به سلیقه‌ی مشترک من و مرتضوی اعتماد کنید

این یک هفته که از توقیف روزنامه اعتماد ملی گذشته است کلی ملت با جستجو کردن به این وبلاگ رسیده‌اند. من تنها یک مطلب کوتاه درباره اعتماد ملی نوشته بودم و گفتم حیف است که این همه مشتاقان با دیدن آن سرخورده شودند. شانس من به روزنامه‌خوانی نیامده است و سلیقه من و مرتضوی خیلی نزدیک هم است از روزگار جامعه و یا حتی قبل تر مهر بگیر تا حالا هر روزنامه‌ و مجله‌ای را خریده‌ام مرتضوی از آن خوشش آمده و برای خودش برداشته. این که می‌خواهم بنویسم در روال شخم زدن خاطرات در این وبلاگ است اما شما اگر از خوانندگان اعتماد ملی هستید و آن را بیشتر به خاطر مسائل فرهنگی می‌خواندید تا سیاسی، می‌توانید اعتماد را بخوانید و البته تهران امروز که می‌گویند آرش خوشخو سردبیر آن است. با توجه به سابقه علایق مشترک من و مرتضوی این دو نشریه هم باید مواظب خودشان باشند. خلاصه می‌توانید به جای اعتماد ملی، تهران امروز بخوانید که طراحی سایت‌شان هم مشترک است.

آن زمان اوج روزنامه‌خوانی در بعد از دوم خرداد معمولاً یک یا دو روزنامه و دو هفته نامه و چند ماهنامه را مشترک بودم. نعمت حسنی می‌گفت این را که بستند حالا چه می‌خوانی؟ نعمت خودش از آن بسیجی‌ها و اصول‌گراهای دو آتشه است اما با من و ما به عنوان مشتری کنار می‌آمد هر چند می‌دانست که روزنامه‌ای که من مشترک شوم سرنوشتی به جز توقیف ندارد. چند بار خواست اطلاعات را هم مشترک شوم یا مشترکم کند ولی نشد. یا قصد داشت من را به راه بی‌خطری هدایت کند و یا فکر کنم نسبت به اطلاعات نظر سو داشت می‌خواست از شر آن راحت شود.

قصه من اما از کیهان بچه‌ها شروع شد. قبل از مدرسه شاید برای این که سابقه‌ام بیشتر شود در نوردانش کیهان بچه‌های قدیمی را هر کدام دو تومان بود می‌خریدم. روزگار ما کیهان بچه‌ها چهار تومان بود و بعد گران شد، پنج تومان می‌شود سال‌های حدود 1368. کیهان بچه‌ها را آرشیو می‌کردم توی کارت‌های پفک و می‌گذاشتم در اتاقکی روی حمام خانه، یکبار این اتاقک را آب گرفت، عزای عمومی اعلام شد برایم. کیهان بچه‌ها‌ها را مثل رخت پهن کرده بودم و خودم بالای سرشان ایستاده بودم تا باد نبرد.

اما کیهان بچه‌ها کم بود. اصطلاح گراشی «سر نمی آورد» من کیهان ورزشی می‌خواستم. اما کل کیهان ورزشی که شنبه منتظر می‌شد و دوشنبه به گراش می‌رسید پنج نسخه بود و آن هم مشترکین سراپا مسلح داشت که ظهر دوشنبه جلوی نوردانش کیهان ورزشی خودشان را تحویل می‌گرفتند. گاهی می‌شد از روی کیهان‌وزرشی جواد پابرجا که آشناتر بود عکس‌ها را دید زد. مجبور شدم کیهان را مشترک شوم. روزنامه بیشتر می‌آمد و مشتری کمتر داشت. به صفحه‌های سیاه و سفید آن عادت کردم. سال 69 بود روزگار جام جهانی 90 ایتالیا، آن عادت خواندن صفحه‌های ورزشی روزنامه و نخریدن روزنامه ورزشی هنوز هم در من مانده است. کیهان برای یک بچه ابتدایی سنگین بود اما مجبور بودم بخوانم آن روزها کیهان به افتضاحی این روزها نشده بود البته.

