br />
</span></p>
<p><span style="font-size:10pt;">هر کسی را بهر کاری ساختند اما کیه که کارش رو درست انجام بده.<br />
</span></p>
<p><span style="font-size:10pt;">شعار انقلابی: تخم نذاشتن مرغ از بی غیرتی خروس‌شه</span></p>
<p><span style="font-size:10pt;">به نظر می‌رسد طرح هدف‌مند کردن یارانه‌ها سرانجام این مرغ خودباخته فمنیست را به این نتیجه برساند که تخم گذاشتن ارزش‌اش را دارد.</span></p>
  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/gerash.wordpress.com/1259/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/gerash.wordpress.com/1259/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/gerash.wordpress.com/1259/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/gerash.wordpress.com/1259/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/gerash.wordpress.com/1259/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/gerash.wordpress.com/1259/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/gerash.wordpress.com/1259/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/gerash.wordpress.com/1259/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/gerash.wordpress.com/1259/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/gerash.wordpress.com/1259/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=gerash.wordpress.com&blog=175393&post=1259&subd=gerash&ref=&feed=1" /></div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://gerash.wordpress.com/2009/11/20/%d8%ac%da%a9/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>3</slash:comments>
		<georss:point>27.666901 54.139881</georss:point>
		<geo:lat>27.666901</geo:lat>
		<geo:long>54.139881</geo:long>
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/156e38cf98463923912d8e0d5ce56c03?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">گراش</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>یک نفر نیامده که ساعت‌اش را به وقت من کوک کند</title>
		<link>http://gerash.wordpress.com/2009/11/19/letter/</link>
		<comments>http://gerash.wordpress.com/2009/11/19/letter/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 19 Nov 2009 19:50:01 +0000</pubDate>
		<dc:creator>محمد خواجه‌پور</dc:creator>
				<category><![CDATA[شخم زدن خاطرات]]></category>
		<category><![CDATA[نامه خصوصی]]></category>
		<category><![CDATA[تعطیلی فله‌ای مطبوعات]]></category>
		<category><![CDATA[زیبای آمریکایی]]></category>
		<category><![CDATA[شعر تصادف]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://gerash.wordpress.com/?p=1258</guid>
		<description><![CDATA[مثل هميشه و هر ثانيه دلم گرفته است. هيچ چيز فرقي نكرده، آدم‏ها هنوز قاتي‏پاتي و ولنگار توي ذهنم ريخته‏اند و يك نفر نيامده كه ساعت‏اش را به وقت من كوك كند.

آدم‏ها را مرور مي‏كنم: بزرگترين كوچولوي دنيا رفته. رفته تا بحرين. سلام رساند و گفت آنجا هي بايد آدم گناه بكند. جاي ما خالي!

با [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=gerash.wordpress.com&blog=175393&post=1258&subd=gerash&ref=&feed=1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class='snap_preview'><br /><p><span style="font-size:10pt;">مثل هميشه و هر ثانيه دلم گرفته است. هيچ چيز فرقي نكرده، آدم‏ها هنوز قاتي‏پاتي و ولنگار توي ذهنم ريخته‏اند و يك نفر نيامده كه ساعت‏اش را به وقت من كوك كند.<br />
</span></p>
<p><span style="font-size:10pt;">آدم‏ها را مرور مي‏كنم: بزرگترين كوچولوي دنيا رفته. رفته تا بحرين. سلام رساند و گفت آنجا هي بايد آدم گناه بكند. جاي ما خالي!<br />
</span></p>
<p><span style="font-size:10pt;">با جواد با همان سادگي هميشگي‏ست هنوز گاهي ظهرها تركي مي‏زنيم و ساعت يك، كلاغ‏ها را مرور مي‏كنيم.<br />
</span></p>
<p><span style="font-size:10pt;">رابطه‏ام با اسمال چفت‏تر شده ديشب زيبايي آمريكايي را ديديم. كولاك بود اگر گير آوردي. خر تو خري بود.<br />
</span></p>
<p><span style="font-size:10pt;">دو انجمن هم داريم . يكشنبه‏ها گراش و چهارشنبه‏ها لار، شعر جدي مي‏خوانم و همه مي‏خندند. نمي‏دانم چرا؟ اين شعر را گوش كن:<br />
</span></p>
<p><span style="font-size:10pt;">«مثل گرجه‏ي له شده/ دوستم رفت زير ماشين/ يك شعر در رثاي او گفته‏ام/ همين شعر»<br />
</span></p>
<p><span style="font-size:10pt;">مي‏دانم حال و حوصله درخواست انجام دادن را نداري. توي نمايشگاه كتاب چندتا از آن كتاب‏هاي شعري را كه هيچ‏كس نمي‏خواند بگير. اگر حالي بود.<br />
</span></p>
<p><span style="font-size:10pt;">خبر ديگري نيست. روزنامه‏ها را بسته‏اند و من دارم دود مي‏كنم مثل اين كه تمام روزنامه‏هاي سوخته را در من روشن كرده‏اند.<br />
</span></p>
<p><span style="font-size:10pt;">گراش <strong><em> 10/2/79</em></strong><br />
</span></p>
<p><span style="font-size:10pt;">پانوشت: این هم در ادامه همان نامه‌های خصوصی. مخاطب نامه را می‌شناسید و خودتان پیدایش کنید. روز‌های اردیبهشت 79 بود و من هنوز دانشجوی عمران دانشگاه لار بودم. </span></p>
  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/gerash.wordpress.com/1258/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/gerash.wordpress.com/1258/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/gerash.wordpress.com/1258/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/gerash.wordpress.com/1258/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/gerash.wordpress.com/1258/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/gerash.wordpress.com/1258/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/gerash.wordpress.com/1258/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/gerash.wordpress.com/1258/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/gerash.wordpress.com/1258/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/gerash.wordpress.com/1258/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=gerash.wordpress.com&blog=175393&post=1258&subd=gerash&ref=&feed=1" /></div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://gerash.wordpress.com/2009/11/19/letter/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>3</slash:comments>
		<georss:point>27.666901 54.139881</georss:point>
		<geo:lat>27.666901</geo:lat>
		<geo:long>54.139881</geo:long>
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/156e38cf98463923912d8e0d5ce56c03?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">گراش</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>دلیلی برای زندگی</title>
		<link>http://gerash.wordpress.com/2009/11/18/%d8%af%d9%84%db%8c%d9%84%db%8c-%d8%a8%d8%b1%d8%a7%db%8c-%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%db%8c/</link>
		<comments>http://gerash.wordpress.com/2009/11/18/%d8%af%d9%84%db%8c%d9%84%db%8c-%d8%a8%d8%b1%d8%a7%db%8c-%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%db%8c/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 18 Nov 2009 15:20:53 +0000</pubDate>
		<dc:creator>محمد خواجه‌پور</dc:creator>
				<category><![CDATA[یادداشت‌های 3:21]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://gerash.wordpress.com/2009/11/18/%d8%af%d9%84%db%8c%d9%84%db%8c-%d8%a8%d8%b1%d8%a7%db%8c-%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%db%8c/</guid>
		<description><![CDATA[1

اگر به خاطر خودت حرکت نمی‌کنی به خاطر آن که باید دوست داشته باشی به پیش برو

2

گاهي آدم‌ فكر مي كند به فلسفه زندگي‌اش رسيده است و تمام كارهاي‌اش را براساس آن انجام مي‌دهد. اما وقتي ديگران فلسفه زندگي تو را نفهمند معني آن كارها را هم نمي‌دانند.

