مجبور بودم. می‌فهمی؟ مجبور بودم

یک برادر آبادانی داشته تعریف می‌کرده: «ولک پیرمرد و دریا رو خوندی یه بار همچی چیزی برای خود مو اتفاق افتاد. آغا رفتیم دریا یه نهنگ شکار کردیم این هوا. بعد داشتیم بر می‌گشتیم که یک کوسه افتاد دنبال‌مون. آغا ما برو کوسه بیا. ما برو، کوسه بیا. کوسه دهن باز کرد و ها نصفه نهنگ رو خورد. اما باز هم ما برو، کوسه بیا. باز کوسه دهن باز کرد نصفه دیگه نهنگ رو هم خورد. ما هم پارو تندتر زدیم اما کوسه ول کن نبود. ما برو، کوسه بیا. کوسه دهن باز کرد نصفه قایق رو خورد. اما با همون قایق نصفه مو در رفتیم. دیدوم دوباره کوسه دهن باز کرد. ولک مو رو می‌گی از یک درخت رفتوم بالا.»

شنونده بر اساس استدلال منطقی پرسید: «داش خوب درخت وسط دریا کجا بود؟»

برادر آبادانی چهره مظومانه و طلب‌کاری گرفت و گفت: «مجبور بودم. می‌فهمی؟ مجبور بودم.»

البته این جک را باید با لهجه بخوانید. این جک در واقع ستایشی از رئالیسم جادویی است و این که قصه‌گویی بر واقعیت اولویت دارد. اگر شما قصه را خوب روایت کنید مهم نیست که واقعیت را بنویسد یا افسانه را. خواننده در داستان آنچنان غرق می‌شود که فرصت نمی‌کند بپرسد: «درخت وسط دریا هست؟» حتی اگر این سوال را پرسید منطق داستانی باید جوابگوی آن باشد.

کاربرد:

به جای «چون قافیه تنگ آید شاعر به جفنگ آيد»

وقتی پدرزن‌تان مهمان شماست و شما عمدتاً یک جلسه کاری برای خودتان تعیین کرده‌اید.

وقتی که در عروسی کت و شلوار پوشیده‌اید و دوست‌تان شما را با انگشت نشان می‌دهند.

وقتی قرار بوده هیچ کس تمرین کلاسی را انجام ندهد اما شما چون غیبت‌تان از حد مجاز گذاشته باید تمرین را انجام می‌دادید.

وقتی شما خانه‌ی خاله‌ي دامادتان دعوت هستید و برای‌تان خورشت بادمجان سرو می‌کنند و مجبورید نان خالی بخورید و بگویید رژیم دارید.

پیام اخلاقی:

چاخان هم می‌خواهید بکنید مواظب باشید به کوچه بن‌بست نرسید.

آبادانی بودن یک نعمت است.

15 اسفندماه مبارک باد

گابریل گارسیا مارکز بچه آبادان بوده قاچاقچیان کوکائین کلمبیا دزدیدن‌اش

بچه دل به کار بده

شنیدن داستان هم هنر است.

بعضی اساتید معتقدند که همه کوسه‌های سرزمین جک، اهل شهری کویر هستند.

این جک به هیچ وجه سیاسی نیست. اگر سیاستمداران از «حفظ نظام» «امنیت ملی» «صلاح عمومی» همانند درخت در وسط دریا استفاده می‌کنند به خودشان مربوط است.

Advertisements

2 comments

  1. جناب خواجه پور مگر بنده به شما نگفته بودم اون مطلب رو درباره ی دوستم که تو انگلیس هست چاپ نکنید اینکه بیایید مطلبی رو از وبلاگ کسی برداشته و چاپ کنید آنهم بدون اجازه و رضایت بنظر شما میتونه اسمش چی باشه؟

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s