تا این که کیهان ورزشی 39 ساله شد و اعلام شد سهمیه گراش می‌شود 15 کیهان ورزشی اما باز هم متقاضیان بیشتر بود. آقای ایزدی مسئول امتحانات اداره آموزش و پرورش بود. از مدرسه سعادت رفتم آنجا و گفتم کیهان ورزشی را می‌خواهم. گفت بقیه بزرگتر هستند و به تو نمی رسد. گفتم ولی خوب من بیشتر می‌خوانم. قرار شد چند سوال بپرسد. پرسید پایتخت اتریش کجاست؟ پایتخت نود کشور را حفظ بودم و بعد که جواب دادم محمود شمسی وارد شد او هم خواست سوال را سخت کند گفت: استاندارد لیژ مال چه کشوری است؟ اسم‌اش را نشنیده بودم اما می‌دانستم شهری به نام لیژ در بلژیک است و این طوری من مشترک کیهان ورزشی شدم. پوسترهای رنگی‌اش را می‌زدم به دیوار اتاق، هیچ همکلاسی من پوستر ورزشی نداشت. و همه برای دیدن پوستر منچشتریوناتید قهرمان جام در جام سال 91 و پوستر ایتالیا جام نود و پوستر باجو و گازا و کلینزمن و مارادوناو روماریو و پیروزی قهرمان جام در جام آسیا می‌آمدند اتاق من. کاریکاتورهای عبداللهی می‌رفت توی یک دفتر چسبانده می‌شد و جدول‌ لیگ‌ها و تاریخچه بازی‌ها هم توی یک دفتر دیگر بود کنار خبرهای جالبی که از هفته نامه حوادث آن روزها وکیهان بچه‌ها کنده بودم. جالب‌ترین خبر شکار ملخ ده کیلویی در استرالیا بود که لب و لوچه خاله و دایی را آب می‌انداخت چه می‌شد اگر ران آن را روی آتش سرخ کنیم.

آن سال‌ها فقط مغازه آقای ایزدی بود و کیهانی‌های آن، آن سوی شهر مطبوعاتی دیگری بود که برای ما خیلی دور بود. بعد برای خاطر گل‌آقا هم که شده و جوانان امروز باید تا آن طرف شهر می‌رفتم. اطلاعات نشریه برق‌روز بود انگار و ما ناساگی‌ها باید کیهان می‌خواندیم. دنیای ورزش نشریه غریبه‌ای بود حتی اطلاعات هفتگی. حس بدی بود که گل‌آقا را اطلاعات توزیع می‌کرد و مجبور بودی بخوانی از همه مهمتر این که دور بود و تازه هر بار یکی پخش می‌کرد. یک بار با اکبری بود، یکبار ایزدیان، یک بار موغلی و یک بار در فرهنگسرا، اما کیهان بچه‌ها را حتی اگر 15 ساله بودی می‌شد از آقای ایزدی خرید. بعد که نعمت حسنی آمد و بعد جام جم این‌ها هم جا افتاد.

تا قبل از شیراز رفتن همین‌ها بود. بعد دبیرستان که شیراز بود. چهار راه ادبیات بودیم. دیگر هر مجله‌ای دم دست بود. حتی می شد در سن 16 سالگی آدینه را خواند و یک کلمه از آن نفهمید. تمام حجم تنهایی آن چهار سال را کتاب‌ها و مجله پر کرده بود بدون آن که نیاز به هیچ کس دیگری باشد.

چهار راه ادبیات صمد آقا را داشت. هنوز هم دارد. کیوسک صمد نزدیک‌ترین کیوسک به حافظیه بود جلو دانشکده ادبیات و برای دانشجو و استادها هر مجله‌ای را می‌آورد. روی پیش‌خوان آن همه روزنامه‌ها بود و روزنامه‌ها عصر می‌رسید که بعد شد ساعت یازده ظهر می‌شد آدم از مدرسه که می‌آید برود و از پنج هزار تومان آن هفته چند مجله و روزنامه بخرد. از کیهان‌ورزشی در شنبه شروع می‌شد، بعد دوشنبه‌ها جوانان امروز با ستون طنزی که رضا رفیع می‌نوشت. گل‌آقا تاریخ پنجشنبه را داشت و سه ‌شنبه می‌رسید. یعنی دو روز زودتر، به این دسته بعد مجله مهر هم اضافه که اولین نوشته‌های سید ابراهیم نبوی را در آن خواندم هر مجله ادبی که دم دست بود. یک هفته‌نامه ورزشی که آن‌روزها آیینه بود. . طنز و کاریکاتور و ماهنامه گل‌آقا آن روزها شاید روزهای بهتری بود می‌شد طنز خواند و خندید و گاهی حتی طنز نوشت.خانه هم بود جایی که آدم با چاپ شدن نوشته‌اش توی آسمان‌ها پرواز می‌کرد. به نوشتن باید بعد در یک مطلب دیگر شخم بزنم.

