<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	xmlns:georss="http://www.georss.org/georss" xmlns:geo="http://www.w3.org/2003/01/geo/wgs84_pos#" xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/"
	>

<channel>
	<title>روزنامه نگار شهر خاكستری</title>
	<atom:link href="http://gerash.wordpress.com/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://gerash.wordpress.com</link>
	<description>درباره‌ی زندگی خصوصی عمومی در شهر گراش</description>
	<lastBuildDate>Sat, 14 Nov 2009 08:01:52 +0000</lastBuildDate>
	<generator>http://wordpress.com/</generator>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<cloud domain='gerash.wordpress.com' port='80' path='/?rsscloud=notify' registerProcedure='' protocol='http-post' />
<image>
		<url>http://www.gravatar.com/blavatar/57a8527ed058283bda22c144ec47408d?s=96&#038;d=http://s.wordpress.com/i/buttonw-com.png</url>
		<title>روزنامه نگار شهر خاكستری</title>
		<link>http://gerash.wordpress.com</link>
	</image>
			<item>
		<title>خواب‌هایی که برای دانشگاه دیده‌ام</title>
		<link>http://gerash.wordpress.com/2009/11/14/zaehdi/</link>
		<comments>http://gerash.wordpress.com/2009/11/14/zaehdi/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 14 Nov 2009 07:39:00 +0000</pubDate>
		<dc:creator>محمد خواجه‌پور</dc:creator>
				<category><![CDATA[میهمان وبلاگ]]></category>
		<category><![CDATA[مسعود غفوری]]></category>
		<category><![CDATA[کنکور]]></category>
		<category><![CDATA[الهام زاهدی]]></category>
		<category><![CDATA[استاد باحال]]></category>
		<category><![CDATA[دانشگاه]]></category>
		<category><![CDATA[سال اولی]]></category>
		<category><![CDATA[سال صفری]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://gerash.wordpress.com/?p=1242</guid>
		<description><![CDATA[

یکی بود یکی نبود زیر پر و بال شکسته‌ و بی‌بخار آموزش و پرورش گراش یه عالمه دختر و پسر پشت کنکوری با آرزوی دانشجویی نشسته بود!

 و اما دانشگاه، عجب واژه‌ای(!) دانش + گاه. بچه که بودم یعنی قبل از رفتنم به کودکستان فکر می‌کردم «گاه» به هر کلمه‌ای که بچسپد معنی «زود» را [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=gerash.wordpress.com&blog=175393&post=1242&subd=gerash&ref=&feed=1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class='snap_preview'><br /><p style="text-align:justify;"><img src="http://gerash.files.wordpress.com/2009/11/111309_1230_1.jpg?w=504&#038;h=129" alt="" width="504" height="129" /><span style="font-size:10pt;"><br />
</span></p>
<p style="text-align:justify;"><span style="font-size:10pt;">یکی بود یکی نبود زیر پر و بال شکسته‌ و بی‌بخار آموزش و پرورش گراش یه عالمه دختر و پسر پشت کنکوری با آرزوی دانشجویی نشسته بود!<br />
</span></p>
<p style="text-align:justify;"><span style="font-size:10pt;"> و اما دانشگاه، عجب واژه‌ای(!) دانش + گاه. بچه که بودم یعنی قبل از رفتنم به کودکستان فکر می‌کردم «گاه» به هر کلمه‌ای که بچسپد معنی «زود» را می‌دهد و بیشتر از همه صبح‌گاه=صبح‌زود در ذهنم به عنوان الگو نقش می‌بست و گمان می‌کردم دانشگاه یعنی دانش زود یعنی جایی که آدم تویش زود به زود بر دانشش افزوده می‌شود. حالاها هر زمان که به یادش می‌افتم خنده‌ام می‌گیرد، از تعبیری که از واژه گاه برای خودم داشتم. وارد دوران ابتدایی که شدم چون علاقه چندانی به درس و مشق نداشتم مدام پدر و مادرم مرا وادار به درس خواندن می‌کردند و البته اگر حمل بر خودستایی نشود! در کمال بی‌رغبتی همیشه شاگرد ممتاز مدرسه بوده‌ام اما این اهمیت چندانی برایم نداشت و بنده از دانش گریزان بودم و تا پای مادرم به بیرون از خانه می‌رسید بساط برنامه کودک، پلی‌استیشن و لی‌لی‌بازی با دوستانم زهرا و حلیمه برپا می‌شد. به همین خاطر تحت‌تاثیر توصیفاتی که بزرگترها برایم از دانشگاه کرده بودند تصور جالبی از آن در ذهن بی‌دغدغه‌ام نداشتم. فکر می‌کردم اگر به دانشگاه بروم دیگر آخر بدبختی و سختی و همش خانه‌نشینی و درس است اما به سال چهارم ابتدایی که رسیدم بیشتر به خاطر رقابت با دختر عمو و تشویق خانواده‌ام مدام علاقه‌ام به درس خواندن بیش از پیش دو چندان شد و آدم بزرگ بودن برایم جذاب، وقتی دختران دانشجو و دبیرستانی فامیل را می‌دیدم که برای کارهای‌شان آزادانه‌تر عمل می‌کنند و آن سخت‌گیری دوره‌ی مرا ندارند آرزوی دوره‌ی سنی آنان را در خیالم می‌پروراندم.<br />
</span></p>
<p style="text-align:justify;"><span style="font-size:10pt;">و اکنون که در یک قدمی‌ دانشگاه قرار گرفته‌ام شوق و ذوقم برای ورود به آن وصف نا‌پذیر است. احساس می‌کنم همان هیجان و شوق سال‌ها قبل ایام کودکی‌ام برای ورود به مدرسه را، یک بار دیگر تجربه می‌کنم. آن زمان احساس غرور می‌کردم که وارد دنیای ناشناخته مدرسه می‌شوم و پاسخی برای علامت‌سوال‌های ذهنم می‌یابم و حالا به همان اندازه احساس غرور و شعف وجودم را پر کرده است. از زمانی که به درک عمیق‌تری از علوم رسیده‌ام یادگیری همیشه برایم جذاب بوده و مهمترین هدفم از تحصیل در دانشگاه ارتقا علم و افزایش ادراک خودم است و این همان چیزی است که به احساس و تصورم از این مکان مقدس جهت می‌دهد. راهی به سوی پیشرفت همه‌جانبه، رسیدن به وجه اجتماعی مطلوب و کسب تجربه‌های درشت و ریز و نیز پختگی مضاعف. جایی که هویت فردی هر شخص تکامل می یابد. مکانی که آگاهانه حس استقلال و خود ساختگی انسان را نمودار می‌سازد و روحیه مبارزه با جنگ روان و دفاع از عقاید و آرمان‌خواهی‌اش را تقویت می‌بخشد. دانشگاه با آن فضای دانش‌جوی‌اش برایم کاملا شیرین است با تمام سختی‌هایش، چون می‌دانم آخر این دانشجویی به نقطه شفاف و روشنی در زندگی‌ام می‌رسم و البته می‌شوم آن کس که خودش می‌داند! تصور این که در آینده فردی باشم صرفا خانه‌دار بدون هیچ تحصیل و کوششی در جهت افزودن بر دانشم، دیوانه‌ام می‌کند. دانشگاه را مکانی که به دانش انسان حرکت می‌دهد و دید آدم را نسبت به زندگی وسیع‌تر می‌کند دوست دارم. هیچ وقت دلم نمی‌خواهد در زمان پیری اگر خدا عمر دهد عذاب وجدان عدم تکاپو و تلاشم برای این که بهتر از آن چیزی که هستم می‌توانستم برای خودم و جامع‌ام باشم اما دریغ دانستم، آزارم دهد.<br />
</span></p>
<p style="text-align:justify;"><span style="font-size:10pt;"> تصور دیگرم این است که در دوران دانشجویی دیگر کمتر باید به خانواده جواب پس داد چون آنها نیز با دانشجو شدن‌مان به طور حتم، واقع‌‌گرایانه‌تر بزرگ‌شدگی را در ما خواهند دید. به نظرم زمانی خانواده‌ها ما را یک بچه‌ی عاقل و بالغ فرض می‌کنند که یا ازدواج کنیم یا این که دانشجو شده و وارد محیط پیچیده و گسترده دانشگاه شویم.<br />
</span></p>
