گاهی فحش هم نمی‌تواند

در نوشته قبل هم گفتم. همه‌اش تقصیر نود بود. تقصیر عادل‌ فردوسی‌پور از دیشب تا حالا دارم وب را زیر و رو می‌کنم. با فحش‌های ملت همراه می‌شوم. با دلخوشی‌های از دست‌رفته‌شان، جامعه چیزی جز همین علاقه‌های مشترک نیست. جان مادرتان این علاقه‌های مشترک من و راننده تاکسی، من و استاد زبان، من و برادر کوچکم را از ما نگیرید. بگذارید کمی…

از دیشب تا حالا دارم به ذهنم فشار می‌آورم که چه وقت این‌قدر کوفته بودم. دیشب شور داشتم و بعد نود که شروع شد و کلمه مصلحت که آمد. همه چیز تمام شد و آخر نود «خودم را در صفحه سیاه و خاموش تلویزیون دیدم.» صبح، صادق گفت: «مواظب باشیم مثل عادل نشیم.» شدیم و چیزی نگفتم.

از دیشب دارم دنبال جکی می‌گردم که آنچه از من گرفته شد را با لبخندی به میلیون‌ها آدمی که حال‌شان گرفته است برگردانم. حتی اس‌ام اسی هم نیامد که آدم فروارد کند و دلش خوش باشد که کاری کرده است. تنها چیزی که در همه این جریان لذت‌بخش است. یک احساس‌جمعی است. یک احساس جمعی خیلی بزرگ، که مثل همه احساس‌ها خوب است و البته منطقی هم نیست.

«فردوسی‌پور از قفس پرید» احساسی‌ترین نوشته‌ای بود که در اموجی که در آن غوطه‌ورم خواندم.

برویم اصلاً برویم سراغ شخم زدن خاطرات خودمان، کلاس سوم راهنمایی بودم. من و محمود باقری و علی حسنی و مجید اصیل و محمد ابراهیم غلامی و اصغر نیکنام در مدرسه سعادت درس می‌خواندیم و غلامرضا حامدی‌پور مدیر بود و عبدالرحیم طلوعی معاون، آن سال‌ها تازه مدرسه استعداد درخشان در لار راه افتاده بود و کسی از گراش نرفته بود. نیت کردیم که برویم اما مثل خیلی وقت‌ها از آن بخش‌‌نامه‌های تخمی دولتی آمد. «فقط دانش‌آموزان لار و روستاها» گراش شهر بود و ما محروم. کلی فکر روی هم ریخته شد و قرار شد امتحان‌های ثلث دوم را برویم روستا و از آنجا اسم‌مان رد شود. پیش‌نهاد مدیر بود و ما با خیال راحت رفتیم در حیاط دراندشت خانه‌مان فوتبال بازی کردیم. امتحان اجتماعی داشتیم و نرفتیم.

در اوج بازی بودیم که از مدرسه زنگ زدند. آقای حامدی‌پور احضارمان کرد. آن روزها سید عباس جهانبانی رییس اداره بود و گفته بود شاید لاری‌ها بفهمند و دردسر شود و نمی‌شود. شش نفری در دفتر ایستاده بودیم. وقتی مدیر این را گفت یکباره اشک تمام صورتم را گرفت. مغرور بودم شاید هنوز مغرور هستم هیچ کس اشکم را ندیده بود. حتی وقتی در بچگی گاهی دعوا می‌کردیم. اشک می‌ریختم و همه متعجب نگاه می‌کردند که چه شده است؟ نمی‌شد توضیح داد. اولین و آخرین‌باری بود که در جمع گریه کردم وحتی در تنهایی هم شاید یک یا دو بار دیگر همین تمام اشک‌های زندگی من است.

From My School

آن تصمیم زندگی من را عوض کرد. با آن پنج نفر عهد بستیم برویم شیراز مدرسه نمونه، برای آن‌ها از آن عهدهای بچگانه بود ولی برای من هر عهدی یک تعهد است. هیچ‌کدام نیامدند. چهارسال شیراز تنهایی زندگی کردم و بعد چیزهای دیگر

حالا شاید می‌دانم چرا گریه کردم. احساس کردم مظلوم‌ام و هیچ راهی نبود که ثابت کنم چقدر از این مظلوم بودن رنج می‌برم.

حالا می‌دانم آدم‌ها چرا گریه می‌کنند و یاد گرفتم گریه نکنم. یاد گرفتم مظلوم باشم و سعی کنم سعی کنم ظالم نباشم.

ربطی به عادل فردوسی‌پور نداشت اما عادل این دلخوشکنک را دارد که کسانی حامی او هستند. حامیانی که از خود او مظلوم‌ترند و اگر بخواهند هم هیچ‌کاری نمی‌توانند بکنند.

گاهی گریه هم نمی‌تواند. همان‌طور که گاهی کلمه هم نمی‌تواند. همان‌طور که گاهی فحش هم نمی‌تواند.

Advertisements

7 comments

  1. یک سوال: چرا گریه نه؟!
    می گویم، در این عکس کدام یک اش پسر داییِ بنده است؟ علی که الان دبی است و اصغر شیراز..هر دو بعدها به قولشان عمل کردند! بعضی از ماها عادت دایم که کلا دیر برسیم!
    راستی، استعدادهای درخشان چندان مالی هم نیستا! فقط اگر سطح تدریسش بالاتر از عادی نبود و بیشتر از کتاب در نمی دادند، من هم نمی رفتم…گاهی اوقات نیافتن به خرد شدن استعدادهایت می ارزد.نیمی از انچه که در مدرسه طی این دو سال از من گرفته بودن را در نشریه به خصوص چندجلسه اخر یافتم!

  2. جالب بود و غم‌انگیز.
    در زندگی همیشه مظلوم بوده‌ایم.
    تا جایی که یادم می‌آید من هم کمتر خیلی کم گریه‌کرده‌ام. در کودکیم بیشتر وقتها یا شایدم همیشه که با هم‌بازی‌هایم دعوا می‌کردیم حتی اگر مقصر نبودم و حقم گریه بود هم گریه نمی‌کردم و این موجب می‌شد آنهایی که مقصرند و مستحق مجازات به مظلوم‌نمایی متوسل شوند غافل از اینکه منم خوب یاد گرفته بود حق خودم را بگیرم و مظلومیت و بی‌گناهی را حق خودم بدانم. اکنون هم همین‌گونه‌ام هرچند که می‌دانم گریه مرهم درد است.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s