او هنوز کیف می‌کند؟

اولین بار کلاس چهارم ابتدایی بودم که اسم‌اش را در برد دبستان دیدم. مسابقات علمی برگزار شده بود و من در شهرستان هشتم شده بودم و کسی به نام «محمود باقری» چهارم. البته من سلیمی درس می‌خواندم و او دبستان فرامرزی بود. در آن دنیای کودکی و غرور آن، دنبال این بودم بدانم کدام پسر گراشی است که درس‌اش از من بهتر است.

محمود باقری در سفر تهران

محمود بر خلاف من بچه درسخوانی بود هر چند او هم وقتی وارد دانشگاه شد مثل من به جای درس خواندن، زندگی کردن را انتخاب کرد و ما بیش از گذشته به هم نزدیک شدیم. یعنی دوستی ما یک جور قطره قطره از تضاد و برخورد شروع شد تا حالا که کنار هم نباشیم هر جا تلپی جور باشد باید یاد و خاطره‌ی یکدیگر را گرامی بداریم.

به راهنمایی که رسیدیم در راهنمایی سعادت هم مدرسه‌ شدیم. او اول«ب» بود و ما اول «د» بعد هم هیچ وقت نگذاشتند هم‌کلاسی شویم چون طبق یک عرف مشخص دو نفر که معدل بالاتری دارند نمی‌توانستند در یک کلاس باشند. به خاطر همین محمود می‌رفت به یک کلاس و من و علی حسنی برای هم وزن شدن کلاس‌ها در یک کلاس بودیم. البته قضیه مسابقات علمی آن روزها را هم بارها گفته‌ام. این که در مدرسه محمود اول می‌شد و وقتی نوبت مسابقات علمی در شهر می‌رسید این من بودم که اول می‌شدم.

اولین آشنایی درست و حسابی‌مان در سفر مشهد بود. اولین سفری که به صورت اردویی از گراش به مشهد می‌رفتند. سال 1369 بود احتمالاً. کلاس اول راهنمایی بودیم و ریزه میزه. من و محمودباقری و درفش را در یک جفت صندلی چپاندند. جالب این که سرنوشت ما را دوباره به هم رساند و هر سه از یک فامیل زن گرفتیم و گاهی دوباره در مهمان‌های خانوادگی به هم می‌رسیم. درفش بچه ساکتی بود و همان اول کار از دور خارج شد. دعوای همیشگی سر پنجره بود که چه کسی باید کنار پنجره بنشیند من اطلاع داشتم که مسیر برگشت طولانی‌تر از رفت است. به خاطر همین در مذاکرات با محمود توافق کردم که رفتن او کنار پنجره باشد و برگشتن من. اما حکومت محمود چندان دوام نیاورد. همان شب اول پنجره اتوبوس بسته نمی‌شد هر چند که تابستان بود اما باد و سرما از دریچه به داخل می‌آمد. باز مذاکرات آغاز شد و من با وجود بسته نشدن پنجره راضی شدم که تمام مسیر را کنار پنجره بنشینم. نیمه شب مدیرمان دریچه را بسته بود و محمود تا آخر سفر حسرت کنار پنجره نشستن را با خود داشت.

سفر اردویی مشهد با چند خاطره‌ی مهم به یادم می‌آید. پول محمود در مشهد تمام شد و تنها یک ده‌تومانی پاره برای او ماند. این ده تومانی تا آخر سفر مایه خنده همه بود و خلاصه این محمود چه طور با ده تومان این همه روز را دوام آورد خودش حکایتی است. من به خاطر خاطره بازی‌ام آن ده تومان را آخر سر به قیمت پنجاه تومان خریدم. ولی حالا نمی‌دانم آن ده تومان جادویی کجاست.

در تهران که بودیم رفتیم پارک آزادی کنار برج یک دریاچه مصنوعی داشت و محمود فریب دیگران را خورد و رفت سوار قایق شد. مدیرمان پرسید:

تو چرا نرفتی سوار قایق شوی؟

گفتم: که چه بشود

گفت: که کیف کنی

گفتم: در گراشی می‌گویند کیف مال خر است.

تا آخر سفر آن ده‌تومانی و قضیه کیف مال خر است و داستان آقای طلوعی مایه خنده و دست‌انداختن بود. شاید البته چیزهای دیگری هم بود که به یادم نمانده.

