روزگار خوش هفت دختر و دوتای دیگر

از ابتدا هفت نفر بودیم، هفت کله‌پوک اسم گروه‌مان بود، علارغم اعتراض‌های شدید معلمان بر نام گروه دوستی‌مان، ما همچنان بر هویت خویش استوار بودیم. بعدها دو نفر دیگر به ما پیوستند و شدیم گروه 2+7.

قضیه اولین اسم مان از این قرار بود که در رمضان شبی از برای افطاری در مدرسه جمع شدیم، یکی از دوستانم (جدا از گروه دوستی‌مان) آلوچه‌ای به من داد، در حال ناز کردن و تعارف کردن بودم که ناگاه دیدم از پشت صدای سم پای انسان‌های مغول صفت می‌آید، شش نفری عین اسب به من حمله‌ور شده بودند. من هم فکر خود را در عرض چند صدم ثانیه جمع و جور کرده و با سرعت نور فرار کردم، اما مگر می‌شد از دست آن ها فرار کرد، همگی سرم ریختند تا آلوچه‌ای را از من بگیرند که عین خودش را بیش از تعداد بچه‌ها چند لحظه پیش از فروشگاه خریده بودیم. آن انسان های گرگ‌صفتِ انسان نما خودشان هم با خودشان مشکل داشتند، آلوچه به دست هر کسی می‌رسید، همه به او حمله‌ور می‌شدیم. کف حیاط مدرسه همگی روی زمین پهن شده بودیم، تا جایی که بعضا مجبور بودیم چهار دست و پا و آلوچه به دندان فرار را بر قرار ترجیح دهیم، سرآخر با بد عنقی‌های دبیر علوم که سال اولش بود در مدرسه ما تدریس می‌کرد و هنوز با منش ما آشنا نبود، مجبور به اعلان آتش بس شدیم.

آخر شب ماجرا را برای یکی از بچه‌های فامیل تعریفیدم و او از لفظ «هفت کله‌پوک» از برای ما استفاده کرد، خوب ما هم با توجه به شناختی که نسبت به هم داشتیم، چندان مخالفتی از خود نشان ندادیم.

هفت نفری قول داده بودیم که هرگز به کسی سعادت عضویت در این گروه مقدس جهانی را ندهیم. اما آن دو تن، موفق شدند خود را به ما بچسبانند. گروه‌مان دیگر کاملِ کامل شده بود. اقصا نقاط کشور در گروه ما نماینده داشتند، همگی با طرز تفکرها و سلایق و خصوصیات متفاوت. همیشه ی خدا داشتیم سر موضوعی جار و جنجال می کردیم، هر کسی ساز خودش را می زد، اما جالبش اینجا بود که با همه‌ی دعواها ناگهان همه با هم به توافق نظر می‌رسیدیم. به خاطر خصوصیات مختلف، برای هرکدام صفت‌های مخصوصی گذاشته بودیم مثل: عاطی مجهزه، از روغن مار تا تخم خروس در کیفش یافت می‌شد، فاطی عاقله، از بقیه‌مان صبورتر بود، گاهی اوقات مادربزرگ یا پیرزن هم صدایش می‌زدیم، فاطی احساساتی، همیشه شل و مل بود، هانیه هم معلم اخلاق‌مان بود، همیشه در حال نطق کردن بود، فاطی خوشکله و به همین ترتیب تا آخر برو.

ساعت‌های بی معلم خوراک‌مان بود، تا وسط حیاط پهن شویم و اتل متل توتوله، کلاغ پر، قطار قطار بوق بوق، پِ پِ پینوکیو و استپ آزاد بازی کنیم. بعد از امتحان‌ها همیشه روی زمین خاکی من گلم باز می‌شم بسته می‌شم بازی می‌کردیم. اصلا جای تعجب نداشت، بچه‌های سال پایینی هم از ما سرمشق می‌گرفتند، صد البته کار بسیار خوبی هم می‌کردند. دیگر اگر می‌خواستیم خیلی به خویشتن رحم نماییم، می‌نشستیم و آمپول اعتماد به نفس تزریق می‌کردیم و آوازخوانی و مداحی را سر می‌دادیم، اگر شعری بلد نبودیم هم کم نمی‌آوردیم برای مثال این بنده‌ی حنجره طلا مسئول آهنگ زدن با حنجره‌ی بهتر از ویلونم بودم.

