تثبیت خرده خاطرات

اولین روز مدرسه را یادم نیست. خیلی‌ها هم این طور هستند هر چند با زور و ضرب سعی می‌کنند. خاطره‌ای برای اولین روز مدرسه جمع و جور کنند. این زور و ضرب زدن‌ها باعث شده که از تمام آن چهار سال ابتدایی چند خاطره توی ذهن‌ام تثبیت شود و هر وقت حرف از خاطرات مدرسه بشود باید همان‌ها را تعریف کنم. شما هم مهمان این چند خاطره باشید.

عکسی برای کلاس اول

اول: هر چه می‌کشم از دوست می‌کشم.

از همکلاسی‌های کلاسی اول عباس امانتی یادم مانده، خدادادی و قائدی همین. معلم‌مان خانم سارافزون بود. بعد از این که آن خط مستقیم و کج کشیدن‌ها تمام می‌شد. می‌ماند درس املا که مهمترین چیز بود. از همان وقت‌ها هم برای خودم رکوردهایی تعریف می‌کردم. این که تا چند دقیقه به خانه می‌رسم و از این جور بازی‌ها که هنوز هم گرفتار آن هستیم. بیست املا مهمترین نمره بود. با سخت و مشقت نوزده بار بیست گرفته بودم و برای رکورد زدن باید یک بیست دیگر می‌گرفتم. درس دست، دوست بود. همان که یک دست گنده بالای صفحه داشت. مطمئن بودم تمام کلمات را بلدم و منتظر بودم معلم دفتر را تصحیح کند تا رکوردم را جشن بگیرم. اما چه شد؟ «دوست» را نوشته بودم «دست» یک «و» افتاده بود. نمی‌دانم چطور تا آخر ساعت دوام آوردم. اما بعد از مدرسه تا خانه را یک سره دویدم. مادرم خانه نبود. رفته بود خانه‌ی همسایه‌مان مظفری همان که پسرش اسم‌اش علی است. وقتی از پله‌های خانه علی رفتم بالا. نمره را که نشان مادرم دادم اشکم سرایز شد. گفتم: «همه‌اش تقصیر عباس امانتی است. او نمی‌خواست من بیست تا بیست بگیرم. باید کاری کرده باشد؟» آن وقت‌ها نفهمیدم فرافکنی یعنی چه؟

دوم: معلم کوچولو

بچه درسخوان بودم. از همکلاسی‌ها خلیل جمالی یادم است و البته پنج پورشمسی که در کلاس‌مان بودند و دو به دو با هم برادر بودند. بچه‌های گنجی هر کدام باید سه سال  در یک پایه تقویت می‌شدند. به حکم بچه درسخوانی، مبصر کلاس هم بودم اما با جثه ریزه میزه حریف پورشمسی‌ها نمی‌شدم. آقای صداقت معلمان بود. اما تمام کلاس دست خودم بود. اولین امضایم را پای دفتر املای بچه‌های می‌زدم و زیرش امضا می‌کردم صداقت. تا چند سال امضایم صاد صداقت بود. هر چند زیرش می‌نوشتم خواجه‌پور. بچه‌ها می‌گفتند معلم کوچولو

سوم: معلم سرخانه

خواهرم تازه عروسی کرده بود. باید درباره او مفصل بنویسم. اما همین را بگویم تابستان پیش خواهرم رفتم کلاس. کلاس سوم در خاطره ندارم تا چیزی که حسرت‌اش را می‌خورم این که نشد در کلاس سوم انشا بنویسم. شهریور امتحان و مهر کسی من را به کلاس چهارم راه نمی‌داد.

چهارم: انشا

زارعی‌ها بودند، شکاری و باز هم چند پورشمسی، جدول ضرب را باید کلاس سوم یاد می‌گرفتیم. توی جلسه اول معلم جدول ضرب پرسید. 7 در 8 بعد هم از کلاس بپرسید. بچه‌ها را تقسیم کرد به آن‌ها که گفتند 56 و آن‌ها که گفتند 54. همه پنج و چهاری‌ها را چوب زد. من جزو پنج و چهاری‌ها بودم. شاید به خاطر همین اسم معلم تپل آن سال یادم نمانده. معلم آن یکی چهارم آقای درویش‌پور بود.

هنوز دفتر انشای کلاس چهارم ابتدایی را دارم. این که خواسته بودم خلبان شوم و در انشای دوم گزارش کامل بازی والیبال نشسته ایران و هلند را برای خودم ساخته بودم و نوشتم.