رخ در آینه الف 21
    [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=gerash.wordpress.com&blog=175393&post=1257&subd=gerash&ref=&feed=1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class='snap_preview'><br /><h2><span style="font-size:16pt;">1<br />
</span></h2>
<p><span style="font-size:10pt;">اگر به خاطر خودت حرکت نمی‌کنی به خاطر آن که باید دوست داشته باشی به پیش برو<br />
</span></p>
<h2><span style="font-size:16pt;">2<br />
</span></h2>
<p><span style="font-size:10pt;">گاهي آدم‌ فكر مي كند به فلسفه زندگي‌اش رسيده است و تمام كارهاي‌اش را براساس آن انجام مي‌دهد. اما وقتي ديگران فلسفه زندگي تو را نفهمند معني آن كارها را هم نمي‌دانند.<br />
</span></p>
<p><span style="font-size:10pt;">رخ در آینه الف 21</span></p>
  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/gerash.wordpress.com/1257/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/gerash.wordpress.com/1257/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/gerash.wordpress.com/1257/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/gerash.wordpress.com/1257/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/gerash.wordpress.com/1257/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/gerash.wordpress.com/1257/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/gerash.wordpress.com/1257/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/gerash.wordpress.com/1257/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/gerash.wordpress.com/1257/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/gerash.wordpress.com/1257/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=gerash.wordpress.com&blog=175393&post=1257&subd=gerash&ref=&feed=1" /></div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://gerash.wordpress.com/2009/11/18/%d8%af%d9%84%db%8c%d9%84%db%8c-%d8%a8%d8%b1%d8%a7%db%8c-%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%db%8c/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/156e38cf98463923912d8e0d5ce56c03?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">گراش</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>زنان علیه زن</title>
		<link>http://gerash.wordpress.com/2009/11/17/women/</link>
		<comments>http://gerash.wordpress.com/2009/11/17/women/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 17 Nov 2009 14:08:12 +0000</pubDate>
		<dc:creator>محمد خواجه‌پور</dc:creator>
				<category><![CDATA[مقاله]]></category>
		<category><![CDATA[گراش]]></category>
		<category><![CDATA[جامعه‌شناسی زنان]]></category>
		<category><![CDATA[زن]]></category>
		<category><![CDATA[زبان زنانه]]></category>
		<category><![CDATA[شهر کوچک]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://gerash.wordpress.com/?p=1255</guid>
		<description><![CDATA[جامعه و تاریخ همانند رودی بدون بازگشت به پیش می‌رود و در آن هر روز نقش‌ها، طبقات و اقشار تغییر می‌کند. جامعه امروز ما از گذشته سرچشمه می‌گیرد ولی نمی‌شود جلو آن را سد کرد تا بایستد و آن گونه که ما می‌خواهیم جریان یابد. در این تحولات اجتماعی هر کسی باید به دنبال پیدا [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=gerash.wordpress.com&blog=175393&post=1255&subd=gerash&ref=&feed=1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class='snap_preview'><br /><p style="text-align:justify;"><span style="font-size:10pt;">جامعه و تاریخ همانند رودی بدون بازگشت به پیش می‌رود و در آن هر روز نقش‌ها، طبقات و اقشار تغییر می‌کند. جامعه امروز ما از گذشته سرچشمه می‌گیرد ولی نمی‌شود جلو آن را سد کرد تا بایستد و آن گونه که ما می‌خواهیم جریان یابد. در این تحولات اجتماعی هر کسی باید به دنبال پیدا کردن نقش تازه‌ای برای خود باشد تا همانند قطره‌ای از رود بیرون نیافتند و تبخیر نشود. در مسیر حرکت جامعه سنگ‌هایی و موانعی وجود دارد حتی اگر نتواند حرکت را سد کند می‌تواند مسیر آن را تغییر دهد.<br />
</span></p>
<p style="text-align:justify;"><span style="font-size:10pt;">زمانی که نقش‌ها در جامعه تغییر می‌کند متناسب با آن نیازها و خواست‌ها نیز متحول می‌شود. زنانی که پیش از این تنها در نقش کودک، مادر و همسر و تنها در نهاد خانواده تعریف می‌شدند اکنون از خانه بیرون آمده‌اند خیلی از آن‌ها وارد دانشگاه شده‌اند و حقوق تازه‌ای را شناخته‌اند. خیلی‌ها شاغل هستند و دوست دارند در این شغل استقلال مالی و امنیت کاری آنان مورد توجه باشد. حتی در نقش‌های خانوادگی نیز نسبت میان مرد و زن تغییر کرده است.<br />
</span></p>
<p style="text-align:justify;">
<h2><span style="font-size:16pt;">زنان در جامعه<br />
</span></h2>
<p>&nbsp;</p>
<p style="text-align:justify;"><span style="font-size:10pt;">چگونه این تحولات ایجاد شده است بحث گسترده‌ای است. دو عامل فرهنگی و اقتصادی بیش از دیگران در این تحول موثر بوده است. از نظر فرهنگی با اجباری شدن آموزش همگانی، ورود فزاینده دختران به دانشگاه و در دسترس بودن رسانه‌ها، دید زنان نسبت به نقش خود در جامعه کم‌کم تغییر کرده است و آنان به دنبال شرایطی عادلانه‌تر و برابرتر برای خود هستند. از نظر اقتصادی نیز دو عامل بسیار موثر است برخی از زنان خود شاغل شده و وابستگی مالی کمتری به خانواده پدر یا شوهر دارند در نتیجه قدرت تصمیم‌گیری فردی آنان افزایش یافته است. از سوی دیگر وجود ابزار و وسایل پیشرفته خانه‌داری باعث شده است که زنان غیر شاغل در خانه دارای فراغت پیشرفته بوده و طبق سلسله مراتب نیازها به نیازهای بالاتری فکر کنند. نیازهایی همانند نقش‌آفرینی، عزت نفس و خودشکفایی در آنان ایجاد شده است.<br />
</span></p>
<p style="text-align:justify;"><span style="font-size:10pt;">در یک نگاه گذرا به نظر می‌رسد روز به روز به مطالبات اجتماعی زنان و خواست آنان برای نقش‌آفرینی در جامعه افزوده می‌شود. اما در دسته‌بندی خواست‌های آنان بیش از هر چیز گلایه است که شنیده می‌شود. گلایه از گرفتار شدن در جامعه مردسالار، محدودیت‌های اجتماعی و نبودن امکان برای حضور شایسته و مناسب در جامعه، چکیده حرف‌ها این است که جامعه و البته مردها نمی‌گذارند که ما پیشرفت کنیم.<br />
</span></p>
<p style="text-align:justify;"><span style="font-size:10pt;">اما آیا تنها این مردها هستند که به عنوان مانع در برابر فعالیت اجتماعی زنان قرار گرفته‌اند؟<br />
</span></p>
<p style="text-align:justify;"><span style="font-size:10pt;">با توجه به ساختار اجتماعی شهر گراش و در کلیت شهرهای کوچک ایران، از گذشته شکل‌هایی از مردسالاری نهادینه شده است. یعنی مردان و ارزش‌های مردانه هستند که بایدها و نبایدهای جامعه را تعیین می‌کنند. ولی آیا با نگاهی ساده و دو قطبی مردان بر علیه زنان می‌توان گذشته را شناخت و به سمت آینده حرکت کرد. این مردسالاری چگونه در جامعه جریان پیدا می‌کند؟ امکان اعمال قدرت به صورت خشونت وجود دارد اما در جامعه مشاهده می‌شود که موارد خشونت به نسبت به پذیرش بسیار اندک است. اعمال هر قدرتی و ارزشی بدون پذیرش امکان ندارد. زنان این قدرت مردانه را پذیرفته‌اند و از آن بالاتر خود آنان این قدرت را به نسل‌های بعد منتقل می‌کنند.<br />
</span></p>
<p style="text-align:justify;">
<h1><span style="font-size:18pt;">حاملیت و عاملیت<br />
</span></h1>
<p>&nbsp;</p>
