قلق‌گیری در سال اول معلمی


مثل این که همین دیروز بود که از سر جلسه کنکور بلند شدم هر چند زیاد نخونده بودم، ولی خوشحال بودم که کنکور تمام شد و به رتبه‌ام زیاد فکر نمی‌کردم. ولی هنگامی که نتایج اومد موقع انتخاب سرنوشت بود هر چند به کار دولتی علاقه‌ای نداشتم اما به خاطر رتبه‌ای که کسب کرده بوده بودم بهترین رشته برای من آموزش ریاضی در تربیت معلم بود بالاخره با آقای غفوری که در شیراز دانشجو بود برای ثبت‌نام رفتیم که مهمترین کار تربیت معلم همینه چون پاس کردن درس‌ها خیلی راحتر از گرفتاری‌های ثبت‌نامه دو سال تربیت معلم هم با خوشی‌ها وسختی‌هاش مثل پاره‌شدن رباط پا گذشت.

پس از دو سال دوری از فضا ی مدرسه دوباره سرنوشت ما را کشاند به مدرسه اما با یک تفاوت مهم: این بار به عنوان معلم نه دانش‌آموز.

ماه مرداد بود که مدیر مدرسه شاهد زنگ زد و گفت بیا این جا درس بده من و مدیر مدرسه با مسئولان اداره صحبت کردیم و به توافق رسیدیم. اما بعد از چند روز گفتند باید بری روستای خلیلی منم گفتم باشه دوباره بعد از چند روز رفتم اداره گفتند خلیلی معلم نیاز نداره در نهایت بیست شهریور مشخص شد باید برم مدرسه عالیان و از سردرگمی بیرون اومدم این بی‌نظمی‌ها از تابستان شروع شد و تا این لحظه هم ادامه داره.

روز اول زنگ اول می‌خواستم برم کلاس سوم که معاون مدرسه گفت : این کلاس از دست‌ات در نره منم تو دلم گفتم: بی‌خیال بزار بچه هم خوش باشه همون زنگ یه خورده حرف زدم دیدم زیاد وقت مونده چند تا سوال ریاضی پرسیدم و از همون چند تا سوال فهمیدم که سال سختی پیش رو دارم.

دو سه هفته‌ای به همین شکل گذشت برنامه هفتگی هم هنوز آماده نشده بود که زمزمه‌های ادغام دو کلاس دوم و رفتن تعدادی از دانش‌آموزان به مدرسه دیگر در سال اصلاح الگوی مصرف به گوش می‌رسید و در نهایت هم این ایده عملی شد و ما ماندیم یک کلاس چهل نفره که تا پای تخته سیاه دانش‌آموز نشسته بود. این کاهش تعداد کلاس‌ها باعث شد ساعات تدریسم به حد نصاب نرسه و درس املا و انشا این کلاس چهل نفره را به ما انداختند. البته رفتن تعدادی دانش‌آموزان هم حکایتی داشت از گریه‌ی بچه تا حضور اولیا و اعتراض به مدیر.

وقتی معلم خودش می‌خواست به مدرسه برود

یکی دیگر از اتفاقات در این چند روز این است که می‌خواستند من را مسئول بسیج یا بهتر بگم فرمانده بسیج مدرسه کنند من قبول نکردم گفتند امتیاز داره و از این حرف ها من زیر بار نرفتم آخر سر به خاطر این که من نیروی ثابت و بومی و مهمتر از آن سال اولی بودم زورشان بر من غلبه کرد و قبول کردم ولی جلسه‌ای که در اداره برگزار شد مسئول بسیج رو پیچوندم و از این مسئولیت کناره گیری کردم.

قضیه دیگر حضور تعدادی از اولیا در مدرسه و گله و شکایت از من به خاطر امتحانی که گرفته بودم. آن‌ها معتقد بودند نمره بد بچشون به خاطر سوالات سخت بوده و من این نظر رو قبول نداشتم. از اینجا بود که به طور غیر مستقیم از رفتار مسئولان فهمیدم که باید کاری کنم که آمار قبولی بالا بره حالا من مانده‌ام و این حکایت نمره که همیشه حرف اول و آخر در مدارس ایران می‌زند و کار زیادی به کیفیت آموزش ندارند. همین کارها را می‌کنن که باعث می‌شه دانش‌آموزان ایرانی به همراه آفریقای جنوبی و کلمبیا در آزمون «تیمز» که همه ساله در درس‌های ریاضی و علوم برگزار می‌شه در رتبه‌های آخر قرار گیرند و دانش‌آموزان ژاپن در تمام مقاطع سنی در یکی از رتبه‌های اول تا سوم. تقاوت ایران و ژاپن در ساعات درسی نیست بلکه در نوع آموزش و امکانات آموزشی و استفاده از دبیرانی است که آموزش‌های مناسب و کافی دیده‌اند نه مثل ایران که یک سال تربیت معلم دانشجو می‌گیره و چند سال نه و دوباره پس از چند سال وقفه با ساختاری جدید آغاز به کار می‌کنه و ما با چنین ساختاری انتطار داریم جامعه سریع پیشرفت کند که انتظار نابه‌جای‌ست.

غلامعباس یحیی‌پور خواهر زاده من است و نام‌اش از عموی شهیدش به یادگار دارد. با تولد او من دایی شدن را تجربه کردم. از مهرماه امسال، اولین سال معلمی‌اش را شروع کرده است. امیدوارم خدا به او صبر دهد.

Advertisements

4 comments

  1. غلامعباس جز اون دانش آموزانی درسخونی بود که خیلی مرتب و ساکت بود. و مسعود برادرش دانش آموزی زرنگ و درسخون که تا اینجا وجه مشترک این دو برادره. ولی مسعود برای حرفش و ایده اش کوتاه نمی اومد و حاضر بود که هر اتفاقی بیوفته ولی کوتاه نیاد و حرف هیچکسی رو زوری قبول نمی کرد که غلامعباس توی این مساله صبورتر و کوتاه بیاتر بود. در هر صورت وقتی یه روز از مسعود سراغ غلامعباس رو گرفتم و گفت داره معلم میشه خیلی خوشحال شدم. و یه نکته برای غلامعباس: تو سال اولته و اینطوری ما باید چی بگیم؟!

  2. حالا هر چي سر كلاس سر من آوردي خدا سرت مياره!
    تازه شانس آوردي با اين سايز اسمال‌هاش طرفي !

  3. آقا غلامعباس امیدوارم موفق باشی در تدریست.
    چه روزهایی رو باهم داشتیم تو دبیرستان رشته ی ریاضی و فیزیک مدرسه سیدالشهدا و پیش دانشگاهی.
    یادش بخیر.
    به این زودی نزدیک به سال گذشت آقا معلم.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s