<p style="text-align:justify;"><span style="font-size:10pt;">و البته تازه دانشگاه نرفته خواب‌هایی هم برایش دید‌ه‌ام که اگر بخواهم دانشجوی رشته‌ی دوست‌داشنی‌ام در دانشگاه شهر همسایه‌امان شوم، داشتن <a href="http://dastangoo.wordpress.com/">استاد غفوری</a> آخر خوش‌شانسی است. از آنجایی که با توجه به آنچه از دانشجویان شنیده‌ام و دیده‌ام که وقت‌شان در ایام دانشجویی به خصوص که هر روز ایام هفته کلاس داشته باشند چنان پر می‌شود که وقت سر خاراندن هم نخواهند داشت مثلا همین مریم برای عروسی داداش‌اش به سختی فرصت می‌کند دنبال لباس دلخواهش باشد چون هر روز در ساعت مختلف روز کلاس دارد، داشتن یک عدد مسعود غفوری که دوست و همکار آدم باشد معرکه است برای آن سال‌هایی که استادم باشد. چون اگر در ایام هفته دنبال فرصت برای رسیدگی به امورات مهم‌تر باشم وقت کلاس ایشان بهترین خواهد بود، با آن بخشندگی‌ و عطوفتی که از ایشان سراغ دارم دلشان قطعا برایم به رحم خواهد آمد و با چندین بار غیبت واحدم را حذف نخواهد کرد و صد البته برای انجام ندادن تکالیف برایم از آن منفی‌های درشت دوران دبیرستان رد نخواهد کرد و از همه مهمتر اگر به هر دلیلی نتوانم درسش را پاس کنم مشروط نخواهم شد! و البته جزو دانشجوهایی زرنگش هم محسوب خواهم شد</span><span style="font-family:Wingdings;">J</span><span style="font-size:10pt;">. چه کنم دیگر ذهنیت‌ فوتوریسمی‌ام حسابی گل کرده!</span></p>
<p style="text-align:justify;"><span style="font-size:10pt;">این‌ها ذهنیت من از آینده دانشگاهم هست اما در حال حاضر شعارم برای سال‌اولی‌ها این است که ابتدا نفس عمیقی از بابت عبور از سد درشت و قوی هیکل کنکور و قبولی در رشته مورد علاق‌‌تان بکشید بعد به دنبال حتمیت بخشیدن به اهداف دانشجو‌ي‌تان بروید! </span><span style="font-family:Wingdings;">J</span></p>
  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/gerash.wordpress.com/1242/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/gerash.wordpress.com/1242/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/gerash.wordpress.com/1242/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/gerash.wordpress.com/1242/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/gerash.wordpress.com/1242/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/gerash.wordpress.com/1242/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/gerash.wordpress.com/1242/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/gerash.wordpress.com/1242/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/gerash.wordpress.com/1242/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/gerash.wordpress.com/1242/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=gerash.wordpress.com&blog=175393&post=1242&subd=gerash&ref=&feed=1" /></div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://gerash.wordpress.com/2009/11/14/zaehdi/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>6</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/156e38cf98463923912d8e0d5ce56c03?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">گراش</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://gerash.files.wordpress.com/2009/11/111309_1230_1.jpg" medium="image" />
	</item>
		<item>
		<title>مهندس کشاورزی</title>
		<link>http://gerash.wordpress.com/2009/11/13/%d9%85%d9%87%d9%86%d8%af%d8%b3-%da%a9%d8%b4%d8%a7%d9%88%d8%b1%d8%b2%db%8c/</link>
		<comments>http://gerash.wordpress.com/2009/11/13/%d9%85%d9%87%d9%86%d8%af%d8%b3-%da%a9%d8%b4%d8%a7%d9%88%d8%b1%d8%b2%db%8c/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 13 Nov 2009 12:11:57 +0000</pubDate>
		<dc:creator>محمد خواجه‌پور</dc:creator>
				<category><![CDATA[جک‌های فلسفی]]></category>
		<category><![CDATA[مهندس کشاورزی]]></category>
		<category><![CDATA[اصلاح نژاد]]></category>
		<category><![CDATA[جوک]]></category>
		<category><![CDATA[جک]]></category>
		<category><![CDATA[خروس]]></category>
		<category><![CDATA[طنز]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://gerash.wordpress.com/?p=1236</guid>
		<description><![CDATA[اخطار: 18+

یک برادر زحمت‌کش مهندس کشاورزی برای ترویج می‌رود روستا. بعد کارش طول می‌کشد و با خودش می‌گوید این وقت شب ماشین گیرم نمی‌آید این روستاییان عزیر هم مهمان‌نواز هستند. خلاصه می‌رود در یک خانه را می‌زند و خانمی در را باز می‌کند. مهندس مورد نظر سرش را پایین می‌اندازد و می‌گوید:

«ببخشید من مهندس کشاورزی [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=gerash.wordpress.com&blog=175393&post=1236&subd=gerash&ref=&feed=1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class='snap_preview'><br /><p style="text-align:justify;"><span style="color:red;font-size:18pt;">اخطار: 18+<br />
</span></p>
<p style="text-align:justify;"><span style="font-size:10pt;">یک برادر زحمت‌کش مهندس کشاورزی برای ترویج می‌رود روستا. بعد کارش طول می‌کشد و با خودش می‌گوید این وقت شب ماشین گیرم نمی‌آید این روستاییان عزیر هم مهمان‌نواز هستند. خلاصه می‌رود در یک خانه را می‌زند و خانمی در را باز می‌کند. مهندس مورد نظر سرش را پایین می‌اندازد و می‌گوید:<br />
</span></p>
<p style="text-align:justify;"><span style="font-size:10pt;">«ببخشید من مهندس کشاورزی هستم. کارم طول کشید. می‌توانم شب را مزاحم شما بشوم.»<br />
</span></p>
<p style="text-align:justify;"><span style="font-size:10pt;">-: «اختیار دارید. من هم شوهرم رفته شهر و تو خونه تنها هستم.»<br />
</span></p>
<p style="text-align:justify;"><span style="font-size:10pt;">خلاصه مهندس کشاورزی مورد نظر وارد می‌شود و یک شام حسابی می‌زند توی رگ و نوبت خواب می‌رسد. بانوی محترم می‌گوید:<br />
</span></p>
<p style="text-align:justify;"><span style="font-size:10pt;">«ببخشید ما یه اتاق بیشتر نداریم مجبوریم هر دو نفر تو همین اتاق بخوابیم.»<br />
</span></p>
<p style="text-align:justify;"><span style="font-size:10pt;">-: «اختیار دارید. اشکال ندارد من مهندس کشاورزی هستم.»<br />
</span></p>
<p style="text-align:justify;"><span style="font-size:10pt;">-: «در ضمن من شب‌ها می‌ترسم می‌شه رخت‌خوابم رو نزدیک شما بندازم.»<br />
</span></p>
<p style="text-align:justify;"><span style="font-size:10pt;">-: «اشکالی نداره، شما راحت باشید من مهندس کشاورزی هستم.»<br />
</span></p>
<p style="text-align:justify;"><span style="font-size:10pt;">خلاصه این‌ها نیت خوابیدن می‌کنند و بانوی محترم می‌بیند که هنوز نه خبری نشد:<br />
</span></p>
<p style="text-align:justify;"><span style="font-size:10pt;">- :«مثل این که هوا خیلی گرمه. من لباسام رو در می‌آرم.»<br />
</span></p>
<p style="text-align:justify;"><span style="font-size:10pt;">- :«اشکال نداره. گفتم که مهندس کشاورزی هستم.»<br />
</span></p>
<p style="text-align:justify;"><span style="font-size:10pt;">دوستان عزیز فکر بد نکنند. قصد خودسانسوری هم ندارم و کار در همین حوالی متوقف می‌شود و بعد از یک خواب راحت تا صبح، مهندس مورد نظر صبح زود آماده می‌شود که برگردد به خدمت‌رسانی به ملت. وقتی که در حال گذشتن از حیاط هستند نکته‌ای توجه مهندس عزیز را جلب می‌کند.<br />
</span></p>
<p style="text-align:justify;"><span style="font-size:10pt;">«با عرض معذرت من در حیاط شما یازده خروس و یک مرغ می‌بینم. می‌خواستم بگویم از نظر ترویجی و با توجه به مطالعات من باید بر عکس باشد و در پرورش مرغ معمولاً تعداد خروس‌ها بیشتر از مرغ‌ها می‌باشد.»<br />
</span></p>
<p style="text-align:justify;"><span style="font-size:10pt;">بانوی محترم می‌فرماید: «آقای مهندس شما خودت رو ناراحت نکن. این یکی‌اش فقط خروسه و ده تا دیگه مهندس کشاورزی‌ان»<br />
