لبخندهایش

عصرها زن‌های اتوبوس‌ها بیشتر است. گاهی حتی از در وسط که وارد می‌شوند می‌آیند روی صندلی‌های آخر قسمت مردانه می‌نشینند. اما مردها هیچ وقت وارد حریم زن‌ها نمی‌شوند حتی اگر تمام آن قسمت خالی باشد. در سمت مردها در صندلی‌ها جفتی هر کسی روی یک صندلی می‌نشیند. وقتی همه‌جدا از هم نشستند. در ایستگاه‌های بعد مردهای تازه می‌روند کنار مسافران قدیمی می‌نشیند. آخرین صندلی‌ها که پر می‌شود صندلی‌های ردیف دوم است که وارونه نصب شده و پایت می‌خورد به پای مرد روبه‌رویی و باید رو به زنان آخر اتوبوس بنشینی. وقتی همه‌ی صندلی‌های پر شد نوبت به این می‌رسد که هر گاه پیرمردی وارد شود باید از صندلی برخیزی این یک رسم است.

در ایستگاه پل گیشا سوار که می‌شوم. تنها صندلی ردیف دوم خالی است. خودم را در آن جا می‌دهم. چند دختر که باید دانشجو باشند می‌بییند قسمت زنانه شلوغ است و وارد این سوی می‌شوند پشت آخرین صندلی به پنجره تکیه می‌دهند و یا به میله وسط اتوبوس می‌چسبند.

دارند درباره چیزی نجوا می‌کنند. و یکی‌شان که کفش کتانی پوشیده بلند می‌خندد. بلند می‌خندد اما صدایش به من نمی‌رسد. نه این که اتوبوس شلوغ باشد بلکه بلد است تنها با چهره‌اش بلند بخندد نه با حنجره‌اش. رو به دوست‌اش ایستاده است. و هر وقت او کلمه‌ای می‌گوید تمام چهره‌اش می‌خندد. کم کم می‌شود صداهای خنده‌اش را شنید.

به یکباره خنده‌اش می‌ماسد و محو می‌شود و بعد غم عمیقی در چهره‌اش می‌نشیند انگار که نه خنده‌ای بوده و نه شادی‌ای که در تمام وجودش جریان داشته. دوست‌اش دارد همین‌طور حرف می‌زد و او دارد حالا به تابلوی ساندویچی آیدا، پیتزا سنگی، بانک اقتصاد نوین نگاه می‌کند شاید

تمام این دو ایستگاه دارم به جوانی که در ردیف یکی مانده به آخر نشسته است و گردن‌اش را برگردانده و به خنده‌های دختر نگاه می‌کرد، نگاه می‌کنم. در ایستگاه چهار راه فاطمی پیاده می‌شوم.

تا دوازده دقیقه دیگر که به خیابان جمالزاده روبه‌روی چشم‌پزشکی بصیر برسم به خنده‌هایی که کرده‌ام فکر می‌کنم. به این که دیگر نمی‌توانم وقتی می‌خندم به آن که نگاهم می‌کند بی‌توجه باشم. به روزی فکر می‌کنم که با شیدا در کتابخانه دستغیب شیراز آن قدر خندیدیم که اشک‌های‌مان در آمد و از کتابخانه بیرون‌مان کردند. به روزهایی که در انجمن می‌شد همه چیز را مسخره کرد. به شبی که در خانه سعید دو ساعت کلیپ «دختره مال منه» را برگرداندیم و تا صبح خندیدم بدون آن که فکر کنیم شاید کسی خوابیده باشد. به این فکر کردم که در دیگر نمی‌توانم بخندم. بی‌خیال بخندم.

پانوشت: «تصویرهایی از تهران» یک بخش تازه است که اگر حالی باشد هوا خواهد شد در بعضی روزها مثل یک بادبادک

Advertisements

5 comments

  1. من و دوستان محترمه هم از آن هایی هستیم که اگر بخندیم بیخیال زمان و مکان می شویم! اما کار زیاد هم درست نیست و سعی در اصلاحش داریم.
    اما فکر می کنم شما در زمان نگارش این مطلب یا در مود همیشگی نبوده اید و یا من نتوانسته ام منظور اصلی شما را بگیرم!؟!

  2. بی‌خیالی مال شماهاست جوانان. تا فرصت‌اش را دارید ازش استفاده ببرید.
    درست است که الآن دل ما برای آن روزها تنگ می‌شود، ولی دلخوشیم به این که از فرصتی که داشتیم استفاده کردیم.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s