مردی که پلیس بود

رئيس اداره مبارزه با جرائم جنايي فارس به‌ شهادت رسيد‌.

همین قدر خبر ساده بود و تو پرت می‌شوی به یک سال و نیم از زندگی و «صمد بیات» که در شعبه پنج تنها کسی بود که عاشق کارش بود و پلیس بود. مثل پلیس‌های تو فیلم‌ها نه مثل خیلی از پلیس‌ها که سال‌ها با آن‌ها زندگی کردی و فقط دنبال یک لقمه نان بودند مثل من و تو و پلیس بودن زندگی‌شان نبود.

آن‌وقت‌ها بیات سرگرد بود و تازه سرگرد شده بود. رییس شعبه پنجم آگاهی شیراز در ساختمان درب و داغان آگاهی در فلکه ستاد، شعبه پنجم شعبه خاصی بود. شعبه‌ای که همه دوست‌ داشتند گاهی به آن سر بزنند به دو دلیل، شعبه پنج شعبه جنایی بود، قتل و خودکشی و تصادف و این جور چیزها، خلاصه پلیسی بازی دیگر و طرف دیگر سرگرد یا حالا سرهنگ بیات بود که مثل سرهنگ‌های دیگر نبود. برادرهایش نمایندگی ایران خودرو داشتند و وضع‌اش بد نبود و زن‌اش استاد دانشگاه بود. یادم است آن روزها دنبال این بود که برود کانادا و دوره جنایی‌اش را تکمیل کند اما اجازه خروج‌اش را صادر نکردند و سر همین دلخور بود.


خودش صبح که می‌شد بین راه نان می‌خرید و می‌رفت داخل شعبه می‌نشست. بعضی صبح‌ها که سربازش مرخصی بود و یا سرباز کم بود خودش هم کف سرامیک شعبه پنج را تی می‌کشید و میزها را تمیز می‌کرد تا ساعت هفت و نیم می‌شد. کسی به او گیر نمی‌داد که چرا صبح‌گاه نمی‌رود. سربازها دل‌شان می‌خواست شعبه پنج باشند و صبحانه مرتبی را سر یک میز بزنند حتی اگر خیلی از صبح‌ها ساعت چهار صبح مجبور باشند بروند دستگیری. مثل دزدها پلیس‌ها هم همان دم‌دمه‌های صبخ بهترین وقت کارشان است. می‌رفتند و ساعت پنج و شش صبح مردی یا زنی با چشم بند می‌آمد و بعد کار شروع می‌شد. گفتم زن، دردسر همین زن‌ها بدند. یک نفره نمی‌شد از زن‌ها بازجویی کرد چون ممکن بود زن شلیطه بازی در بیاورد و پشت سر سرباز و گروهبان و سرهنگ صفحه بگذارد. به خاطر همین یکی از وطایف غیر رسمی من این بود که شاهد بازجویی‌های سرگرد بیات باشم. نیمه‌های شب وقتی همه رفته بودند. حتی سرباز خودش رفته بود که بخوابد زنگ می‌زد بیکارم یا نه؟ اگر نامه‌ها تمام شده بود و ظرف‌ها را شسته بودم و برنامه فردا آماده بود. می‌رفتم همان اتاق بغلی شعبه پنج. آنجا سرگرد نشسته بود و زنی که حتماً چادر داشت روبرویش نشسته بود. از همه چیز می‌پرسید. با حوصله می‌پرسید شاید که از میان گوشه‌های حرف‌ها چیزی دربیاید. «چیزی دربیاید» همین بود که باید پرونده‌ها را ورق می‌زدی و ورق می‌زدی. چند ماه بعد گزارش‌اش می‌آمد که پسری، پدرش را به خیال این که او ساواکی بوده کشته است. مردی دختری را پنج سال پیش دزدیده بود و بزرگ کرده بود و حالا زن‌اش دختر را کشته است. پدر که دخترش را کشته بود و در چاه انداخته بود. دکتر زنان معروفی که خودکشی کرد. پرونده سویس و تخم‌مرغ، قتل در بازی فوتبال در پارک آزادی و همه این‌ها هر شب ساعت 12 که می‌رفت خانه با او بود.