</span></p>
<h2 style="text-align:justify;"><span style="font-size:16pt;">دیدگاه فلسفی<br />
</span></h2>
<p style="text-align:justify;"><span style="font-size:10pt;">از این زاویه به این جک نگاه کنید که تنها مردان نیستند که زنان را به عنوان سوژه جنسی نگاه می‌کنند. این سوژه‌کردن از جانب زنان نیز دیده می‌شود. اما نکته ظریف‌تر این که عنوان مهندس یا دکتر بودن موقعیتی فرادستی را در اختیار دارنده قرار می‌دهد که راوی جک فانتزی‌های جنسی را نیز برای او تصور می‌کند.<br />
</span></p>
<h2 style="text-align:justify;"><span style="font-size:16pt;">کاربرد<br />
</span></h2>
<p style="text-align:justify;"><span style="font-size:10pt;">زمانی که می‌خواهید هم اتاقی خود را به جرم نداشتن دوست دختر اذیت کنید.<br />
</span></p>
<p style="text-align:justify;"><span style="font-size:10pt;">برای کسانی که مدت زیادی از زمان ازدواج آن‌ها گذشته است.<br />
</span></p>
<p style="text-align:justify;"><span style="font-size:10pt;">زمانی که در کلاس دانشگاه تعداد پسرها از دخترها بیشتر است.<br />
</span></p>
<p style="text-align:justify;"><span style="font-size:10pt;">برای به یاد آوردن ویژگی‌های شخصی آغامحمدخان قاجار در کلاس تاریخ<br />
</span></p>
<p style="text-align:justify;"><span style="font-size:10pt;">وقتی وارد قسمت زنانه یک عروسی می‌شوید برای مطمئن کردن بانوان که خطری آن‌ها را تهدید نمی‌کند.<br />
</span></p>
<p style="text-align:justify;"><span style="font-size:10pt;">کاربردهای دیگرش بماند<br />
</span></p>
<h2 style="text-align:justify;"><span style="font-size:16pt;">نکات اخلاقی<br />
</span></h2>
<p style="text-align:justify;"><span style="font-size:10pt;">فکر نکنید فقط مهندس‌های کشاورزی برای خودشان جک دارند. تا جایی که من خبر دارم رشته‌های حسابداری، کامپیوتر، لیسانس زبان، عمران، فیزیک هم دارای جک‌های اختصاصی هستند<br />
</span></p>
<p style="text-align:justify;"><span style="font-size:10pt;">هیچ وقت فکر نکنید که روستایی‌ها آدم‌های ساده‌ای هستند.<br />
</span></p>
<p style="text-align:justify;"><span style="font-size:10pt;">شرافت گاهی وابسته به موقعیت است.<br />
</span></p>
<p style="text-align:justify;"><span style="font-size:10pt;">حتی اگر مهندس کشاورزی هستید از آن‌ سوال‌های چرند نسبت تعداد مرغ و خروس را نپرسید تا ضایع نشوید.<br />
</span></p>
<p style="text-align:justify;"><span style="font-size:10pt;">مواظب باشید که خفاش‌ شب‌ها خود را به عنوان مهندس کشاورزی به شما قالب نکنند.</span></p>
<p style="text-align:justify;"><span style="font-size:10pt;">البته قضیه مهندس کشاورزی‌های دانشگاه آزاد متفاوت است. اگر مطالعات فرهنگی در زمینه جک داشته باشید آن‌ها را هم خواهید شناخت.<br />
</span></p>
<h2 style="text-align:justify;"><span style="font-size:16pt;">مرتبط:<br />
</span></h2>
<p style="text-align:justify;"><span style="font-size:10pt;">اگر قرار بود به نتیجه برسند می‌رسدیم به جک «ببخشید صفحه چنده؟»</span></p>
<p style="text-align:justify;"><span style="font-size:10pt;">یک مهندس مکانیک با یک مهندس کشاورزی ازدواج می‌کند و بچه‌شان تراکتور می‌شود.</span></p>
  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/gerash.wordpress.com/1236/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/gerash.wordpress.com/1236/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/gerash.wordpress.com/1236/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/gerash.wordpress.com/1236/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/gerash.wordpress.com/1236/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/gerash.wordpress.com/1236/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/gerash.wordpress.com/1236/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/gerash.wordpress.com/1236/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/gerash.wordpress.com/1236/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/gerash.wordpress.com/1236/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=gerash.wordpress.com&blog=175393&post=1236&subd=gerash&ref=&feed=1" /></div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://gerash.wordpress.com/2009/11/13/%d9%85%d9%87%d9%86%d8%af%d8%b3-%da%a9%d8%b4%d8%a7%d9%88%d8%b1%d8%b2%db%8c/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>9</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/156e38cf98463923912d8e0d5ce56c03?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">گراش</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>سایه‌ای که منم</title>
		<link>http://gerash.wordpress.com/2009/11/12/mamad/</link>
		<comments>http://gerash.wordpress.com/2009/11/12/mamad/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 12 Nov 2009 05:22:05 +0000</pubDate>
		<dc:creator>محمد خواجه‌پور</dc:creator>
				<category><![CDATA[شخم زدن خاطرات]]></category>
		<category><![CDATA[مهدی وفایی‌فرد]]></category>
		<category><![CDATA[محمد خواجه‌پور]]></category>
		<category><![CDATA[محمدکریم خواجه‌پور]]></category>
		<category><![CDATA[پیرمرد گراش]]></category>
		<category><![CDATA[پدربزرگ]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://gerash.wordpress.com/?p=1232</guid>
		<description><![CDATA[حاج ممد کریم قناد بود. اما از قنادی او چیزی به یاد ندارم وقتی که من یادم است او دیگر یک دعانویس بود و سر کتاب باز می‌کرد. در اتاق می‌نشست و گاه زن‌ها می‌آمدند. کتابی را باز می‌کرد و از روی آن می‌نوشت و می‌داد دست‌شان این جور وقت‌ها پتویی را می‌کشید روی پاهایش تا وقتی لباس عربی‌اش بالا می‌رود پاهایش پیدا نباشد. گویی آن کتاب را از پدرش به ارث برده بود. دیوان نسیم شمال را هم داشت. چیز دیگری یادم نیست. با این وجود پدرم که از کودکی رفته بود دبی بی‌سواد است و تنها نام خودش را به عنوان امضا بلد است بنویسد. کتاب را یک بار در خانه عمه‌‌ام دیدم که سعی می‌کرد راز و رمز آن را کشف کند.<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=gerash.wordpress.com&blog=175393&post=1232&subd=gerash&ref=&feed=1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class='snap_preview'><br /><p style="text-align:justify;"><span style="font-size:10pt;">پدربزرگم هنوز مادربزرگ نادیده‌ام کفن نپوسیده می‌رود یک زن دیگر می‌گیرد و مادرم همیشه از این یاد می‌کند. آن وقت‌ها مادرم در طبقه‌ی بالای خانه‌ی پدربزرگ زندگی می‌کرده است. پدرم که از پنج سالگی سفر به دبی را آغاز کرده زیر دست پدرش کار می‌رود.<br />
</span></p>
<p style="text-align:justify;"><span style="font-size:10pt;">جواد و غلامرضا، پدرم و اسد پسرهایش هستند پدر می‌شود پسر دوم او و جد در جد که یک در میان پیش بروی ما محمد خواجه‌پور هستیم محمد پسر علی پسر محمد پسر کریم پسر محمد پسر جواد پسر محمد پسر خواجه راچی (اگر اشتباه نکرده باشم). نرگس زن حاج علی‌اکبر آخوندزاده بود. حلمیه زن حاج ملا خورشیدی است و زهرا زن حاج علی‌اکبر فانی دخترهای او هستند. بعد که ممد کریم با عصمت ازدواج می‌کند دوره دوم عمو‌ها و عمه برای من تولید می‌شود. صدیقه لار زندگی می‌کند. مجید و حسن شیرازند و قاسم هم کیش است.<br />