<p style="text-align:justify;"><span style="font-size:10pt;">می‌خواهم بگویم که هرچند جامعه گراش مردسالار است اما این مردها نیستند که مردسالار هستند بلکه زنان به همان اندازه یا بیشتر از مردان مردسالار هستند. به گذشته برگردیم. زمانی که مردان برای کسب درآمد و داشتن شغل به شهرها و کشورهای دیگر سفر می‌کردند در بیشتر زمان سال پدری حضور نداشت که بخواهد مردسالاری را اعمال کند. این مادران بودند که باید در زمان تربیت فرزندان ارزش‌ها را منتقل می‌کرد. ارزش‌هایی که با توجه به زمانه خود ارزش‌هایی مردسالارانه بود. این ضرورت زمانه بود که زنان فرزندان خود را برای نقش مادر یا همسر تربیت کنند. زنان در واقع آنچه پذیرفته بودند (یعنی قدرت حاکمیت مرد) را به نسل‌های بعد منتقل می‌کردند. آنان حاملانی بودند که کمتر بر آنچه منتقل می‌کردند آگاهی داشتند.<br />
</span></p>
<p style="text-align:justify;"><span style="font-size:10pt;">نسل تازه با وجود آموزش نوین و رسانه‌ها به بخشی از این آگاهی رسیده است ولی هنوز نتوانسته نقش خود را از حمل‌کننده صرف به عمل کننده و موثر بودن تغییر دهد. این نسل به این دید رسیده است که نابرابری وجود دارد یا دارای حقوقی است اما هنوز این را نپذیرفته خود اوست که دارد آن ارزش‌های گذشته را حمل می‌کند و کسی جز او نیست که می‌تواند این ساختار را تغییر دهد. او می‌تواند به جای انتقال صرف هنجارهای جامعه، اندک‌اندک آنان را تغییر دهد و یک گام به آنچه مطلوب می‌داند نزدیک کند.<br />
</span></p>
<p style="text-align:justify;"><span style="font-size:10pt;">به خودمان نگاه کنیم در خانواده‌ها عامل کنترل رفتارهای اجتماعی دختران همانند کار کردن، تحصیل و حضور اجتماعی تنها پدران، همسران و برادران نیستند. اگر در عرف خانواده‌ای کار کردن دختران ناپسند باشند در صف مقدم مادر، مادربزرگ‌ها، عمه‌ها و خاله‌ها هستند که به شکل مستقیم یا از طریق نیش و کنایه‌های زبانی هزینه کار کردن را برای فرد را بالا می‌برند تا او نتواند به سمت استقلال مالی حرکت کند.<br />
</span></p>
<p style="text-align:justify;"><span style="font-size:10pt;">از گلایه‌های دیگر دختران، ازدواج‌های زودهنگام است. در این مورد نیز معمولاً مادران نقش پررنگ‌تری نسبت به پدران ایفا می‌کنند. آنان ترجیح می‌دهند همانند خودشان، دختران‌شان نیز سریع‌تر به خانه بخت بروند. در حالی که تحولات اجتماعی خواسته یا ناخواسته سن ازدواج را بالا برده است.<br />
</span></p>
<p style="text-align:justify;"><span style="font-size:10pt;">زبان یکی از مشخص‌ترین محمل‌های فرهنگ است. هنگامی که هنجارهای خانواده با مساله‌ای تضاد دارد زنان زبان برنده‌ای دارند و با استفاده از نیش و کنایه سعی می‌کنند که فشار لازم را بر فرد وارد کنند. گاهی این اعمال فشار ناخودآگاه است. مثلاً بیشترین فشار برای نحوه پوشش از سوی زنان است. حساسیت به سن ازدواج و اصطلاحاتی همانند «ترشیده»‌ از زبان زنان نشات گرفته است و بیشتر این زنان هستند که بر علیه هم‌جنسان خود تیغ زبان را می‌چرخانند. مادربزرگ‌ها و عمه‌ها و خاله‌هایی با سرک کشیدن به زندگی دیگران سعی می‌کنند آنان را از آنچه «انحراف» می‌دانند دور کنند.<br />
</span></p>
<p style="text-align:justify;">
<h2><span style="font-size:16pt;">آگاهی راه برون‌رفت<br />
</span></h2>
<p>&nbsp;</p>
<p style="text-align:justify;"><span style="font-size:10pt;">در حاملیت فرهنگ مساله زن و مرد نیست. مساله آگاهی است. وقتی درباره مردسالاری صحبت می‌کنیم مهم نیست دیدگاه برتری مردان را مشتی حسن و حاجی‌بابا داشته باشد یا بی‌بی سکینه و عمه کلثوم. مساله این است که همه آن‌ها دارند آن چیزی را که فکر می‌کنند صحیح است، ترویج و اجرا می‌کنند. درک این مساله کمک می‌کنند که ما به جای مقابله با مردان به درک مردسالاری برسیم.<br />
</span></p>
<p style="text-align:justify;"><span style="font-size:10pt;">برخی معتقدند که بهتر است زنان بیشتر در خانه باشند تا در جامعه با سختی‌ها روبه‌رو نشوند و یا جامعه آن‌ها را به انحراف نکشاند. در مقابل گروهی نقش‌آفرینی زنان را یک نیاز می‌دانند که هم می‌تواند در رشد زنان موثر باشد و هم به جامعه کمک کند و ظرفیت‌های آن را افزایش دهد. گروه اول استدلال‌های خاص خودشان را دارند که سنت‌های گذشته آن را پشتیبانی می‌کند اما گروه دوم برای ایجاد تغییر جامعه راه سختی را در پیش دارند. بزرگترین خطر آن است که آنان ناخودآگاه در رفتارهای اجتماعی و زبانی خود عامل ارزش‌های پیشین هستند. دیده‌اید برخی از افراد تحصیل‌کرده ترجیح می‌دهند که دختران خود را در سنین راهنمایی و دبیرستان نامزد کنند. یا بسیاری در حالی که از برابری زن و مرد سخن می‌گویند، دید مثبتی نسبت به همکاران زن خود ندارند و آنان را با زبان و نگاه خود آزار می‌دهند.<br />
</span></p>
<p style="text-align:justify;"><span style="font-size:10pt;">جامعه نمی‌تواند راکد بماند و تغییر می‌کند. مهم این است که شما به جای همراه شدن با امواج بتوانید در حد توان خود مسیر حرکت را تعیین کنید. به جای که گلایه از گذشتگان، از خانواده، از جامعه،‌ از مردان هر کس باید نقش خود را جامعه بپذیرد. زنان هنگامی که مسئولیت تربیت فرزندان را برعهده گرفته‌اند بهترین فرصت را برای گسترش آنچه درست می‌دانند در اختیار دارند. فرصتی که تنها با «آگاهی»‌ می‌شود از آن استفاده کرد و «گلایه» چاره‌ی کار نیست. این دیگر اصلی پذیرفته شده است «برای ایجاد تغییر در جامعه باید اول از خود شروع کنیم.»<br />
</span></p>
<p><span style="font-size:10pt;">پانوشت: این مقاله قرار است در صفحه اندیشه این شماره صحبت‌نو منتشر شود. آن را برای چند نفری فرستاده‌ام. اگر نظر مبسوطی دارید این را ایمیل کنید. در ضمن از تصویرسازان و عکاسان هم التماس دعا داریم که اگر چیزی مناسب این مقاله دارند برایم بفرستند.<br />
</span></p>
  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/gerash.wordpress.com/1255/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/gerash.wordpress.com/1255/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/gerash.wordpress.com/1255/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/gerash.wordpress.com/1255/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/gerash.wordpress.com/1255/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/gerash.wordpress.com/1255/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/gerash.wordpress.com/1255/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/gerash.wordpress.com/1255/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/gerash.wordpress.com/1255/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/gerash.wordpress.com/1255/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=gerash.wordpress.com&blog=175393&post=1255&subd=gerash&ref=&feed=1" /></div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://gerash.wordpress.com/2009/11/17/women/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>6</slash:comments>
		<georss:point>27.666901 54.139881</georss:point>
		<geo:lat>27.666901</geo:lat>
		<geo:long>54.139881</geo:long>
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/156e38cf98463923912d8e0d5ce56c03?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">گراش</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>گام بعدی وبلاگ‌نویسان گراش</title>
		<link>http://gerash.wordpress.com/2009/11/16/blog/</link>
		<comments>http://gerash.wordpress.com/2009/11/16/blog/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 16 Nov 2009 07:07:00 +0000</pubDate>
		<dc:creator>محمد خواجه‌پور</dc:creator>
				<category><![CDATA[مقاله]]></category>
		<category><![CDATA[گراش]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://gerash.wordpress.com/?p=1126</guid>
		<description><![CDATA[هر چند تب وبلاگ‌نویسی در سطح جهان در حالت بلوغ  است. اما وقتی به گراش نگاه می‌کنم تازه وبلاگ‌نویس‌ها دست‌شان راه افتاده است. اما حالا فکر کنم وقت این است که درباره موقعیتی که در آن هستیم کمی فکر کنیم.

