در آخرین ساعت‌ها

در آخرین ساعت‌های سال 87، فیدهایم را صفر کردم مثل یک نمازی که باید قضا کرد. الف‌ها و صحبت‌نوها را آپلود کردم و حالا دارم وبلاگم را می‌نویسم قبل از آن عکس پروفابل فیس بوک را عوض کرده‌ام و مطلبی برای نشریه یک صفحه‌ای روزنامه‌نگاران نوشته‌ام. کمی قبل‌تر زنم را برده‌ام صحرا که صله رحم هم کرده باشیم. قبل‌تر از آن یک هفته گرفتار شماره ویژه صحبت‌نو بودم. همه این‌ها گذشته است در همین چند وقت. مثل جا کندن برای نمردن است. مثل فکر کردن به نفس کشیدن که سینه آدم را فشار می‌دهد.

واقعاً برای کسی مهم است؟ و آیا این که برای کسی مهم باشد مهم است؟

چقدر از تبریک گفتن متنفرم. یک تنفر واقعی

Advertisements

3 comments

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s