</span></p>
<p style="text-align:justify;"><span style="font-size:10pt;">این شجره‌نامه را گفتم که بعد هر وقت خواستم در یکی از نقب زدن‌ها به این عموها و عمه‌ها برسم گیج نشوید. من هم مثل خیلی از بچه‌های گراشی بیش از این که سراغ عموها و عمه‌ها بروم دایی‌ها و خاله‌ها را شناخته‌ام. حتی شاید گاهی اسم دختر عموهایم را فراموش کنم و قاطی کنم.<br />
</span></p>
<div class="wp-caption alignnone" style="width: 502px"><img title="حاج محمد کریم خواجه‌پور" src="http://gerash.files.wordpress.com/2009/11/111109_2219_1.jpg?w=492&#038;h=688" alt="" width="492" height="688" /><p class="wp-caption-text">عکس اختصاصی: کریم خواجه</p></div>
<p style="text-align:justify;"><span style="background-color:#ffffff;">حاج ممد کریم قناد بود. اما از قنادی او چیزی به یاد ندارم وقتی که من یادم است او دیگر یک دعانویس بود و سر کتاب باز می‌کرد. در اتاق می‌نشست و گاه زن‌ها می‌آمدند. کتابی را باز می‌کرد و از روی آن می‌نوشت و می‌داد دست‌شان این جور وقت‌ها پتویی را می‌کشید روی پاهایش تا وقتی لباس عربی‌اش بالا می‌رود پاهایش پیدا نباشد. گویی آن کتاب را از پدرش به ارث برده بود. دیوان نسیم شمال را هم داشت. چیز دیگری یادم نیست. با این وجود پدرم که از کودکی رفته بود دبی بی‌سواد است و تنها نام خودش را به عنوان امضا بلد است بنویسد. کتاب را یک بار در خانه عمه‌‌ام دیدم که سعی می‌کرد راز و رمز آن را کشف کند.</span></p>
<p style="text-align:justify;"><span style="font-size:10pt;">در خانه‌شان دو حوض کوچک داشتند که ظهرها را ساعتی لخت در آن لم می‌داد. یک داد می‌کشید و ما بچه‌ها می‌رفتم توی اتاق پنج‌دری لخت می‌رفت در حوض. و یک یا دو ساعت بعد که می‌خواست بیرون بیاید باز یک داد دیگر می‌کشید و ما می‌فهمیدم باید خودمان را گم و گور کنیم. ساکن در حوض دراز می‌کشید حتی اگر باد می‌آمد حتی اگر زمستان بود. حوض‌اش بر خلاف حوض خانه‌های قدیمی تمیز بود به خاطر همین در یک ساعتی که در حوض بود به محدوده حوض نزدیک نمی‌شدیم.<br />
</span></p>
<p style="text-align:justify;"><span style="font-size:10pt;">ممدکریم را به تعارف نداشتن می‌شناسند. زن‌ها که می‌آمدند. می‌گفت: «کلوچه روی تاقچه است اگر می‌خواهید بردارید بخورید.». هر چند بیشتر تنها غذا می‌خورد اما اگر نشسته بودی تنها می‌پرسید: «تئه؟» یعنی می‌خواهی؟‌ و اگر می‌خواستی باید همان بار اول می‌گفتی و گرنه باید تا وعده بعدی گرسنه می‌ماندی. این تعارف نداشتن یک جورهایی به من ارث رسیده است. این که خوش ندارم هی بگویم بفرما کوفت کن. خوردی خوردی نخوردی هم به درک. فلفل‌خواری را هم از او دارم. مثل این که ممدکریم همیشه یک قوطی فلفل سیاه در جیب داشته است این را چند نفری وقتی فهمیده‌اند نوه ممدکریم هستند برایم گفته‌اند.<br />
</span></p>
<p style="text-align:justify;"><span style="font-size:10pt;">نمی‌توانیم از آنچه بوده‌ایم جدا شویم. گاهی وقت‌ها ممدکریم با تن‌پوش سفیداش بر من سایه می‌اندازد. این جور وقت‌ها آنقدر رک می‌شوم که طرف می‌خواهد گلویم را بجود این جور وقت‌ها برای دیگران دعا می‌نویسم. این جور وقت‌ها دلم می‌خواهد ساعتی لم بدهم و دنیا برای خودش بگذارد. این جور وقت‌ها عصای جوبی‌ام را پرت می‌کنم به سمت کسی<br />
</span></p>
<p style="text-align:justify;"><span style="font-size:10pt;">ممدکریم پدربزرگ با فاصله‌ای بود. وقتی من به او رسیدم دیگر دوران جبروت‌اش گذشته بود. اما هنوز پسرهایش برایش با موتور گازی از برکه ممدایی (رو به‌روی شهرک رزمندگان) آب برکه می‌آوردند و به جز آب برکه نمی‌خورد. ما با هم فاصله داشتیم مثل هیچ کدام از پدربزرگ‌های مزخرف توی قصه‌ها نبود که آدم برود روی پایش بنشیند و قصه بشوند. یا از آن‌ها که کسی جرات نداشته باشد به او نگاه کند. برای خودش زندگی می‌کرد و وقتی ما نوه‌اش بودیم به یک سایه تبدیل شده بود که وقتی بزرگ می‌شوی بر می‌گردد به ذهن‌ات ولی آن وقت‌ها یک گوشه افتاده بود.<br />
</span></p>
<p style="text-align:justify;"><span style="font-size:10pt;">سال اول دبیرستان شیراز بودم. ترم تابستان تاریخ گرفته بودم که زنگ زدند پدربزرگ مرده است.  وقتی به گراش رسیدم خاک شده بود و در خانه ما پرسه نشسته بودند. مثل همه پرسه‌ها دو روز اول کمی اشک بود و چند روز بعد در آشپزخانه عموها و عموزاده‌ها و عمه‌زاده‌ها دور هم جمع بودیم. آخوندزاده‌ها حکایت می‌گفتند و بقیه می‌خندیدند.<br />
</span></p>
<p style="text-align:justify;"><span style="font-size:10pt;">ممدکریم پدربزرگ من است و قبرش در قطعه ملادرویشی‌ها در همان ورودی گلزار شهدای ناساگ است. اسم من روی قبرش نوشته است. اسد و نرگس هم همان کنارها خوابیده‌اند. این پنجشنبه قبرستان می‌خواستم با اسمال، که برویم سنگ‌ قبرها را بخوانیم تا شاید کور شویم.</span></p>
  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/gerash.wordpress.com/1232/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/gerash.wordpress.com/1232/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/gerash.wordpress.com/1232/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/gerash.wordpress.com/1232/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/gerash.wordpress.com/1232/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/gerash.wordpress.com/1232/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/gerash.wordpress.com/1232/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/gerash.wordpress.com/1232/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/gerash.wordpress.com/1232/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/gerash.wordpress.com/1232/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=gerash.wordpress.com&blog=175393&post=1232&subd=gerash&ref=&feed=1" /></div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://gerash.wordpress.com/2009/11/12/mamad/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>6</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/156e38cf98463923912d8e0d5ce56c03?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">گراش</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://gerash.files.wordpress.com/2009/11/111109_2219_1.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">حاج محمد کریم خواجه‌پور</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>زلزله</title>
		<link>http://gerash.wordpress.com/2009/11/11/%d8%b2%d9%84%d8%b2%d9%84%d9%87/</link>
		<comments>http://gerash.wordpress.com/2009/11/11/%d8%b2%d9%84%d8%b2%d9%84%d9%87/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 11 Nov 2009 03:07:51 +0000</pubDate>
		<dc:creator>محمد خواجه‌پور</dc:creator>
				<category><![CDATA[یادداشت‌های 3:21]]></category>
		<category><![CDATA[خودم]]></category>
		<category><![CDATA[زلزله]]></category>
		<category><![CDATA[شعر]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://gerash.wordpress.com/?p=1223</guid>
		<description><![CDATA[1

در هر بار دیدن تو آیاتی بر من واجب می‌شود به شکل شعر

2

دلم براي آيينه‌اي كه مرا به خودم نشان بدهد، تنگ مي‌شود. حتي اگر به شمايي كه مثل گل‌ايد نگاه كنم.

