سفر در آدم‌ها

پیرها فکر می‌کنند جوان‌ها جاهلند و احساساتی و جوانان فکر می‌کنند پیرها خرفت و محافظه‌کارند. مردها فکر می‌کنند زن‌ها به دردنخور و دکوری هستند و زن‌ها فکر می‌کنند مردها همه هوس‌باز و بی‌احساس هستند. احمدی‌نژادی‌ها خشکند و خشن و موسوی‌ها قانون‌گریز. گراشی‌ها پولدارند و لاری‌ها مکار، همین طور بگیر و برو دخترها و پسرها، مانتویی‌ها و چادری‌ها، شهری‌ها و روستایی‌ها، ایرانی‌ها و خارجی‌ها
یک مشخصه و یا صفت کافی است تا تمام صفات‌های مثبت و منفی را به سوژه خود بچسبانیم و خیال خود را راحت کنیم. در حالی هر آدمی دنیای خودش را دارد، دنیایی سرشار از تناقض و چیزهای نفرت‌انگیز و دوست‌داشتنی پذیرفتن تنقاض در دیگران کار ما را آنچنان مشکل می‌کند که بی‌خیال می‌شویم و طرف را می‌اندازیم در یک دسته category با توجه به هم دسته‌ای‌ها و زیر دسته‌ها کار راحت می‌شود.

اما در شناخت این گروه‌ها باز هم به خود زحمت نمی‌دهیم. با یک دوالیته ساده که چون این نیست پس از آن، کار تمام است. چون این مرد نیست پس نمی‌تواند قوی باشد. این طوری همین‌طور به بیراهه می‌رویم و می‌رویم. خوب‌ها در برابر بدها، شیطان‌ها و خدایان دیگر برای فهمیدن دنیای آدم‌ها مفاهیمی بیش از حد ساده‌ای هستند. هر آدمی برای شناخت دنیای خود با یک نگاه خاص که منافع او را تامین کند به دنیا نگاه می‌کند. بگرد در این دنیا آنقدر نگاه‌های زیبا پیدا می‌کنی. باور کن بزرگترین لذت این دنیاست. این که بفهمی چرا یک پیرمرد 70 ساله هنوز دلش می‌خواهد نه ماه در دبی دور از زن و بچه کار کند. این که چرا یک پسر جوان سر کلاس به کفش‌های تو خیره است. این که آن دختر درباره‌ مادرش چطور فکر می‌کند که ده قدم از او فاصله گرفته است.

نوشته بودم من توریست دنیای آدم‌ها هستم. بعضی آدم‌ها مثل دشت‌های وسیع هستند با یک قدم تمام وسعت بی‌نهایت‌شان رو به تو گشوده است. بعضی آدم‌ها دریا هستند رفتن به سوی آن‌ها همراه با هراس غرق شدن است. بعضی‌ها کوه هستند هر صخره را که رد می‌کنی قله دیگر در دور دست پیدا می‌شود و همیشه شکافی است که طرف احساسات‌اش را در آن قایم کرده باشد. بعضی‌ها مثل خیابان هستند محل عبور همه. بعضی‌ها ویترین دارند هر از چند وقتی می‌بینی باید بایستی و ببینی ظاهرشان چه چیز تازه‌ای دارد.

هر آدمی دنیای خودش را دارد و گاهی دل‌نگران اویی می‌شوم که سال‌ها پیش دریچه‌ای را رو به درون‌اش برای‌ام گشوده بود و حالا معلوم نیست چه چیزی بر ذهن‌اش سنگینی می‌کند که توی وبلاگ‌اش، توی مسنجرش، یا توی چهره‌اش نوشته است «من غمگین‌ام» مثل سرزمینی که از پشت مرزها ویرانی آن را نظاره می‌کنی. این که سعید در بطالت آن مغازه لعنتی چطور در چهره ابله مشتریان‌اش خیره می‌شود. این که اسمال دیگر چطور توانسته یک شاگرد زرنگ باشد و قبول کند که برگردد به درس و مشق. این که … چطوری توانسته تمام آرزوهایش را در دخترش بدمد. این که… چطور رویاهایش را با یک شوهر پولدار عوض کرد. این که … چطور دارد پیر می‌شود و دیگر نمی‌خندد. این که… چطور به تو گفته بود دلش می‌خواهد یک مرد پولدار باشد و حالا شده یک مرد رویا باخته. این که …. چطور بین انجمن شاعران و نویسندگان و جلسه حفظ قرآن مجبور به انتخاب بود و حالا دارد بیش از هر دو به بچه سه ساله‌اش احتمالاً فکر می‌کند. این که … چطور خدا را در همه کتاب‌ها جستجو کرد و بعد خدا را هر روز صبح خواب می‌کند و کرکره مغازه‌اش را بالا می‌کشد.

