محمد پيرايش ورژن 2001

محمد پیرایش را باید ببنید. این نامه‌ها به شما کمک نمی‌کند. تازه اگر این نامه‌ها قرار بود به شما کمک کند مربوط به محمد پیرایش 9 سال پیش است. خدمت را تمام کرد. رفت دبی. این نامه‌های دبی است. بعد برگشت گراش و سعی کرد خودش را متقاعد کند که برود دنبال پول (به همین صراحت) بعد خیلی دنباله‌ی قصه او را نمی‌دانم. می‌دانم ازدواج کرد، چند وقتی مجبور بود به گراش نیاید. سال قبل چند جلسه‌ای انجمن شاعران و نویسندگان آمد. ذهن ادبی‌اش شبیه آن وقت‌ها بود، هر چند آدم دیگری شده بود. محمد پیرایش 2010 را فکر نمی‌کنم خیلی بشناسم.


برگه اول

دوست عزیز سلام

باورکن این قدر اینجا یه جورایی مصنوعی هست که بعضی وقت‌ها به سرم می‌زند که عکس گل‌ها را بو کنم. بیشتر از این لازم به توضیح نمی‌بینم.

وقتی چشمان نیمه‌باز هم‌نوعان خودم را می‌بینم که زودتر از طلوع آفتاب می‌خواهند طلوع کنند مشتی خاک برداشته و می‌گویم مگر سرشت شما غیر از این است.

صبح روز بعد

دوباره سلام و همین‌طور طلوع آفتاب دیرتر به نظر می‌آید. گلدان‌ها، بیچاره گل‌هایی که باید زودتر از طلوع آفتاب طلوع کند با هزار تقلا با دو هزار جور خواهش التماسی که در برابر مواد شیمیایی می‌کنند. گناه‌ها این‌ها چیست که از خاک سرشته نشده‌اند ولی زندانی خاکند؟

خداحافظ

ببینم تو چی؟ تو هم می‌شود قبل از طلوع آفتاب طلوع کنی؟

دبی- 1/1/2001

متاسفم بیشتر از این وقت ندارم.

برگه دوم

جهت اطلاع

15 عدد خودنویس طلایی فرستادم که برای صدمین جلسه انجمن به بچه‌های انجمن تقدیم کن. همچنین سه عدد خودنویس متفاوت از این‌ها فرستادم که یکی برای خودت و دو تای دیگر را به محمدی (مدیر سینما) و دانشمند تقدیم کن. نامه‌ایی را که برای انجمن نوشته‌ام اگر صلاح دیدی در سالگرد بخوانش اگر نه در انجمن

یکی دو تا شعر نیز برایت می‌فرستم که آن را نیز در انجمن جشن سالگرد بخوان.

جواد راهپیماییان که برگشت نامه برایم بنویس. تا حالا که پول درست و حسابی به من نداده‌اند ولی هر وقت تقدیم کردند تقدیم می‌کنم. انشاالله این سفر آخرم خواهد بود.

بعد از این می‌خواهم بروم دانشگاه. مشخصات یک کامپیوتر را برایت می‌فرستم بگو ببینم خوب هست و قیمتش در ایران چقدر است.

سلام مرا به بچه‌های انجمن و … برسان

سلام


با همین سلام نامه‌اش تمام می‌شد. محمد پیرایش در برنامه دوشنبه‌ها در سینما با من بود و بعد که رفت دبی دو هفته‌ای بعد این نامه را از آنجا نوشت. در برنامه دوشنبه‌ها من و او که هر دو لکنت زبان داشتیم مجری بودیم. دارد یک چیزهایی یادم می‌آید. از آن گوشه کنار برنامه دوشنبه‌ها


Advertisements

18 comments

  1. سلام. محمد را همیشه مثل هم می بینم. قبل زا انجمن دوست و هم محله ای من بوده. من میشناختمش.
    یکبار من و محمد رفتیم دانشکده و به ابتکار من، یک کاغذ برداشتم و همراه محمد علی شامحمدی یک چیزهایی به اصطلاح شعر نوشتیم. بعد محمد پیرایش را مجبور کردیم زیرش امضا کند که شعر اوست. آن شعر را در یکی از الفهای ویژه چاپ کردیم. عجب آدمی بود.

  2. آخرين باري كه ديدمش سال قبل توي مغازه جواد حسن‌نژاد بود
    قصه زندگيشو، بي ريا برام تعريف كرد
    مونده بودم بايد بخندم يا گريه كنم
    دوران دبستان ، توي مدرسه فرامرزي با او و علي محمدي همكلاسي بوديم

    • خیلی دورا دور می شناسمشون، یه ستار از مغازه شون تو خونه مون داریم.
      یه بار یکی از درس های زندگی شو واسه مامانم گفته بود. اینجور که از نوشته شما برمیاد زندگی شون بیش از تصور من بالا -پایین داشته.
      فی الهذه زمان حس کنجکاوی من در مورد داستان زندگی شون گل کرده. شنیدن زندگی ها واسه م جالبه.

  3. سال 79 تو مغازه ای که با محمد رسولی نژاد با نام پنجره تو پاساژ امام حسین راه انداخته بودند و سه تار کار میکرد دیدمش …
    الان 10 ساله که ندیدمش !

  4. از محمد رسولی نژاد چه خبر بالاخره نفهمیدیم دنبال چی هست هی می پره این شاخه به اون شاخه . حیف استعدادی که اون پسر خوشکله داشت 3 رقمی در 3 رقمی را ضرب می کرد ولی مطمءنم که دبپلم نگرفته سال 2006 اومد دبی دیگه ازش بیخبرم

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s