ما هم سیل زدگانیم

بعضی‌ها اتاقم را دیده‌اند. دو کمد و یک یخچال کتاب دارم و البته تختی که زیر آن پر روزنامه‌ها و مجله و دفترهای یادداشت است چون جا نبوده رفته زیر تخت زوار دررفته‌ای که هم سن من است.

آن وقت‌ها که اولین کمد کتابم لبریز شده بود دنبال مادرم بودم که یک کمد برایم بخرد. یخچالی داشتیم که بعد از چند بار تعمیر کردن از کار افتاد. مادرم می‌خواست یخچال را بیست هزار تومان بفروشد و برایم یک کمد بخرد. دیدم یخچال سخت و سفتی است. گفتم همین یخچال خوب است برداشتم و گذاشتم گوشه اتاقم و یخچال زرد رنگ اتاقم شد یخچال انجمن. آرشیو الف‌ها داخل آن بود و روی آن الف‌هایی که اشتباه پرینت گرفته شده بود را می‌چسباندیم. همیشه وقتی آدمی برای اولین بار به اتاقم سرک می‌کشید یخچال را که می‌دید با خودش می‌گفت چه پسر خوشبخت و شکمویی یک یخچال به این گندگی در اتاق‌اش دارد. بعد هم شاید دلش می‌خواست که در یخچال را باز کند و کاکائویی، میوه‌ای بردارد. این احساس را در چشم‌های‌شان می‌خواندم و می‌گفتم: راحت باشید. در را که باز می‌کردند با ردیف آرشیوهای گل‌آقا، مجلات کارنامه و الف‌هایی که روی هم چیده شده بود روبه‌رو می‌شدند و من باید هر بار و هربار قصه یخچالم را تعریف می‌کردم. یخچالم آن قدر معروف شده بود که چند بار دوستان خواهرم او را راضی کرده بودند که یک تور چند دقیقه‌ای بازدید از اتاق من برای‌شان بگذارد.

یک شب بارانی خاطره‌‌انگیز- نه نه بئنی خودمانی

سقف اتاقم چکه می‌کرد. گچ‌های آن می‌ریخت و جای گچ‌هایی که ریخته بود یک مقوای سیاه بزرگ زده بودم. وقتی روی تخت می‌خوابیدی حفره‌ای سیاه مثل آسمان بی‌ستاره بالای‌ سرت بود. پارسال که آمدم تهران اتاقم سوت و کور شد. گاهی برای برداشتن کتابی یا برداشتن فیلمی به آن سر می‌زدم. اما در چهار ضلعی نا منتظم اتاقم یک گوشه یخچال نشسته بود و هر گوشه دیگر چیزی.

باران که آمد سقف فرو ریخته خانه‌ها را که دیدم به یاد اتاقم افتادم. به محسن زنگ زدم که برود اتاقم را ببیند. مادرم کیش بود. فردا شب اش زنگ زدند. می‌دانستند چقدر دلبسته کتاب‌ها و اتاقم هستم. می‌دانستند زیر آن تخت که فنرهایش هر بار صدایی خاص دارند خیلی از خاطره‌های من تلبار شده است. دفتر کودکستان برادرهایم آنجاست، اولین مجله‌ای که در چهارم ابتدایی طراحی کردم آنجاست. جعبه کبریت‌هایی که قرار بود کلکسیونی از آن‌ها داشته باشم، آنجاست. مجله‌های جبهه‌ و شلمچه‌ای که مشترک بودم آنجاست. روزنامه‌های دوم خردادی که با بسته شدن هر کدام‌اش دریچه‌ای رو به دنیا برایم بسته شد، آنجاست. از هر شماره صحبت نو شش نسخه برای روزی که پیر شوم و با حسرت به شب‌های بر باد رفته‌ام نگاه کنم آنجاست.

محسن نمی‌توانست بگوید که در اتاقم یک بند انگشت آب ایستاده است و همه‌ی کاغذ پاره‌هایم را آب گرفته است. گوشی را داد مادرم تا او بگوید. نمی‌خواستم سختی گفتن این خبر روی دوش او باشد. وقتی گفت اتاقت را آب گرفته است نگذاشتم توضیح بدهد که از داخل کیف‌ اول راهنمایی آب چکه می‌کرده و کاغذ کاهی‌های روزنامه‌ی شرق چگونه مچاله شده است. حتی نمی‌خواستم تصور کنم. گفتم مجله‌ها را در اتاق بغلی پهن کنند تا وقتی بر می‌گردم حداقل کاغذهای خشک شده را داشته باشم.

