چشم‌هایش

بزرگ علوی

اسم‌اش سید مجتبی است اما همه او را به نام «بزرگ علوی» می شناسند. در کنار جمالزاده و صادق هدایت شده است یکی از مهمترین داستان‌نویسان نسل اول داستان‌نویسی ایران. در زمانه‌ای که کم‌کم امواج ادبیات مدرن به سرزمین ایران می‌رسید آنان سطح تازه‌ای از ادبیات را نمایندگی می‌کردند. جالب این که بزرگ تا همین چند سال پیش زنده بود.

هر چند بسیار از بدی‌ها وسختی‌های مهاجرت گفته‌اند اما برخی از مهاجران تعهدی به سرزمین مادری دارند یا پیدا می‌کنند که آن‌ها را مجبور به زنده بودن می‌کند و زندگی کردن. «بزرگ علوی» به چیزی که اعتقاد داشت می‌تواند ایران را نجات دهد عمل کرد، اما او سرانجام به سرنوشتی دچار شد که چهل سال پایانی عمر خود را دور از ایران بگذراند. شاید بزرگ علوی را بتوان از جمله نسلی دانست که طبقات بالای اجتماع دغدغه طبقات پایین را داشتند و حتی در این راه مبارزه کردند. او جزو اولین گروه روشنفکران چپ‌گرا موسوم به 53 نفر بود که به زندان رفت اما سرانجام مسیری جا از آنان را پیمود. سرنوشت او ادبیات بود.

چشم‌هایش کتابی که حالا می‌خواهم پیش‌نهاد خواندن‌اش را بدهم بخشی از هویت ایرانی است. مثل بسیار از ایرانی‌ها در اینجا نیز سیاست به مرزهای زندگی خصوصی وارد می‌شود. تضاد میان عشق و جامعه را که هنوز هم گرفتار آن هستیم می‌توان در سطرسطر داستان یافت. در چشم‌هایش راوی به دنبال یافتن صاحب چشم‌هایی است که در نقاشی یک استاد وجود دارد. او مانند داستان‌های معمایی این چشم‌ها را دنبال می‌کنند تا به وسیله آن به دنیای یک آدم وارد شود. یک اسطوره که کم‌کم در این شناختن به یک آدم معمولی تبدیل می‌شود. این هبوط از اسطوره به انسان شاید نکته‌ای است که داستان را ایرانی می‌کند.

برخی چشم‌هایش را بازنویسی زندگی کمال‌الملک می‌دانند. شاید بزرگ علوی با توجه روحیه‌ی رئالیستی خود به این شخصیت نظر داشته است اما بیش از هر چیز چشم‌هایش آغاز راه دراماتیزه کردن تاریخ است. پیش از این تاریخ تنها حکایت پادشاهان بود و محل عبرت گرفتن. اما در این داستان تاریخ و سیاست محلی می‌شود برای روایت کردن و قصه گفتن.

زندگی بزرگ علوی هم جذاب و خواندنی است. اما پیش‌نهاد می‌کنم با چشم‌هایش کار شروع کنید. بعد میرزا را بخوانید و بعد پنجاه و سه نفر و بعد کارهای بعدی او مثل موریانه و چمدان. از بخت من است که بسیاری از کتاب‌های بزرگ علوی را خواندم و روزگاری او یکی از نویسندگان دوست‌داشتنی من بود.

بزرگ علوی کتاب‌هایی خواندنی دارد که به ویژه برای علاقه‌مندان به داستان‌های دارای طرح مشخص مثلاً کسانی که به سریال‌های تلویزیونی علاقه دارند و یا خوانندگان رمان دارای جذابیت خواهد بود. شاید حالا که پنجاه سال از نوشتن آن‌ها گذشته برخی کارهای بزرگ علوی را با عاشقانه‌های زرد این روزها مقایسه کنند اما هر عاشقانه‌ای را نمی‌توان سطح پایین و مزخرف دانست. کسانی که می‌خواهند روند داستان‌‌نویسی ایران را پیگیری کنند هم این کتاب را باید در لیست مطالعه خود بگذارند.

فرشاد پسران- نفر وسط با پیراهن سفبد

این کتاب را مدیون دوستم فرشاد پسران هستم. وقتی گیج و منگ به شیراز رفته بودم او بهترین همکلاسی‌ام بود. پدرم معلم بود و این کتاب را از کتابخانه او برایم بلند کرد و با کلیه توصیه که کتاب آسیبی نبیند. یک شنبه خواندم و پس دادم. فرشاد پسران را بعد از دبیرستان نمونه فرهنگیان رازی شیراز گم کردم. هر وقت در اینترنت دنبال‌اش می‌گردم می‌دانم فقط این را پیدا می‌کنم که سال 76 وارد دانشگاه شده و بعد سال 84 مدرک کارشناسی ارشد . شاید من هم روزی در داستانی به جستجوی او رفتم.

کتاب چشم‌هایش را می‌توانید بگیرید و بخوانید

Advertisements

8 comments

  1. من چند روز پیش تونستم کتاب چمدان بزرگ علوی رو تو ترمینال بندر عباس بخونم.
    این کتاب رو اتفاقی یه شب تو یکی از پارک های شیراز از یه خانوم خریدم.
    کتاب جالبی بود اما تو هر داستانش صحنه داشت.

  2. سلام،فرشاد پسران استاد ما هست و الان تو دانشگاه ما تدریس میکنه و یکی از استاد های موفق دانشگاه هم به شمار میاد.
    اگر که دوست داشتید اطلاعات بیشتری از ایشون در اختیارتون قرار بدم حتماً با ایمیلم در ارتباط باشید.
    این عکس رو هم save می کنم اگه شد نشونش بدم. D:

  3. چند ماه پیش یه شب تلفنم زنگ خورد: .. چطوری؟ منو می شناسی؟…گفتم: علیک سلام ..یه کم ته صدات اشناست یه راهنمایی کن..گفت چند سال برو عقب.. گفتم :خب… گفت: هیچی شاید یه جایی یه روزی یه وقتی دیدمت خدافظ..گفتم بنده خدا…اینا همش اثرات فشار زندگییها..
    اما همون ته صدای اشنا کافی بود تا منو به هفده سال پیش ببره- عمری که مثل برق گذشت- پسر بچه ای که تنها از شهر خودش اومده بود و در حالیکه فقط سیزده سال داشت ادای ادم بزرگارو در میاورد.. اتاقی اجاره کرده بود و تنها زندگی میکرد..ادم رو یاد قصه های قرون وسطی و داستانهای مادر بزرگا می انداخت .. .. علی رغم جثه کوچکش اراده قرص و محکمی داشت و این پارادوکسی که با بچه های لوس و ننر و تیتیش مامانی ایجاد می کرد برام قابل احترام بود و منو جذب خودش می کرد… به زیست شناسی ، مجله گل اقا، پنیر kibi و نوشتن و روزنامه نگاری علاقه زیادی داشت….. بعدها از همشهریاش سراغشو گرفتم ..گفتند..اووو… توی روزنامه شهر خودشون (همساده) می نویسه… ذوق کردم گفتم بالاخره یه کیمیاگر (پاؤلو کولیو) پیدا شد دنبال ارزوهای بچه گیاش بره……
    فرشاد پسران

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s