رخ در آیینه &#8211; الف 19
       <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=gerash.wordpress.com&blog=175393&post=1223&subd=gerash&ref=&feed=1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class='snap_preview'><br /><p><span style="font-size:10pt;">1<br />
</span></p>
<p><span style="font-size:10pt;">در هر بار دیدن تو آیاتی بر من واجب می‌شود به شکل شعر<br />
</span></p>
<p><span style="font-size:10pt;">2<br />
</span></p>
<p><span style="font-size:10pt;">دلم براي آيينه‌اي كه مرا به خودم نشان بدهد، تنگ مي‌شود. حتي اگر به شمايي كه مثل گل‌ايد نگاه كنم.<br />
</span></p>
<p><span style="font-size:10pt;">رخ در آیینه &#8211; الف 19</span></p>
  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/gerash.wordpress.com/1223/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/gerash.wordpress.com/1223/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/gerash.wordpress.com/1223/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/gerash.wordpress.com/1223/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/gerash.wordpress.com/1223/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/gerash.wordpress.com/1223/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/gerash.wordpress.com/1223/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/gerash.wordpress.com/1223/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/gerash.wordpress.com/1223/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/gerash.wordpress.com/1223/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=gerash.wordpress.com&blog=175393&post=1223&subd=gerash&ref=&feed=1" /></div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://gerash.wordpress.com/2009/11/11/%d8%b2%d9%84%d8%b2%d9%84%d9%87/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/156e38cf98463923912d8e0d5ce56c03?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">گراش</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>نظریه پنجره‌ي شکسته</title>
		<link>http://gerash.wordpress.com/2009/11/10/windows/</link>
		<comments>http://gerash.wordpress.com/2009/11/10/windows/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 10 Nov 2009 09:47:55 +0000</pubDate>
		<dc:creator>محمد خواجه‌پور</dc:creator>
				<category><![CDATA[پرسش‌های با پاسخ]]></category>
		<category><![CDATA[گشادی]]></category>
		<category><![CDATA[پنجره شکسته]]></category>
		<category><![CDATA[اینرسی اجتماعی]]></category>
		<category><![CDATA[بی‌نظمی]]></category>
		<category><![CDATA[تئوری‌های جامعه]]></category>
		<category><![CDATA[زیباسازی شهر]]></category>
		<category><![CDATA[سین انرژی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://gerash.wordpress.com/?p=564</guid>
		<description><![CDATA[کمانگیر درباره نظریه خاصی نوشته است: نظریه ای بود که به نام “پنجره ی شکسته” در جرم شناسی مشهور است. تصور کنید که یک شیشه ی خانه ی رو به خیابانی شکسته است. عابرانی که می گذرند اینطور برداشت خواهند کرد که کسی از این خانه مراقبت نمی کند. کم کم  شیشه های دیگر هم [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=gerash.wordpress.com&blog=175393&post=564&subd=gerash&ref=&feed=1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class='snap_preview'><br /><p><a href="http://persian.kamangir.net/?p=5038">کمانگیر</a> درباره نظریه خاصی نوشته است: نظریه ای بود که به نام “پنجره ی شکسته” در جرم شناسی مشهور است. تصور کنید که یک شیشه ی خانه ی رو به خیابانی شکسته است. عابرانی که می گذرند اینطور برداشت خواهند کرد که کسی از این خانه مراقبت نمی کند. کم کم  شیشه های دیگر هم شکسته خواهند شد و دزدی هم داخل خواهد رفت و شاید کسی هم خانه را به آتش بکشد. بر طبق این نظریه محیط ِ آشفته می تواند جرم خیز باشد. به این ترتیب، و با تمیز کردن قطارها و اقدامات دیگری نظیر دستگیری کسانی که سعی می کردند بدون بلیط از مترو استفاده کنند، میزان جرم در یک دهه ۷۵% کاهش پیدا کرد.</p>
<p>شاید با این تئوری به توان نشان داد که برخلاف نظر برخی‌ها زیباسازی محیط شهری و کاشتن گل و رنگ کردن جدول خرج بی‌خود نیست و می‌تواند در جامعه بیش از آن چیزی که فکر می‌کنیم موثر باشد. برای خودتان هم این اتفاق می‌افتد یعنی اگر اولین جوراب را گوشه اتاق‌تان انداختید به دنبال آن نوبت کتاب بعد شلوار بعد CD بعد لیوان نشسته می‌شود و این طوری اتاق‌تان البته خیلی باحال‌تر می‌شود. اما برای دیگران اتاق شما یک اتاق بی‌نظم است که در آن هر کاری می‌توانند بکنند.</p>
<p>حالا می‌خواهم از زاویه شخصی به این تئوری نگاه کنیم. گاهی وقت‌ها که آدم ولو می‌شود یعنی کار تمام است و نمی‌توانی شیشه‌های شکسته را جمع کنی. یعنی مثلاً وقتی یک کتاب نخوانده داری جلو تمام کتابخوانی تو را می‌گیرد. اگر فردا باید یک کار انجام دهی از سه روز قبل دیگر نتوانسته‌ای کاری را شروع کنی. شاید چیزی شبیه به اینرسی در فیزیک.  می‌شود اسم‌اش را گذاشت مانع شروع</p>
<p>این جور وقت‌ها چه کار می‌کنید. چه طوری از اینرسی فرار می‌کنید؟</p>
  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/gerash.wordpress.com/564/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/gerash.wordpress.com/564/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/gerash.wordpress.com/564/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/gerash.wordpress.com/564/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/gerash.wordpress.com/564/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/gerash.wordpress.com/564/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/gerash.wordpress.com/564/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/gerash.wordpress.com/564/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/gerash.wordpress.com/564/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/gerash.wordpress.com/564/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=gerash.wordpress.com&blog=175393&post=564&subd=gerash&ref=&feed=1" /></div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://gerash.wordpress.com/2009/11/10/windows/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/156e38cf98463923912d8e0d5ce56c03?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">گراش</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>بوق</title>
		<link>http://gerash.wordpress.com/2009/11/09/%d8%a8%d9%88%d9%82/</link>
		<comments>http://gerash.wordpress.com/2009/11/09/%d8%a8%d9%88%d9%82/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 09 Nov 2009 18:37:32 +0000</pubDate>
		<dc:creator>محمد خواجه‌پور</dc:creator>
				<category><![CDATA[تصویرهایی از تهران]]></category>
		<category><![CDATA[اتوبوس]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات مدرسه]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://gerash.wordpress.com/?p=1135</guid>
		<description><![CDATA[در اتوبوس دانشگاه دارم از پل گیشا می‌روم کتابخانه مرکزی در انقلاب. همه ساکت هستند و اتوبوس با حداکثر سر و صدا از خیابان حجاب رد می‌شود. بین صندلی‌ها دو دختر ایستاده‌اند که یکی‌شان خنده ناجوری دارد. مثل استارت یک فراری سریع روشن می‌شود و تمام دندان‌هایش مثل سپر استیل یک پیکان برق می‌زند.

وقتی آدم [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=gerash.wordpress.com&blog=175393&post=1135&subd=gerash&ref=&feed=1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class='snap_preview'><br /><p style="text-align:justify;"><span style="font-size:10pt;">در اتوبوس دانشگاه دارم از پل گیشا می‌روم کتابخانه مرکزی در انقلاب. همه ساکت هستند و اتوبوس با حداکثر سر و صدا از خیابان حجاب رد می‌شود. بین صندلی‌ها دو دختر ایستاده‌اند که یکی‌شان خنده ناجوری دارد. مثل استارت یک فراری سریع روشن می‌شود و تمام دندان‌هایش مثل سپر استیل یک پیکان برق می‌زند.<br />
</span></p>
<p style="text-align:justify;"><span style="font-size:10pt;">وقتی آدم بیکار است چاره‌ای به جز گوش کردن ندارد.<br />
</span></p>
<p style="text-align:justify;"><span style="font-size:10pt;">مثل همه حرف‌های اتوبوسی دارد با دوست‌اش از هر دری سخن می‌گوید. از استاد زبان‌شان که آرایش کامل می‌کند و می‌آید کلاس و پسرها را خیلی دوست دارد. تا آن دانشجوی شریف که جلو رهبر صحبت کرد تا مسخره کردن از احمدی‌نژاد. خوب آدم این جور وقت‌ها مجبور است یک چیزی بگوید. حرف‌هایش که تمام می‌شود به خودش می‌رسد.<br />
</span></p>
<p style="text-align:justify;"><span style="font-size:10pt;">«مدرسه که بودیم، بچه‌ها باباهاشون می‌اومد دنبال‌شون اون وقت‌ها همه پیکان داشتن. بعد بابای من راننده بود می‌آمد دنبالم. با تریلی می‌آمد دم در مدرسه. وقتی می‌آمد پنجره تمام کلاس‌ها می‌لرزید. نظام مدرسه یک روز بهم گفت که به بابات بگو می‌آد دنبال‌ات حداقل بوق نزنه»<br />
</span></p>
