ناز جمعه

جمعه‌ها باید خندید.در جک‌های فلسفی جک تازه‌ای نمی‌گوییم بلکه سعی می‌کنیم به جک‌ها فکر کنیم. البته خوب این خنده باید با رعایت شئونات اسلامی باشد به خاطر همین آدم که نمی‌تواند وسط نماز جمعه بخندد. هر چند تا اسم جمعه و به ویژه شب جمعه می‌آید بعضی‌ها یاد چیزهای دیگر می‌افتند. اما در اینجا سعی می‌کنیم تا جای ممکن کارمان با روز جمعه باشد. مثل همان پیرزن محترمی که می‌رود حسینیه اعظم از آقای جمالی سوال می‌کند:ببخشید این در حسینیه را باز نمی‌کنید.

آقای جمالی هم می‌گوید: «برای چی؟»

-: «خوب نماز جمعه»

-«امروز که سه‌شنبه است.»

-« هی کرمساخ لئدو حاجی گئل اشزتم» یعنی دوباره حاجی گولم زد.

من قرار نیست که کسی را گول بزنم. حالا شاید این بار جک فلسفی به جای جمعه روز دوشنبه باشد. اما بحث فلسفی ما هم درباره همین است. این که گاهی ذهنیت سنتی‌ درکی از زمان در مفهوم جدید آن را ندارد. یعنی در نسل ما زمان خیلی وحشتناک شده است. برای آن‌ها شاید کمی تا قسمتی جمعه با بقیه روزها فرق داشت. اصلاً شاید همین رسم‌ها که شنبه ناخن نچینید یا دوشنبه فلان کار را نکنید برای این بوده که زمان را از دست ندهند. اما برای ما زمان اهمیت بیش از حدی پیدا کرده است ولی با این وجود سعی می‌کنیم آن را فراموش کنیم و از آن فرار کنیم. یعنی فراموش کردن زمان و تاریخ که در گذشته یک امر ممکن و عادی بوده است. برای ما به یک شکنجه و آرزوی محال تبدیل شده است. از یک طرف آرزو می‌کنیم که زمان دست از سر ما بردارد و از سوی دیگر نبودن آن نوعی شکنجه است. البته این زمان هراسی در گذشته هم بوده ولی در یک بازه خیلی طولانی‌تر مثلاً هراس از پیر شدن یا گذشتن جوانی اما نه مثل ما که هر روز و هر ثانیه در هراس از دست دادن زمان هستیم. گاهی آدم دلش می‌خواهد که بشود یک روز را جمعه حساب کرد. اما زمان دست در دست جامعه چنان زندان‌اش را بر ما تنگ کرده که گریزی آن نیست.

به قول آن یکی برادر: «کی شب حمله فرا می‌رسد.» واقعاً تنها در شب حمله باید آدم حس و حال عرفانی داشته باشد.

Advertisements

One comment

  1. به قول این یکی خواهر: «کی شب درس خواندن فرا می رسد.» واقعا تنها در شب امتحان باید آدم حس و حال درس خواندن داشته باشد.
    « مثل ما که هر روز و هر ثانیه در هراس از دست دادن زمان هستیم.» چند روز پیش به این فکر می کردم که بهترین روزهای زندگی من زمانی ست که تند تند کار می کنم تا به وقت تمام شود و برای ثانیه ثانیه روزم برنامه به خصوصی دارم.
    ظهرها اگر بعد از مدرسه خوابم گرفت، وقتی بیدار می شوم، در دلم شور ناخوشایندی احساس می کنم.
    ثبل از دبیرستان بهتر برنامه زمانی داشتم. این برمی گردد به همان مسئله که گفتم زیاد هم ناراحت نباشید که به شهید بهشتی راه نیافتید! 

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s