پاره‌هایی از دو گفتگوی پیوسته که شعر نشد

تو به همه آن‌هایی که کنارت هستند نیاز داری تا بتوانی فکر کنی آدم به درد بخوری هستی.

در یک بازی با کسی که دوست‌ات دارد. بی‌تردید برنده‌ای، هیچ وقت کسی را که دوست‌ات دارد در این بازی نگذار

سال‌ها بود کامو را فراموش کرده بودم. امروزها او برادر من است‬

مهم نیست آدم بداند نباید این طور باشد. باید آدم این طور نباشد تا مهم باشد‬.

در یک محیط تازه من باید چیزها را کشف کنم. دستشویی را کشف کنم. چاله‌ها را و از آن سخت‌تر آدم‌ها‬. این‌ها همه‌اش فرصت می‌خواهد.

وقتی کسی را دوست داری. ‫این سوال را از خودت پرسیدی که تو چه کمکی می‌توانی بکنی؟‬

گاهی فکر می‌کنی دوست‌داشتن معادل است با انتظار‬ کشیدن دوست داشتن باید تو را به تحرک وادارد نه سکون

مثل خیل زن‌ها و دخترهای شهر من‬ ده سال که گذشت یقه جامعه را بگیری که نگذاشت به جایی برسی و یا بچه

من تنها با نشخوار گذشته است که می‌توانم برای مسیر پیش‌رو انرژی داشته باشم.‬

همیشه از آن چیزی که هستم ترسیده‌ام و هیچ وقت نتوانستم این ترس را با هیچ کس به اشتراک بگذارم‬

: ‫ترسی که تنها راه فرار از آن دویدن. من را ندیده‌ای که همیشه در حال دویدن‌ام؟

فکر نکن دویدن‌ من در پی هدفی است. دارم فرار می‌کنم.

رفتی و چون همیشه دیواری ماند که قایم شد و خیابانی که در آن گم شد. نپرسیدی که دیشب بر من چه گذشت.‬


Advertisements

۱ دیدگاه

دسته خودنوشت

1 پاسخ به “پاره‌هایی از دو گفتگوی پیوسته که شعر نشد

  1. فاطمه حاجی زاده

    اون روز گفتم به نصحیت شما گوش کن شعر را مرتکب شوم، یه چندتا از این گفت گوها رو نوشتم اما به شعر نرسید…

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s