با تمام این انرژی‌های مضاعفی که داشتیم، معلم‌ها روی ما حساب دیگری باز کرده بودند و روز آخر مدیر و چند تن از معلمان اعتراف نمودند که هیچ دانش آموزانی بدین سان نداشته‌اند و مطمئن‌اند که زین پس نیز نخواهند داشت. جالب بود که در هر مکان متناسب با آن رفتار می‌کردیم، تعریف کردن از خود را که من اصلا بلد نیستم، اما خداییش گاهی می‌دیدید در مجلسی آنقدر بزرگ‌مدارمندانه رفتار می کردیم که همه چشمان تعجبشان آه قلمپه می‌شد.

با خصوصیات متنوعی که داشتیم، هیچ چیز کم نداشتیم، همه مکمل و متمم هم بودیم و روی هم تاثیر می‌گذاشتیم. بارزترین مثالش تاثیر این دوستان محسس (احساساتی) بر من بود که نتیجه اش روی برادر بدبخت بیچاره‌ام پیاده می‌شد. دوستان عزیز، بنده را مجاب نموده بودند تا روزی دو عدد رمان عشقولانه بخوانم. من هم اگر می‌دیدم پسره، به دختره خیانت کرده، بنابراین می گذاشتم که تمام پسرهای دنیا اینگونه‌اند، پس من هم به گونه‌ای به برادر خود می‌پریدم تا انتقام بگیرم و اگر پسره آدم خوبی بود، برادر من هم می‌شد گلِ گلاب، بیچاره خنگش کردم بس که رفتارهای متناقضی که به نظر شخص شخیص خودم کاملا بجا بود، از خود نشان می‌دادم. در هرحال حقش بود. اما شانس آورد اعتیادم خود به خود ترک شد، حالم از رمان های عشقولانه ی آبکی به هم می‌خورد.

پیرترین معلم مدرسه که به قول خودش دختر 14 ساله‌ای بیش نبود، پایه‌ترین بود. با اجازه‌تان فاطی عاقله را هم به پسرش انداختیم، اما به قول خانم بدر این قدر هم نتوانست او را نگه دارد و ایشان دو سال پیش نامزدی نمودند و ما نیز مجبور بودیم اشک‌های نامرئی فاطی عاقله را در حالی که می‌خندید از صورتش پاک نماییم. یادش بخیر، یک روز سر کلاس ایشان، درس را در نیم ساعته تمام کردیم و دزدکی از مدرسه زدیم بیرون و چیپس و ماست موسیر خریدیم و وسط کلاس روی زمین پهن شده بودیم و عوض خوردن به هم می پریدیم و یکدیگر را ماستی می‌کردیم، حتی خانم معلم را، که ناگاه مدیر مدرسه وارد شدند، چیپس در مدرسه ممنوع بود، خروج از مدرسه دیگر بیشتر، ما هم با ترس و لرز جلو گندکاری‌مان به صف ایستادیم اما ایشان بو کشیده و با نگاهی به مانتو مقنعه‌ها، ما لو رفتیم، اما خوش بختانه با پارتی هایی که داشتیم، هیچی نگفتند و تازه سعی کردند جلو خنده شان را بگیرند.

روز معلم را جشن گرفتیم و کیک و کادو تقدیم نمودیم، اما بد نیست بدانید که نصف کیک به وسیله دهن‌های افراد شرور همین گروه دود شد و رفت هوا و سر کادوی‌مان که یک قاب بسیار زیبا بود هنوز که هنوز است بر کادر مدرسه اصلا منت نمی‌گذاریم.

دیگر آوازه‌مان در سطح شهر پیچیده بود و بسیاری از دخترها حتی از مدارس دیگر ابراز وجود نموده بودند، تا در گروه ما عضو شوند، گاهی اوقات چقدر آدم ها خوش خیال می شوند. نازی!