تلفن را که قطع کردم یک لحظه در اتاقم بودم. در آن چهار ضلعی که تنها یک گوشه قائمه داشت. بچه‌های وقتی می‌آمدند از کوچه‌ی هنوز آسفالت نشده‌ی «تمیز» سنگی بر می‌داشتند و به شیشه می‌زدند. من از بالای پرچین بام نگاه می‌کردم که چه کسی روی موتورش لم داده است. بعد از پله‌های آهنی بالا می‌آمدند و اتاقم آشیانه ما بود. روزهای جمعه می‌شد که از روی بام آدم‌ها را تا انتهای خیابان تمیز دید که از نماز جمعه می‌آیند. می‌شد شب‌های تابستان روی کنده‌های نخل جا مانده از برنامه دوشنبه‌ها نشست و حرف زد. اگر کسی دلش سیگار می‌خواست بام گسترده برای او باز بود.می‌شد در زمستان‌ها در اتاق پنج متری ده نفر آدم بنشینند و تنها از نفس هم گرم شوند. می‌شد روزی میز کامپیوتر تلنبار کتاب‌ها و مجله‌های نیمه خوانده بود که لای هر کدام خودکاری و مدادی جامانده است. می‌شد ساعت‌ها حرف زد و حرف زد و حرف زد و هیچ وقت موبایلی نبود که زنگ بخورد.

پوسترهایی که حالا روی دیوار دیوار نیست

تک تک پوسترهای اتاقم را یک لحظه دیدم. دوازده شاعر و دوازده نویسنده یک مسعود، یک محمدعلی، یک عکس چهارتایی که حمید در نمایشگاه کتاب از من و مسعود و اسمال و سعید گرفت. آن طرف‌تر ملاصدرا که روی او لباس‌ها آویزان است و آن طرف‌تر یک کاریکاتور. تمام این‌ها دو روز داشته‌اند به خاطرات آب‌گرفته‌ی من نگاه می‌کرده‌اند. اگر آنجا بودم شاید بیشتر از باران می‌باریدم.

Advertisements

10 دیدگاه

دسته شخم زدن خاطرات

10 پاسخ به “ما هم سیل زدگانیم

  1. ﺑﺮﺍﻱ ﺟﻨﺎﺑﻌﺎﻟﻲ ﻭ ﺳﺎﻳﺮروزنامه ها و مجله های ﺑﺎﺯﻣﺎﻧده ﺻﺒﺮ ﺟﺰﻳل ﻣﺴﺌﻠﺖ ﺩﺍﺭﻡ. سختیش می دونین کیه؟ اون زمانی که از تهران برگردین و ببینین که دیگه به درد نمی خورند و باید همه رو یا بخشی ش رو دور بریزین. خدا صبرتون بده

  2. روزنامه‌هایمان را سیل برده است. روزهایمان را سیل برده است. ما با گرمی خاکستر خاطرات‌مان این سردی را تحمل می‌کنیم.

  3. فاطمه حاجی زاده

    گاهی اوقات آدمی جالبی می شید. منم دوست دارم اتاق تونو ببینم. مامانم همیشه موقع بارون می گه خدایا رحمتت برای همه بی زحمت باشه. فکر کنم زحمت یعنی همین درد!

  4. تهرون روزنامه زیاده . از اول بخرید تا برای اینده خاطرات داشته باشید.

  5. چه عاجزانه نوشته بودید
    واقعا دلم سوخت
    اما فکر کنم این هم در آینده تو آرشیو خاطراتتون ثبت بشه

  6. سلام محمد. من هم فکر کنم سهم کمی در این خاطرات داشته باشم و گاهی کمی از زیبایی های این اتاق سهم من هم بود. یاد شبی افتادم که شعرهایم سوخت. حالا هم بدجور ناراحت شدم. خوب میدانم یعنی چی. من هم آرشیوهایی کوچک دارم و خوب می دانم دوست داشتن کاغذها و نوشته ها و روزنامه و مجله یعنی چه.
    اشک هم که بریزیم مثل اول نمی شود.

  7. بنده نیز تسلیت عرض مینمایم

  8. واقعه سخته.
    زحمت یک عمر تلاش.
    من یه موقع فلش و برای یه نیم روز گم کردم خیلی حسرت می خوردم چون کلی تحقیقات و عکس توش بود.

  9. محمود باقري

    هنوز به ياد دارم كه چطور با سماجت و لجاجت مثبتت منو بردي كتابخانه و عضو كتابخانه شدم
    چطور با كيهان بچه‌ها و كيهان بزرگا و صفحه حوادثش آشنا كردي
    شايد از اولين دوستان تو باشم كه با اين گنجينه خاطراتت آشنا شدم
    حيف شد

  10. اومدم نظر بدم، دیدم همه نظراتمو ملت نوشتن…
    منم دلم سوخت…

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s