جنگ ساده بود، بازی بود، خواب بود و برای همه بود

بچه بودیم. نه این که حالا بزرگ شده باشیم. خاطره‌ای دور و حالا رنگ پریده مانده است. باید آن موقع هفت ساله بوده باشم. و چیز زیادی به یاد ندارم. حتی مدرسه هم یادم نیست می‌رفتم یا نه اما حالا که بعد از سال‌ها به آن ده‌نفری که کنار هم خوابیده‌اند سر می‌زنم احساس می‌کنم باید خاطره‌ای باشد. ته ذهنم را شخم می‌زنم و چیزی است که گاهی سر بر می‌آورد. خاطره‌ای شاید از جنگ برای کودکی من، مادرم آن روزها مثل همه زنان فامیل نمی‌دانست به داد دل چه کسی باید برسد. از آن ده نفر حداقل شش نفر از خویشان نزدیک بودند. اما کوچک‌تر از آن بودم که چیزی یادم بیاید. اما وقتی در عصرهای گاه دلگیر و گاه شلوغ پنجشنبه گذرم به گلزار می‌افتد خاطره‌ای جوانه می‌زد و رشد می‌کند. از آدم‌هایی که نبودن ندارند و زنده‌اند هنوز در رگ و پی شهر

حسین رسولی‌نژاد

برای من او شکارچی گنجشک‌های خوشمزه بود. خیلی‌ وقت‌ها با دایی‌ام، علی درویشی، تفنگ بادی را بر می‌داشتند و در باغ جنگل‌وار خانه‌شان گنجشک شکار می‌کردند. خانه‌ی ما پناهگاه دایی کوچکم بود که گنجشک‌ها را می‌آورد و مادرم پرهایش را می‌کند و یک خوراک نادره بود. هر وقت از کنار سنگ سفید قبرش می‌گذرم بوی غذا می‌شنوم انگار یک بوی دور در کودکی. بدون او دیگر گنجشک‌ها خوراکی نیستند. بعدها که با مجتبی رسولی‌نژاد همکلاس بودیم و دوست، آن باغ رویارویی را کشف کردم. درخت‌ها و نخل‌ها و صدای بی‌وقفه گنجشک‌ها تصویری دوباره شکل گرفت؛ دایی‌ام و او را می‌دیدم که در میان شاخ و برگ‌ها نشسته بودند و کمین کرده آرام با هم پچ‌پچ می‌کردند. انگار جنگ هم یک بازی بود.

غلامعباس یحیی‌پور

خواب‌هایم به یادم نمی‌ماند. اما خوابی است که شک دارم خواب بود یا خاطره‌ای بوده که محو شده است و به شکل خواب به یاد می‌آورم.کودک هستم روی پاهای او نشسته‌ام، خیلی کوچکم و او لباس خاکی پوشیده است. لباس خاکی‌رنگِ تمیز با اندامی جا افتاده، من اخم کرده‌ام و نگاه‌اش می‌کنم. دهان‌اش را پر باد می‌کند و لپ‌هایش گل می‌اندازد. با دو دست محکم می‌کوبد روی گونه‌اش و هوا می‌پاشد به صورت‌ام مثل یک توفان، می‌ترسم و بعد بلندمی‌خندم. هر وقت به قبرش می‌رسم از آن توفان نسیمی می‌وزد و از خنده، لبخندی روی لبم بر می‌گردد. انگار جنگ یک خواب بود. ترس و خنده با هم

حمیدرضا خواجه‌زاده

خواهرم در مدرسه راهنمایی فانی‌زاده درس می‌خواند. برادرِ خانم معلم‌شان تازه شهید شده بود. شعری درباره شهید مطهری را انتخاب کرده بودند و با کمی دستکاری در جشنواره سرود برای او خواندند. وقتی خواهرم زیر لب شعر را زمزمه می‌کرد من هم با او می‌خواندم. شعری یادم نیست. اما هر وقت از کنار سنگ سفید او در میانه آن ده نفر می‌گذشتم می‌خواستم سرود بخوانم. لحظه‌ای می‌ایستادم. این سال‌ها اگر گذرم بیافتد باید بیشتر منتظر بمانم شاید چند دقیقه‌ای تا زن‌ام که نشسته است برای برادرش فاتحه بخواند فرصت بیشتری داشته باشد. شاید سرنوشت، شاید هر چیز دیگری که اسم‌اش باشد من را به این لحظه کشانده است. جنگ مال همه است.

حسین‌علی فانی

مادرش عمه من است. زنی که هنوز هم دلش نمی‌خواهد شماره گرفتن با تلفن را یاد بگیرد. مانند بیشتر گراشی‌هایی که پدرشان در خارج کشور هستند، من هم کمتر خانواده پدری را دیده‌ام. خانه‌شان یک حوض داشت در وسط حیاط و یک نخل بلند مثل بیشتر خانه‌های گراشی. عیدها و بیشتر عید فطر با خواهرها و برادرها دسته‌جمعی سری به عمه‌ها می‌زنیم. هنوز یک پرتقال را نخورده‌ای سیب را پوست گرفته است و داخل بشقاب گذاشته است. میوه کمتر می‌خوری تا جا برای پفک و بستنی بعد از آن باشد. در وقتی خوردن گاهی نگاهت روی تاقچه می‌افتد که عکس رنگی شده‌اش را گذاشته‌اند با زمینه قرمز تیره، مادرش یا همان عمه‌ات چارقداش را مرتب می‌کند و نارنگی دوست‌داشتنی را می‌گذارد در ظرف تو و می‌پرسد: «پدرت کی می‌آید؟» نمی‌دانی و می‌گویی: «نمی‌دانی». دوباره به عکس خیره می‌شوی. جنگ ساده بود خیلی ساده مثل عمه‌ام اما مهربان نبود مثل او. جنگ ساده بود می‌روی و می‌جنگی همین


Advertisements

5 comments

  1. اين محمد رو من ميشناسم (كمي) او واسش خيلي چيزا خاكستريه ولي جذابه! يعني بي‌خيال از كنارش رد نميشه. مغزش از كامپيوتر هم بهتر كار مي‌كنه البته اگه ويروسي نشه!

  2. جنگ جنگ هم بود، جنگ بین جسم و روح.
    شهدا را دوست دارم، اما همیشه یک سوال بزرگ و فراموش نشدنی ذهنم را در گلزا مشغول می کند.
    رهایی از جان و پیوستن به روح اینقدر ارزشمند است؟!
    شهدا را دوست دارم، چون دوست دارم که دوست بدارم، نجات دهندگان زندگیم را، چون دوست دارم دوست بدارم، از جان گذشتگانی را که من هرگز آن ها را نشناختم!

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s