وقتی از ثبت‌نام، تیزهوشان بازگشتیم با چشمان پر از اشکِ عاطی مجهزه روبه رو شدم، اما راستش را بخواهید با دیدن این صحنه‌های احساساتی شاید کمی غمگین شوم، اما هیچ تاثیری بر تصمیم من نمی‌گذارد نمی دانم چرا. و خلاصه از برخی از دوستان دور شدیم. روزهای اول مدرسه، ما این طرف و آن ها آن طرف همه سرگردان بودیم و سعی می‌نمودیم دست آن‌هایی که در دلمان رخت می‌شویند را بشکنیم. خلاصه فقط این را بگویم که ما زور می‌زدیم و فشار روحی هم زور می‌زد، اما باید بگویم که هاها عمرا اگر کسی جز گروه 2+7 در جنگ‌های تن به تن پیروز شود.

حالا هم از هم دوریم اما هنوز تاثیرات‌مان بر هم کاملا نمایان است. بسیاری از تفکرات ما در آن زمان و با لمس یا دیدن تجربه شکل گرفت. آن زمان جلساتی خصوصی داشتیم با نام، انتقادات کار ساز، از هم دیگر انتقاد می‌کردیم. در این جلسات هم مشکلات‌مان را حل می‌کردیم و هم سعی می‌کردیم سوراخ رفتارمان را پر کنیم.

پانوشت: این هم از اولین نوشته‌ي مهمان این وبلاگ، فاطمه حاجی‌زاده خودش وبلاگ تازه ساخته شده «پرفسور بعد از این» را دارد. اما به عنوان اولین نویسنده‌ي مهمان دعوت‌اش کردم تا اینجا بنویسید چون نشسته است و کلی برای پست‌های قدیمی اینجا کامنت گذاشته است.

Advertisements

26 دیدگاه

دسته میهمان وبلاگ

26 پاسخ به “روزگار خوش هفت دختر و دوتای دیگر

  1. سلام من که سیاسی خوندم اینقدر همه چی رو سیا نمی بینم .اون عکس دخترم یاسمن بود که چند وقت پیش تولدش بود .خوشحال میشم هراز گاهی به وبلاگ من سر بزنید

  2. ترجیحا نظرم را برای در دفترچه خاطراتم یادداشت می کنم…
    شاید 50 سال بعد خواندیدش!

    پ ن: این مربوط به کدام روز وبلاگ و برنامه کلاسی بود؟

  3. اینها اسم گروه ما را دزدیده‌اند. شرمشان باد با این دزدی‌ها

  4. یوسف

    که اینطور !!!

  5. سلام. این متن را قبلا خواهر خانم ما هم نوشته بود که توی صحبت نو هم چاپ شد. یادیادتونه؟

    • خیر، استاد، آن را هم 5 نفری در طول چندین روز در سرویسِ گراش به لار و لار به گراش می نوشتیم و قرار بود نام گروه مان به نام نویسنده نشیند که گویا اشتباهی شده بود.
      خانم بدر به خاطر آن مطلب روزنامه ای برای خودش خرید!

  6. میگم مطالب مفید و بدردبخوری مینویسن!!
    محمد بعد که کارش با وبلاگت تموم شد بهم خبر بده تا یه خورده واسه وبلاگ من هم بنویسن!!
    ولی خودمونیم من فکرشو هم نمیکردم اونی که تو صحبت نو نوشته شده بود گروه فاطمه خواجه زاده اینا بوده. چقدر هم تو گروهشون اسم فاطمه بوده!

  7. ا. زاهدی

    جالب بود و بسیار شیرین.
    یادمه ما دوران ابتدایی یه گروه 5 نفره بودیم دوران راهنمایی شدیم 3 نفره دبیرستان 4 نفره و پیش‌دانشگاهی 2 نفره و الان که فارغ‌التحصیل این دوره‌ها شدیم فک کنم خودم به شخص خودم یک گروه تک نفری هستم!
    کل گروهای ما اسم خاصی نداشت اما تک تک اعضاگروه یه اسم خاص واسه خوش داشت.
    تو هر دوره هم تا جایی که یادم میاد گروه خودمون شرترین گروه بود و البته هر صبح‌ هم بلا استثنا یک یا چن تن از بچه‌های گروه ما پشت در مدرسه، حیاط رو دید می‌زد که کی صف تموم بشه و بدو بدو بره کلاس …
    مرور خاطرات بسی زیبا و لذت‌بخش است اما افسوس که این صفحه گنجایش ثبت آن را ندارد.

