به یاد تولدم مبارک‌ها

پدر مادرهای ما کسانی نبودند که بروند برای بچه‌های‌شان جشن تولد بگیرند و بادکنک هوا کنند. حتی اگر به اصرار بچه‌هایی که جشن تولد را در تلویزیون‌های سیاه و سفید دیده بودند می‌خواستند جشن تولدی بگیرند هم نمی‌شد. در کل خانواده ما تنها من هستم که تاریخ تولدم با تاریخ تولد شناسنامه‌ای‌ام یک سان است. برادران در شناسنامه متولد شهریور هستند اما یکی دی به دنیا آمده و دیگری در اسفند. تازه مادرها و مادربزرگ‌ها هم تاریخ قمری و عید و ماعید و شوال را حفظ داشتند نه تیر و آذر و بهمن را به خاطر همین خیلی هم سن و سال‌های من حسرت یک جشن تولد را همیشه با خودشان دارند. خیلی‌ها حتی وقتی بزرگ شدند زن‌های‌شان این وظیفه را بر عهده گرفتند که این جاخالی‌های کودکی را پر کنند. خیلی‌ها هم صبر کردند بچه‌ای به دنیا بیاید و بعد در جشن تولد او گوشه‌ای بنشینند و به جشن تولدهای نداشته خودشان فکر کنند.

بهمن ماه 1373 بود. دانش‌آموز سال اول دبیرستان نمونه فرهنگیان رازی ناحیه چهار شیراز بودم.

از گراش آمده بودم بیرون و شاید با خودم فکر می‌کردم بودم در یک جمع تازه نیاز به آیین‌های تازه‌ای دارد. توی سینما و فیلم‌ها دیده بودم که جشن می‌گیرند و این طوری دوستی‌های شکل می‌گیرد و خاطره‌ها به وجود می‌آید. بهمن که رسید با خود گفتم جشن تولدی بگیرم و دوست‌هایی که قرار است دوست باشند را دعوت کنم. به دور و برم که نگاه کردم خودم بودم و خودم و کسی قرار نبود که تولد من را جشن را بگیرد. مشکل اصلی این بود که باید یک نفر می‌نوشت «تولدت مبارک» و به در و دیوار اتاق سه در چهار پلاک 50 چهارراه ادبیات می‌زد. اما کسی نبود. نوشتم «تولدم مبارک» به همین صراحت و وضوح. با ماژیک آبی و قرمز و چسباندم به کمد شش در، یکی هم چسباندم پشت در کنار پوسترهای ورزشی. کیک خریدن هم چیز لوسی بود هم خرج آن بیشتر از مقرری هفتگی دو هزار تومانی بود. رفتم تخمک آرژانتینی خریدم و کنار آن کاکائویی که به آن «فیگور» می‌گفتیم. فرشاد پسران، علی پاکدل و یکی دیگر از همکلاسی‌ها را دعوت کردم اگر قرار بود به آن‌ها شام بدهم دیگم بیشتر از چهار نفر جا نداشت.

از ساعت شش که نماز مغرب را خواندم منتظر بودم. ساعت ده بود که علی پاکدل آمد. عجله داشت. هدیه‌ای آورده بود و سریع رفت. تنها «تولدم مبارک» را روی کمد دید و فردا برای بچه‌های مدرسه نمونه فرهنگیان رازی تعریف کرد.

تولد تلخی بود. فکر می‌کردم می‌شود یک «جشن تولد» متفاوت گرفت، اما نشد. پیش از آن آیین‌های دوره‌ای مثل جشن تولد برایم لوس و بی‌معنی بود اما شاید آن شب بیست و هفتم بهمن 1373 اولین و آخرین جشن تولد من بود. شدم مثل مادر و پدرهای‌مان که برای‌شان جشن تولد یک چیز مزخرف و اضافی است. چهار سالی که شیراز بودم بدون هیچ جشن تولدی گذشت و تنها در این سی سال گاهی شعری هدیه تولدم به خودم بود. شاید گاهی کسی یادش بود و هدیه‌ای می‌داد. اما دیگری جشنی در کار نبود.

می‌خواستم جشن‌ها دست خودم باشد. روزی که آدم حالش خوش است بتواند بزند بیرون با کسانی که دوست است خوش بگذراند. نمی‌خواستم جبر تقویم مجبورم کند که امروز باید خوشحال باشم یا اندوهگین. اما مگر زندگی می‌گذارد گاهی با خودم می‌گویم شاید این‌ها فرصتی است برای فراموش نکردن آدم‌ها. اما هنوز هم جشن تولد و روزی که دیگر همه می‌دانند چه روزی است برایم دلچسب نیست. در رابطه‌ها به دنبال یک روز نامشخص هستم. روزی که خود طرف هم نداند. روزی که در تقویم تکرار نشود. خاطره‌ها تنها یک بار اتفاق می‌افتد و تلاش بیهوده ما برای تکرار آن‌ها حال آدم را بد می‌کند. خاطره‌ها یک بار اتفاق می‌افتد.

این شعری است که برای انتهای بیست و یک سالگی نوشتم. کافی‌شاپ بودیم. من و اسمال و مسعود هم شاید بود.

تولدم مبارك

21 مثل بيست

سطر بعد

مثل 76

اين سحر ارقام است.

اينجا

آدم‌ها روزي متولد مي‌شوند

كه مي‌ميرند.

