مغز می‌ایستد و دست‌ها می‌رود

ن دیگر در ساعت بیست و پنجم هستم. از این حس‌ها را در زمان خدمت زیاد داشتم. بی‌خوابی کاری، شب‌هایی که صبح می‌شود و صبح‌هایی که شب نمی‌شود.
قرار بود اینجا بیشتر از صحبت نو بنویسم اما نشد. وقت نمی‌شود که. اما این بار بنویسم وقتی کار تمام می‌شود تازه انرژی پیدا می‌کنم که کار کنم. حتی اگر ساعت‌ها و ساعت‌ها نخوابیده باشم. یعنی چیزی حدود 4 ساعت در 48 ساعت. شاید شکلی از ماژو باشد. این خواب‌آلودی را دوست دارم. آنقدر خسته که آدم نتواند بخوابد.
برای دیگران حتی گاه برای خودم هم غیر قابل است یک تعهد بی‌جهت برای انجام دادن کاری. مغزم کار نمی‌کند که دلیل فلسفی برای این حس پپدا کنم. مغز یک لحظه می‌ایستد و دوباره می‌افتد می‌بینم انگشت‌هایم روی کیبرد است. این 24 ساعت آخر را پشت کامپیوترم بود. از سه و نیم دیروز تا سه و نیم امروز با وقفه‌های کوتاه شاید سه وقفه ربع ساعتی، حتی نود را هم ندیدم. باید بار دیگر بهتر برنامه بریزم. همیشه می‌گویم باز می‌ماند سر جای خودش. لذت روزنامه‌نگاری به همان خبر‌ و لحظه آخرهاست. وقتی دیگری باید یک پاراگراف بنویسی تا صفحه بسته شود. و تو باید چرند بنویسی می‌نویسی
همین لذت است که تو را سرپا نگه می‌دارد چون کابوی تنها که بلند می‌شوم تا باز گلوله آخر را که گلوله آخر نیست بخورد.
این متن همین‌طوری می‌ماند روزگاری قشنگ خواهد شد. ظهر به خیر، شب به خیر زمان برایم گم شده است.

Advertisements

۱ دیدگاه

دسته خودنوشت, صحبت نو

1 پاسخ به “مغز می‌ایستد و دست‌ها می‌رود

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s