وبلاگ‌نویس‌های گراش در حال حاضر ارتباطات خوبی با هم دارند و فکر نمی‌کنم در سطح لارستان [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=gerash.wordpress.com&blog=175393&post=1126&subd=gerash&ref=&feed=1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class='snap_preview'><br /><p style="text-align:justify;"><span style="font-size:10pt;">هر چند تب وبلاگ‌نویسی در سطح جهان در حالت بلوغ  است. اما وقتی به گراش نگاه می‌کنم تازه وبلاگ‌نویس‌ها دست‌شان راه افتاده است. اما حالا فکر کنم وقت این است که درباره موقعیتی که در آن هستیم کمی فکر کنیم.<br />
</span></p>
<p style="text-align:justify;"><span style="font-size:10pt;">وبلاگ‌نویس‌های گراش در حال حاضر ارتباطات خوبی با هم دارند و فکر نمی‌کنم در سطح لارستان شهری وبلاگ‌نویس‌هایش این قدر فعال و پرتعداد باشند. اما تجربه‌های قبلی من نشان داده است که این خوب است اما کافی نیست. گام بعدی وبلاگ‌نویسان گراش باید این باشد که تنها در حلقه همشهریان خود گیر نکنند. مساله‌ای که اولین  گرفتار آن خودم هستم. یکی از انتقادهایی که به انجمن شاعران و نویسندگان گراش می‌شد هم این بود که نتوانسته بود بین شاعران و نویسندگان گراش و شهرهای دیگر کشور ارتباط مناسب برقرار کند. البته این انتقاد درست بود ولی یکی از دلایل آن <a href="http://gerash.wordpress.com/2009/10/30/size">همان مساله سایز</a> است که پیش از این گفتم. با این وجود باید مواظب باشیم که در وبلاگ‌ها کمتر دچار آن شویم. هر چند بیشتر خوانندگان وبلاگ و دوستان ما را گراشی‌ها تشکیل می‌دهند ولی هر کدام حداقل یکی دو تا دوست یا آشنا داریم که با بقیه مشترک نیست. این آدم‌ها می‌تواند یک هم‌کلاس دانشگاه، یک نفر که رفته‌ایم وبلاگ‌اش و کامنت گذاشته‌ایم. یک نفر که در چت با او آشنا شده‌ایم. همکار همسرمان و یا هر کس دیگر باشد. برای بسته نشدن حلقه وبلاگ‌های گراشی باید آن‌ها را وارد کنیم و فقط به خودمان نپردازیم.<br />
</span></p>
<p style="text-align:justify;"><span style="font-size:10pt;">من کلاً عادت  دارم این است که دوست‌هایم را با هم دوست می‌کنم که دردسر کمتر داشته باشم. یعنی مثلاً مجتبی شیدا که دوست دبیرستان من است حالا دوست مسعود هم است و یا فلیپ بلژیکی که با اسمال آشنا شده با کلی از بچه‌های گراش آشنایی دارد.<br />
</span></p>
<p style="text-align:justify;"><span style="font-size:10pt;">از یک جنبه دیگر در محیط‌های دانشگاهی چطوری می‌فهمند یک نفر آدم مهمی است و یا چطور یک دانشگاه مهم می‌شود. یکی از مهمترین معیارها تعداد ارجاعات (رفرنس) در مقالات است که به هم دیگر می‌دهند. بیشتر این استادهای کله گنده یک رشته را هم که نگاه کنید با هم ارتباط دارند و به هم ارجاع می‌دهند. <span style="background-color:#ffffff;">یعنی از به اشتراک گذاشتن وبلاگ‌های شهرمان در گوگل‌ریدر نترسیم که این‌ها همه خودشان اینجا را می‌خواندند. یا در نوشته‌های وبلاگ‌مان بگوییم که من اینجا دارم به فلانی فحش می‌دهم یا این مطلب را به خاطر این مطلب فلان‌کس یادم افتاد. کارهایی کوچکی است که مثلاً‌حامد اسدی می‌رفت مطلب را بالاترین لینک می‌داد.</span></span></p>
<p style="text-align:justify;"><span style="font-size:10pt;">من که وقتی یک آدم تازه توی وبلاگم کامنت می‌گذارد کلی ذوق زده می‌شوم که دنیایی تازه باز شده است. شما هم احتمالاً این طوری هستید. کلاً منظورم این بود که از خود به در شویم.</span></p>
  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/gerash.wordpress.com/1126/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/gerash.wordpress.com/1126/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/gerash.wordpress.com/1126/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/gerash.wordpress.com/1126/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/gerash.wordpress.com/1126/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/gerash.wordpress.com/1126/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/gerash.wordpress.com/1126/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/gerash.wordpress.com/1126/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/gerash.wordpress.com/1126/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/gerash.wordpress.com/1126/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=gerash.wordpress.com&blog=175393&post=1126&subd=gerash&ref=&feed=1" /></div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://gerash.wordpress.com/2009/11/16/blog/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>9</slash:comments>
		<georss:point>27.666901 54.139881</georss:point>
		<geo:lat>27.666901</geo:lat>
		<geo:long>54.139881</geo:long>
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/156e38cf98463923912d8e0d5ce56c03?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">گراش</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>قصه‌های من و همسر -3</title>
		<link>http://gerash.wordpress.com/2009/11/15/wife/</link>
		<comments>http://gerash.wordpress.com/2009/11/15/wife/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 15 Nov 2009 11:38:42 +0000</pubDate>
		<dc:creator>محمد خواجه‌پور</dc:creator>
				<category><![CDATA[خودنوشت]]></category>
		<category><![CDATA[وبلاگی‌ها]]></category>
		<category><![CDATA[محبت ورزیدن]]></category>
		<category><![CDATA[گل خریدن]]></category>
		<category><![CDATA[خانواده ایرانی]]></category>
		<category><![CDATA[زندگی خانوادگی]]></category>
		<category><![CDATA[زندگی سالم]]></category>
		<category><![CDATA[عشق به همسر]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://gerash.wordpress.com/?p=1240</guid>
		<description><![CDATA[از دانشگاه که بر می‌گردم عادت دارم اگر نانوایی سنگکی باز باشد یک نان سنگک بگیرم و بروم خانه. زنگ می‌زنم همسر گرانقدر و می‌گوید ماهی قزل‌آلا داریم و سریع‌تر بروم خانه. به نانوایی سنگکی می‌رسم خلوت است و آدم و وسوسه می‌شود که یک نان 200 تومانی بگیرد. کنار نانوایی یک گلفروشی است. وارد [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=gerash.wordpress.com&blog=175393&post=1240&subd=gerash&ref=&feed=1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class='snap_preview'><br /><p style="text-align:justify;"><span style="font-size:10pt;">از دانشگاه که بر می‌گردم عادت دارم اگر نانوایی سنگکی باز باشد یک نان سنگک بگیرم و بروم خانه. زنگ می‌زنم همسر گرانقدر و می‌گوید ماهی قزل‌آلا داریم و سریع‌تر بروم خانه. به نانوایی سنگکی می‌رسم خلوت است و آدم و وسوسه می‌شود که یک نان 200 تومانی بگیرد. کنار نانوایی یک گلفروشی است. وارد می‌شوم یک شاخه گل سفید رنگ می‌خرم که احتمالاً باید کوکب باشد. اگر دستی به آن می‌زدی گلبرگ‌هایش می‌ریخت.<br />
</span></p>
<p style="text-align:justify;"><span style="font-size:10pt;">به جای این که کلید بیاندازم روی در. زنگ می‌زنم. تا همسر گرانقدر خودش در را باز کند.<br />
</span></p>
<p style="text-align:justify;"><span style="font-size:10pt;">گل را می‌بیند و از من می‌گیرد.<br />
</span></p>
<p style="text-align:justify;"><span style="font-size:10pt;">«هه این چرا بو نمی‌دهد؟»<br />
</span></p>
<p style="text-align:justify;"><span style="font-size:10pt;">«چرا رنگ‌اش سفید است؟ معمولاً گل رز می‌خرند.»<br />
</span></p>
<p style="text-align:justify;"><span style="font-size:10pt;">می‌گویم خوب گل رز خیلی تکراری است خواستم کمی فرق داشته باشد.<br />
</span></p>