پنجم: آخرین روزی که مبصر بودم.

کلاس پنجم حیدر جنگجو بود و عبداله محمدی معلمان آقای وثوقی بود که بعد شد معاون مدرسه.

مبصر کلاس بودم. مدرسه ما آدم درس خوانی نداشت و به قاعده من هم؛ هرچند نمره اول بودم اما ضرورتی نداشت درس بخوانم. مثلاً در کلاس پنجم معدل من 17 و خرده‌ای بود و بعد در راهنمایی معدل 18 و 19 بود. مبصر کلاس بودن با حضور بچه‌های محله «نئه» دردسری بود. آن‌وقت‌ها و شاید هنوز مبصر اسامی دانش‌آموزان شلوغ‌کار را روی تخته می‌نوشت تا معلم حساب آن‌ها را برسد. معلم هم حساب می‌رسید واقعاً. یک بار یکی از بچه‌های ریزه میزه را که درس نخوانده بود توی سطل آشغال جدا داد. ما هم نمی‌دانستیم بخندیدم یا نه؟

اسم نوشتن این طوری بود که یا روی برگه بنویسی یا پای تخته. آخرین باری که اسم نوشتم خاطره‌ي پررنگ من از کلاس پنجم است. عبداله محمدی که حالا ساعت‌سازی جام‌جم را دارد دوستم در کلاس بود. اما یکبار اسمش را  نوشته بودم و او هم به تلافی ادای من را درآورد. روی لکنتم حساس نیستم، نمی‌خواستم این یک نقطه ضعف باشد ولی توقع نداشتم یک دوست این کار بکند. یک سیلی به او زدم و رفت نشست. اسم عبداله را نوشتم و اسم خودم را پایین آن. وقت معلم اسم‌ها را خواند نمی‌دانست چه بگوید این طوری از مبصر بودن استعفا دادم.

دانش‌آموزان مدرسه

این تنها عکس از تمام سال‌های ابتدایی من است که سال‌ها بعد به دستم رسید. قضیه‌ي آقای ملک‌پور را هم نوشته‌ام که چطور دوباره یکدیگر را دیدیم. پیدا کردن من کار خیلی سختی نیست. حیدر جنگجو بهترین دوست دوران ابتدایی هم با لباس سبز کنار من است. کیف بزرگم را تا سال‌ها بعد داشتم و حالا هم دفترهای انشاهای آن روزگار داخل آن جا خوش کرده است.

تمام ابتدایی من در مدرسه سلیمی گذشت. یک مدرسه معمولی با دو ساختمان که یک طرف‌ اول و دومی‌ها بودند و طرف دیگر سومی‌ها، چهارمی‌ها و پنجمی‌ها. یک کتابخانه کوچک داشت که تعطیل شده بود اما باز هم به آن سر می‌زدم. ارزویم این بود که معلم کلاس چهارم مثل توی کتاب برای کلاس ما هم یک کتابخانه راه بیاندازد. کتاب‌های هنر کتابخانه مدرسه را نگاه می‌کردم و تعجب می‌کردم چرا کلاس چهارم و پنجم کتاب هنر دارد اما آن را به ما درس نمی‌دهند. دوران ابتدایی شاید به گونه‌ای به تنهایی گذشت یا شاید روزگار خوبی بوده و من فراموش کرده‌ام. فراموش کرده‌ام که در دوی استقامت سوم شدم و آقای جورکش مربی‌مان بود و رفتیم لار. فراموش کرده‌ام که توی تیم فوتبال مدرسه چون زپرتی بودم راهم ندادند و مدرسه سلیمی از مدرسه احمدی باخت. فراموش کرده‌ام که اسم سرایدار مدرسه، جلال بود. فراموش کرده‌ام که همیشه از خانه برای‌مان کادو می‌آوردند و ماشین‌های اسباب‌بازی را هیچ وقت باز نکردم چون باید می‌ماند برای سال بعد تا دوباره آن را کادو بگیرند و بیاورند مدرسه. فراموش کرده‌ام.

Advertisements

3 comments

  1. پس شما هم شده اید عین نجف دریابندری، او در زبان افتاد و حالا به اینجا رسیده و شما هم به خاطر انشاء افتادید و الان در این رشته سردم دار اید.
    واقعا اسم خودتان را هم نوشتید؟! آفرین.
    با اجازه تان به عکس تان بسیارها خندیدم.
    عذر می خواهم، جسارتا در این محل زپرتی را چه چیز ترجمه نماییم؟!

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s