  8. چقدر گروه گروه. بابا نمی شد باهم باشین آخه به وحدت و یکپارچگی خیلی سفارش سده ها.!

  9. من فکر کردم همون مطلبه. شرمنده.

  10. مطلب خوبي بود يادآور دوران مدرسه و شيطنت‌هاي آن البته ما هم از اين گروه‌بندي‌هاداشتيم ولي عددي و درصدي نبود ضربت ميتي كامان اسم گروه ما بود از نظر عددي(نفري) كه حساب كنيم شش نفر مي‌شديم
    بچه‌ها در گروه منو عجول خطاب مي‌كردن حالا كه فكر مي‌كنم مي‌بينم خيلي هم
    بي راه نمي گفتند ياد باد آن روزگاران ياد باد.

  11. زهرا جعفري

    ببخشيدا فاطي خانوم اما مي خوام بدونم که چرا از عاقبت اين گروه 7+2 که الان چيزي به جز دلخوري واسه اعضاش نمونده،ننوشتين!!!

    در ضمن من يادم نمي آد که تو اين جلسات به نتيجه هم مي رسيديم( شما يادتون مي آد؟!)

    • فاطمه حاجی زاده

      همچون می گویید دلخوری که گویا جنگی در کار بوده است، زهرا خانم، دلخوری که همیشه در هر جمعی وجود دارد دوستِ من. در ضمن یادم رفت بگویم که هنوز هم جمع هایمان گاهی اوقات وَ راو می باشد.
      اری که یادم می آید، شرحش زیاد می شود. یادت نیست واقعا؟! دوباره برگزار می کنیم تا به یادت آید. 

    • فاطمه آتشی

      زهرا جان دلخوری؟؟؟؟منظورتو درست نرسوندی……باید بهتر مینوشتی…. هیشکی از هیشکی دلخور نیست….اعضاش هم همه گی عین سابق سر و مر و گنده هر جا جمع میشن صد البته بد تر و پر شر و شور تر از سابق بزن بزن و داد و بیداد راه می اندازند……من به عینه دیده ام…..تو هم به عینه دیده ای….نیدیده ای؟؟؟؟؟؟ و در مورد آن جلسات باید بگویم این جلسات زمان هایی برگزار میشد که اشتباهی در سیستم زیستی یکی از اعضا پیش آمده بود…..و مسائل عنوان شدهو برسی و یکی که به فرد خاطی نزدیک تر بود به صورت خصوصی مواردی را گوشزد میکرد….که معمولا هم اینجانب این زحمات را متقبل میشدم…….حق با شماست آن جلسات نمادین بود اما پیش زمینه ای برای ترتیب اثر اساسی……

      • زهرا جعفري

        سلام
        از رفتار امروزتون معلوم بود که اينو چک کردين.
        اما واقعا به حال خودم تاسف خوردم که چرا به جاي آبرو داري اينجا ، دليل حرفامو نپرسيدين و البته يادم مي آد که امروز صبح حتي جواب سلامم رو هم ندادين تا چه برسه که بخوايم با هم بحث کنيم، البته ناراحت نشدم چون انتظارشو داشتمو با روحياتتون آشنا بودم!!!
        در ضمن اگه گروهمون تا چند وقت پيش هم براه بود بخاطر کوتاه اومدن عده اي بود و صد البته بخاطر اينکه تا همون چند وقت پيش نظراتمون تا اندازه اي به هم شبيه بود و بعضيا هنوز 180 درجه تغيير نکرده بودن، اينکه علت چيه اينجا جاي بحثش نيست اما بدونيد که اين نظر شخصي من نيست و خيلي از همين اعضااز جمله: هانيه و يکي از فاطياهم اينو تاييد کردن.
        راستي داشت يادم مي رفت اگه مي گين اين گروه هنوز هم مي تونست پا برجا بمونه، نبايد بخاطر يه نقدکوچولو از سلام کردن به هم که حداقل ترين کار نسبت به يک مثلا دوست هست ، کناره گيري مي کرديم!!!!!!