<p style="text-align:justify;"><span style="font-size:10pt;">دوباره دختر و دوست‌اش استارت زدند. نمی‌شد خندید. هر چند چاخان می‌کرد ولی با مزه بود تصور تریلی که جلو یک مدرسه راهنمایی دخترانه دارد بوق می‌زند. بوق بیابانی </span></p>
  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/gerash.wordpress.com/1135/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/gerash.wordpress.com/1135/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/gerash.wordpress.com/1135/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/gerash.wordpress.com/1135/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/gerash.wordpress.com/1135/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/gerash.wordpress.com/1135/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/gerash.wordpress.com/1135/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/gerash.wordpress.com/1135/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/gerash.wordpress.com/1135/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/gerash.wordpress.com/1135/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=gerash.wordpress.com&blog=175393&post=1135&subd=gerash&ref=&feed=1" /></div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://gerash.wordpress.com/2009/11/09/%d8%a8%d9%88%d9%82/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/156e38cf98463923912d8e0d5ce56c03?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">گراش</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>دانلود کنید تا شاید رستگار شوید</title>
		<link>http://gerash.wordpress.com/2009/11/09/rapid/</link>
		<comments>http://gerash.wordpress.com/2009/11/09/rapid/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 09 Nov 2009 14:50:07 +0000</pubDate>
		<dc:creator>محمد خواجه‌پور</dc:creator>
				<category><![CDATA[وبگردی]]></category>
		<category><![CDATA[کار علمی]]></category>
		<category><![CDATA[کتابخانه دانشکده مدیریت دانشگاه تهران]]></category>
		<category><![CDATA[دانلود فیلم]]></category>
		<category><![CDATA[دانشگاه]]></category>
		<category><![CDATA[دانشگاه تهران]]></category>
		<category><![CDATA[رپیدباز]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://gerash.wordpress.com/?p=1229</guid>
		<description><![CDATA[اگر شما هم کامپیوترتان به اندازه خودتان یا بیشتر از خودتان بیدار است. همیشگی با یک فشار روانی به عنوان دانلود روبه رو هستید. گاهی وقت‌ها بیکارید و باید دانلود کنید گاهی وقت‌ها خیلی کار دارید و به اندازه کافی از اینترنت‌تان پهنای باند نمی‌کشید این جور وقت‌ها دنبال یک چیزی هستید که بگذارید توی [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=gerash.wordpress.com&blog=175393&post=1229&subd=gerash&ref=&feed=1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class='snap_preview'><br /><p style="text-align:justify;"><span style="font-size:10pt;">اگر شما هم کامپیوترتان به اندازه خودتان یا بیشتر از خودتان بیدار است. همیشگی با یک فشار روانی به عنوان دانلود روبه رو هستید. گاهی وقت‌ها بیکارید و باید دانلود کنید گاهی وقت‌ها خیلی کار دارید و به اندازه کافی از اینترنت‌تان پهنای باند نمی‌کشید این جور وقت‌ها دنبال یک چیزی هستید که بگذارید توی لیست دانلودتان تا مطمئن شوید که اینترنت شما هرز نمی‌رود. گاهی که اینترنت مجانی باشد این احساس هرز رفتن حتی شدیدتر از وقتی است که پول داده‌اید و در پایان ماه به اندازه لازم مصرف نکرده‌اید.<br />
</span></p>
<p style="text-align:justify;"><span style="font-size:10pt;">شاید باور نکنید اما بیشترین جوش زدن من در اینترنت به خاطر این سایت <a href="http://www.heroturko.us/vectors">هروتورکو</a> است. هر چند دیگر کمتر حال و احوال کار گرافیک دارم اما این سایت هنوز در ریدرم است و هر روز چند فایل آن را باید با دردسر دانلود کنم. شاید روزی به درد بخورد. این چند هفته که اینترنت کتابخانه مرکزی دانشگاه تهران را کشف کرد‌ه‌ام هم باید دیگر فیلم دانلود کرد. بیشتر از <a href="http://www.fdmd.ir/">این سایت</a> و در این شرایط استفاده از <a href="http://rapidbaz.ir">رپیدباز</a> یک ضرورت است که دارم از تعارف <a href="http://gerashi.wordpress.com">مسعود</a> سواستفاده می‌کنم و اکانت او را بر باد می‌دهم.<br />
</span></p>
<p style="text-align:justify;"><span style="font-size:10pt;">بعد از دانلود ریسمانی موزیک و عکس در چند سال قبل که <a href="http://tavakoli.wordpress.com/">سعید</a> حکایت‌اش را گفت. وقتی آدم یک لوله پرفشار پیدا می‌کند یادش از درد بی‌درمان می‌افتد. <a href="http://library.ut.ac.ir/persian/home/">کتابخانه مرکزی دانشگاه تهران</a> تا 12 شب باز است و سرعت دانلود اگر خدا یار باشد معمولاً روی 800 کیلوبایت در ثانیه تا 1.2 مگابایت در ثانیه است. <a href="http://management.ut.ac.ir/Go/Laptop2.htm">از امروز هم کتابخانه دانشکده</a> خودمان صاحب اتاق لپ‌تاپ شده گفتم تا شلوغ نشده چند فیلم دانلود کنم و این طوری شد که به هیچ کاری نرسیدم.</span></p>
  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/gerash.wordpress.com/1229/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/gerash.wordpress.com/1229/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/gerash.wordpress.com/1229/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/gerash.wordpress.com/1229/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/gerash.wordpress.com/1229/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/gerash.wordpress.com/1229/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/gerash.wordpress.com/1229/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/gerash.wordpress.com/1229/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/gerash.wordpress.com/1229/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/gerash.wordpress.com/1229/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=gerash.wordpress.com&blog=175393&post=1229&subd=gerash&ref=&feed=1" /></div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://gerash.wordpress.com/2009/11/09/rapid/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/156e38cf98463923912d8e0d5ce56c03?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">گراش</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>آوازه خوان گیشا</title>
		<link>http://gerash.wordpress.com/2009/11/08/%d8%a2%d9%88%d8%a7%d8%b2%d9%87-%d8%ae%d9%88%d8%a7%d9%86-%da%af%db%8c%d8%b4%d8%a7/</link>
		<comments>http://gerash.wordpress.com/2009/11/08/%d8%a2%d9%88%d8%a7%d8%b2%d9%87-%d8%ae%d9%88%d8%a7%d9%86-%da%af%db%8c%d8%b4%d8%a7/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 08 Nov 2009 11:43:25 +0000</pubDate>
		<dc:creator>محمد خواجه‌پور</dc:creator>
				<category><![CDATA[تصویرهایی از تهران]]></category>
		<category><![CDATA[هنر مردمی]]></category>
		<category><![CDATA[ابوالحسن حسینی]]></category>
		<category><![CDATA[اتوبوس تهران]]></category>
		<category><![CDATA[داریوش رفیعی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://gerash.wordpress.com/?p=1092</guid>
		<description><![CDATA[اگر اتوبوس انقلاب- گیشا را سوار شوم. می‌توانم در ایستگاهی نزدیک خانه پیاده شوم. اتوبوس‌ها را ترجیح می‌دهم هر چند کمی دیر می‌شود اما در سرعت شهر آدم فرصت دیدن پیدا می‌کند. به ویژه اتوبوس‌هایی که چندان شلوغ نیست مثل خط‌های گیشا که معمولاً جا برای نشستن پیدا می‌کنی.
یکشنبه از انقلاب سوار می‌شوم. در صندلی [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=gerash.wordpress.com&blog=175393&post=1092&subd=gerash&ref=&feed=1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class='snap_preview'><br /><div class="wp-caption alignnone" style="width: 460px"><img title="اتوبوس خط واحد انقلاب - گیشا" src="http://gerash.files.wordpress.com/2009/10/102809_1140_1.jpg?w=450&#038;h=505" alt="" width="450" height="505" /><p class="wp-caption-text">آوازه‌خوان گیشا</p></div>
<p><span style="background-color:#ffffff;">اگر اتوبوس انقلاب- گیشا را سوار شوم. می‌توانم در ایستگاهی نزدیک خانه پیاده شوم. اتوبوس‌ها را ترجیح می‌دهم هر چند کمی دیر می‌شود اما در سرعت شهر آدم فرصت دیدن پیدا می‌کند. به ویژه اتوبوس‌هایی که چندان شلوغ نیست مثل خط‌های گیشا که معمولاً جا برای نشستن پیدا می‌کنی.</span></p>
<p><span style="font-size:10pt;">یکشنبه از انقلاب سوار می‌شوم. در صندلی آخر مردانه نشسته‌ام و جلوی من مردی حدوداً پنجاه ساله نشسته است و دارد چای می‌خورد. راننده که بلیت‌ها را جمع می‌کند از او بلیت نمی‌گیرد. سرش را بالاتر از حالت عادی برافراشته است و می‌شود حدس زد که نابیناست.<br />
</span></p>
<p><span style="font-size:10pt;">اتوبوس از پایانه جمالزاده راه می‌افتد و مرد نابینا می‌گوید: اهالی محترم گیشا امروز هم مثل همه یکشنبه‌ها ساعت 10 صبح با اجرای موسیقی در خدمت‌تان هستیم. چای‌ام را که تمام کنم برای‌تان خواهم خواند.<br />
</span></p>