و امروز روزي ‌از زمستان‌ است‌ كه ‌هر سال من،

دوباره تكرار مي‌كند واژه‌ي بودن را

تولدم مبارك

27/11/1379

این یکی برای آغاز بیست و چهار سالگی است

بهمن در تقويم

كاش مي‌شد اينجا ايستاد

در بهمني كه حالا آمده

در تقويمي كه هي ورق خورده

بگذار امروز همين‌طور سفيد بماند

خاموش

اين شمع‌ها را هيچ‌وقت كسي كه بايد

خاموش نكرده

وقتي شماره‌ها هم نه شمع مي‌شوند و

نه حرفي براي گفتن دارند

نوار را هم خاموش مي‌كنم

يك نفر خودش را به نام «سكوت» معرفي مي‌كند

و مي‌شود

تنها ميهمان دلتنگي‌هاي يك آدم حالا بيست و چهارساله

تو هم زنگ نزده بودي و

نگفته بودي

«تولدت مبارك»

اين شعر غمگين چند سطر قبل تمام شده بود

پيش از صداي خوب تو

پيش از اين كه در تقويم بهمن بيايد و

من شعرم را مثل دست و پايم گم كنم.

28/11/81

این یکی پایان بیست و چهار سالگی نوشته شده است. با کمی تاخیر

در 24

حالا بيست و چهار ساله

با چند سطر سفيد بيشتر

در شعر سپيدي كه تاب سروده شدن ندارد

و مني كه خيال شاعر

اين پنكه مي‌داند

چقدر چرخيده‌ام توي اين اتاق

توي اين شهر

گريه هم نكرده باشم

به چيزهايي فكر كرده‌ام كه فكر كرده‌اي

و اين قسمت خوب ماجراست در

خبري نيست

در اين روزنامه كه منم

در اين اينترنت كه ما

و سه نقطه

اينجا در اين روزنامه در اين اينترنت

آسمان با همان رنگ‌هاي تكراري و زمان

زرد تكراري، سرخ تكراري و بنفش تكراري

شب مي‌شود و روز و برعكس

حالا را بخواهي بپرسي هي

و بي‌تو، هاي

حالا كه بيست‌وچهار ساله‌ام

شايد اين پنكه مي‌داند

به خيابان نمي‌شود رفت فحش داد

و آبرو معدني ست

حالا كه بيست و چهارساله‌ام

خودم براي تو

در همين لباس كه كادو

در همين در

در همين شعر

كه جاي شمع‌ها بايد سوزانده مي‌شد.

6/12/1382

این هم پایان دهه سوم زندگی. باید بنشینم و کارنامه‌ام را ورق بزنم. آدم‌های خوبی هستند که دیگر لازم نیست بگویم «تولدم مبارک» آدم‌هایی که می‌دانند هیچ ضرورتی ندارد بگویند تولدت مبارک و حتی اگر برای تولد آدم چراغ گاز و کپسول هم نیاورند هم آدم می‌داند به یادت هستند و همین کافی است. ‌آدم‌هایی که در سی سالگی نمی‌گذارند تلخی از دست دادن فرصتی در جان‌ات جریان یابد. دوستی همیشه با هم بودن نیست. دوستی درک کی بودن و کی غایب بودن است.

چشم در چشم سی سالگی ایستاده‌ام.

Advertisements

24 comments

    • بعضی ها فقط تاریخ تولد آدم یادشونه و از خود آدم غافل میشن, سالی یه بار به یادتن. به هر حال گفتن جمله » تولدت مبارک» الزامی است.

  1. چند روز پیش داشتم یه کم به اتاقمان نظافت و پاکیزگی تزریق میکردیم که کارت عروسی تو را در لابه لای میز یافتم محمد آقا!
    پ.ن: عجبا!
    پیر شدی دیگه….

  2. سلام. من از تو هم عقب ترم. یکسال هم برایم جشن تولد گرفته نشده. حالا هم آنقدر در گرفتاری ها غرقم که یادم نیست آیا باید به این چیز ها فکر بکنم یا نه. تنهایم. تنها. بدجور.

  3. من این پست ها رو امروز یعنی 4 اسفندماه خوندم، شاید کمی دیر شده، ولی به هر حال اول تولد کیمیا و بعد هم تولد خودتون مبارک ….فرزند قشنگ ترین و عجیب ترین هدیه ایست که خدا به ما آدم ها می ده…………………/هدیه ی سی به ما بیشتر وحشت تنگی وقت و تنهایی بود…اینکه بدانی همه را دوست داری و همه دوستت دارندولی احساسی گنگ آرام آرام در وجودت رخنه کند و روحت راسرد و نمناک کند. در روحت ریشه بگستراند و تو را حیران و سرگردان، حلق آویز این دنیا کند…نه رهایت می کند تاراحت نفس بکشی، راهت را بروی و زندگیت را بکنی و نه می خواهی که خلاصت کند که مادر یک کودکی، همسر یک مردی، فرزند یک مادری…

  4. من این پست ها رو امروز یعنی 4 اسفندماه خوندم، شاید کمی دیر شده، ولی به هر حال اول تولد کیمیاجون و بعد هم تولد خودتون مبارک. فرزند قشنگ ترین و عجیب ترین هدیه ایست که خدا به ما آدم ها می ده……………………………/هدیه ی سی به ما بیشتر وحشت تنگی وقت و تنهایی بود…می دانی همه را دوست داری و همه دوستت دارند ولی اینکه احساسی گنگ در وجودت رخنه کند و روحت را آرام آرام نمناک کند. در روحت ریشه بگستراند و تو را حیران و سرگردان، حلق آویز این دنیا کند…نه رهایت می کند تاراحت نفس بکشی، راهت را بروی و زندگیت را بکنی و نه می خواهی خلاصت کند که مادر یک کودکی، همسر یک مردی، فرزند یک مادری و هزار کار نکرده داری.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s