پانزدهمین نمایشگاه کتاب تهران 1381

برای من که همیشه از هر سوراخی بود چیزی برای خواندن گیر می‌آوردم. نمایشگاه کتاب مثل یک رویا بود. وقتی در مجله‌ها عکس‌های نمایشگاه کتاب را می‌دیدم آرزویم این بود که چند ساعت بین کتاب‌ها قدم بزنم. اما آنقدر پولدار نبودم که بتوانم سر خودم را پایین بیندازم و بروم تهران برای نمایشگاه. وقتی عمران می‌خواندم هم یک بار اردوی نمایشگاه کتاب برگزار شد ولی این اردو همیشه در امتحان‌های میان ترم قرار می‌گرفت. مهندسان آینده هم هیچ وقت دل نمی‌کردند که با استاد چانه بزنند. این طوری بود که رویای رفتن به نمایشگاه کتاب تا 23 سالگی به تاخیر افتاد.

اردیبهشت 1381 سرباز بودم. مسعود آن وقت‌ها لیسانس زبان در دانشگاه شیراز می‌خواند. یکی از روزهای اردیبهشت که به من در آگاهی شیراز سر زده بود، گفت که قرار است با بچه‌های رشته‌تان اردویی بروند نمایشگاه. پرسید می‌آیی؟ خیلی دلم می‌خواست بروم اما سرباز بودم و بدجور سرباز بودم یعنی کارهایم جوری بود که هیچ کس دیگر نمی‌توانست انجام دهد. سعی کردم یک هفته سرباز خیلی خیلی خوبی باشم. و یک جورهایی به سرهنگ نشان دهم که مرخصی می‌خواهم.

از بیرون که آمدم دم در دژبانی گفتند که دوست‌ات آمد و نبودی. وقتی رفتم پشت میزم یادداشت مسعود را دیدم. «ما ساعت یک می‌رویم. اگر می‌توانی بیا.» روی آن کاغذ برچسب‌دارهای زردرنگ نوشته بود و هنوز آن کاغذ را دارم. سرهنگ نبود و نمی‌شد مرخصی گرفت. نمی‌خواستم یا فرصت را از دست بدهم.

به جانشین سرهنگ گفتم می‌خواهم بروم.

او گفت مرخصی گرفته‌ای؟

گفتم: هنوز نه ولی قرار شده است بگیرم.

سرهنگ زارع افسر سختگیر ولی خوب بود. گفت برو برایت مرخصی می‌گیرم.

لباس‌هایم را عوض کردم و با دویدن خود را به ارم رساندم. اتوبوس هنوز نیامده بود. خدا خدا می‌کردم چند دانشجویی نیایند تا جا برای برای من باز شود. با هزار نذر و نیاز سوار اتوبوس شدیم و اولین حضور در نمایشگاه


این اورانگتان‌ها ما هستیم. بعد از کلی دردسر توانستیم شب را در نمازخانه‌ی خوابگاه دانشگاه شهید بهشتی بخوابیم.


راشد انصاری که دیگر می‌شناسید. او از ما زرنگ‌تر بود آن‌ سال‌ها به عنوان مسئول غرفه مطبوعات هرمزگان به نمایشگاه می‌آمد و نمایشگاه برای‌اش خرجی نداشت.


نمایشگاه یعنی هات داگ و کالباس. آن‌وقت‌ها هنوز نمایشگاه در محل دائمی نمایشگاه‌های بین‌المللی بود.



آن پیتزاهای فراموش نشدی. عصر یک روز قرار بود تفریحی هم بکنیم. رفتیم طرف پارک ملت و مسئول کاروان ولخرجی کرد. قرار شد همه پیتزاها بخورند. خودتان که می‌دانید بیشتر دخترها هیچ وقت توانایی تمام کردن یک پیتزاها را پیدا نمی‌کنند. خلاصه خرواری پیتزا اضافه آمد. تا جایی که جا داشتیم خوردیم و بقیه را هم گذاشتیم زیر صندلی‌های اتوبوس

دو روز بعد که می‌خواستیم کتاب‌ها و وسایل را بگذاریم زیر صندلی، جعبه‌های پیتزا پیدا شد. نمی‌شد دست از این وسوسه برداشت. با وجود جیغ و ویغ دخترها که مسمومیت و مرگ ما را قطعی می‌دانستند پیتزاها بیش از حد تصور ما خوشمزه بود. تمام یک ساعت راه اتوبان تهران- قم را پیتزا می‌خوردیم.


این اعضای اتوبوس ماست. آن سال 10 جلد کتاب «نشان پنجم حماقت» خریدیم و سرگرمی ما فال گرفتن با آن کتاب بود.


سرازیزی دانشگاه شهید بهشتی

در واقع تنها سفر اردویی دوران دانشجویی من مربوط به همین سفر هستم که دانشجو نبودم. مسعود شاید خاطره‌های بیشتر به یاد داشته باشد اما جک‌های کلاغ و قضیه قرص از خاطره‌هایی است که با هر اردیبهشت برایم تکرار می‌شود. آن سال در واقع اولین پکی بود که به نمایشگاه کتاب زدیم و بعد معتاد شدیم.

گذشته‌ها:

1381: آغاز یک رویا

1382: یک خاطره یک عکس

1383: آیین‌های جشنواره‌نوردی

1384: خانه‌های اصفهان

1385: سفر پرحادثه

1386: ماه عسل

1387: با محمودها

1388: میزبانی

Advertisements

3 comments

  1. حالا جالب بود کسی نبود بپرسد این کچل بین دانشجوها چکار می‌کند؟ من تکه‌ی خوب و آرام علافی‌اش توی پارک ملت را خوب یادم است.
    و البته بحث‌هایی که با آن دانشجوی فلسفه، کمپانی، راه انداختی.
    ترانه‌خوانی انگلیسی ما هم حماقتی بود که فقط نتیجه‌ی جوگیری بود، والبته کمی هم روکم‌کنی.

  2. من هم فقط شانس داشتم نمایشگاههای 84 تا 87 را بروم الان هم دلم برای نمایشگاه کتاب و قران تهران تنگ شده و ارزوی بازدید از ان به دلم مانده
    شما به جای ما

  3. سلام. من فقط نمایشگاه سال 1386 را دیده ام. کاش میرفتم دوباره.
    یه جوک بگم: مسوول کتابخانه دانشکده ما، نمایشگاه را یک چیز بی خود می دانست. همین چند روز پیش فرمودند و بعد ما کلی خندیدیم در حالی که عصبانی بودیم از دستش.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s