<p style="text-align:justify;"><span style="font-size:10pt;">«برای چی خریدی؟»<br />
</span></p>
<p style="text-align:justify;"><span style="font-size:10pt;">می‌گویم خوب خریدم تا بخورم. نمی‌دونی خوردن گل چقدر خوشمزه است. البته این گل را نمی‌دانم هنوز نخورده‌ام.<br />
</span></p>
<p style="text-align:justify;"><span style="font-size:10pt;">«چند خریدی؟»<br />
</span></p>
<p style="text-align:justify;"><span style="font-size:10pt;">می‌گویم بی خیال ،‌گراشی‌بازی در نیار چه کار داری چند خریدم. فکر کن آخر شب بود و گل فروشی می‌خواست گل‌هایش رو دور بریزد.<br />
</span></p>
<p style="text-align:justify;"><span style="font-size:10pt;">«خوب بگو چند خریدی؟»<br />
</span></p>
<p style="text-align:justify;"><span style="font-size:10pt;">می‌گویم 1500 تومان<br />
</span></p>
<p style="text-align:justify;"><span style="font-size:10pt;">با تعجب می‌پرسد: « 1500تومان؟» و بعد می‌گوید می‌رفتی یک چیز به درد بخور می‌خریدی.<br />
</span></p>
<p style="text-align:justify;"><img src="http://gerash.files.wordpress.com/2009/11/111309_1142_1.jpg" alt="" /><span style="font-size:10pt;"><br />
</span></p>
<p style="text-align:justify;"><span style="font-size:10pt;">گل سفیدی که احتمالاً کوکب است پنج روز است در لیوانی شیشه‌ای روی تلویزیون گذاشته‌ایم. </span>DNA<span style="font-size:10pt;"> هر وقت چشم‌اش به آن می‌افتد می‌پرسد:<br />
</span></p>
<p style="text-align:justify;"><span style="font-size:10pt;">«تو واقعاً برای من گل خریدی؟»<br />
</span></p>
<p style="text-align:justify;"><span style="font-size:10pt;">می‌گویم نه به این شایعات توجه نکن.</span></p>
  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/gerash.wordpress.com/1240/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/gerash.wordpress.com/1240/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/gerash.wordpress.com/1240/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/gerash.wordpress.com/1240/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/gerash.wordpress.com/1240/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/gerash.wordpress.com/1240/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/gerash.wordpress.com/1240/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/gerash.wordpress.com/1240/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/gerash.wordpress.com/1240/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/gerash.wordpress.com/1240/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=gerash.wordpress.com&blog=175393&post=1240&subd=gerash&ref=&feed=1" /></div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://gerash.wordpress.com/2009/11/15/wife/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>16</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/156e38cf98463923912d8e0d5ce56c03?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">گراش</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://gerash.files.wordpress.com/2009/11/111309_1142_1.jpg" medium="image" />
	</item>
		<item>
		<title>خواب‌هایی که برای دانشگاه دیده‌ام</title>
		<link>http://gerash.wordpress.com/2009/11/14/zaehdi/</link>
		<comments>http://gerash.wordpress.com/2009/11/14/zaehdi/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 14 Nov 2009 07:39:00 +0000</pubDate>
		<dc:creator>محمد خواجه‌پور</dc:creator>
				<category><![CDATA[میهمان وبلاگ]]></category>
		<category><![CDATA[مسعود غفوری]]></category>
		<category><![CDATA[کنکور]]></category>
		<category><![CDATA[الهام زاهدی]]></category>
		<category><![CDATA[استاد باحال]]></category>
		<category><![CDATA[دانشگاه]]></category>
		<category><![CDATA[سال اولی]]></category>
		<category><![CDATA[سال صفری]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://gerash.wordpress.com/?p=1242</guid>
		<description><![CDATA[

یکی بود یکی نبود زیر پر و بال شکسته‌ و بی‌بخار آموزش و پرورش گراش یه عالمه دختر و پسر پشت کنکوری با آرزوی دانشجویی نشسته بود!

 و اما دانشگاه، عجب واژه‌ای(!) دانش + گاه. بچه که بودم یعنی قبل از رفتنم به کودکستان فکر می‌کردم «گاه» به هر کلمه‌ای که بچسپد معنی «زود» را [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=gerash.wordpress.com&blog=175393&post=1242&subd=gerash&ref=&feed=1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class='snap_preview'><br /><p style="text-align:justify;"><img src="http://gerash.files.wordpress.com/2009/11/111309_1230_1.jpg?w=504&#038;h=129" alt="" width="504" height="129" /><span style="font-size:10pt;"><br />
</span></p>
<p style="text-align:justify;"><span style="font-size:10pt;">یکی بود یکی نبود زیر پر و بال شکسته‌ و بی‌بخار آموزش و پرورش گراش یه عالمه دختر و پسر پشت کنکوری با آرزوی دانشجویی نشسته بود!<br />
</span></p>
<p style="text-align:justify;"><span style="font-size:10pt;"> و اما دانشگاه، عجب واژه‌ای(!) دانش + گاه. بچه که بودم یعنی قبل از رفتنم به کودکستان فکر می‌کردم «گاه» به هر کلمه‌ای که بچسپد معنی «زود» را می‌دهد و بیشتر از همه صبح‌گاه=صبح‌زود در ذهنم به عنوان الگو نقش می‌بست و گمان می‌کردم دانشگاه یعنی دانش زود یعنی جایی که آدم تویش زود به زود بر دانشش افزوده می‌شود. حالاها هر زمان که به یادش می‌افتم خنده‌ام می‌گیرد، از تعبیری که از واژه گاه برای خودم داشتم. وارد دوران ابتدایی که شدم چون علاقه چندانی به درس و مشق نداشتم مدام پدر و مادرم مرا وادار به درس خواندن می‌کردند و البته اگر حمل بر خودستایی نشود! در کمال بی‌رغبتی همیشه شاگرد ممتاز مدرسه بوده‌ام اما این اهمیت چندانی برایم نداشت و بنده از دانش گریزان بودم و تا پای مادرم به بیرون از خانه می‌رسید بساط برنامه کودک، پلی‌استیشن و لی‌لی‌بازی با دوستانم زهرا و حلیمه برپا می‌شد. به همین خاطر تحت‌تاثیر توصیفاتی که بزرگترها برایم از دانشگاه کرده بودند تصور جالبی از آن در ذهن بی‌دغدغه‌ام نداشتم. فکر می‌کردم اگر به دانشگاه بروم دیگر آخر بدبختی و سختی و همش خانه‌نشینی و درس است اما به سال چهارم ابتدایی که رسیدم بیشتر به خاطر رقابت با دختر عمو و تشویق خانواده‌ام مدام علاقه‌ام به درس خواندن بیش از پیش دو چندان شد و آدم بزرگ بودن برایم جذاب، وقتی دختران دانشجو و دبیرستانی فامیل را می‌دیدم که برای کارهای‌شان آزادانه‌تر عمل می‌کنند و آن سخت‌گیری دوره‌ی مرا ندارند آرزوی دوره‌ی سنی آنان را در خیالم می‌پروراندم.<br />
</span></p>
<p style="text-align:justify;"><span style="font-size:10pt;">و اکنون که در یک قدمی‌ دانشگاه قرار گرفته‌ام شوق و ذوقم برای ورود به آن وصف نا‌پذیر است. احساس می‌کنم همان هیجان و شوق سال‌ها قبل ایام کودکی‌ام برای ورود به مدرسه را، یک بار دیگر تجربه می‌کنم. آن زمان احساس غرور می‌کردم که وارد دنیای ناشناخته مدرسه می‌شوم و پاسخی برای علامت‌سوال‌های ذهنم می‌یابم و حالا به همان اندازه احساس غرور و شعف وجودم را پر کرده است. از زمانی که به درک عمیق‌تری از علوم رسیده‌ام یادگیری همیشه برایم جذاب بوده و مهمترین هدفم از تحصیل در دانشگاه ارتقا علم و افزایش ادراک خودم است و این همان چیزی است که به احساس و تصورم از این مکان مقدس جهت می‌دهد. راهی به سوی پیشرفت همه‌جانبه، رسیدن به وجه اجتماعی مطلوب و کسب تجربه‌های درشت و ریز و نیز پختگی مضاعف. جایی که هویت فردی هر شخص تکامل می یابد. مکانی که آگاهانه حس استقلال و خود ساختگی انسان را نمودار می‌سازد و روحیه مبارزه با جنگ روان و دفاع از عقاید و آرمان‌خواهی‌اش را تقویت می‌بخشد. دانشگاه با آن فضای دانش‌جوی‌اش برایم کاملا شیرین است با تمام سختی‌هایش، چون می‌دانم آخر این دانشجویی به نقطه شفاف و روشنی در زندگی‌ام می‌رسم و البته می‌شوم آن کس که خودش می‌داند! تصور این که در آینده فردی باشم صرفا خانه‌دار بدون هیچ تحصیل و کوششی در جهت افزودن بر دانشم، دیوانه‌ام می‌کند. دانشگاه را مکانی که به دانش انسان حرکت می‌دهد و دید آدم را نسبت به زندگی وسیع‌تر می‌کند دوست دارم. هیچ وقت دلم نمی‌خواهد در زمان پیری اگر خدا عمر دهد عذاب وجدان عدم تکاپو و تلاشم برای این که بهتر از آن چیزی که هستم می‌توانستم برای خودم و جامع‌ام باشم اما دریغ دانستم، آزارم دهد.<br />
