وقتی از آدم آدرس می‌پرسند

خیلی وقت بود دیگر پروژه زدن را رها کرده بودیم. آدم‌هایی که توی ذهن‌مان بودند به کسی وصل شده بودند و سر و سامان گرفته بودند و دیگر وقتی دختری را می‌دیدی ضرورتی نداشت به این فکر کنی این به درد فلانی می‌خورد و یا دیگر دوستی نداشتی که با او سوار موتور بشوی و تعداد دور کلات زدن‌ها یادت برود. از رو نروی تا خودش بگوید: «بریم خونه»

مسعود هم اگر ازدواج می‌کرد همه این Level را تمام کرده بودیم و برای آدم معمولی بودن نوبت بچه‌دار شدن می‌رسید و بعد هم خانه ساختن و این جور چیزها که همه آدم‌ها به آن فکر می‌کنند. وقتی دوستی داشته باشی باید مواظب باشی که او هم این مراحل را راحت طی کند. باید قیمت پوشک و بعد قیمت آهن را بپرسی که نشان بدهی همدلی

ده سال پیش اگر بود ما هی پروژه می‌زدیم. این یکی به آن یکی وصل می‌شد و جور می‌شد و یا نمی‌شد. دوستی می‌گفت که درباره فلانی فکر کرده است و نظر تو را می‌خواست و باید حرف می‌زدی باید حرف می‌زدی تا او در تصمیمی که گرفته است مطمئن شود. هر کدام‌اش برای خودش قصه‌ای است که باید اینجا بگویم و یا شاید هیچ وقت نباید گفته شود.

توی هر پروژه‌ای آدم‌ نقش‌های متفاوتی دارد. در یک پروژه کارفرما است. در یک پروژه مدیر اجرایی است یک جایی نقش ارتباطات را بازی می‌کند در یک پروژخ ناظر است و در خیلی از آن‌ها مشاور.

دلم برای پروژه‌ها تنگ نشده بود. یک جورهایی دردسر بود بعد از آن قضیه وبلاگ، DNA ممنوع الپروژه‌ام کرده بود. پروژه‌هایی بود که به نتیجه رسید اما دوره‌ي بازدهی کوتاهی بود. پروژه‌ای بود که دارای تضاد منافع و منابع بود و این جور اصطلاحات من درآوردی که حرف‌هایی که زدن‌شان سخت است را آدم یک طوری بزند دیگر. شاید خیلی از شما هم به این مرحله رسیده‌اید تا خواهید رسید. یک بازی جذاب و خطرناک و دوست‌داشتنی است.


به خاطر همین وقتی مادر سیدعلی زنگ بود دیگر با تجربه بودم می‌دانستم سخت است برای سیدعلی که حرف بزند و وقتی کسی به آدم اعتماد بکند نمی‌شود آدم از زیرش در برود حتی اگر بدانی که کار خاصی نمی‌توانی انجام بدهی.

بعد در یک شب بهاری بهمن در وانت سیدعلی حرف زدیم. فرصت کوتاه بود. چه چیزی می‌توانستم بگویم مثل همه این وقت‌ها تنها از آن چیزی که فکر می‌کردم درست است و انجام داده‌ام نوشتم. هر کسی راه خودش را برای رفتن دارد.

بعد هم قرار شد به مسعود بگویم. کار چندان سختی نبود هر چند دوست نداشتم انجامش دهم. سخت نبود چون با مسعود زبان هم را می‌فهمیدیم و نمی‌خواست خیلی زور بزنم اما قرار قدیمی وجود داشت که در این جور مواقع افراد ذی‌نفع نباید مستقیماً وارد پروژه شوند. شب بدی نبود وقتی از شیراز به گراش بر می‌گشتیم و هی سیدعلی پیامک می‌داد: «گفتی» و من منتظر بودم تا هوا تاریک شود تا بشود راحت‌تر گفت.

بعد دیگر کار من به عنوان مشاور ارشد پروژه تمام بود. یک بازی برد-برد بود که حالا خوشحالم به نتیجه بردتر رسیده است. شاید من هم به اندازه خود آن‌ها در این انتخاب نگرانی داشتم و دارم اما خوب به آدم‌ها باید اعتماد کرد و این تنها سرمایه‌ است که برای یکدیگر داریم.

حالا آن‌ها باید راه خودشان بروند. اشکالی ندارد وقتی از دست هم عصبانی می‌شود هی تف به قبر محمد خواجه‌پور که ما رو تو این قبر خوابوند. بگذار چیزی کسی باشد که تصمیم خودشان را به او و آن حواله کنند. هر چند که خودشان هم می‌دانند این راهی است که خودشان می‌روند شاید من و چند نفر کسانی بودیم که کنار جاده ایستاده بودیم و از ما پرسیدند: «این راه که می‌رویم درست است؟» و ما گفتیم: «برو آخرش به یک جایی می‌رسی.»

پانوشت1: به مسعود و اسمال این نامزدی فرخنده را تبریک عرض می‌کنم. انشااله که از این فرصت به خوبی استفاده کنند.

پانوشت2: قراردادی بسته شده است خواهشمند است افراد ذی نفع با گذاشتن کامنت مراتب را تایید کنند.

Advertisements

11 comments

  1. سخت است حرف زدن اما نه برای سیدعلی.
    من نیز به همانند مسعود تأیید می‌کنم.
    اما خواجه پور از نوع محمد تو هم کاری همانند خانم نادرپور را انجام داده‌ای آفرین بر تو در اینجا جا دارد که از ایشان تقدیر و تشر وافر شود.

  2. نبریک به اون 2تا که خب معلومه.
    تبریک به محمد که اینا رو به هم گره زد.
    تبریک به اسمال و مسعود و محمود واسه عضو جدید فامیل.
    تبریک به بقیه واسه این که اونا هم خوشحال شدن و ابراز خوشحالی دارن میکنند.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s