بار همه این‌ها همه این سفرها هر ثانیه که فرصتی پیش می‌آید روی ذهن‌ات سنگینی می‌کند. بار سفرهایی که وقتی مرورشان می‌کنی مثل فیلم‌ها و سریال‌هایی است که نیمه تمام مانده به همه آن‌ها احترام می‌گذاری. به دریچه‌های بسته، نیمه باز و یا همچنان گشوده که از پشت آن‌ها دنیا را به نظاره نشستی و یا دنیا را برای آن‌ها نقاشی کردی که دنیا می‌تواند این طوری باشد.

هر آدمی دنیایی برای خودش دارد. بعضی‌ها زبان دارند و با آن مسلح شده‌اند. شعر می‌گویند و فلسفه می‌بافند تا بفهمند مرض‌شان چیست. بعضی‌ها مثل پدر من زبان ندارند باید کنارشان بنشینی و بی آن که اجازه ورود داشته باشی نظاره‌شان کنی. گاهی آن‌ها در یک لحظه در یک آن دریچه‌ای رو به هستی را برای تو باز می‌کنند که سال‌ها دنبال‌اش گشته‌ای. تو خوشبخت می‌شوی، تو بدبخت می‌شوی، بدون آن که آمادگی‌اش را داشته باشی.

این همه ور زدم تا بگویم آدم‌ها را بسته‌بندی نکن. از کنار آدم‌ها به راحتی رد نشو. هر کسی هر کسی چیزی برای گفتن به تو دارد. نگاه خاص خود به دنیا. کاش مجتبی شیدا درک کند که ممکن است بقال سر کوچه ما فوکو بخواند و یا اگر فوکو نمی‌خواند درک او از دنیای اطراف‌اش به پای فوکو برسد.

دارم آهنگ آخر درباره الی را گوش می‌دهم. یک جورهایی ویران کننده است. آدم احساس می‌کند که باید سرش را به دیوار بکوبد. همه خاطره‌های داشته و نداشته یعنی آن خاطره‌ای که باید هر کسی داشته باشد و نیست به ذهن‌ات هجوم می‌آورد.

موسیقی تیتراژ پایانی درباره الی Song for Eli را از اینجا بگیرید.


چه سفری! دیدی از کجا به کجا رفتیم؟

Advertisements

11 comments

  1. اگه یه زمونی بدون این طبقه بندیها بشه با آدما همکلام شد اون روز عید اندیشه هاست.هر کسی یه انگی بهت میچسبونه اگه مطابق میلش نباشی.خلاصه شناخت آدما مشکله. حتی گاهی از شناخت خودمم عاجزم چه برسه به دیگری.با این حال س÷اس.

  2. تا حالا ديدي يه اسب دلش بگيره
    ولي اين دفعه دل اين اسب گرفت
    ديگه بهمن قبادي هم حال نداره كه يه زماني براي مستي اسبها بسازه
    محمد جون يه چيزي بنويس كه مستمان بكند

  3. این روزها مدام به یاد فیلم مرثیه‌ای بر یک رویا می‌افتم. می‌دانی کدام قسمت فیلم را؟ آنجا که تمام آدم‌های فیلم ویران و داغان شده‌اند و هر کدام جایی جدا روی تختی به خودشان پیچیده‌اند. مثل نطفه‌ای که توی رحم مادرش خودش را جمع کرده است. کاش جایی بود که به آن برمی‌گشتیم.

  4. می دانید چیست؟ به نظر من مشکل اکثر ما آدم ها این است که برای هر کسی که می بینیم، یک تصویر ثابتی در ذهن خود می نگاریم و زمانی که خلاف آن تصویر رفتند، آن ها را دسته بندی می کنیم. بدون این تصاویر اجازه ی فرو رفتن در آدم ها بیشتر است. آهنگ تان فوق العاده بود. یاد 3 ماه برباد رفته ام افتادم! کاش نبود!

  5. چیکار کردی لامصب ! اشکم در اومد با این آهنگ و نوشته ت ..
    اتفاقاً همین دسته بندی کردن رو که گفتی منو یاد یه مطلبی از کتاب بازیها انداخت. اینکه آدم از سه بخش: کودک ـ بالغ ـ والد تشکیل شده. کودک که شیطونه! والد که همون پدر و مادر درونی ماست و بالغ که عقل ماست و تصمیم گیرنده. گاهی وقتا والد میاد و کار بالغ رو آسون میکنه با گفتن «باید اینجوری باشه!» وگرنه مغز ما (بهتره بگم بالغ ما) حوصله پردازش کردن هر کس و هر چیزی رو نداره.
    محمد تو اینجوری هستی پس من حوصله ندارم که هر دفه فک کنم که شاید جور دیگری هستی شاید اینجور یا اونجور هستی …
    بابا ول کن!
    من میگم بچه دومیها کمی خصوصیات مشترک دارن .. بیا! (شاید من از تو تقلید میکنم و خودم نمیدونم؟!!)
    البته شما که استاد ما هستین .. شاید اون کتاب رو خونده باشی، من که اونجور که باید ازش سر در نیاوردم.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s