از دفتر خاطره‌ها

همه به ویژه دخترها یک دفتر خاطرات برای خودشان دارند. اما این دفتر خاطرات بیش از آن دفتر خاطرات باشد دفتر یادداشت‌های دوستان و سلام و تعارف است.

پیش‌دانشگاهی رو به تمام شدن بود و باید از بچه‌های شیراز جدا می‌شدم. دفتر داشتم که کوچکترین خاله‌ان هدیه داده بود. از آن دفترها که قفل دارد و روی آن گل دارد. می‌خواستم این دفتر مصرف شود. اما کم روتر از آن بودم که بدهم همه‌ی بچه‌ها بنویسند. مجتبی شیدا و سیاوش رامجردزاده تنها دوستانی بودند که در دفتر قفل‌دار من نوشتند. و این دفتر قفل‌دار هنوز بعد از 12 سال در گوشه‌ی کمد جا خوش کرده است. این یادداشت مجتبی است.

گفتی که دو صفحه اول این دفترچه را طوری پر کنم ولی چون من تا حالا از این کارها نکرده‌ام با راهنمایی دلسوزانه «بعضی‌ها»! توانستم چند صفحه‌ای بنویسم ولی باز هم چون توصیه اکید کرده‌ بودی که از دو صفحه بیشتر نشود بعضی قسمت‌ها را سانسور کردم.

اولین روزی که یکدیگر را پیدا کردیم (دقیقاً یادم نمی‌آید سال اول بود یا دوم) ولی این رو یادم می‌آید که دوستی ما بر سر اختلاف نظر در مورد یک انشا در سر کلاس شکل و قوت گرفت با این شروع شاعرانه باید نشست و منتظر آخر کار شد!

بعد از آن زمان، دامنه انشا خواندن سر کلاس گسترش پیدا کرد و تبدیل به شعر خواندن در راه مدرسه، حیاط مدرسه و حتی راهرو مدرسه شد.

آن چیزی که باعث ایجاد و تدوام دوستی ما شد تنها این نبود بلکه بسیاری از خصوصیات اخلاقی مشترک بین ما بود. بی شک هیچ دو نفری (یا چهار نفری) نمی‌توانند بدون نقاط مشترک بسیار، دوستی صمیمانه‌ای داشته باشند و ما نیز این همه را داشتیم. حتی بسیاری از خصوصیاتی که من آرزوی داشتنش را داشته و دارم تو داری!!… (این جمله را یک کمی احساسات و یک کمی چاخان قاطی کردم و اگر خواستی می‌توانی آن را لاک بگیری)

با تردید یکی از مشوقین بزرگ شعرهایت بعد از من، باز هم خودم بودم که با همه گونه تشویق‌های بی‌دریغ و پیوسته و با گفتن کلماتی همچون «خوبه»، «عالیه» و حتی گاهی «شاهکاره» بعد از هر شعر «چرت و پرتی»! که می‌گفتی راه موفقیت را برای شعرهایت هموار کردم! در این جا لازم است توضیحی در مورد کلمه «چرت و پرت» عرض کنم چون رو در رو جرات بستن چنین کلماتی به شعرهایت نداشتم پس آن را نوشتم اگر خواستی می‌توانی این را هم لاک بگیری.

این رو گفتم اگر روزی روزگاری کتابهایت منتشر شد و بازار و کتابفروشی‌ها و کتابخانه‌ها را اشباع کرد و ازت سوال شد که مشوق اصلی تو که بود خدای ناکرده یادت نرود که چه بگویی.

می‌خواستم یک کمی بیشتر روده‌درازی کنم و یکی دو تا «شعر» بنویسم ولی به دو دلیل این کار را نکردم یکی این که دو صفحه پرشده بود و دیگری دیگری این که که بلد نبودم!

پس یک جمله دیگر می‌نویسم و تمام می‌کنم. با آرزوی موفقیت خودت و شعرهایت اضافه می‌کنم که نوشتن همین دو صفحه هم برای تو که ید طولانی در این گونه نوشتن داری بس دشوار بود. باز هم موفق باشی و امیدوارم از این که «دو صفحه» اول را دادی که من بنویسم پشیمان نشده باشی.

دوست تو مجتبی شیدا- 13/2/87

Advertisements

3 دیدگاه

دسته شخم زدن خاطرات

3 پاسخ به “از دفتر خاطره‌ها

  1. yade roozaye ghashang gozashte, madresse ba hameye ba hameye khoobia o badihash o makhsoosan oon daftarche khaterat bekhyr…neveshteye ghashangi bood

  2. این مجتبی کیه؟ وبلاگ داره؟

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s