من که خدمتم تمام شد. یک سال رفت بندرعباس از این که رییس باشد خوشش نمی‌آمد. آنجا هم به او سر زدم. برگشت شیراز، هر وقت شیراز بودم. مهمترین کسی بود که دلم می‌خواست به او سر بزنم می‌رفتم کنار میزم می‌نشستم و نگاه می‌کردم که پرونده‌ها روی هم ریخته است و خانواده‌ متهم‌ها و خانواده‌ی مقتول‌ها و خانواده‌های گم شده‌ها روی سر او ریخته‌اند. و هی تلفن جواب می‌دهد. گاهی بین صحبت اگر فرصت کند می‌گوید که در آن پرونده سر بریده آخر مشخص شد که قاتل کیست و آن دختر فراری آخرش پیدا شد و من فقط گوش می‌کنم.

بین همه آن‌ها لباس سبزها، او فقط پلیس بود. حتی اگر هیچ وقت لباس نمی‌پوشید حتی اگر..

این هم داستانی تقدیم به او

Advertisements

5 comments

  1. من هم کلاسش بودم در دبیرستان
    ما بچه های مدرسه رازی ( شهید شرافتیان ) شاید بعد از سال ها یعنی همین یکسال آخر سال 87 مرتب دوره می گذاشتیم و دور هم از دوران دبیرستان و دوران بعد از آن که همدیگر را ندیده بودیم حرف می زدیم اغلب سعی می کرد علی رغم مسیولیت زیادش حضور داشته باشه با چهره ای مقتدر و با ابهت و شاد .همیشه از اینکه پرونده هاش را به نتیجه می رساند خوشحال بود و می گفت صحنه همیشه با من حرف می زند . از کارش راضی بود ولی قانع نبود مخصوصا اگر پرونده ای داشت و هنوز به نتیجه نرسانده بود خوشحال از این بود که 80 درصد پرونده هاییش را به نتیجه می رساند.
    آخرین بار شب یلدا سال 87 صمد و فرهاد و من همه مان با همسر و بجه ها دور هم بودیم و برای عید برنامه دید و بازدید می ریختیم ..و همدیگر را ندیدیم تا روز تشییع جنازه….
    روحش شاد.

  2. .و همدیگر را ندیدیم تا روز تشییع جنازه….
    .و همدیگر را ندیدیم تا روز تشییع جنازه….
    .و همدیگر را ندیدیم تا روز تشییع جنازه….

  3. خدا رحمتش کنه… ما بهش می گفتیم فرهاد… پسر عمه مامان بزرگم بود… روز شهادتش مسافرت بودیم… دوست شوهرم زنگ بهش داشت با آب و تاب براش تعریف می کرد که توی پمپ بنزین پیرنیا چه اتفاقی افتاده.درگیری بین ماموران و اشرار پیش اومده و سرهنگ بیات تیر خورده و حتما شهید شده..اسمش رو که شنیدم خشکم زد…مامانم هم داشت می شنید اما اصلا متوجه نبود.. بنده خدا به خواب هم نمی دید… زنگ زدم به داییم هفته اول نوروز بود…نمیدونستم چطوری بهش بگم… اما از لرزش صدام خودش فهمید…وقتی گفتم دایی فکر کنم فرهاد تیر خورده اونم صداش لرزید گفت نه دایی شایعه است.. فرهاد که نبوده… درحالی که بخودش دلداری می داد گفت الان میرم بیمارستان… نه دایی فرهاد نیست… یا خدا…بدبخت بهجت… خدانکنه….دایی ، کاری نداری… ؟؟ نیم ساعت بعد وقتی زنگ زد فقط گریه می کرد….
    الانم که دارم می نویسم با تمام تنم به لرزه افتاد.. خیلی مرد بود.. خدا بیامرزدش….

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s