<p><span style="font-size:10pt;">به سبک نوار گل‌ها صحبت می‌کند البته با ته پوزخندی که روی لب‌هایش است. می‌خواهد با ترانه‌ای از<a title="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D9%88%D8%B4_%D8%B1%D9%81%DB%8C%D8%B9%DB%8C" href="http://"> داریوش رفیعی</a> (نه این داریوش هنوز زنده آن داریوشی که در دهه سی مرد) شروع کند اما پیرمردی از ردیف اول می‌گوید: دلکش بخون.<br />
</span></p>
<p><span style="font-size:10pt;">تصنیفی از دلکش می‌خواند ،با صدای مردانه‌اش، ولی بی‌تکلف است و حتی در آخر آهنگ می‌گوید که خواندن از خوانندگان متفاوت نیاز به دوازده دنگ صدا دارد نه فقط شش‌تا. در پایان خواندن‌اش همه دست می‌زنند. حتی آن جوان میانسال کت و شلواری که در تمام راه سعی می‌کرد خود را بی‌خیال نشان دهد.<br />
</span></p>
<p><span style="font-size:10pt;">در اتوبوس‌های صبح بیشتر پیرمردها هستد و پیرزن‌ها و گاهی زنان خانه‌دار که عجله‌ای برای زندگی کردن ندارند. پیرزنی از ته اتوبوس می‌گوید: هنر مردمی یعنی همین<br />
</span></p>
<p><span style="font-size:10pt;">و آوازه خوان با صدایی رادیویی در حالی که لیوان پلاستیکی چای را همچنان در دست دارد می‌گوید با آهنگ دیگری از ماهواره خط واحد در خدمت شما هستیم.<br />
</span></p>
<p><span style="font-size:10pt;">در ایستگاه دژبان که پیاده می‌شوم دارد آهنگی از مرضیه را می‌خواند. احساس می‌کنم از یک اتوبوس در دهه پنجاه تهران پیاده شده‌ام.</span></p>
  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/gerash.wordpress.com/1092/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/gerash.wordpress.com/1092/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/gerash.wordpress.com/1092/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/gerash.wordpress.com/1092/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/gerash.wordpress.com/1092/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/gerash.wordpress.com/1092/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/gerash.wordpress.com/1092/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/gerash.wordpress.com/1092/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/gerash.wordpress.com/1092/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/gerash.wordpress.com/1092/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=gerash.wordpress.com&blog=175393&post=1092&subd=gerash&ref=&feed=1" /></div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://gerash.wordpress.com/2009/11/08/%d8%a2%d9%88%d8%a7%d8%b2%d9%87-%d8%ae%d9%88%d8%a7%d9%86-%da%af%db%8c%d8%b4%d8%a7/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/156e38cf98463923912d8e0d5ce56c03?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">گراش</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://gerash.files.wordpress.com/2009/10/102809_1140_1.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">اتوبوس خط واحد انقلاب - گیشا</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>بالاتر از قهرمانان پوشالی</title>
		<link>http://gerash.wordpress.com/2009/11/08/up/</link>
		<comments>http://gerash.wordpress.com/2009/11/08/up/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 07 Nov 2009 23:24:36 +0000</pubDate>
		<dc:creator>محمد خواجه‌پور</dc:creator>
				<category><![CDATA[فیلم]]></category>
		<category><![CDATA[Pete Docter]]></category>
		<category><![CDATA[Up]]></category>
		<category><![CDATA[مرگ ابرقهرمان]]></category>
		<category><![CDATA[تهران 1500]]></category>
		<category><![CDATA[زندگی]]></category>
		<category><![CDATA[ضد قهرمان]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://gerash.wordpress.com/?p=1156</guid>
		<description><![CDATA[در Up یک چرخش نامحسوس را به سمت شکستن ابر قهرمان‌ها می‌شد احساس کرد. معمولاً کمیک استریپ‌ها و نواده آن‌ها یعنی انیمیشن‌ها محل جولان ابرمردهاست. این مساله همان‌گونه که امبرتو اکو می‌گوید اسطوره‌های جامعه آمریکا را می‌سازد. اما اتفاقی که در Up می‌افتد این است که ابرقهرمان و مردی که به دنبال آرزوهایش و کشف [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=gerash.wordpress.com&blog=175393&post=1156&subd=gerash&ref=&feed=1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class='snap_preview'><br /><p style="text-align:justify;"><span style="font-size:10pt;">در </span>Up<span style="font-size:10pt;"> یک چرخش نامحسوس را به سمت شکستن ابر قهرمان‌ها می‌شد احساس کرد. معمولاً کمیک استریپ‌ها و نواده آن‌ها یعنی انیمیشن‌ها محل جولان ابرمردهاست. این مساله همان‌گونه که امبرتو اکو می‌گوید اسطوره‌های جامعه آمریکا را می‌سازد. اما اتفاقی که در </span>Up<span style="font-size:10pt;"> می‌افتد این است که ابرقهرمان و مردی که به دنبال آرزوهایش و کشف دنیای ناشناخته می‌رود به شخصیتی منفی و ضد اخلاقی تبدیل می‌شود و آن که آروزهایش را تلف کرده است و به زندگی پرداخته قهرمان واقعی است. این چرخش مهم در رده‌بندی شخصیت‌های انیمیشن‌ها قابل مطالعه است.<br />
</span></p>
<p style="text-align:justify;">Up<span style="font-size:10pt;"> فیلمی در ستایش زندگی است. هنگامی که پیرمرد دارد دفترچه حماسه‌های همسر مرده‌اش را ورق می‌زند می‌بیند حرکت قهرمانی او همان عکس‌های دو نفر آن‌هاست. کل فیلم همین است. نبرد میان آن‌ها که همه چیز را می‌خواهند و آن‌هایی که زندگی را می‌ستایند.<br />
</span></p>
<p style="text-align:justify;"><span style="font-size:10pt;">از دیدگاه رشته خودم نگاه کنم. مخاطب‌شناسی عالی پدید‌آوردگان </span>Up<span style="font-size:10pt;"> است. بر خلاف ایران که انیمیشن یک قالب ویژه کودکان تعریف شده است. در صنعت سینمایی آمریکا، انیمیشن یک ژانر تنها مخصوص کودکان نیست. اگر چند سال پیش یادتان باشد از ده فیلم پرفروش سال هفت فیلم در ژانر انیمیشن و فانتزی بود. چون بسیاری از آمریکایی‌ها با خانواده به سینما می‌روند. انیمیشن‌ها برای کل خانواده مناسب باشد.<br />
</span></p>
<p style="text-align:justify;">Up<span style="font-size:10pt;"> انیمیشنی برای کودکان نیست. حتی حرف که می‌زند «زندگی عادی، زندگی قهرمانانه است.» برای کودکان جذاب نیست. در واقع </span>Up<span style="font-size:10pt;"> یک فیلم در دفاع از پدر‌ها وپدربزرگ‌ها در برابر کودکان بود. این که پدرها بتوانند به کودکان خود بگویند نگاه کن که ابرقهرمان‌ها چقدر پوشالی و دغلکار هستند و زندگی خود و دیگران را نابود می‌کنند. یعنی اینجا پدرها هستند که بچه‌ها را به سینما می‌برند.<br />
</span></p>
<p style="text-align:justify;"><span style="font-size:10pt;">امیدوارم <a href="http://www.khabaronline.ir/news-1751.aspx">ایران 1500</a> اتفاقی باشد که بتواند صنعت سینمای ایران را نجات دهد و از شر این فیلم‌های شبه کمدی خانوادگی خلاص شویم.<br />
</span></p>
<p style="text-align:justify;"><span style="font-size:10pt;">بعضی از فیلم‌های این چند سال حتی در بدنه هالیوود آدم را امیدوار می‌کند که هالیوود کمتر دست به قهرمان‌پروری بزند و به زندگی و آدم‌های معمولی احترام بیشتری بگذارد. به خاطر همین احترام گذاشتن به زندگی دیدن </span>Up<span style="font-size:10pt;"> را توصیه می‌کنم.<br />
</span></p>
<p style="text-align:justify;">Up<span style="font-size:10pt;"> فیلم قابل دفاعی بود. یعنی نه <a href="http://komonak.wordpress.com/2009/10/19/up-up-upper/">به آن بدی که ابوالحسن</a> گفته بود. شاید توقع او از این فیلم بالا بوده.<br />
</span></p>
<p><img src="http://gerash.files.wordpress.com/2009/11/110509_2324_1.jpg" alt="" /><span style="font-size:10pt;"><br />
</span></p>
<p><span style="font-size:10pt;">نام انیمیشن: <a></a></span><a>UP<span style="font-size:10pt;"><br />
<span style="font-family:Times New Roman;">–</span> بالا (می‌توانید فیلم را با زیرنویس فارسی دانلود کنید.) ژانر: انیمیشن ، کمدی ،خانوادگی<br />
</span></a></p>
<p><a><span style="font-size:10pt;">کارگردان: </span>Pete Docter Bob Peterson<span style="font-size:10pt;"><br />
</span></p>
<p><span style="font-size:10pt;">سال انتشار: ۲۰۰۹ &#8211; مدت زمان: ۹۶ دقیقه<br />
</span></p>
<p><span style="font-size:10pt;">پیش‌نهاد: پیش‌نهاد می‌شود به عنوان یک فیلم سرگرم‌کننده هم که شده ببینید.<br />
</span></p>
<p></a></p>
  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/gerash.wordpress.com/1156/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/gerash.wordpress.com/1156/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/gerash.wordpress.com/1156/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/gerash.wordpress.com/1156/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/gerash.wordpress.com/1156/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/gerash.wordpress.com/1156/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/gerash.wordpress.com/1156/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/gerash.wordpress.com/1156/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/gerash.wordpress.com/1156/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/gerash.wordpress.com/1156/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=gerash.wordpress.com&blog=175393&post=1156&subd=gerash&ref=&feed=1" /></div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://gerash.wordpress.com/2009/11/08/up/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/156e38cf98463923912d8e0d5ce56c03?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">گراش</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://gerash.files.wordpress.com/2009/11/110509_2324_1.jpg" medium="image" />