نماز خانه مدرسه راهنمایی سعادت گراش

گفتم مسابقات علمی ،عشق ما بود. چون بعد از دور مدرسه، آزاد بودیم که یا برویم سر کلاس یا این که برویم کتابخانه مدرسه درس بخوانیم اما وقتی من در گروهی باشم مگر کسی درس می‌خواند. زنگ می‌خورد درسخوان‌های مدرسه در نمازخانه جمع می‌شدند. می‌رفتیم چند کشک از علی مهرابی می‌گرفتیم و بعد با کتاب‌های‌مان دو طرف نماز خانه گل می‌گذاشتیم. باید در سکوت بازی می‌کردیم. هر کلاس یک تیم بود و بازنده‌ها هم داور می‌شدند. بعد از تجربه سال اول فهمیدیم که اگر آدم با جوراب روی موکت بازی کند جوراب برای یک روز هم دوام نمی‌آورد به خاطر همین من یکی که با زیر شلواری راه‌راه همان «ننتای کردی» خودمان. بازی می‌کردم. راستی یکی از اعضای تیم داوری هم مسئول کشیک بود. این‌ها را قبلاً گفته‌ام. و بماند

اما وقتی من به شیراز رفتم محمود تنها کسی بود که حال کرد و به نامه‌هایم جواب داد. اگر یک روز ستون نامه‌ها را راه انداختم نامه‌های محمود را هم می‌بینید. برایش از شیراز کتاب تست می‌فرستادم و او هم خبرهای گراش را برایم می‌فرستاد. خبری از تلفن نبود اما گاهی به خانه عموی‌شان که تلفن داشت زنگ می‌زدم و مبادله اطلاعات می‌کردیم. این برای من که در شیراز افتاده بودم خیلی مهم بود و شاید به خاطر همین نامه‌ها بود که رابطه من و محمود کم‌کم عمیق شد.

من که دبیرستان را تمام کردم. رفتم لار عمران خواندم و او رفت شیراز فیزیک خواند و بعد هم رفت پیام‌نور تا هر وقت کارمان پیام‌نور اوز گیر کرد بشود رفت سراغ محمود البته بعد گذر من هم به پیام‌نور اوز افتاد.

محمود باقری یک ژانر خاص است. آدمی که من ندیده‌ام کسی از دست او فرار کند. حالا شاید در تلپ تخصص داشته باشد و برخی برای تلپ نخوردن از او دوری کنند. اما اگر برایت پول مهم نباشد محمود یک دوست بی‌رقیب است. طوری که وقتی نگاه می‌کنم همه دوست‌های من یک جوری با محمود هم دوست هستند.

محمود باقری در ازدواج من

این هم عکس‌هایی از محمود

Advertisements

14 دیدگاه

دسته شخم زدن خاطرات

14 پاسخ به “او هنوز کیف می‌کند؟

  1. همه‌ی آدم‌ها محمود نمی‌شوند. اگر هم بشوند محمود ما نمی‌شوند. البته من فکر می‌کنم خصوصیت مهم‌اش یعنی خنده‌هایش را جا انداخته‌ای.

  2. من هر وقت محمود را می بینم یاد احمدشان می افتم. راستی او الان کجاست؟

  3. فاطمه حاجی زاده

    پس من هم هر وقت ایشان را می بینم به یاد همسر گرامی شان می افتم. چون تا به حال این فیزیک دان را ندیده ام گفتم.

  4. سلام
    اين محمود شخصيت عجيبي‌ست. جزو كسائيه كه وقتي باهاشحرف مي‌زنم يهجورايي لذت مي‌برم. دشمني‌اش با جاسبي و دانشگاه آزاد هم حد نداره! حالا كه فكرش رو مي‌كنم يكي از دلايل اين‌كه آزاد ثبت‌نام نكردم همين حرفاي محمود بود… آي خدا چي‌كارش كنه.

  5. یوسف

    سلام مارا به محمود برسانید هی روزگار !!!

  6. فاطمه حاجی زاده

    یک نوع حس مبهم به من می گوید اولین نفر از راست علی است؟ آری؟
    معدلش در چه مایه هایی بود؟ دخترش الان خیلی بزرگ شده!

  7. مهروماه

    بعد شما مدرسه سعادت داغون شد….یادمه چقدر بچه های با حالی داشت…با مدیریت حامد پور

  8. سعید

    محمود! آه محمود.

  9. تو هم هنوز کیف می کنی؟
    سری بزن به وبلاگم می فهمی

  10. راستی پولهای برنش دست محمودتان با آن 10تومانی مرتبط نیست؟

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s