کاش می‌شد تلخی را به اشتراک گذاشت

سال‌ها با اضطراب فردایی که احتمالاً می‌آید زیسته‌ام. یک عمر احساس عصر جمعه را داشته‌ام که سایه سنگین شنبه تمامی آن را فرا گرفته است. این سایه کم‌کم گسترش یافت به پنجشنبه‌ها سرایت کرد و بعد تمام روزها را پوشاند جوری که دیگر هیچ وقت نشد بتوانم بدون آنچه می‌آید باشم. تمام زور خودم را زد‌ه‌ام که فرداهایی نباشد و هی فرداها را کم کردم و محدود کردم به همین فردا و بعد فردا به من نزدیک شد اضطراب از فردا رسید به همین ساعت بعد که باید چه کرد؟ که باید چه غلطی بکنم؟
حالا سال‌هاست که می‌دانم دارم می‌دوم . این دویدن تنها التیام من است. که شاید بتوانم فرار کنم. گاهی که نفسم ته می‌شکد به پشت سر نگاه می‌کنم که چه قدر راه آمده‌ام و چقدر خوب دویده‌ام و بعد دوباره سرم را پایین می‌اندازم و فرار می‌کنم نمی‌دانم به کجا و همین شاید فرار کردنم را راحت می‌کند. در همین دویدن خیلی جاها روی جهت معکوس پله برقی بوده‌ام و دویدن‌ام به جایی نرسیده است. خیلی جاها بعضی‌ها به من دویده‌اند و نفس گرم‌شان کنار من بوده و مسیر را از یاد برده‌ام و بعد از نفس افتاده‌اند، ایستاده‌اند و  شاید خندیده‌اند.
هنوز دارم فرار می‌کنم از خودم. هنوز بارباپاپاوار دارم عوض می‌شوم که شکل مشخصی نداشته‌ باشم تا چیزی که دنبالم می‌کند مرا بشناسد. هی عوض می‌شوم و شکل جامعه‌ای را که گاهی از آن متنفرم به خود می‌گیرم و گم می‌شوم در سیل آدم‌ها معمولی و باز دویدنم مرا انگشت‌نما می‌کند. مردی که دارد بی‌هدف می‌دود. خیلی‌ها به او نگاه می‌کنند و غبطه می‌خورند که هدفی دارد و دارد برای آن تلاش می‌کند. من لبخند می‌زنم و می‌دانم آن‌ها باور نمی‌کنند من با این لبخند من با این تک موهای تازه سپید شده که باید زیباترم کند من با این کوله‌بار مسئولیتی که بر دوش خودم گذاشته‌ام من با این آدم‌هایی که دوست‌شان دارم و بسیار دوست‌شان دارم. دارم فرار می‌کنم. دارم می‌دوم بی آن که بخواهم به جایی برسم.
همیشه از این حس چندش‌آور درک نشدگی بیزار بودم. اطمینان کرده‌ام که کسی می‌فهمد و با این امید نوشته‌ام، به پیش رفته‌ام، جان کنده‌ام. اما گاهی به جایی می‌رسی که این حس از ته تن‌ات سر برمی‌آورد و می‌خواهد تو را نگه دارد. کاش می‌شد اندوه را در نوشته‌ای یافت و به اشتراک گذاشت. کاش می‌شد اندوه آدم‌ها را وقتی حرف می‌زنند گوش کرد. دلم برای شنیدن تلخی تنگ است. دلم برای برادرم کامو، دلم برای لحظه‌هایی که حرف‌می‌زدیم و فکر نمی‌کردیم، دلم برای دویدن بی‌خستگی تنگ است. خوب خواهم شد احتمالاً، صبر کن.  می‌دانی یک خواب یک خواب ژرف و یا شعری که سیفونی درون را خالی کند، می‌تواند برگرداندت که سنگ سیزیف خود را برداری و شروع کنی به دویدن. دویدن مردی هراسناک که مهربانانه لبخند می‌زند.

Advertisements

8 comments

  1. روزمرگی و انجام کارهای تکراری با استرس و فشار تو را نا امید میکنه . نذار بهت نزدیک شه بکوبش به دیوار…
    پسر یادت باشه ما به تو افتخار میکنیم و بین دوستامون از تو میگیم.
    وقتی ایران بودم دایی ام همیشه میگفت یا سخت کار کن یا دراز بکش و سخت (سریع) بمیر.

  2. هر چه باشد دویدن از ول نشستن بهتر است.
    گاهی اوقات فکر می کنم زیادی نشسته ام، عقب افتاده ام و بیشتر هم به خاطر هم شکل شدن با جامعه ای هستش که از اون متنفرم و آدم های معمولی اطرافم.
    وقتی فکر می کنم با این اوضاع من هم عین اونا می شم، نیاز به خود کشی بهم دست می ده. این تلخ تره!

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s