</span></p>
<p style="text-align:justify;"><span style="font-size:10pt;"> تصور دیگرم این است که در دوران دانشجویی دیگر کمتر باید به خانواده جواب پس داد چون آنها نیز با دانشجو شدن‌مان به طور حتم، واقع‌‌گرایانه‌تر بزرگ‌شدگی را در ما خواهند دید. به نظرم زمانی خانواده‌ها ما را یک بچه‌ی عاقل و بالغ فرض می‌کنند که یا ازدواج کنیم یا این که دانشجو شده و وارد محیط پیچیده و گسترده دانشگاه شویم.<br />
</span></p>
<p style="text-align:justify;"><span style="font-size:10pt;">و البته تازه دانشگاه نرفته خواب‌هایی هم برایش دید‌ه‌ام که اگر بخواهم دانشجوی رشته‌ی دوست‌داشنی‌ام در دانشگاه شهر همسایه‌امان شوم، داشتن <a href="http://dastangoo.wordpress.com/">استاد غفوری</a> آخر خوش‌شانسی است. از آنجایی که با توجه به آنچه از دانشجویان شنیده‌ام و دیده‌ام که وقت‌شان در ایام دانشجویی به خصوص که هر روز ایام هفته کلاس داشته باشند چنان پر می‌شود که وقت سر خاراندن هم نخواهند داشت مثلا همین مریم برای عروسی داداش‌اش به سختی فرصت می‌کند دنبال لباس دلخواهش باشد چون هر روز در ساعت مختلف روز کلاس دارد، داشتن یک عدد مسعود غفوری که دوست و همکار آدم باشد معرکه است برای آن سال‌هایی که استادم باشد. چون اگر در ایام هفته دنبال فرصت برای رسیدگی به امورات مهم‌تر باشم وقت کلاس ایشان بهترین خواهد بود، با آن بخشندگی‌ و عطوفتی که از ایشان سراغ دارم دلشان قطعا برایم به رحم خواهد آمد و با چندین بار غیبت واحدم را حذف نخواهد کرد و صد البته برای انجام ندادن تکالیف برایم از آن منفی‌های درشت دوران دبیرستان رد نخواهد کرد و از همه مهمتر اگر به هر دلیلی نتوانم درسش را پاس کنم مشروط نخواهم شد! و البته جزو دانشجوهایی زرنگش هم محسوب خواهم شد</span><span style="font-family:Wingdings;">J</span><span style="font-size:10pt;">. چه کنم دیگر ذهنیت‌ فوتوریسمی‌ام حسابی گل کرده!</span></p>
<p style="text-align:justify;"><span style="font-size:10pt;">این‌ها ذهنیت من از آینده دانشگاهم هست اما در حال حاضر شعارم برای سال‌اولی‌ها این است که ابتدا نفس عمیقی از بابت عبور از سد درشت و قوی هیکل کنکور و قبولی در رشته مورد علاق‌‌تان بکشید بعد به دنبال حتمیت بخشیدن به اهداف دانشجو‌ي‌تان بروید! </span><span style="font-family:Wingdings;">J</span></p>
  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/gerash.wordpress.com/1242/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/gerash.wordpress.com/1242/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/gerash.wordpress.com/1242/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/gerash.wordpress.com/1242/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/gerash.wordpress.com/1242/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/gerash.wordpress.com/1242/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/gerash.wordpress.com/1242/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/gerash.wordpress.com/1242/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/gerash.wordpress.com/1242/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/gerash.wordpress.com/1242/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=gerash.wordpress.com&blog=175393&post=1242&subd=gerash&ref=&feed=1" /></div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://gerash.wordpress.com/2009/11/14/zaehdi/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>25</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/156e38cf98463923912d8e0d5ce56c03?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">گراش</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://gerash.files.wordpress.com/2009/11/111309_1230_1.jpg" medium="image" />
	</item>
		<item>
		<title>مهندس کشاورزی</title>
		<link>http://gerash.wordpress.com/2009/11/13/%d9%85%d9%87%d9%86%d8%af%d8%b3-%da%a9%d8%b4%d8%a7%d9%88%d8%b1%d8%b2%db%8c/</link>
		<comments>http://gerash.wordpress.com/2009/11/13/%d9%85%d9%87%d9%86%d8%af%d8%b3-%da%a9%d8%b4%d8%a7%d9%88%d8%b1%d8%b2%db%8c/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 13 Nov 2009 12:11:57 +0000</pubDate>
		<dc:creator>محمد خواجه‌پور</dc:creator>
				<category><![CDATA[جک‌های فلسفی]]></category>
		<category><![CDATA[مهندس کشاورزی]]></category>
		<category><![CDATA[اصلاح نژاد]]></category>
		<category><![CDATA[جوک]]></category>
		<category><![CDATA[جک]]></category>
		<category><![CDATA[خروس]]></category>
		<category><![CDATA[طنز]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://gerash.wordpress.com/?p=1236</guid>
		<description><![CDATA[اخطار: 18+

یک برادر زحمت‌کش مهندس کشاورزی برای ترویج می‌رود روستا. بعد کارش طول می‌کشد و با خودش می‌گوید این وقت شب ماشین گیرم نمی‌آید این روستاییان عزیر هم مهمان‌نواز هستند. خلاصه می‌رود در یک خانه را می‌زند و خانمی در را باز می‌کند. مهندس مورد نظر سرش را پایین می‌اندازد و می‌گوید:

«ببخشید من مهندس کشاورزی [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=gerash.wordpress.com&blog=175393&post=1236&subd=gerash&ref=&feed=1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class='snap_preview'><br /><p style="text-align:justify;"><span style="color:red;font-size:18pt;">اخطار: 18+<br />
</span></p>
<p style="text-align:justify;"><span style="font-size:10pt;">یک برادر زحمت‌کش مهندس کشاورزی برای ترویج می‌رود روستا. بعد کارش طول می‌کشد و با خودش می‌گوید این وقت شب ماشین گیرم نمی‌آید این روستاییان عزیر هم مهمان‌نواز هستند. خلاصه می‌رود در یک خانه را می‌زند و خانمی در را باز می‌کند. مهندس مورد نظر سرش را پایین می‌اندازد و می‌گوید:<br />
</span></p>
<p style="text-align:justify;"><span style="font-size:10pt;">«ببخشید من مهندس کشاورزی هستم. کارم طول کشید. می‌توانم شب را مزاحم شما بشوم.»<br />
</span></p>
<p style="text-align:justify;"><span style="font-size:10pt;">-: «اختیار دارید. من هم شوهرم رفته شهر و تو خونه تنها هستم.»<br />
</span></p>
<p style="text-align:justify;"><span style="font-size:10pt;">خلاصه مهندس کشاورزی مورد نظر وارد می‌شود و یک شام حسابی می‌زند توی رگ و نوبت خواب می‌رسد. بانوی محترم می‌گوید:<br />
</span></p>
<p style="text-align:justify;"><span style="font-size:10pt;">«ببخشید ما یه اتاق بیشتر نداریم مجبوریم هر دو نفر تو همین اتاق بخوابیم.»<br />
</span></p>
<p style="text-align:justify;"><span style="font-size:10pt;">-: «اختیار دارید. اشکال ندارد من مهندس کشاورزی هستم.»<br />
</span></p>
<p style="text-align:justify;"><span style="font-size:10pt;">-: «در ضمن من شب‌ها می‌ترسم می‌شه رخت‌خوابم رو نزدیک شما بندازم.»<br />