        روز هاي خوشي رو براتون آرزو مي کنم، دوستان گرام!!!

  12. فاطمه حاجی زاده

    یک خاطر به ذهنم نفوذید: شبی از برای دو هدف والای شام خوردن و ساختن روزنامه دیواریِ هنر به خانه فاطی عاقله رفته بودیم. برادر کوچک یکی از بچه ها نیز آمده بود. گویا ایشان از داد و هوارهایی که می شد ترسیده و به گوشه ای از اتاق پناه برده بودند، از قضا دقیقا پشت ایشان، مقوایی که از برای روزنامه دیواری خریده بودیم گذاشته شده بود و ایشان قسمتی هایی از ان را لهیده نموده بودند.
    بنده نیز در مقابل تمام اعتراضات و جیغ و دادهای بچه ها آمدم و به کمک یکی دیگر مقوا را به مثالِ شکلات دو سرش را پیچاندم.سپس شروع کردیم و به نقش و نگار بر روی آن، یک عدد پرنده ی چسبیده به یخچالِ خانه ی میزبان را کتیدیم و به مقوا چسباندیم. اقا اینقدر خوشکل شده بود که دبیر مربوطه ان را به دیوار سالن کوفت برای همیشه.
    همیشه آخرِ وقت خلاقیت مان گل می کرد و بهترین چیزها را به آب می داد!

    پ.ن: وای بر انسان هایی که نام گروه ما را جمع می زنند! آقا جواب گروه ما، اسم گروه شما می باشد، نه اسم ما اسم شما!

  13. بسایار لذتمند شدیم
    زیبا بود

  14. فاطی عاقله

    یادم می آد روز هایی رو که چن روز به باز شدن مدرسه مونده بود و عاطیین و فاطیین و بقیه بعد از کلی اغفال کردن در جهت منصرف کردن این 4 نفر جهت نرفتن به آن مدرسه ی کذایی(از دیدگاه ایشان) که به نتیجه نرسیده بود به زور متوسل شده و تهدید به کتک و بدتر از اینها میکردن و منم داشتم تسلیم میشدم که عقلم دوباره به کار افتاد و رفتم……….

    ای دوستان ناباب……داشتند مرا از رسیدن به قله های موفقیت به کوهپایه هایش افول میدادند……

    هیچ وقت خواهشاشون یادم نمیره که چه جوری میخواستن متقاعدمون کنن………

  15. سلامسلام.اول از همه تشکر میکنم از فاطی خوشکله که این مطلب رو نوشته وتجدید خاطره کرده.اینجور که پیداست نیاز به یک جلسه نقد و انتقاد داریم که البته به نتیجه برسه.شنیدم فاطیا شدن یه گروه زهرا و هانی هم یه گروه دیگه اره؟فاطی خانم ما به هر دری نزدیم که مانع پیشرفت شما بشیم فقط از روی دلتنگی و ترس از هم پاشیدن گروه بود من واقعا از پیشرفت دوستای گلم خوشحالم فدای همتون.باید دور هم بجمعیم به یاد قدیم

  16. هانيه

    سلام
    تجربه ثابت کرده هميشه گروه هاي 9 الي 10 الي 11 نفره بنا به دلايلي در آينده به گروه هاي دوستي 2 الي 3 نفره تقسيم مي شودو شايد ما هم از اين قاعده مستثنا نباشيم.
    زير سايه ي امير المومنين مستدام باشيد
    يا علي

  17. بازتاب: Friends « پرفسور بعد از این

  18. بازتاب: again « پرفسور بعد از این

  19. یزدان

    خوبه ولی یک کم واقعی و امروزی تر بنویس الوچه دیگه قدیمیه.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s