حسرت‌های کودکانه در محرم


پدرم دلش می‌خواست محرم‌ها گراش باشد، ما هم دلمان می‌خواست پدرم محرم‌ها گراش باشد. محرم‌های با او حس و حال دیگری داشت. می‌شد رفت وسط هیات ثارالله وقتی او بلندگوی اول دسته را گرفته است، انگشت اشاره را انداخت توی حلقه‌ی کمربند شلوارش و از او جدا نشد. می‌شد ظهرهای عاشورا گرفتار بلبشوی نهار ظهر عاشورا نشد و در خانه نشست تا او با سینی پلو و دیگ خورشت بیاید. می‌شد منتظر شب‌های شام غریبان بود و لباس عربی را پوشید و شمع به دست گرفت نشست در صف بچه‌هایی که هی چوب می‌خورد توی سرشان اما به امید ثواب تحمل می‌کنند. پدر هر بار یک دوجین لباس عربی می‌آورد و هر کس می‌خواست بچه‌اش را ببرد شام غریبان می‌آمد از مادرم لباس می‌گرفت.

اما کمتر فرصت می‌شد محرم‌های بی‌حسرت بگذرد. پدر شاید هر سه سال یک محرم در گراش بود. سال‌های دیگر آدم باید آن ته دسته سینه‌زنی می‌ایستاد جوری که حتی تمام ذهن او را صدای موتوربرق دسته پر کند. یا این که کنار دسته بایستد و نظاره‌گر باشد. ظهرهای عاشورا باز هم بی‌خیال نهار می‌شد و باید تا فردا صبر می‌کرد. هر وقت پدر نبود می‌شد ضبط صوت کهنه را در دست بگیری و بهانه ضبط کردن صدا جلو هیات عقب عقب راه بروی هی به آدم‌ها بخوری و برای این که صدایت، نوحه را خراب نکند آخ نگویی. این‌ها تصویرهای محرم تا یازده دوازده‌سالگی بود، به همراه یک هفته در طول سال که آقارضا معصومی می‌آمد روضه خواندن. مادرم نذر کرده بود که وقتی خانه ساخته شد پنج روز در آن روزه بخواند. اما می‌دانی تمام آن روضه‌ها چطور می‌گذشت؟ به این امید که یک سال بتوانم سرانجام مالک آن پتوی آبی رنگی بشوم که روی صندلی آقارضا می‌انداختند. پتو را پدرم فرستاده بود و لج کرده بودم که باید مال من باشد و نشد. تا سال‌ها این پتو میان من و امام حسین فاصله انداخته بود. هنوز هم هر وقت می‌روم آن اتاق تاریک انباری مادرم. روی «کت» پتوی آبی‌رنگی است که نرمی پرزهای آن را لمس می‌کنم.

محرم این طوری بود تا تابستانی در دوره راهنمایی. احسان صالحی در مدرسه راهنمایی سعادت دو سال بالاتر از ما درس می‌خواند، آن سال‌ها هیات علی‌اصغر(ع) راه افتاده بود تا بچه‌هایی که همیشه ته صف عزاداری بودند بتوانند مستقل عزاداری کنند. اولین هیات مخصوص بچه‌ها بود که بعد چند هیات از روی آن کپی شد. حاج عبداله جعفری مسئول هیات بود. حاج عبداله یکی از خوش صداترین نوحه‌خوان‌ها گراش بود که هنوز هم هر وقت صدایش توی بلندگوهای هیات ثارالله می‌پیچد دلت می‌خواهد که بایستی و «السلام السلام بر شهیدان سلام» را دوباره بشنوی. شعری که از روی آن شهدای گراش را شناختی. حاج عبدالله آن روزها کمتر سراغ هیات ثارالله می‌رفت و می‌ایستاد بالای سر ما که نوحه تمرین کنیم. من و محمد عالمی نوحه‌خوان‌های سال اول بودیم. هنوز دفتر نوحه‌ام را دارم. با هزار دردسر ده کتاب نوحه پیدا کرده بودم و از بین آن‌ها به سختی ده بیست نوحه به در بخور جور شده بود.

هیات کارت هم داشت. کارت سفید رنگی که بعد از کارت کتابخانه مهمترین کارت سال‌های نوجوانی‌ام بود. دو سال محرم‌ها در هیات گذشت. سال بعد محرم افتاد خرداد و توی امتحانات و من هم شیراز بودم. دو بار رفتم مسجد پل علی‌ابن حمزه و هر جور بود بر خجالتم غلبه کردم و نوحه خواندم. شاید دو بار هم در سینه‌زنی بزرگ‌های گراش خواندم و این شد کارنامه‌ی نوحه خوانی من. بعد که می‌دانی وقت سن بالا رفت صدای آدم به هیچ دردی نمی‌خورد. گاهی خود آدم هم به هیچ دردی نمی‌خورد دیگر شور و شوقی نمی‌ماند. هیات کوچک ما هم با رفتن حاج عبدالله به شیراز شل و ول شد. بعد دیگر نمی‌شد هیات‌های گراش را از هم تشخیص داد هر بار هیات جدید و نا آشنایی می‌آمد و محرم برایت جور دیگری شده بود.

محرم این سال‌ها یک فرصت دیدار است. دیدن دوستانی که از این گوشه و آن گوشه ایران و جهان آمده‌اند. بیشترشان ساکن پیاده‌روها هستند مثل ما. البته آن شب‌های آخر اسمال زنجیری می‌آورد و می‌رویم هیات زنجیرزنی. زنجیر هم از آن حسرت‌های محرم است. آن سال‌ها زنجیرزنی مال برق‌روزی‌ها بود و عزاداری برای ما ناساگی‌ها تنها یعنی سینه‌زدن. سال‌هایی محرم یعنی عکس گرفتن و سال‌های دیگری محرم در کنج خانه‌ای در شیراز یا تهران گذشته است و صدای دسته‌ای در دور که از خیابان می‌آید.

محرم دیگری آمده است و من باز هم گراش نیستم. تمام خاطراتم از محرم را ‌سال‌ها قبل ریخته‌ام در داستان «در همهمه» دیگر چیزی اضافه نشده است انگار خاطره ساختن سن دارد و بعد از آن خاطره‌ای زاده نمی‌شود.باید دوباره این داستان را بخوانم. باید به یاد بیاورم. گفتند بزرگ می‌شوی و فراموش می‌کنی. اما انگار به یاد آوردن تنها کاری‌ست که بلدم.

Advertisements

7 comments

  1. میگم امسال هم با اسمال برو مهدیه تهران و با نوحه خونی بزن تو پوز حاج اقا کریمی و حدادیان و … تا بدانند که نوحه خون یعنی گراشی!
    زیر نویس:
    1- اسمال با امسال جناس دارد و نه نجاس!
    2-منظورم شما نبود بلکه حاج اقا گراشی که ساکن بوشهره

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s