رختخواب بی‌خوابی

باران‌های تهران صدا ندارد. به ویژه وقتی در طبقه اول یک ساختمان چهار طبقه‌ی بدون پنجره باشی. سهم تو از باران خیلی ناچیز است. اما توی این شهر گرمازده می‌شود صدای باران را از کانال کولر شنید و یا ریختن باران در کف کاشی شده‌ی حیاط به تو یادآوری کند که بعد از ماه‌ها آسمان یادش آمده اینجا یک ایستگاه وجود دارد. مثل ما اگر ساکن پشت بام باشی صدای باران نزدیک‌تر است. حتی اگر چند قطره بیاید هم باید سکوت کنی تا باران کار خودش را بکند. باید به احترام باران سکوت کنی.

باران‌های آرام نیمه شب شهرم را دوست دارم. یا باران‌های نا به هنگام پسین‌ها را که بعدش آدم‌ها مثل مورچه‌ها به خیابان می‌آیند. از این بیشتر آفتاب خمار پاییزی‌اش را می‌خواهم. این که پاهایت در آفتاب باشد و سرت در سایه. کم‌کم آفتاب کشیده شود و تو غلت‌زنان آفتاب را دنبال کنی. آن لحظه‌ها را دوست دارم که شب‌ها را صبح کنی به امید آن که ظهری هست که می‌شود خستگی یک شب زنده‌داری را کمی کاهش داد. این چیزهاست که شهرم را دوست‌داشتنی می‌کند.

مثل این شب آذرماه که صدای باران اجازه نمی‌دهد آدم بخوابد ولی او را به رختخواب گرم بی‌خوابی دعوت می‌کند. دلم شعر می‌خواهد. نه از باران گفتن، دلم شعری می‌خواهد که از نبودن باشد. از مردن. از اولین شبی که شاعرم شدم و باران می‌آمد.

Advertisements

11 comments

  1. وقتی در مورد باران که یک پدیده کاملا طبیعی است و علتش هم مشخص است ما هی دوست داریم شعر بگیم نشونه اینه که اندیشه خیالپرداز آدمی تا کجاها میتونه بره عجب اندیشه ای !عقل هم توش میمونه. هه.

  2. صدای باران برای من همانند لالایی است. شب های بارانی بهتر از هر زمان دیگر می خوابم. مچاله شدنِ کف پتو، احساس سرما، نوای ارامش بخش باران و سکوت را دوست دارم.
    دوست ندارم چتر به دست شوم، دوست دارم قطرات باران را روی صورتم روی چادرم مهمان کنم.
    هوای گرگ و میش، سر ایستگاه منتظر سرویس، نوازش باران، آهنگ طنین انداز باران…همه ی این ها قدم هایم را مجاب می کنند آرام تر از روزهای پیش مرا از خانه به ایستگاه برسانند.

  3. صداي باران،صداي گفتگوي خدا با تمام آفريده‌هايش است.
    چه زيباست زير بارش باران بماني و خيس شوي.خيس از گفتگوي لحظات دو نفري.خيس از حرف‌هايي كه مي‌توان به خدا زد.خيس از حرف‌هاي عاشق و معشوق …

    • نگی هاحتی شمالیها هم باید خدا را شکر کنند که بارانی وکشوری مثل ایران را دارند. دیگه از هر چه باران است بدم میاد. چون در جایی که من هستم تقریباً هر روز بارانی ویاابری است و دلم برای یک ذره آفتاب ایران مخصوصاًگراش لک زده. وبرای من هیچ بارانی مثل پسین های تابستان گراش لذت ندارد.

  4. شعر باران
    حس غریب غمناک
    فریاد واژه در گلو
    حال گریه داری
    زایش احساس
    اندوهی در عمق جان
    وقتی فکر میکنی از بارش شعر در امانی او بی دریغ میآید و همه چیز را خیس میکند.

  5. همه می گویند بروم زیر باران و خیس شوم. به نظر تون اینا فقط حرف نیست؟
    اما من آنقدر باران را تجربه کرده ام که حالا دوست دارم توی اتاق باشم و کنار بخاری و کتاب بخوانم. من زیر باران بودن را خیلی تجربه کرده ام. مثلا وقتی توی کوه بودیم و برای سرپناه، اشکت انتخاب می کردیم. وقتی توی نخلستان بودیم… وقتی توی بیابان بودیم… وقتی توی حیاط خانه مان بودیم. توی خانه همیشه کنار مادر مرحومم را انتخاب می کردم. باران که می آید بی شک یاد مادرم می افتم.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s