</span></p>
<p style="text-align:justify;"><span style="font-size:10pt;">-: «اشکالی نداره، شما راحت باشید من مهندس کشاورزی هستم.»<br />
</span></p>
<p style="text-align:justify;"><span style="font-size:10pt;">خلاصه این‌ها نیت خوابیدن می‌کنند و بانوی محترم می‌بیند که هنوز نه خبری نشد:<br />
</span></p>
<p style="text-align:justify;"><span style="font-size:10pt;">- :«مثل این که هوا خیلی گرمه. من لباسام رو در می‌آرم.»<br />
</span></p>
<p style="text-align:justify;"><span style="font-size:10pt;">- :«اشکال نداره. گفتم که مهندس کشاورزی هستم.»<br />
</span></p>
<p style="text-align:justify;"><span style="font-size:10pt;">دوستان عزیز فکر بد نکنند. قصد خودسانسوری هم ندارم و کار در همین حوالی متوقف می‌شود و بعد از یک خواب راحت تا صبح، مهندس مورد نظر صبح زود آماده می‌شود که برگردد به خدمت‌رسانی به ملت. وقتی که در حال گذشتن از حیاط هستند نکته‌ای توجه مهندس عزیز را جلب می‌کند.<br />
</span></p>
<p style="text-align:justify;"><span style="font-size:10pt;">«با عرض معذرت من در حیاط شما یازده خروس و یک مرغ می‌بینم. می‌خواستم بگویم از نظر ترویجی و با توجه به مطالعات من باید بر عکس باشد و در پرورش مرغ معمولاً تعداد خروس‌ها بیشتر از مرغ‌ها می‌باشد.»<br />
</span></p>
<p style="text-align:justify;"><span style="font-size:10pt;">بانوی محترم می‌فرماید: «آقای مهندس شما خودت رو ناراحت نکن. این یکی‌اش فقط خروسه و ده تا دیگه مهندس کشاورزی‌ان»<br />
</span></p>
<h2 style="text-align:justify;"><span style="font-size:16pt;">دیدگاه فلسفی<br />
</span></h2>
<p style="text-align:justify;"><span style="font-size:10pt;">از این زاویه به این جک نگاه کنید که تنها مردان نیستند که زنان را به عنوان سوژه جنسی نگاه می‌کنند. این سوژه‌کردن از جانب زنان نیز دیده می‌شود. اما نکته ظریف‌تر این که عنوان مهندس یا دکتر بودن موقعیتی فرادستی را در اختیار دارنده قرار می‌دهد که راوی جک فانتزی‌های جنسی را نیز برای او تصور می‌کند.<br />
</span></p>
<h2 style="text-align:justify;"><span style="font-size:16pt;">کاربرد<br />
</span></h2>
<p style="text-align:justify;"><span style="font-size:10pt;">زمانی که می‌خواهید هم اتاقی خود را به جرم نداشتن دوست دختر اذیت کنید.<br />
</span></p>
<p style="text-align:justify;"><span style="font-size:10pt;">برای کسانی که مدت زیادی از زمان ازدواج آن‌ها گذشته است.<br />
</span></p>
<p style="text-align:justify;"><span style="font-size:10pt;">زمانی که در کلاس دانشگاه تعداد پسرها از دخترها بیشتر است.<br />
</span></p>
<p style="text-align:justify;"><span style="font-size:10pt;">برای به یاد آوردن ویژگی‌های شخصی آغامحمدخان قاجار در کلاس تاریخ<br />
</span></p>
<p style="text-align:justify;"><span style="font-size:10pt;">وقتی وارد قسمت زنانه یک عروسی می‌شوید برای مطمئن کردن بانوان که خطری آن‌ها را تهدید نمی‌کند.<br />
</span></p>
<p style="text-align:justify;"><span style="font-size:10pt;">کاربردهای دیگرش بماند<br />
</span></p>
<h2 style="text-align:justify;"><span style="font-size:16pt;">نکات اخلاقی<br />
</span></h2>
<p style="text-align:justify;"><span style="font-size:10pt;">فکر نکنید فقط مهندس‌های کشاورزی برای خودشان جک دارند. تا جایی که من خبر دارم رشته‌های حسابداری، کامپیوتر، لیسانس زبان، عمران، فیزیک هم دارای جک‌های اختصاصی هستند<br />
</span></p>
<p style="text-align:justify;"><span style="font-size:10pt;">هیچ وقت فکر نکنید که روستایی‌ها آدم‌های ساده‌ای هستند.<br />
</span></p>
<p style="text-align:justify;"><span style="font-size:10pt;">شرافت گاهی وابسته به موقعیت است.<br />
</span></p>
<p style="text-align:justify;"><span style="font-size:10pt;">حتی اگر مهندس کشاورزی هستید از آن‌ سوال‌های چرند نسبت تعداد مرغ و خروس را نپرسید تا ضایع نشوید.<br />
</span></p>
<p style="text-align:justify;"><span style="font-size:10pt;">مواظب باشید که خفاش‌ شب‌ها خود را به عنوان مهندس کشاورزی به شما قالب نکنند.</span></p>
<p style="text-align:justify;"><span style="font-size:10pt;">البته قضیه مهندس کشاورزی‌های دانشگاه آزاد متفاوت است. اگر مطالعات فرهنگی در زمینه جک داشته باشید آن‌ها را هم خواهید شناخت.<br />
</span></p>
<h2 style="text-align:justify;"><span style="font-size:16pt;">مرتبط:<br />
</span></h2>
<p style="text-align:justify;"><span style="font-size:10pt;">اگر قرار بود به نتیجه برسند می‌رسدیم به جک «ببخشید صفحه چنده؟»</span></p>
<p style="text-align:justify;"><span style="font-size:10pt;">یک مهندس مکانیک با یک مهندس کشاورزی ازدواج می‌کند و بچه‌شان تراکتور می‌شود.</span></p>
  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/gerash.wordpress.com/1236/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/gerash.wordpress.com/1236/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/gerash.wordpress.com/1236/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/gerash.wordpress.com/1236/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/gerash.wordpress.com/1236/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/gerash.wordpress.com/1236/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/gerash.wordpress.com/1236/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/gerash.wordpress.com/1236/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/gerash.wordpress.com/1236/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/gerash.wordpress.com/1236/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=gerash.wordpress.com&blog=175393&post=1236&subd=gerash&ref=&feed=1" /></div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://gerash.wordpress.com/2009/11/13/%d9%85%d9%87%d9%86%d8%af%d8%b3-%da%a9%d8%b4%d8%a7%d9%88%d8%b1%d8%b2%db%8c/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>12</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/156e38cf98463923912d8e0d5ce56c03?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">گراش</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>سایه‌ای که منم</title>
		<link>http://gerash.wordpress.com/2009/11/12/mamad/</link>
		<comments>http://gerash.wordpress.com/2009/11/12/mamad/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 12 Nov 2009 05:22:05 +0000</pubDate>
		<dc:creator>محمد خواجه‌پور</dc:creator>
				<category><![CDATA[شخم زدن خاطرات]]></category>
		<category><![CDATA[مهدی وفایی‌فرد]]></category>
		<category><![CDATA[محمد خواجه‌پور]]></category>
		<category><![CDATA[محمدکریم خواجه‌پور]]></category>
		<category><![CDATA[پیرمرد گراش]]></category>
		<category><![CDATA[پدربزرگ]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://gerash.wordpress.com/?p=1232</guid>