پیش‌دانشگاهی بودیم که دوم خرداد نزدیک شد. شلمچه را یادم نمی‌رود که دو صفحه وسط بزرگ تکه‌های جنسی کتاب‌های چاپ شده در دوران ارشاد خاتمی را گلچین کرده بود و چاپ اول آن سریع ته کشید. بچه‌های مدرسه دربه‌در دنبال آن بودند که گیر بیاوردند گلچین آن‌چنان بخش‌هایی کمتر گیر می‌آمد و کیمیایی بود برای ما جوان‌ها و شاید یک تبلیغ بزرگ. هنوز هم شلمچه‌ها را دارم. تمام شماره‌هایش را شاید حتی بعد که جبهه شد هم می‌خواندم. اما او هم به سرنوشت دوست‌تان مشترک من و مرتضوی گرفتار شد.

بعد دوم خرداد چیزها عوض شد. مهر بسته شد. گل‌اقا کم‌کم خودش تعطیل شد. ایران جوان آمد که چلچراغ آن روزها بود و ابراهیم افشار در آن می‌نوشت و تماشاگران آمد که برای اولین بار رنگی متفاوتی به دنیای ورزش زد. اما همه چیز انگار از جامعه شروع شد. باید تمام شماره‌ایش را همان وقت می‌خواندی تا بفهمی چه می‌گویم. حالا دیگه دور شده است. مثل یک خیال مثل یک نسل فراموش شده. همان‌طور که می‌گویند همین‌طور زنجیره‌ای آمدند. شاید ترتیب حلقه‌ها را فراموش کرده‌ام. جامعه‌رفت، نشاط آمد. نشاط رفت، عصر آزادگان آمد. بعد خرداد آمد، زن آمد، آزاد آمد، صبح امروز آمد، مشارکت آمد بعد یک اردیبهشت شد و همه این‌ها رفت. باور می‌کنی همه این‌ها باهم.

بعد دوباره جوانه زد. اول همشهری دو آمد که بین همشهری منتشر می‌شد. شد شرق و این روزها هم دیگر خودتان مستحضر هستید. این آخرهایش را خلاصه کردم. هنوز خیلی خاطره نشده شاید. شاید هم حالا که باید این‌ها را به عنوان درس بخوانی بهتر می‌دانی که چطوری این تاریخ شخصی که حالا فهمیده‌ای یک تاریخ مشترک است و خیلی‌ها در این ایران بزرگ با تو بوده‌اند مرور کنی. با هم خندیده اید با هم گریه کرده‌اید حتی اگر تو در یک شهر کوچک دورافتاده‌ای بوده‌ای در یک شهر خاکستری که هی روی آن آب می‌پاشند تا خاموش بماند.

Advertisements

7 comments

  1. روزنامه سلام رو یادت رفت, حداقل من با این روزنامه به راه راست هدایت شدم :دی . ولی خب در زمینه بقیه روزنامه ها باهات احساس همدردی میکنم.

  2. به یوسف: سلام طرف شما می‌آمد و من آن زمان شیراز بودم و بیشتر همشهری می‌خواندم به عنوان روزنامه
    به اسمال: آره کیهان کاریکاتور را هم باید اضافه کنم. حسرت شماره یک آن به دلم ماند و بعد تا شماره صدو خرده‌ای همه‌اش را مرتب داشتم. هنوز هم گاهی هوس می‌کنم و در دکه می‌خرم

  3. با سلام
    با این همه تجربه و مطالعه کجا می خوای بری ؟
    حداقل به ما رحم کن .
    به مایی که تازه داشتیم راه می افتادیم .
    اگه بری
    هیچ کاری که نکرده باشی
    به ما ظلم کری ممد آغا .
    یا علی

  4. …… یادش بخیر
    شیراز بودیم و همیشه شرق رو مطالعه میکردم ( سال 83 یا 84 بود فکر کنم )
    … متاسفانه شرق رو نیز توقیف کردند …
    …. قرار نیست ما خودمون ، مثل اونها شیم …
    …..قربونت بشم من.
    روز خوش

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s