	</item>
		<item>
		<title>خواب‌های مقدس</title>
		<link>http://gerash.wordpress.com/2009/11/07/dream/</link>
		<comments>http://gerash.wordpress.com/2009/11/07/dream/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 07 Nov 2009 00:28:35 +0000</pubDate>
		<dc:creator>محمد خواجه‌پور</dc:creator>
				<category><![CDATA[میهمان وبلاگ]]></category>
		<category><![CDATA[فرزانه نادرپور]]></category>
		<category><![CDATA[کابوس]]></category>
		<category><![CDATA[خواب دیدن]]></category>
		<category><![CDATA[زمان در خواب]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://gerash.wordpress.com/?p=1161</guid>
		<description><![CDATA[
دیشب یه خواب دیدم. خواب دیدم  من و حسن ته خیابون بسیج تو یه کاخ شبیه کاخ کنت داکولا زندگی می کردیم به همون تاریکی و به همون کلنگی. یه خدمتکار چاق و پیر هم داشتیم که پاپیونی رو می زد که حسن روز عروسی‌مون زده بود. خواب دیدم نقاشی یه بابای ایتالیایی که به [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=gerash.wordpress.com&blog=175393&post=1161&subd=gerash&ref=&feed=1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class='snap_preview'><br /><p style="text-align:justify;"><img src="http://gerash.files.wordpress.com/2009/11/110609_0028_1.jpg" alt="" /></p>
<p style="text-align:justify;"><span style="font-size:10pt;">دیشب یه خواب دیدم. خواب دیدم  من و حسن ته خیابون بسیج تو یه کاخ شبیه کاخ <a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Count_Duckula">کنت داکولا</a> زندگی می کردیم به همون تاریکی و به همون کلنگی. یه خدمتکار چاق و پیر هم داشتیم که پاپیونی رو می زد که حسن روز عروسی‌مون زده بود. خواب دیدم نقاشی یه بابای ایتالیایی که به سبک امپرسیونیسمی بود رو تو حراجی با یه رقابت شدید به قیمت 7 میلیون پوند خریدم. از قبل براش 20 میلیون پوند کنار گذاشته بودم(حالا چرا پوند و چرا اینقدرش رو خودم هم نمی دونم ولی هرچی بود یادمه خیلی برام مهم بود) همش حس می کردم با اون حال و هوا و فضای حراجی باید تو جایی نزدیکی سالهای 1880 یا 90 انگلیس باشم. تو اتاق نشیمن بودیم. هوا سرد بود.مه همه جا رو گرفته بود. خدمتکار پیر چاق داشت چوب تو شومینه می ریخت. رو دیوار پر بود از نقاشیهای مشهور. داشتم تابلو جدید رو نشون حسن میدادم که اومد جلو گردنم رو گاز گرفت و شروع کرد به خوردن خونم.</span></p>
<p style="text-align:justify;"><span style="font-size:10pt;">خواب همیشه برام مقدس بوده. مثل این می مونه که خدا بعد از آفریدن اون همه گرفتاری و مشغله به صندلیش تکیه داده و نوک سبیل بلند خاکستری رنگش رو با دو انگشت گرفته وهی چرخونده و به این فکر کرده که به بنده اش یه حال اساسی بده. یادمه دوران دبیرستان زیاد و پیش دانشگاهی کم می خوابیدم. وجه مشترکشون هم این بود که تفکیک رویا از واقعیت برام مشکل شده بود.دوران دبیرستان خوابهای عجیب و متفاوتی می دیدم. حتی شده بود که خوابی رو سریالوار ببینم با همان تیتراژآغاز و پایانی که هر بار هرشب تکرار می شد. حتی در آخر تیتراژ از خانواده های رحیمی و رجبی و نیم وجبی هم تشکر می شد! اما قضیه جدی تر از این حرف ها بود. کم کم توانایی تشخیص واقعیت رو داشتم از دست می دادم. میومدم خونه می گفتم مامان یادته گفتی دیروز قراره فلان کار رو بکنی؟ و اون هاج و واج نگام می کرد. به خدا قسم می خوردم. خواهرامو شاهد می گرفتم اما واقعیت این بود که هیچ کس نمی فهمید من دارم درباره چی حرف می زنم. زمان پیش دانشگاهی روزی فقط چهار ساعت می خوابیدم اما وضع دقیقاً به همان منوال بود. هرگز تصویر زمانی رو که از مدرسه برگشته و مردد دست روی زنگ در خونه گذاشته بودم، فراموشم نمی شه. مونده بودم که تو خواب دیدم مامان و بابا رفتن شیراز یا که واقعاً رفتن! که بعد فهمیدم راستی راستی رفتن! دیگه به هیچ یک از اتفاقات اطرافم اعتماد نداشتم</span>.</p>
<p style="text-align:justify;"><span style="font-size:10pt;">تو همون دوران بود که «شرق»خوان شدم. از وضعیت بد اقتصادی گرفته تا بحرانهای سیاسی همه رو شب کابوس می‌دیدم. یه روز از مدرسه برگشتم خونه دیدم اتاقم خلوت شده. یه چیزی کم شده. پس از تفکر زیاد فهمیدم مادر گرامی که نگران حال بنده بوده آرشیو شرقم رو گذاشته قاطی آشغالا و مامور شهرداری جمع کرده برده. بعد اون اتفاق به مدت 1 روز گریه کردم و تا 1 هفته با حسن حرف نزدم (هرچند به اون هیچ ربطی نداشت:دی) از شانس بد ما 1 ماه بعدش درشو هم تخته کردند</span>.</p>
<p style="text-align:justify;"><span style="font-size:10pt;">بعضی خوابها را جون به جونتون هم بکنند فراموش نمی کنید. یعنی نمی تونید فراموش کنید. یادمه چند ماه پیش خواب دیدم که با حسن دارم دعوا می کنم. بلند بلند سرش داد می زنم. شاید بگین خب که چی؟ همه دعوا می کنند اما تفاوت این خواب با بقیه خوابام این بود که به انگلیسی داشتیم دعوا می کردیم و از خودم و حسن و مامان و افسانه بگیر تا بقال سرکوچه همه انگلیسی تکلم می کردیم! جالبی شم به این بود که اصلاً متوجه نبودم که داریم انگلیسی صحبت می کنیم. یعنی شده بود زبان اولم! انقدر ملموس و عادی! فرداش به حسن گفتم که معنی فلان کلمه چی میشه گفت یعنی &#8220;متقلب&#8221; اخمام رفت تو هم. براش تعریف کردم که تو خواب همش بهش می گفتم تو یه متقلب کثیفی(همه تون که می دونین کثیف به انگلیسی چی میشه:دی) بعدشم کلی باهاش دعوا کردم که مگه چیکار کردی که من بهت گفتم متقلب(!) زودباش اعتراف کن :دی </span></p>
<p style="text-align:justify;"><span style="font-size:10pt;">حتی شده که بعضی وقتا خودم تو خواب چیدمان و روند خوابم رو تعیین کنم و خودم تصمیم بگیرم که چه اتفاقی تو خواب برام بیفته. همیشه خدا هم قبل از خوابام یه خواب کوتاه می بینم که همراه با واکنش فیزیکیه!(البته خفیف)مثلاً می‌بینم که دارم از رو جوب می‌پرم اما می‌افتم توش و مثلاً اون قسمت از بدنم که درد گرفته یه حرکت چند صدم ثانیه‌ای میکنه</span>!</p>
<p style="text-align:justify;"><span style="font-size:10pt;">یه مدت هم خواب آقای غفوری رو می‌دیم که بیشتر شبیه کابوس بود. یه روز بعد از انجمن ادبی رفتم پیشش و ماجرا رو براش تعریف کردم و ازش خواستم دیگه به خوابم نیاد و بعد از اون هم نیومد</span>.</p>
<p style="text-align:justify;"><span style="font-size:10pt;">چندوقت پیش داشتم با انسیه درباره‌ي خواب‌هایی که می‌بینیم حرف می زدم. یه چیزی تعریف کرد که ابتدا باورش برام خیلی سخت بود. انسی چشاش مثل من ضعیفه اما از عینک خوشش نمی‌آد و استفاده نمی‌کنه فقط این اواخر به جای عینک بعضی وقتا لنز می‌ذاره. می‌گفت زیاد خواب می‌بینه اما چه فایده وقتی خواباش همگی تار هستند. یعنی آدم‌ها می‌آیند و می‌روند. اتفاقات می‌افتند اما همه چیز را در هاله‌ای از مه می‌بیند. تار تار</span>.</p>
<p style="text-align:justify;"><span style="font-size:10pt;">تو خواب بارها شده که بمیرم، متولد شم، مادر شم، بیوه شم اما هیچ چیز ناراحت‌کننده‌تر از این نیست که خواب‌هات تار باشه. خواب همیشه برای من مقدس بوده. همیشه </span></p>
<p style="text-align:justify;"><span style="font-size:10pt;">فرزانه نادرپور</span></p>
  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/gerash.wordpress.com/1161/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/gerash.wordpress.com/1161/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/gerash.wordpress.com/1161/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/gerash.wordpress.com/1161/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/gerash.wordpress.com/1161/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/gerash.wordpress.com/1161/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/gerash.wordpress.com/1161/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/gerash.wordpress.com/1161/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/gerash.wordpress.com/1161/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/gerash.wordpress.com/1161/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=gerash.wordpress.com&blog=175393&post=1161&subd=gerash&ref=&feed=1" /></div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://gerash.wordpress.com/2009/11/07/dream/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>17</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/156e38cf98463923912d8e0d5ce56c03?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">گراش</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://gerash.files.wordpress.com/2009/11/110609_0028_1.jpg" medium="image" />
	</item>
	</channel>
</rss>