نامه‌ای از ده سال قبل

سلام

حرفي براي گفتن نيست هيچ وقت حرفي نبوده است و تمام چرنديات ما تكراري‌ست بي‌گريز ، ديگر دلم هيچ‌‌چيز نمي‌‌خواهد شايد هم مي‌‌خواهد و نمي‌‌دانم چيست كيست و كجاست.

سلام

دارم همان جوري مي‌‌شوم كه نمي‌‌دانم مي‌‌خواستم بشوم يا نه‌‌مي‌‌خواستم همين‌‌جوري كه هستم، باشم. همان ندانستن خواستن‌‌ها و دلگير نشدن از نتوانستن‌‌ها. دلگيري ما هميشه از آرزوهاي برآورده نشده است و شيرين ـيا شايد تلخـ است كه آدم نداند چه مي‌‌خواهد و بايد براي كه چه و كجا دلگير شود من دلم براي دلگير شدن گرفته است شايد هم براي عاشك شدن ما روزي صدها بار قاشق عشق را به دهان مي‌‌بريم و نمي‌‌خوريم عشق بيشتر قاشق است تا غذا، واسطه‌‌اي براي انتقال هيجانات خواستني به عمق وجود، زجر كشيدن ، مردن براي يك هدف لبنياتي. جستجو كردن بي‌‌نشانگي را

سلام

ما بي آن كه هم را فراموش كنيم فراموش مي‌‌شويم و هميشه از اين گريزانيم كه در فراموش شدن بميريم. هر آدمي دنيايي دارد و با فراموش شدن در ذهن هركس يك بار مي‌‌ميريم و با هر آشنايي يك بار زنده مي‌‌شويم البته شايد اين ميلاد ما در يك دنياي جهنمي باشد به خاطر همين همانقدر كه از مردن در دنياهاي ديگر هراسانيم از برخي زيست‌‌ها نيز گريزانيم از برخي شيمي‌‌ها و فيزيك‌‌ها هم گريزانيم از اين كه ما را تجزيه و قطعه و قطعه كنند مي‌‌ترسيم. از اين كه آن بخش از ما را كه نشان مي‌‌دهيم نمي‌‌بينند و آن را مي‌‌بينند كه نبايد ببينند به خاطر همين خود را علامت مي‌‌گذاريم روي حرف‌‌ها و شكل‌‌مان فلش مي‌‌زنيم اينجا را ببينيد من اين هستم. يك آدم خوب و ضدعفوني شده يا آنجور كه بعضي وقت‌‌ها مد مي‌‌شود يك آدم ياغي

اما من

دوست دارم هيچوقت تصوير ثابتي از من در ذهن هيچ‌كس وجود نداشته باشد نوساني بين هستي و نيستي تا مشخصه‌‌اي نباشد نيستيم زيرا تمام حافظه انساني حاصل نوعي تداعي معاني‌‌ست.

سلام

دارم زندگي مي‌‌كنم هنوز، و اين را مي‌‌دانم »ما آن گونه زندگي مي‌‌كنيم كه فكر مي‌‌كنيم آن‌‌گونه زندگي مي‌‌كنيم« و من فكر مي‌‌كنم بي‌‌گونه و بي‌‌لب زندگي مي‌‌كنم بي‌‌سيب و پي‌‌ سيب‌‌زميني. حرف كه مي‌‌زنم مالامال نوسان است. چرا هيچ وقت عاشق تاب نبوده‌‌ام من

سلام

حرفي براي گفتن نيست.

م . خ

دهم نوامبر المبارك سنه يك و سه تا نه نصراني

حرفي ندارم تنها بيا كه كمي حرف بزنيم. شايد نوبت من هم بشود كه گريه كنم و رازهايي را كه آرزو وجودش را داشته ام و در من دفن شده‌اند دوباره گور به گور كنم. اين كه هيچ صدايي و نگاهي برايم مقدس نيست و هي دارم آدم‌ها را مثل پرندگاني مترسك ديده پرواز مي‌دهم. كاش يكي باشد كه به مترسك‌ها احترام بگذارد و پيراهن پاره قلبش را در سينه‌ي خالي من بگذارد. و يكي باشد كه بداند دلقك‌ها بر صحنه ي زندگي حق گريستن ندارند و اسطوره‌ها عقده‌اي‌ترين موجودات ذهن من و تواند. يكي باشد كه ذهن ‌پخش‌شده در فضاي يك سيگار را بفهمد. كسي باشد كه در همان حال كه خودش است، با تو باشد. كسي كه حرف‌هايت را بفهمد و مثل تو حرف نزند. كسي كه تو باشد و نباشد. ((كسي كه مثل هيچ كس نباشد)).