		<description><![CDATA[حاج ممد کریم قناد بود. اما از قنادی او چیزی به یاد ندارم وقتی که من یادم است او دیگر یک دعانویس بود و سر کتاب باز می‌کرد. در اتاق می‌نشست و گاه زن‌ها می‌آمدند. کتابی را باز می‌کرد و از روی آن می‌نوشت و می‌داد دست‌شان این جور وقت‌ها پتویی را می‌کشید روی پاهایش تا وقتی لباس عربی‌اش بالا می‌رود پاهایش پیدا نباشد. گویی آن کتاب را از پدرش به ارث برده بود. دیوان نسیم شمال را هم داشت. چیز دیگری یادم نیست. با این وجود پدرم که از کودکی رفته بود دبی بی‌سواد است و تنها نام خودش را به عنوان امضا بلد است بنویسد. کتاب را یک بار در خانه عمه‌‌ام دیدم که سعی می‌کرد راز و رمز آن را کشف کند.<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=gerash.wordpress.com&blog=175393&post=1232&subd=gerash&ref=&feed=1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class='snap_preview'><br /><p style="text-align:justify;"><span style="font-size:10pt;">پدربزرگم هنوز مادربزرگ نادیده‌ام کفن نپوسیده می‌رود یک زن دیگر می‌گیرد و مادرم همیشه از این یاد می‌کند. آن وقت‌ها مادرم در طبقه‌ی بالای خانه‌ی پدربزرگ زندگی می‌کرده است. پدرم که از پنج سالگی سفر به دبی را آغاز کرده زیر دست پدرش کار می‌رود.<br />
</span></p>
<p style="text-align:justify;"><span style="font-size:10pt;">جواد و غلامرضا، پدرم و اسد پسرهایش هستند پدر می‌شود پسر دوم او و جد در جد که یک در میان پیش بروی ما محمد خواجه‌پور هستیم محمد پسر علی پسر محمد پسر کریم پسر محمد پسر جواد پسر محمد پسر خواجه راچی (اگر اشتباه نکرده باشم). نرگس زن حاج علی‌اکبر آخوندزاده بود. حلمیه زن حاج ملا خورشیدی است و زهرا زن حاج علی‌اکبر فانی دخترهای او هستند. بعد که ممد کریم با عصمت ازدواج می‌کند دوره دوم عمو‌ها و عمه برای من تولید می‌شود. صدیقه لار زندگی می‌کند. مجید و حسن شیرازند و قاسم هم کیش است.<br />
</span></p>
<p style="text-align:justify;"><span style="font-size:10pt;">این شجره‌نامه را گفتم که بعد هر وقت خواستم در یکی از نقب زدن‌ها به این عموها و عمه‌ها برسم گیج نشوید. من هم مثل خیلی از بچه‌های گراشی بیش از این که سراغ عموها و عمه‌ها بروم دایی‌ها و خاله‌ها را شناخته‌ام. حتی شاید گاهی اسم دختر عموهایم را فراموش کنم و قاطی کنم.<br />
</span></p>
<div class="wp-caption alignnone" style="width: 502px"><img title="حاج محمد کریم خواجه‌پور" src="http://gerash.files.wordpress.com/2009/11/111109_2219_1.jpg?w=492&#038;h=688" alt="" width="492" height="688" /><p class="wp-caption-text">عکس اختصاصی: کریم خواجه</p></div>
<p style="text-align:justify;"><span style="background-color:#ffffff;">حاج ممد کریم قناد بود. اما از قنادی او چیزی به یاد ندارم وقتی که من یادم است او دیگر یک دعانویس بود و سر کتاب باز می‌کرد. در اتاق می‌نشست و گاه زن‌ها می‌آمدند. کتابی را باز می‌کرد و از روی آن می‌نوشت و می‌داد دست‌شان این جور وقت‌ها پتویی را می‌کشید روی پاهایش تا وقتی لباس عربی‌اش بالا می‌رود پاهایش پیدا نباشد. گویی آن کتاب را از پدرش به ارث برده بود. دیوان نسیم شمال را هم داشت. چیز دیگری یادم نیست. با این وجود پدرم که از کودکی رفته بود دبی بی‌سواد است و تنها نام خودش را به عنوان امضا بلد است بنویسد. کتاب را یک بار در خانه عمه‌‌ام دیدم که سعی می‌کرد راز و رمز آن را کشف کند.</span></p>
<p style="text-align:justify;"><span style="font-size:10pt;">در خانه‌شان دو حوض کوچک داشتند که ظهرها را ساعتی لخت در آن لم می‌داد. یک داد می‌کشید و ما بچه‌ها می‌رفتم توی اتاق پنج‌دری لخت می‌رفت در حوض. و یک یا دو ساعت بعد که می‌خواست بیرون بیاید باز یک داد دیگر می‌کشید و ما می‌فهمیدم باید خودمان را گم و گور کنیم. ساکن در حوض دراز می‌کشید حتی اگر باد می‌آمد حتی اگر زمستان بود. حوض‌اش بر خلاف حوض خانه‌های قدیمی تمیز بود به خاطر همین در یک ساعتی که در حوض بود به محدوده حوض نزدیک نمی‌شدیم.<br />
</span></p>
<p style="text-align:justify;"><span style="font-size:10pt;">ممدکریم را به تعارف نداشتن می‌شناسند. زن‌ها که می‌آمدند. می‌گفت: «کلوچه روی تاقچه است اگر می‌خواهید بردارید بخورید.». هر چند بیشتر تنها غذا می‌خورد اما اگر نشسته بودی تنها می‌پرسید: «تئه؟» یعنی می‌خواهی؟‌ و اگر می‌خواستی باید همان بار اول می‌گفتی و گرنه باید تا وعده بعدی گرسنه می‌ماندی. این تعارف نداشتن یک جورهایی به من ارث رسیده است. این که خوش ندارم هی بگویم بفرما کوفت کن. خوردی خوردی نخوردی هم به درک. فلفل‌خواری را هم از او دارم. مثل این که ممدکریم همیشه یک قوطی فلفل سیاه در جیب داشته است این را چند نفری وقتی فهمیده‌اند نوه ممدکریم هستند برایم گفته‌اند.<br />
</span></p>
<p style="text-align:justify;"><span style="font-size:10pt;">نمی‌توانیم از آنچه بوده‌ایم جدا شویم. گاهی وقت‌ها ممدکریم با تن‌پوش سفیداش بر من سایه می‌اندازد. این جور وقت‌ها آنقدر رک می‌شوم که طرف می‌خواهد گلویم را بجود این جور وقت‌ها برای دیگران دعا می‌نویسم. این جور وقت‌ها دلم می‌خواهد ساعتی لم بدهم و دنیا برای خودش بگذارد. این جور وقت‌ها عصای جوبی‌ام را پرت می‌کنم به سمت کسی<br />
</span></p>
<p style="text-align:justify;"><span style="font-size:10pt;">ممدکریم پدربزرگ با فاصله‌ای بود. وقتی من به او رسیدم دیگر دوران جبروت‌اش گذشته بود. اما هنوز پسرهایش برایش با موتور گازی از برکه ممدایی (رو به‌روی شهرک رزمندگان) آب برکه می‌آوردند و به جز آب برکه نمی‌خورد. ما با هم فاصله داشتیم مثل هیچ کدام از پدربزرگ‌های مزخرف توی قصه‌ها نبود که آدم برود روی پایش بنشیند و قصه بشوند. یا از آن‌ها که کسی جرات نداشته باشد به او نگاه کند. برای خودش زندگی می‌کرد و وقتی ما نوه‌اش بودیم به یک سایه تبدیل شده بود که وقتی بزرگ می‌شوی بر می‌گردد به ذهن‌ات ولی آن وقت‌ها یک گوشه افتاده بود.<br />
</span></p>
<p style="text-align:justify;"><span style="font-size:10pt;">سال اول دبیرستان شیراز بودم. ترم تابستان تاریخ گرفته بودم که زنگ زدند پدربزرگ مرده است.  وقتی به گراش رسیدم خاک شده بود و در خانه ما پرسه نشسته بودند. مثل همه پرسه‌ها دو روز اول کمی اشک بود و چند روز بعد در آشپزخانه عموها و عموزاده‌ها و عمه‌زاده‌ها دور هم جمع بودیم. آخوندزاده‌ها حکایت می‌گفتند و بقیه می‌خندیدند.<br />
</span></p>
<p style="text-align:justify;"><span style="font-size:10pt;">ممدکریم پدربزرگ من است و قبرش در قطعه ملادرویشی‌ها در همان ورودی گلزار شهدای ناساگ است. اسم من روی قبرش نوشته است. اسد و نرگس هم همان کنارها خوابیده‌اند. این پنجشنبه قبرستان می‌خواستم با اسمال، که برویم سنگ‌ قبرها را بخوانیم تا شاید کور شویم.</span></p>
  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/gerash.wordpress.com/1232/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/gerash.wordpress.com/1232/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/gerash.wordpress.com/1232/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/gerash.wordpress.com/1232/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/gerash.wordpress.com/1232/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/gerash.wordpress.com/1232/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/gerash.wordpress.com/1232/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/gerash.wordpress.com/1232/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/gerash.wordpress.com/1232/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/gerash.wordpress.com/1232/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=gerash.wordpress.com&blog=175393&post=1232&subd=gerash&ref=&feed=1" /></div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://gerash.wordpress.com/2009/11/12/mamad/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>6</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/156e38cf98463923912d8e0d5ce56c03?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">گراش</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://gerash.files.wordpress.com/2009/11/111109_2219_1.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">حاج محمد کریم خواجه‌پور</media:title>
		</media:content>
	</item>
	</channel>
</rss>