آرزوهای محال

قصه های کودکی که را که می خواندم. همیشه فکر می کردم دارندگان سه آرزوی چراغ جادو چقدر خنک هستند. با یک آرزو می‌شود سر و ته قضیه را هم آورد.

کاش هر آرزویی داشتم برآورده می شد.

اما در روزگار بعد که نیهلیسم مان عود کرد. همین یک آرزو هم به فاک فنا رفت. بی آرزو شدم. تمام خواسته ها شده است دغدغه یک ذهن خسته. چیزی نخواستن راحت تر است. اما خیال تنها پناه آدمی است. خیال تنها مایه شعر است و شعر گریزگاه من از زیستن.

الف. هیچ کس از من دلخور نباشد.

ب. از دنیا عقب نباشم. (این یک هراس است تا آرزو)

پ. طعم‌های تازه‌ای برای خوردن کشف کنم. شور تر و تند تر

ت. آنقدر که بخواهم بر اطرافیانم اثر بگذارم

و حال که سنگ مفت است بی آن که گنجشکی باشد

الف.

ب.

ج.

من را مسعود دعوت کرده بود  و من هم  سری به سرزمین لارستان می زنم. از منشی و شاعر تازه وبلاگ دار مفتوحی و استاد معترض و خانم کارمند هنرمند همچنین استاد رفیع ضیایی کارتونیست دعوت می شود.در  ضمن تر از مسعود تقاضا می‌شود در وبلاگ این بندگان خدا کامنت بگذارد تا بازی ادامه یابد.

Advertisements

3 دیدگاه

دسته خودنوشت

3 پاسخ به “آرزوهای محال

  1. بچه که بودم مادرم برام یه عروسک از پارچه های کهنه درست کرده بود ….نمیدونم دختر بود یا پسر …برای من فقط ممل بود اسمش رو گذاشته بودم مملی!!!!!!!!خیلی باحال بود نمیدونم!!!! شبها تا کنارم نبود خوابم نمیبرد …شاید بخاطر جنس پارچه اش بود…ولی خوشگل نبود …خلاصه من این ممل خیلی رفیق بودیم …حتی من ممل رومی بردم مدرسه درسش خیلی خوب بود …ممل خیلی از من بیشتر درسها رو میفهمید …هر سال تند تند قبول میشد …تا اینکه یه روز گم شد …نفهمیدم …شاید رفت بهشت …شاید رفت خارج …شاید ازاینکه من همیشه کتک میخوردم دلش سوخت و یه شب از بالای پشت بوم خودش رو پرت کرد پایین و خودکشی کرد ولی بهرحال ممل رفت و دیگه کسی از ممل خبری نداشت . شاید توی مدرسه دزدیدنش یا شاید نمیدونم هرچی بود من ممل رو گم کردم و دیگه ممل نداشتم اون روز هیچ وقت یادم نمیره منی که زیر کتک های ناپدریم گریه نمیکردم وقتی توی محل ااونهمه کتک میخوردم گریه نمیکردم …مثل ابر بهار بخاطر ممل اشک میریختم میفهمی…مثل ابر بهار ….سالها بعد یه جایی تو یه روز گرم که عرق از هفت بند من زده بود بیرون و داشت کثافت از من میزد بیرون …توی دست یه بچه سیاه یه عروسک پارچه ایی دیدم نمیدونم شکل چی بود …ممل اون بچه سیاه اصلا صورت نداشت …ممل من حداقل میتونست ببینه چون خودم با مداد رنگی براش چشم چشم دو ابرو کشیده بودم ….ولی ممل اون بچه سیاه صورت نداشت مثل قهرمان رمان مسخ کافکا یا …….

  2. سلام.با کاری جدید به روزم.خوشحال میشم نظر بدین.

  3. KHOSH GASHT
    VA NAAREHA BEZADID

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s