پیرمرد سرخپوست در ماشین سبز

تصمیم خودم را گرفتم. یک بخش جدید راه می‌اندازم اینجا، به نام شخم زدن خاطرات، هر بار این را به تاخیر انداختم باز در گوشه‌ای از خیابان خاطره‌ای سرک کشید و شبی را با هم بودیم. هر چند خواستم بگویم هی بابا هنوز جوانیم کو تا خاطره گفتن و آه حسرت کشیدن. نشد خاطرات را باید شخم زد. شاید آن زیرها جوانه‌ای پیر شده زنده باشد.

امروز عمدی گذرم را انداختم طرف هفت تیر، می‌خواستم بروم نشر چشمه، اما ویستار سر راه بود و سر خر را کج کردم و رفتم تو. در کنار دیکشنری را که باید می‌گرفتم برای امتحان فردا، سه سی دی هم گرفتم. با اتوبوس آمدم خانه، هنوز از قضیه نود دیشب حالم گرفته بود. و رفتم سر وبلاگ‌خوانی این جور وقت‌ها ولگردی در اینترنت یک حس ماژوخیستی به آدم می‌دهد. سی دی اول یکی دو دور زد. بعد نوبت موهیکان شد. همان لحظه اول که سی دی شروع کرد به خواندن و پیرمرد سرخپوست از اعماق جان صدا در دادصدایی که مهم نیست معنی‌اش چی بود. همه چیز هجوم آورد توی سرم. همه چیز، یک میلیون خاطره، ده‌ها آدم همزمان صدایم کردم. یک لحظه در ماشین سبز مسعود بودم. برای من موزیک یعنی ماشین سبز مسعود. موزیک یعنی ضبط پاناسونیک کهنه که در شیراز بالای سرم بود و وقتی خوابم می‌برد یک آهنگ را که روی کاست ده بار زده بودم هی تکرار می‌کرد. روزگاری که ضبط دو لبه یک رویا بود. پریدم توی ماشین سبز مسعود. نوبت من بود که جلو بنشینم مسعود و اسمال عقب نشسته بودم. نوار را از جیبم بیرون آوردم. آن روزها می‌شد کشف کرد. شاید دبیرستان بودم که اوکارینا را کشف کردم. همان سال‌ها بود که در روزی که هنوز موسیقی گناه بود. گاهی از گوشه‌ای موسیقی کشف می‌شد. کتابی کشف می‌شد. آن‌ روزها ابراهیم منصفی را کشف کردیم. آن روزها فرهاد را کشف کردیم. هر کدام از این کشف‌ها ماه‌ها و ماه‌ها وقت می‌گرفت و بعد ماه‌ها تو را سرگرم می‌کرد. باید تک‌تک این سفرهای اکتشافی را به یاد بیاورم. نباید فراموش کنم.

ماشین سبز مسعدود دور کلات می‌چرخید و پیرمرد از توی نوار کاست می‌گفت: هی هه هیا، هیه هه هیا و ما گاه حرف می‌زدیم و گاهی حرف نمی‌زدیم. بعد مسعود یک باند خربزه‌ای برای ماشین‌اش خرید. موسیقی یعنی ماشین سبز مسعود. بین همه بچه‌ها من در موسیقی بیلمیرم‌تر بودم. اما می‌توانستم لذت ببرم. در ماشین سبز حتی اگر دانس بریک هم پخش می‌شد غمگین بود. همه چیز غمگین بود. در نوروز کدام سال بود؟ شاید نوروز 79 یا همان حدود می‌رفتیم شهرهای لارستان برای دیدن شاعران لارستان، خود مراسم‌ها چیزی نبود ولی در رفتن و برگشتن وقتی صدای نوار تا ته باز بود و پنجره‌ها بسته بسته بعد هر کسی بدون آن که به چشم بغل دستی نگاه کند تا ته تا ته ته فریاد می‌زد و می‌خواند آنچه پیرمرد در نوار می‌خواند. و وقتی ماشین می‌ایستاد صدای همه گرفته بود. آن تاریکی بی‌چشم . در آن تاریکی بی‌چشم شهریار قنبری بود. فرهاد بود سیاوش قمیشی بود و گاهی همین پیرمرد که نمی‌دانستیم چه می‌گفت.

و حالا پیرمرد سرخپوست برگشته است. به هال خانه‌ای در جمالزاده که تنها هستم و فردا امتحان دارم. می‌توانم امشب دست از سر من بر نخواهد داشت. می‌دانم تا صبح هی خواهد گفت: هی هه هی، هه هه هی، من را پرتاب می‌کند روی صندلی ماشین سبز، تخمه می‌شکانم و دوباره می‌بینم اینجا هستم دارم وبلاگ می‌خوانم و منتظر کامنتی می‌مانم که هیچ‌وقت نوشته نخواهد و بوی نم از خاطراتی که شخم زده‌ام به مشام می‌رسد.

ببخشید شاید این شخم زدن روح شما را آزرده باشد چیزی بگویم شاید لبخند بزنید شاید هم به درد دنیا آخرت‌تان بخورد: آن روزها و شاید هنوز شنیدن موزیک خارجی تابو بود و تابلو بود. هر کسی که به مسعود گیر می‌داد این چیزها چیه گوش می‌دی می‌گفت: نه بابا درسیه آخر هم ببچاره شد و همون زبان انگلیسی یقه‌اش را گرفت و هنوز گرفته است. البته بعضی‌ها سی‌دی درسی هم نگاه می‌کردند که حالا … 

 
 

و این هم لینک دانلود آلبوم اگر بعد دانلود پس ورد هم خواست این :  awangarda


Advertisements

۱ دیدگاه

دسته شخم زدن خاطرات

1 پاسخ به “پیرمرد سرخپوست در ماشین سبز

  1. سلام. جز تحسین به حس نوشته ات چه می توانم بگویم؟

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s