محمد خواجه‌پور مجتبی شیدا

پانوشت‌:

نگویید که خواندن نامه‌های خصوصی دیگران را دوست ندارید. خوب این هم یک نامه خصوصی است دیگر. ده سال قبل تایپ شده و فرستاده شده است و حال در گوشه‌ای از کامپیوترم پیدایش کردم. نامه را به مجتبی شیدا نوشته‌ام. آن‌روزها دانشجوی عمران دانشگاه لار بودم و او دانشجوی عمران استهبان تنها دوست باقی‌مانده از دبیرستانم در شیراز است که هنوز هم گاهی با هم درد و دل می‌کنیم. این نامه یک سال پیش از خدمت نوشته است. شاید بشود گفت نامه‌ای از جوانی است.

Advertisements

11 comments

  1. خوشم اومد شاید وقتی شد و یه سر به این نامه های تاریخ گذشته زدم.حال کردم برات میفرستم تو تو وبلاگت بزن من که حال اپدیت کردن ندارم

  2. یاد نامه های سید علی افتادم .
    حس نوستالژی همراه با بازگشت به تنهایی همیشگی.تنها تکرار نام توست که به من میگویند دیدگانت خواهران بارانند.ری را ری را

  3. یه جایی خوندم که نوشته بود سعی کنید نامه های دوستانه را تایپ نکنید و با دستخط مبارک بنویسید که بار عاطفی زیادی دارد…. این نامه ظاهرا تای÷ی بوده و این همه بار عاطفی اگر با دستخط نوشته بود الله و اکبر!؟

    • البته نامه‌های دستخطی هم است که باید این بار که رفتم گراش جمع‌شان کنم. ولی از ده سال قبل شروع کردم که نوشتن در کامپیوتر چون امکان غلط‌ گیری داشت و من در نوشتن همیشه ذهنم جلوتر از دست‌هایم حرکت می‌کند.

  4. ها من حال میکنم با نامه های خصوصی، مخصوصاً وقتی طرف با کمال صداقت و رضایت دو دستی تحویلت میده (البته نه اینکه خیلی فضولم ها)
    1 ـ شیدا چیزی هم از حرفات میفهمیده؟
    2 ـ طبق مطالعات اینجانب تو باید نسبتاً خیلی بیشتر از بقیه نوسان داشته باشی وگرنه احتمالاً دچار چه میدونم افسردگی حاد و این جور چیزا شدی.
    ببخش نظریات عجیب و غریب مرا

    • اتفاقاً من و شیدا خیلی خوب حرف‌های یکدیگر را می‌فهیدیم و هنوز می‌فهمیم.
      نه اتفاقاً من خیلی راحت‌تر از بقیه زندگی کردم و معمولاً بیشتر مورد مشاوره بودم و بچه‌ها می‌گفتن تو چطور می‌توانی این قدر راحت باشی و زندگی‌ات را بکنی. نمونه‌اش را محمد پیرایش، جواد راهپیما یا محمدعلی شامحمدی بپرس.

      • فک کنم همین راحت بودنت و مورد مشاوره قرار گرفتنت و کلاً بازبینی زندگیت از نگاه مردم باعث شده که درک و فهمت از خیلیها بیشتر بشه و کمتر از مکانیسمهای دفاعی (مث فرافکنی) استفاده کنی. برو ببین یکی از دوستات چقد فرافکنی میکنه .. ذهنش بسته ست مث تو باز نیست .. جدی میگم.

  5. اگه نامه ها به ترتیب زمان بودن، نشون می ده با گذشت زمان پیشرفت تون تو مسیر خود شناسی بیشتر شده. یاد اون قضیه توی کیمیاگر افتادم که طرف میره که به خود شماسی برسه و هر چند مدت یه بار واسه استادش نامه می نوشته، استاده نامه هاشو پاره می کنه، اما بعد از چند وقت که نامه نمی ده، پیداش می کنه و دلیل رو که می پرسه، طرف جواب می ده، چه فرقی می کنه، مگه من کی هستم حالا؟! این نامه اخری همینو رسوند واسه من.
    خب جواب نامه ها رو هم بذارید تا به طور کامل فضولیمون رفع بشه دیگه…

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s